عشاق اگر مکاشفه ی مو به مو کنند

(عقیق)

عشاق اگر مکاشفه ی مو به مو کنند
اول قدم ز آینه باید وضو کنند

در شوره زار نیز گهی می‌دمد گلی
شاید تو را به دیده ی من جستجو کنند

سنگ دل شکسته چه کم دارد از عقیق
گر هر دو را به حلقه ی انگشت او کنند

جز ما که اشکمان دم مشک است دائما
مردم کجا به آب مضافی وضو کنند

گویند حرف می برد از من به یار من
باید مرا به باد صبا رو به رو کنند

ما چون خبر دهان به دهان داغ می‌شویم
"روزی که خاک تربت ما را سبو کنند"

جا دارد از فرات شفاعت کنیم نیز
ما را اگر برای تو بی آبرو کنند.

"محمد سهرابی"

دل من بی تو "دیر یا زود" است

(دیر یا زود)

دل من بی تو "دیر یا زود" است
بی تو آیینه بود و نابود است

دور افتاده پلکم از رویت
سایه از آفتاب مطرود است

تکیه بر خویش فاش­گوی بلاست
درد پهلو ز دست مشهود است

مگر آیی ز کوی رنگرزان
که لباس تو جلوه‌­آلود است

چشم در رفتن از خود است چو تو
یکی از شیعیان ما رود است

رو گرفتی به زلف خویش ز من
سر شعله خضابش از دود است

خنده‌ات طول اگر کشید چه باک
دیر هم در مذاق ما زود است

راه خود را گرفته گویا درد
حالت انگار رو به بهبود است

زخم اگر خورده‌­ای کرامت توست
سیب این باغ طعمه­ ی جود است

باغ داری به تن ، نه پیراهن
میخکت تار و لاله‌­ات پود است

پشت هیزم نمی‌­رسد به بهشت
این حرامی ز چوب نمرود است

"محمد سهرابی"

چو خر حدیث بخواند الاغ می‌­فهمد

(می‌فهمد)

سیاه‌­بختی ما را چراغ می­‌فهمد
مرا شکفته‌­ی روشن ز داغ می‌­فهمد

سخن بلند چو شد دود آن رود در چشم
زبان شعله‌­ورم را چراغ می­‌فهمد

سپرده‌­ایم به طفلان بسیط صحرا را
مرا که پیر جنونم فراغ می­‌فهمد

ز فرط حوصله سر رفته‌­ام چو خم شراب
مرا همیشه دل بی­‌دماغ می‌­فهمد

قفس چو تنگ شود صید دل­گشاده شود
فتیله حرف مرا در چراغ می‌­فهمد

به کنج عزلتت از حاسدان خطرها هست
مخوان حدیث قفس را که باغ می­‌فهمد

نداشت درک مرا هر که طبعکی دارد
صعود باز مرا کی کلاغ می‌­فهمد؟

خطیب گفت که قاضی ادیب خوش‌­سخنی ست
چو خر حدیث بخواند الاغ می‌­فهمد

غروب و غنچه چه معنی کنند فهم مرا
گرفتگی دلم را سراغ می­‌فهمد

محمد سهرابی

نشد از نام سگ کهف، کتاب آلوده

(بنده‌ی حیدر)

گر شود کافه ی مردم به حساب آلوده
قهوه ی چشم تو فالی ست به خواب آلوده

زودتر می‌شکند توبه ی خشک از آن روی
سر سجاده کنم لب به شراب آلوده

زیر سنگ است به عشق تو علی جان دستم
که عقیق یمنی شد به رکاب آلوده

نام ما را بنویسید به ایوان نجف
نشد از نام سگ کهف، کتاب آلوده

دامن عصمتم از گَرد عبادت پاک است
نشود بنده ی حیدر به ثواب آلوده

معنی از خیر گذشتن به درش بگذر باز
حیف از آن لب که بگردد به عتاب آلوده

"محمد سهرابی"

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی‌شود

(منت مرهم)

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی‌شود
زین پس کسی به قدر تو لیلا نمی‌شود

شأن نزول رأس تو ویرانه ی من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی‌شود

بی شانه نیز می‌شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گرهش وا نمی‌شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی‌روم
این پا برای دختر تو پا نمی‌شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده است
خواهم ببوسم از لبت اما نمی‌شود

چوب از یزید خورده‌ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی‌شود

پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت
این حرف‌ها برای تو بابا نمی‌شود

"محمد سهرابی"

نفس از سینه به طرز دگری می آید

(جوری جنس)

نفس از سینه به طرز دگری می آید
هر دمم تازه تر از تازه تری می آید

بیدلی می‌طلبد عشق حقیقی ورنه
دعوی عشق ز هر بی‌جگری می آید

جوری جنس، مرا فطرس دربارت کن
به من انگار که بی بال و پری می آید

خیمه‌ات سوخت، دلم سوخت، همه عالم سوخت
شعله ی تو ز کدامین شرری می آید؟

کس ندانست که تو سوخته‌ای یا زینب
این‌قدر هست که بوی جگری می آید

تو چه خورشیدجمالی که طلوع رخ تو
اول طلعت سال قمری می آید

تو مرا سوختی و من همه ی دنیا را
آری از گریه کنان هم هنری می آید

آب پاشی نشود پادری هر چشمی
تا بدانند که یار از چه دری می آید

"محمد سهرابی"

خواهان تو هر قدر هنر داشته باشد

(گریه ی طفلانه)

خواهان تو هر قدر هنر داشته باشد
اول قدم آن است جگر داشته باشد

جز گریه ی طفلانه ز من هیچ نیاید
دیوانه محال است خطر داشته باشد

با ما جگری هست که دست دگران نیست
از جرأت ما کیست خبر داشته باشد؟!

اینجا که حرام است پریدن ز لب بام
رحم است بر آن مرغ که پر داشته باشد

تیغ کرم تو بکند کار خودش را
هر چند گدای تو سپر داشته باشد

در فضل تو امید برای چه نبندم
جایی که شب امید سحر داشته باشد

چون شمع سحرگاه مرا کشته ی خود کن
حیف است که گریان تو سر داشته باشد

بگشای در سینه ی ما را به رخ خویش
شاید که دلم میل سفر داشته باشد

می‌گریم و امید که آن روز بیاید
بنیاد مرا سیل تو برداشته باشد

رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی
هرچند که خلق تو گهر داشته باشد

خورشید قیامت چه کند سوختگان را
در شعله کجا شعله اثر داشته باشد؟

ما را سر این گریه به دوزخ نفروشند
حاشا که شرر هیزم تر داشته باشد

ما حوصله ی صف کشی حشر نداریم
باید که جنان درب دگر داشته باشد

ما را به صف حشر معطل نکن ای دوست
هر چند که خود قند و شکر داشته باشد

دانی ز چه رو زر طلبیدم ز در تو؟
چون وقت گدا قیمت زر داشته باشد

ما در تو گریزیم ز گرمای قیامت
مادر چو فراری ز پسر داشته باشد

جز گریه رهی نیست به سرمنزل مقصود
هیهات که این خانه دو در داشته باشد

عدلش نرود زیر سوال آن شه حاکم
گر چند نفر را به نظر  داشته باشد

گفتی که بیایید ولی خلق نشستند
درد است که شه سائل کر داشته باشد

"محمد سهرابی"

آیینه را نگاه تو دیوانه می‌کند

(فهم نازک)

آیینه را نگاه تو دیوانه می‌کند
بدمست را عتاب تو میخانه می‌کند

از قابلیت تو لیاقت گرفت دل
شب پره را جمال تو پروانه می‌کند

سیل غریبه خانه ی ما را نمی‌برد
این آب جوشش از دل این خانه می‌کند

بالا نشست هر که به مردم امیر شد
دل زامر دیده میل به جانانه می‌کند

سائل امانتی ست که رد کردنش بد است
محتاج را کریم ز سر وا نمی‌کند

ارثی ست از خلیل که افتاده دست ما
این معجزه که گریه ی مستانه می‌کند

مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده‌اند؟
زلف تو را حکایت ما شانه می‌کند

هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات
تشییع چند بیت غریبانه می‌کند

"محمد سهرابی"

دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید

(چینی مودار)

دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید
ره مرا بلد راه ، سوی دار کشید

خدا ذلیل کند بر سرای تو دل را
مرا به دست تو داد و خودش کنار کشید

به کولی نگه تو سیاه می‌نگرند
ز بس به دیده ی مردم ز فقر جار کشید

شبی ز چشم تو پنهان فرار می‌کردم
دلم به نیت رسوایی‌ام هوار کشید

ببند چینی مودار را به مویی چند
دلم شکست ز بس جور روزگار کشید

ببند راه مرا با گشودن چشمت
به روی صید نباید که ذوالفقار کشید

"محمد سهرابی"

چون چراغ زنبوری حسرت عسل دارم

(حسرت عسل دارم)

جفت یکه دارم من تیغ بی مثل دارم
نیستم غریب اینجا لاتم و هبل دارم

خاک آسمان جوشم نیشم و پر از نوشم
قیلم و پر از قالم قولم و غزل دارم

دیده سبز شد اما از چمن نصیبم نیست
چون چراغ زنبوری حسرت عسل دارم

بار عام خواهم شد دام خاص خواهم شد
شیخ سبحه در دستم مکرم و دغل دارم

بستم و هوسناکم بر ذغالی از تاکم
نشئه پوش ایجادم از ازل عمل دارم

هم سخن شدن با من لب گرفتن از تیغ است
فیض خانمان سوزم جنگم و جدل دارم

چون مرا نمی یابند جبرئیل را خوانند
رفته ام ز خود اما نسخه ی بدل دارم

تا شدی هم آغوشم سبز شد بر و دوشم
خاک آسمان بختم دجله در بغل دارم

دعوت آشیانان را الفتی نمی بندم
فرصت است امکانم مرگم و اجل دارم

چون نفس میان نی نافذ است احکامم
شاه کوچه ای هستم تاج در محل دارم

بیدلانه می بندم ره به معنی و مضمون
"می پرست ایجادم نشئه ی ازل دارم"

"محمد سهرابی"

بیوگرافی و اشعار آقای محمد سهرابی

https://uploadkon.ir/uploads/cfba26_24‪محمد-سهرابی.jpeg

(بیوگرافی)

آقای محمد سهرابی ـ در مورخ 9 بهمن 1354 در تهران چشم به جهان هستی گشود. وی اصالتاً زنجانی است و سرودن را از سال 1370 آغاز کرد. او دارای مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی است. با ترغیب نزدیکان در کنکور کارشناسی‌ارشد شرکت کرد و به دانشگاه علامه طباطبایی راه یافت و پس از گذراندن نیم ترم، از تحصیل در دانشگاه انصراف داد.

سهرابی سال‌ها به ویراستاری و بازنویسی متون مشغول شد و با ناشران مختلفی همکاری کرد. سهرابی از شیفتگان مکتب هندی است و با تفأل به دیوان صائب تبریزی، تخلص «معنی» را برای خود برگزید. «تخته‌ی مشق»، «سایه‌ی صدا»، «نسخه‌ی نسیان» و «فانوس خیال» برخی از مجموعه شعرهای او است.‌

(لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست)

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیرالنسا که هست

یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو ازین خانه، جا که هست

از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه‌ی دارالشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست

خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد ازین دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

"محمد سهرابی"