(ایاک نستعین)

بیچاره خسته‌ای که ز دارالشفای دین
قاروره می‌بَرد به حکیمان دِه نشین

از راه و رنج و مِحنت و بیماری‌اش چه غم
آن را که خضر، یار و مسیحا بوَد قرین

بر لوح جان نوشته‌ام از گفته‌ی پدر
روز ازل که تربت او باد عنبرین

کای طفل! اگر به صحبت افتاده‌ای رسی
شوخی مکن به چشم حقارت در او مبین

گر در جهان دلی ز تو خرّم نمی‌شود
باری چنان مکن که شود خاطری حزین

بر شیر از آن شدند بزرگان دین سوار
کآهسته تر ز مور گذشتند بر زمین

یاری جز از خدا نتوان خواستن (عماد)
یا مستعان عونک ایاک نستعین .

"عماد فقیه کرمانی"