وطن ویرانه از یار است یا اغیار ، یا هر دو؟

(یا هر دو ؟...)

وطن ویرانه از یار است یا اغیار ، یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار ، یا هر دو؟

همه داد وطن‌خواهی زنند ، اما نمی‌دانم
وطن‌خواهی به گفتار است یا کردار ، یا هر دو؟

وطن را فتنه ی مسند نشینان داد بر دشمن
و یا این مردم بی دانش بازار ، یا هر دو؟

کمند بندگی بر گردن بیچارگان محکم
ز بند سبحه شد یا رشته ی زنار ، یا هر دو؟

وکیل از خدمت ملت تغافل می‌کند عمدا
و یا باشد وزیر از مملکت بیزار ، یا هر دو؟

وکیلان و وزیرانند خائن، فاش می‌گویم؛
اگر در زیر تیغم یا به روی دار ، یا هر دو !

تو را روزی به کشتن می‌دهد ناچار، (لاهوتی)
زبان راستگو ، یا طبع آتشبار ، یا هر دو !

"ابوالقاسم لاهوتی"

شنیده‌ستم غمم را میخوری ، این هم غم دیگر

(غم دیگر)

شنیدستم غمم را میخوری ، این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می‌سوزد ، این هم ماتم دیگر

به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر
چه سازم تا به دست آرم جز این دل ، محرم دیگر ؟

مرا گفتی دم آخر ببینی ، دیر شد ، باز آ
که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل
که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

جهانی را پریشان کرد ، از آشفتن یک مو
معاذالله اگر بگشاید از گیسو ، خم دیگر

به جان دوست، غیر از درد دوری از دیار خود
در این دنیا ندارد جان (لاهوتی) غم دیگر

ابوالقاسم لاهوتی

زهی دل ،آفرین دل ، مرحبا دل

(دل)

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل ؟

هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر بر گشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل ، داد من بستان خدایا
ز دستش، تا به کی گویم خدا دل

درون سینه ، آهی هم ندارم
ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید :
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو (لاهوتی) ز دل نالی ، دل از تو
حیا کن ، یا تو ساکت باش یا دل

"ابوالقاسم لاهوتی"

تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه ، در یکجا

(گفتگو با بلبل و پروانه)

نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یکجا
سخن گفتیم از بی مهری جانانه در یکجا

من اندر گریه، بلبل در فغان، پروانه در سوزش
تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه ، در یکجا

ز بیم غیر، پی گم می‌کنم از من مشو غمگین
اگر بینی مرا با دلبری بیگانه در یکجا

همه اسرار ما را پیش جانان برد (لاهوتی)
نمی‌مانم دگر با این دل دیوانه در یکجا

"ابوالقاسم لاهوتی"

بلبل از کنج قفس چون نظر افتد به منش

(غربت)

بلبل از کنج قفس چون نظر افتد به منش
درد من داند و نالد به فراق وطنش

جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن
غسلش از خون بوَد و گرد غریبی کفنش

روز مرگش سزد ار جشن ولادت گیرند
هر که جانان به سر آید دم جان باختنش

تلخی از دست تو ای خسرو شیرین دهنان
همچو شکّر ، بچشد زائقه‌ی کوهکنش

دلم از دست تو افتاده به حالی که اجل
نتواند ز سر کوی تو برداشتنش

ناله و زاری بلبل ، نه ز بی بال و پری‌ست
دردش این است که گردیده جدا از چمنش

یارب این سنگدلی را ز که اموخته است
نازنینی که مکدر شود از گل ، بدنش ؟

دل (لاهوتی) و دوری ز خیالت هیهات!
این خیالی‌ست که مدغم شده با جان و تنش

"ابوالقاسم لاهوتی"

حیف باشد که تو در خواب و جهانی بیدار

(سخنی با دختران وطن)

من از امروز ز حسن تو بریدم سر و کار
تا به دیوانگی‌ام ، خلق نمایند اقرار

ای مَهِ مُلک عجم، ای صنم عالم شرق!
هوش گردآور و بر گفته‌ی من دل بگمار

تا کنون پیش تو چون بنده‌ی درگاه خدا
لابه‌ها کردم و بر خاک بسودم رخسار

لیکن امروز مُجِدّانه و رسمانه تو را
آشکارا سخنی چند بگویم ، هشدار

بعد ازین، از خط و خالت نهراسد دل من
زآنکه با حسن تو کارم نبوَد دیگر بار

تا کی از زلف تو زنجیر نهم بر گردن؟
تا کی از مژّه ی تو تیر زنم بر دل زار؟

تا به کی بی لب لعل تو دلم خون گردد؟
چند بی مار سر زلف تو باشم بیمار؟

به سرانگشت تو تا چند زنم تهمت قتل
یا به مژگان تو تا چند دهم نسبت خار؟

چند گویم که رخت ماه بوَد در خوبی؟
چند گویم که قدت سرو بود در رفتار؟

ماه رویی تو وُ ، لازم نبود بر گفتن
سرو قدی تو وُ ، حاجت نبوَد با اظهار

زین قِبل ، بیشتر از هر که توانم گفتن
لیک این‌ها همه حرف است و ندارد مقدار

زین چه حاصل که ز مژگان تو خنجر سازند؟
یا به ابروی تو گویند هلالی ست نزار؟

من به زیبایی بی علم ، خریدار نی‌ام
حسن مفروش دگر با من و کردار بیار

عاشقان چون خط و خال تو بدآموزانند
دیگر این طایفه را ، راه مده بر دربار

عاشقی همچو "تمدن" به حقیقت داری
بعد از این دست ز عشاق مجازی بردار

اندرین عصر تمدن ، صنما ، لایق نیست
دلبری چون تو ، از آرایش دانش به کنار

عیب باشد که تو در پرده و خلقی آزاد
حیف باشد که تو در خواب و جهانی بیدار

دانش آموز و ز اوضاع جهان آگه شو
وین نقاب سیه از چهره ی روشن بردار

علم اگر نیست ز حیوان، چه بوَد فرق بشر
بوی اگر نیست، تفاوت چه کند گل از خار؟

خرد آموز و پی تربیت ملت خویش
جهد و جدی بنما چون دگران مادروار

تو گذاری به دهان همه کس اول حرف
هر کسی از تو سخن می‌شنود اول بار

پس از اول تو به گوش همه این نکته بگو:
که نترسند ز رحمت ، نگریزند از کار

سخن از دانش و آزادی و زحمت می‌گوی
تا که فرزند تو با این سخنان آید بار

گو بداند که نباید بخورد لقمه ی مفت
گر بمیرد ، دگری را نکند استثمار

فرق هرگز نگذارد به میان زن و مرد
وین دعاوی را ، ثابت بکند با کردار

به یقین گر تو چنین مادر خوبی باشی
مس اقبال وطن ، از تو شود زرّ ِ عیار

وطن از رنجبر و کارگران ، آباد است
نه از اشخاص توانگر ، نه ز اشراف کبار

این بوَد مسلک (لاهوتی) و هم فکرانش
گو همه خلق بدانند ، نمودیم اخطار!

"ابوالقاسم لاهوتی"

آن دلبر افغان، چه سلحشور برد دل

(دزد دل)

آن دلبر افغان، چه سلحشور برد دل
چشم بد از او دور که مغرور برد دل

مرغ ار شود و ماهی اگر، از مژه و موی
با تیر برد راهش و با تور برد دل

نزدیک بیایید و ببینید چه جانی‌ست
آن دیده که با یک نگه از دور برد دل

دل را بده و آبروی خویش ، نگهدار
گر خود ندهی، خندد و با زور برد دل

پیداست که دلدار شدن لذتی عالی‌ست
این گونه که مستانه ی مغرور برد دل

بی تیره نقاب آید و صید افکند آزاد
دزد است، نه جانانه که مستور برد دل

همچون دل من ، عبد وفادار که دارد
پس این همه دیگر به چه منظور برد دل؟

"ابوالقاسم لاهوتی"

فقط سوز دلم را در جهان پروانه می‌داند

(حال من)

فقط سوز دلم را در جهان پروانه می‌داند
غمم را ، بلبلی کاواره شد از لانه می‌داند

نگریم چون ز غیرت؟ غیر می‌سوزد به حال من
ننالم چون ز غم ؟ یارم مرا بیگانه می‌داند

به امیدی نشستم شکوه ی خود را به دل گفتم
همی خندد به من ، این هم مرا دیوانه می‌داند

به جان او که دردش را هم از جان دوست‌تر دارم
ولی می‌میرم از این غم ، که داند یا نمی‌داند؟

نمی‌داند کسی کاندر سر زلفش چه خون‌ها شد
ولیکن موبه مو ، این داستان را شانه می‌داند

نصیحتگر ، چه می‌پرسی علاج جان بیمارم؟
اصول این طبابت را ، فقط جانانه می‌داند

"ابوالقاسم لاهوتی"

ترسم آزاد نسازد ز قفس ، صیادم

(رهایی)

ترسم آزاد نسازد ز قفس ، صیادم
آن‌قدَر تا که ره باغ ، رود از یادم

بس‌که ماندم به قفس، رنگ گل از یادم رفت
گر چه با عشق وی از مادر گیتی زادم

آتش از آه به کاشانه‌‌ی صیاد زنم
گر از این بند اسارت نکند آزادم

سوز شیرین و شکرخنده‌ی دلداری نیست
ورنه من در هنر استادتر از فرهادم

زاولین نکته که تفسیر نمودم از عشق
کرد اقرار به استادی من ، استادم

گرچه باشد غم عالم به دلم (لاهوتی)
هیچ کس در غم من نیست، از آن دلشادم

"ابوالقاسم لاهوتی"

بیوگرافی و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

https://uploadkon.ir/uploads/cf7f24_23‪ابوالقاسم-لاهوتی.jpg

(بیوگرافی)

شادروان ابوالقاسم الهامی ـ مشهور به (لاهوتی) ـ در سال 1264 خورشیدی در کرمانشاه به دنیا آمد. پدرش میرزا احمد الهامی که شاعری مذهبی و از پیروان سلسله‌ی نعمت‌اللهی و مرید سید صالح ماهیدشتی (حیران علیشاه) بود از تویسرکان به کرمانشاه آمده ‌بود و در آنجا به شغل گیوه‌کشی مشغول بود. مادر لاهوتی نیز چنان‌که خود در نامه‌ای به شخصی به نام عیسایف نوشته زنی کُرد از ایل قلخانی و پیروی دین یارسان بود.

وی نام مستعار ابوالقاسم لاهوتی را برای خود برگزید و نخستین اشعار وی در روزنامه‌ی حبل‌المتین به چاپ رسید. او از نخستین کسانی است که قالب‌های شعری را درنوردید و به زبانی ساده و روان شعر گفت. از وی مجموعه‌ای شامل قطعه، غزل و مقداری تصنیف بر جای مانده‌است. او در کرمانشاه روزنامه بیستون را منتشر می‌کرد. وی همچنین در سال 1296 (1917 میلادی) حزب فرقه کارگر را در شهر کرمانشاه بنیانگذاری کرد.

اوایل بهمن 1300 ، هزار و پانصد ژاندارم به فرماندهی سرهنگ سوئدی لوندبرگ همراه با 1000 چریک محلی به سرکردگی امیر ارشد حاجی علیلو، برای سرکوبی اسماعیل سمیتقو، رئیس ایل شکاک، به سوی سلماس رفتند اما در نبردی که 5 بهمن 1300 روی داد، نیروهای ژاندارمری شکست سختی خورده و به بندر شرفخانه عقب نشستند. امیر ارشد حاجی علیلو هم در این نبرد کشته شد. ناکامی و شکست در جنگ و ناخرسندی افسران ژاندارمری از طرح رضاخان برای ادغام ژاندارمری و نیروهای قزاق، به منظور یکپارچه کردن نیروهای مسلح ایران، سبب شد تا شماری از افسران ژاندارم، به رهبری یاور (سرگرد) ابوالقاسم لاهوتی، در شرفخانه به فکر کودتا بیفتند. کودتای این افسران، با بازداشت سرگرد محمود پولادین، جانشین سرهنگ لوندبرگ، و دستگیری ساعد الملک الهامی، حاکم شرفخانه، از روز هفتم بهمن 1300 عملاً آغاز شد. عصر همان روز گروهی از سواران ژاندارم راهی صوفیان شده و در طول راه خطوط تلفن، تلگراف و راه‌آهن را قطع کردند. مهدی قلی هدایت، والی (استاندار) آذربایجان، که روز فردای شورش از وقایع شرفخانه آگاه شده بود، در تدارک دفاع از تبریز برآمد اما نیروی ژاندارم در جنگ بر مدافعان شهر پیروز شد و پس از توقیف والی، کنترل اکثر نقاط شهر را به دست گرفت. وقتی خبر شورش لاهوتی به تهران رسید، رضا خان وزیر جنگ، به سرهنگ حبیب‌الله شیبانی فرمانده ژاندارمری اردبیل دستور داد به تبریز برود و شورشیان را سرکوب کند. در زد و خورد کوچکی که بین نیروی اعزامی از اردبیل و شورشیان در حومه تبریز روی داد، سروان تورج میرزا، رئیس ستاد جنگ کودتاچیان کشته شد. روز 19 بهمن 1300 نیروهای ژاندارمری اردبیل بر تبریز مسلط شدند و ابوالقاسم لاهوتی، همراه با چند تن دیگر از همدستانش، روز 22 بهمن 1300 به شوروی گریختند. زمستان 1922 پس از اینکه شورش لاهوتی در تبریز شکست خورد، وی به همراه چند نفر به شوروی پناهنده شدند و 1 سال در باکو و نخجوان سپری کردند و در 1923 به مسکو رفتند. همسر وی ستسیلیا که وی او را سلسله بانو می‌خواند، متولد کی‌یف اکراین بود و چهار فرزند به نام لیلا، گیو، دلیر و عطیه داشتند.

ابوالقاسم لاهوتی مدتی را در قفقاز و مسکو به سر برد و در سال 1925 به تاجیکستان سفر کرد و از پایه‌گذاران ادبیات نوین در این جمهوری سابق شوروی تبدیل شد. ابوالقاسم لاهوتی سالهای زیادی در تاجیکستان زیست و سال 1946 دیوان اشعارش را چاپ کرد. بعد از مدتی تاجیکستان را ترک کرد و در مسکو مقیم شد و 10 سال بعد در مسکو درگذشت.

وی مدتی سمت وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان شوروی را برعهده داشت. در تاجیکستان تئاتر و اپرا را پایه‌گذاری کرد. وی همچنین معاون ماکسیم گورگی در هییت رئیسه کانون نویسندگان شوروی بود.

لاهوتی برای مردم تاجیکستان اهمیت و احترام ملی بالایی دارد و خانه وی در یکی از محله‌های خوب شهر دوشنبه که در جنگ جهانی دوم از بمباران در امان بوده به آثارخانه یا موزه لاهوتی تبدیل شده و بر ورودی آن نوشته‌است «یک‌نفس در زندگانی فارغ از کوشش نبودم». جایزه سالانه اتحادیه خبرنگاران تاجیکستان نیز به نام لاهوتی نامگذاری شده‌است. وی درباره‌ی تاجیکستان می‌گوید:

چون شنیدم کشوری با نام تاجیکستان شوروی هست که در آنجا آثار فردوسی و سعدی را خلق همچون در ایران من می‌خوانند و پاس می‌دارند و من از پرته (پارتی یا همان حزب کمونیست در زبان روسی) خواهش کردم که مرا به آنجا بفرستند.

لاهوتی اصطلاحات و واژگانی را که تا پیش از آن راهی در شعر فارسی نداشت به زبان شعر وارد کرد. در شعر وی واژگانی از قبیل سوسیالیزم، فاشیسم، کالخوز، کامسومول، فابریک، کالکتیو، آیروپلان و … به وفور به چشم می‌خورد و افزون بر واژگان می‌توان استعاره‌ها و تشبیه‌های بی‌سابقه‌ای را نیز مشاهده نمود. در مجموع زبان شعر وی ساده و عامه فهم و نزدیک به زبان گفتار است، اما در غزل زبانی نزدیک به زبان رایج در ادبیات کلاسیک فارسی را به کار گرفته‌است.

لاهوتی برای بیان اندیشه‌های نو در وزن عروضی نیز دست به نوآوری می‌زند. در اشعار وی به سبب آشنایی وی با ادبیات اروپا گاه به اقتضای گفتگوهای بلند، مصراع‌ها کوتاه و قافیه‌ها جابه‌جا شده‌است.

به سبب همین نوآوری‌ها از لاهوتی به عنوان پیشگام شعر نوی فارسی یاد می‌شود و با توجه به تقدم زمانی وی بر نیما یوشیج، تجربه‌های نوآورانهٔ وی در شعر را نیز بر نیما مقدم شمرده‌اند.

لاهوتی خود را متأثر از میرزا علی اکبر طاهرزاده‌ صابر، شاعر ترک قفقازی می‌دانست. مضمون اصلی اشعار وی حمایت از رنجبران و مظلومان و دعوت آنان به تلاش و حرکت و حق‌طلبی است.

لاهوتی مدت 35 سال خارج از ایران زندگی کرد و هرگز به ایران بازنگشت و سرانجام در 25 اسفند سال 1335 خورشیدی در مسکو درگذشت. وی در گورستان نووودویچی مدفون است. به گفته‌ی پژوهشگران، او وصیت کرده بود که اگر در ایران انقلاب سوسیالیستی پیروز نشود، جسدش به تاجیکستان منتقل شود، ولی چنین نشد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

آثار :

او اولین شعرش را در سال 1899 سرود و با سه دیوان اشعار از شعرا و شخصیت‌های بزرگ تاجیکستان است و مجسمه وی در کنار میرزا تورسون‌زاده بر روی ساختمان اتحادیه نویسندگان تاجیکستان قرار دارد.

سرود جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان (سرود ملی تاجیکستان) در سال ۱۹۴۶ توسط ابوالقاسم لاهوتی سروده شد.
کاوه آهنگر (۱۹۴۷)
قصیده کرملین (۱۹۲۳)
تاج و بیرق (۱۹۳۵)
مجموعه اشعار (۶۳–۱۹۶۰)
دیوان لاهوتی، نشریات دولتی «ادبیات بدیعی»، ۱۹۳۹ در مسکو که در موزه لاهوتی نگهداری می‌شود. «انعکاس دوره‌های مختلفی است از شروع به مبارزه برای مشروطیت ایران (۱۹۰۸) تا شرکت در ساختمان سوسیالیزم در س‌س‌س‌ر.» (CCCP سریلیک یا SSSR انگلیسی)
ترجمه‌ی شاهنامه فردوسی به زبان روسی (Шахнаме) که با همکاری همسرش سلسله بانو انجام شد. در خانه وی با نستعلیق درشت خطاطی شده‌است:

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(دل دردمند)

برای روی تو ای مه نقاب لازم نیست
اگر تو جلوه کنی ، آفتاب لازم نیست

نفوذ عشق نگه کن که شیخ کهنه پرست
نوشته تازه که شرعاً حجاب لازم نیست

ایالت دل عشاق ، در حمایت توست
به ملک خویش دگر انقلاب لازم نیست

ز من ، گذشتن از جان ، مگر نمی‌خواهی؟
به چشم! این همه دیگر عتاب لازم نیست

اگر به ملک دلم ، داده ای تو استقلال
پس این مشاوره با شیخ و شاب چیست

من از ستیزه ی چشم تو جان نخواهم برد
برای کشتن این جان ، شتاب لازم نیست

تو خود به فتوی جمهور عاشقان، شاهی
دگر مناقشه در انتخاب لازم نیست

بخور تو خون دل دردمند (لاهوتی)
دگر به آتش رویت کباب لازم نیست

«ابوالقاسم لاهوتی»