دود میخیزد ز خلوتگاه من
(دود میخیزد)
دود میخیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانهام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان میرسد افسانهام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بیخبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی درین سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسستهام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بستهام
تیرگی پا میکشد از بام ها :
صبح میخندد به راه شهر من
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن.
"سهراب سپهری"
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 18:27 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب