از داغ هجر تازه بوَد درد و داغ دل

(گذرگاه عاشقی)

از داغ هجر تازه بوَد درد و داغ دل
پیوسته یاد روی تو آید سراغ دل

پیوند داده‌ام به ولای تو دل ز شوق
تا لحظه‌ای ز لطف بیایی به باغ دل

ما را سعادتی‌ست به عالم که از ازل
خرم شد از بهار غمت باغ و راغ دل

قندیل شاهراه هدایت تویی که هست
مهرت هماره روشنی چلچراغ دل

آسوده‌‌خاطریم اگر غم نصیب ماست
شد شوق وصل در غم هجران فراغ دل

شکر خدا که روز ازل ساقی وجود
پر کرده از شراب محبت ایاغ دل

(عاطف) به روز و شب به گذرگاه عاشقی
بنشسته تا که یار بیاید سراغ دل .

علی اصغر محمودنژاد قمی (عاطف)

کی شود یارب ز در، آن گلعذار آید برون

(بانگ جاء‌الحق)

کی شود یارب ز در، آن گلعذار آید برون
دیده‌ی پر حسرتم ، از انتظار آید برون

عالمی نادیده خاطرخواه دلدار من‌اند
وای از آن روزی که آن مه، آشکار آید برون

ابرهای تیره از آفاق گردد تار و مار
شمس تابان ولایت با وقار آید برون

تکیه بر اورنگ شاهی یوسف زهرا زند
قامت یعقوب دین از انکسار آید برون

پرچم نَصْرُ من الله آورَد در اهتزاز
ز آستین غیب، دست کردگار آید برون

شیعیان را دیده روشن گردد و دل شادمان
حامی قرآن و دین ، با ذوالفقار آید برون

از عدالت صفحه‌ی گیتی شود باغ بهشت
پیش عدلش صد چو کسرا شرمسار آید برون

لرزه بر ارکان کاخ زورمندان افکند
دشمن دین را دمار از روزگار آید برون

قبر زهرا را برای دوستان ظاهر کند
بانگ جاء‌الحق ز هر شهر و دیار آید برون

بارالها طاقت ما در فراقش طاق شد
از پس این پرده کی آن تاجدار آید برون

سایه‌ی ظلمت گرفته عالم ایجاد را
از افق، کی آن مه هشت و چهار آید برون

بارالها تا به کی هر روز و هر شب بشنویم
نغمه‌های ضد دین از هر کنار آید برون

از نهاد حق پرستان مجاهد تا به چند
ناله‌ی يابن الحسن، لیل و نهار آید برون

می‌شود آیا شود عمرم چو اقبالش بلند
تا به پیش دیده‌ام آن شهسوار آید برون

فیض عشق است این‌که (فولادی) الکن را سخن
از دهان، مانند در شاهوار آید برون .

"حاج حسین فولادی قمی"

ای بدر آسمان اصالت! بیا دگر

(انتظار وصال)

ای بدر آسمان اصالت! بیا دگر
ای آفتاب برج جلالت! بیا دگر

ای شاهکار خلقت خلاق لم يزل!
اى وارث سریر رسالت! بیا دگر

ای دلنواز اُمت بیدل که عالمی
دارند انتظار وصالت! بیا دگر

دیباچه‌ی کتاب وجاهت جمال توست
ای بهتر از بهشت، جمالت بیا دگر

ای روی تابناک تو آرام‌بخش دل
گل مانده از رخت به خجالت، بیا دگر

ای کنز علم و دانش و مجموعه‌ی حکم
ای منجی بشر ز ضلالت! بیا دگر

وزر و وبال، دامن ما را گرفته است
ای بانی بنای عدالت! بیا دگر

با اشک شوق تا که بشویند عاشقان
از چهره ها غبار کسالت، بیا دگر

ای ناخدا سفینه‌ی دین در غیاب تو
افتاده در مسیر بطالت! بیا دگر

رحم و حیا و عاطفه گردیده کیمیا
دل‌ها گرفته زنگ ملالت، بیا دگر

آید ندای توطئه از هر طرف به گوش
بر اوج خود رسیده رذالت، بیا دگر

از یازده ولی خدا بهر مسلمین
در دست توست امر کفالت، بیا دگر

(فولادی) انتظار جمال تو می‌کشد
ای بَدر آسمان اصالت! بیا دگر .

"حاج حسین فولادی قمی"

همیشه در سپهرِ جان، مِهر و مَه شبانه‌ای

(فروغ بی‌کرانه)

همیشه در سپهرِ جان، مِهر و مَه شبانه‌ای
به بزم اختران شب، چراغ جاودانه‌ای

ز کعبه‌ی نگاه تو ، کلام وحی می‌رسد
صحیفه‌ی قبیله را ، واژه‌ی عارفانه‌ای

به دیده‌های آینه، بلور نور می‌دمی
به کلبه‌های خاطره، پرتو آشیانه‌ای

به جان جام لاله‌ها ، شراب مَعرفت دهی
پُر از ظهور می‌کنی، حضور عاشقانه‌ای

طلوع نام شرقی‌ات، نشسته بر رُخ فَلَق
برای ظلمت زمین، فروغ بی‌کرانه‌ای

شعر کتیبه‌ی تو را ، چگونه می‌توان سرود؟
تو مظهر تغزلی ، قصیده‌ای ، ترانه‌ای

چهره نمای و جلوه کن، تا که طَرب به پا شود
غرق سُرور می‌شود، غربت هر جوانه‌ای

جهان برای دیدنت، نَفَس هماره می‌زند
تا که زنَد به پای تو ، بوسه به هر بهانه‌ای .

سید محمد صالحی (کوشا)

کاشکی آه شب اثر می‌داشت

(نقد جان)

کاشکی آه شب اثر می‌داشت
شب تنهایی‌ام سحر می‌داشت

کاش تا شهر آرزو ، یک چند
مرغ جان رخصت سفر می‌داشت

این رباط کهن نه منزل ماست
آدمی کاش بال و پر می‌داشت

قفسم را به جانب صحرا
روزنی بود یا که در می‌داشت

سوختم ز انفعال بی ثمری
این شجر کاش بار و بر می‌داشت

جان ز هجران به لب رسید ای کاش
یار از چهره پرده برمی‌داشت

همچو بالای فتنه‌خیز قدش
جلوہ کی سرو کاشمر می‌داشت

دل به خال لبش اسیر آمد
کاش یار از دلم خبر می‌داشت

نقد جانی که بود ، آوردیم
با یکی جلوہ کاش برمی‌داشت

کاش بر این بضاعت مزجات
يوسف مصر جان نظر می‌داشت

(واصل) از بهر دیدنش می‌داد
جان و دل صدهزار اگر می‌داشت

بوی گل خیزد از گلش که به دل
مهر موعود منتظر می‌داشت .

محمد آزادگان قمی (واصل)

در دل خود کشیده‌ام نقش جمال یار را

(جمال یار)

در دل خود کشیده‌ام نقش جمال یار را
پیشه‌ی خود نموده‌ام حالت انتظار را

ریخته دام و دانه شه از خط و خال خویشتن
صید نموده مرغ دل، برده از او قرار را

سوزم و سازم از غمش روز و شبان به خون دل
تا که مگر ببینم آن طرّه‌ی مشکبار را

دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف
شرح فراق، کی توان داد یک از هزار را

چشم امید دوختن در ره وصل تا به کی
برده شرار هجر او ، از کفم اختیار را

ای مه برج معدلت پرده ز چهره برفکن
شوی ز چشم عاشقان، زآب کرم غبار را

سوختگان خویش را کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را

(حیران) را به جلوه‌ای از رخ خویش، مات کن
تا رهد از خودی خود ترک کند دیار را .

سید محمدحسن میرجهانی (حیران)

بس در فراق دلبر جانان گریستم

(غروب عشق)

بس در فراق دلبر جانان گریستم
خوناب دل ز شاهرگ جان گریستم

از چشمه‌ی دوچشم ز چشم انتظاری‌اش
چون دجله و فرات، خروشان گریستم

از رشک ماهِ عارض آن شبچراغ عمر ـ
چون اشک شمع، کنج شبستان گریستم

غایب چو شد ز چشم من آن لیلی وجود
مجنون‌صفت به دشت و بیابان گریستم

یعقوب‌سان ز فرقت آن یوسف عزیز
تا مصر وصل دوست ز کنعان گریستم

بر کاکل شکوفه‌ی آمال زندگی ـ
چون ابر نوبهار، به نیسان گریستم

اشکی که از غم تو گره خورد در گلو
میناصفت به ساغر دامان گریستم

چون (شمس قم) ز گرمی آن مِهر پر فروغ
وقت غروب عشق تو ، سوزان گریستم .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در آسمان دلم ، جز رخ تو ماهی نیست

(دیار وجود)

در آسمان دلم ، جز رخ تو ماهی نیست
به کشور دل من جز تو پادشاهی نیست

سرآمد همه خوبان عالمی به یقین
درین قیاس مرا هیچ اشتباهی نیست

به خانقاه و کلیسا و قدس و مسجد و دیر
به غیر طاق دو ابروت قبله‌گاهی نیست

بناز بر همه عالم ز نظم مژگانت
که هیچ پادشهی را چنین سپاهی نیست

شبی نمی‌گذرد کز مسیر سینه‌ی من
روان به جانب تو کاروان آهی نیست

به جام آینه‌ی روشنِ دلِ تنگم
جز عکس خال رخت نقطه‌ی سیاهی نیست

به کشتزار وجودم هر آنچه می‌نگرم
بجز محبت و مهر و وفا گیاهی نیست

به آن جمال نهان در سحاب غیب قسم
که انتظار دلم از تو جز نگاهی نیست

در آرزوی تو عمرم به سر رسید و مرا
به از سپیدی موی سرم گواهی نیست

به بت پرستی‌ام ار متهم کنند چه باک
پرستش رخ تو، نزد من گناهی نیست

به لطف خود بپذیرم که در دیار وجود
به غیر کوی تو بر عاشقان پناهی نیست

بیا که زنگ ملالت گرفته دل‌ها را
درین مسیر خطر، جز تو خضر راهی نیست

به نور روی تو بیناست چشم (فولادی)
که نور شمس و قمر، گاه هست و گاهی نیست .

"حاج حسین فولادی قمی"

نقش جمال یار را تا که به دل کشیده‌ام

(جمال یار)

نقش جمال یار را تا که به دل کشیده‌ام
یک سره مهر این و آن از دل خود بریده‌ام

هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر
بار دگر نکوترش بینم از آن‌چه دیده‌ام

عشق مجال کی دهد تا که بگویمی چه‌سان
تیر بلای عشق او بر دل و جان خریده‌ام

سوزم و ریزم اشک غم، شمع صفت به پای دل
در طلبش چه خارها بر دل خود خلیده‌ام

چاک دل از فراق او می‌زنم و نمی‌زند
بخیه به پاره‌های دل، کز غم او دریده‌ام

این دل سنگم آب شد، ز آتش اشتیاق شد
بس که به ناله روز و شب، کوره دل دمیده‌ام

شرح نمی‌توان دهم سوزش حال خود به جز
ریزش اشک دیده و خون دل چکیده‌ام

(حیران) تا کی از غمش اشک به دامن آورد
چون دل داغدار خود، هیچ دلی ندیده‌ام .

سید محمدحسن میرجهانی (حیران)

این دل شوریده را جز شور و شر بر سر نباشد

(دل شوریده)

این دل شوریده را جز شور و شر بر سر نباشد
خاطر افسرده را جز وصل، در خاطر نباشد

ناخدای فُلک دل، از پرده بیرون آ خدا را
کشتی بشکسته‌ی دل را دگر لنگر نباشد

ای ولی منتظر در انتظار روز وصلت
چون من آشفته‌دل آشفته‌ای برتر نباشد

کاش دانستم کجایی تا که من آیم به سویت
طاقت و صبر و تحمل در غمت دیگر نباشد

گرچه خار هجرت اندر دیده مشکل کرده کارم
نشتر مژگانت از این خار مشکل تر نباشد

گوشه‌ی چشمی به (حیران) کن شها از فرط احسان
تا که محزون و پریشان در صف محشر نباشد .

سید محمدحسن میرجهانی (حیران)

یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست

(لایق دیدار)

یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
نیست در مصر، عزیزی که خریدار تو نیست

می‌بَری دل ز کف شیرشکاران جهان
شیر را حوصله‌ی چشم جگردار تو نیست

لاله‌ای را نتوان یافت درین سبز چمن
که دلش سوخته‌ی آتش رخسار تو نیست

هر کجا صاف‌ضمیری است تو را می‌جوید
آب و آیینه همین تشنه‌ی دیدار تو نیست

چون قضا، سلسله‌ی زلف تو عالمگیر است
گردنی نیست که در حلقه‌ی زنار تو نیست

چشمِ پرسش ز تو دارند چه مخمور و چه مست
نرگسی نیست درین باغ، که بیمار تو نیست

گرچه از باغ تو یک گل نشکفته‌است هنوز
مژه‌ای نیست که خارِ سر دیوار تو نیست

نه همین بر گل رخسار تو شبنم محو است
دیده‌ی کیست که محو گل رخسار تو نیست؟

هر کسی را لب لعل‌ات به زبانی دارد
شیوه‌ای نیست که در لعل شکربار تو نیست

دامن حسن تو از دیده‌ی ما پاکتر است
گل شبنم‌زده در عرصه‌ی گلزار تو نیست

گرچه در ظرف صدف بحر نگردد مستور
سینه‌ی کیست که گنجینه‌ی اسرار تو نیست؟

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان‌نظری، لایق دیدار تو نیست

هرکه دست از تو کشیده‌است چه دارد در دست؟
چه طلب می‌کند آن کس که طلبکار تو نیست؟

پیش ارباب غرض، مُهر به لب زن (صائب)
گوش این بَدگهران درخور گفتار تو نیست .

«صائب تبریزی»

کسی چو دلبر من در زمانه زیبا نیست

(مهر جمال)

کسی چو دلبر من در زمانه زیبا نیست
به دلربایی او دلبری فریبا نیست

ز بس‌که چهره‌ی او تابناک و جذاب است
مرا به طلعت او قدرت تماشا نیست

به هر که روی کند از کف‌اش رباید دل
چنانکه از غم هجرش دلی شکیبا نیست

به چشم باطن باشد چو آفتاب عیان
ولی به دیده‌ی ظاهر رخش هویدا نیست

چو شمع گریه کنم در فراق او همه شب
مگر که باخبر از سوز سینه‌ی ما نیست

به خواب گفتم شاید جمال او بینم
ز درد هجر، مرا هیچگاه رؤيا نیست

کسی که مهر جمالش به چشم دل بیند
دگر به مهر فلک، حاجتش چو حربا نیست

مرام او همه مهر و محبت است و صفا
تفاوتی ز عطایش به پیر و برنا نیست

فکنده مهر جمالش به عالمی پرتو
هرآنکه جلوه‌ی او را ندیده بینا نیست

نظام عالم هستی به امر او برجاست
اگر به‌ظاهر در چشم خلق پیدا نیست

ورا ز جان بپرستند جمله موجودات
کسی جز او به‌جهان بی‌قرین و یکتا نیست

اگر به دیده‌ی تحقیق بنگری بینی
جز او دگر به‌جهان قادر و توانا نیست

همین نه جان (وفایی) ز هجر او به لب است
وصال او ز برای کسی مهیا نیست .

"غلامحسین وفایی اصفهانی"

آخر ای باغ امیدم! گل شادی به برآر

(خبری خوش)

آخر ای باغ امیدم! گل شادی به برآر
آخر ای صبح نویدم! شب هجران به سر آر

جان شیداشده را جام مُفرّح در دِه
دل سودازده را شربتی از گل‌شکر آر

خبری خوش دِه و، این آتش دل‌ها بنشان
یک نفس تازه درآ ، کام دلی چند برآر

ز حدیث سفر و، وعده ملولیم ملول
وعده و عشوه مرا کشت؛ حدیثی دگر آر

بر سر راه عِراق است دل بی‌خبرم
ای نسیم سَحر از راه عراقم خبر آر

صبح کردار به مهر از ره مشرق درتاز
مژده‌ی مقدم میمون شه دادگر آر

«مجد همگر یزدی »

از داغ هجر تازه بود درد و داغ دل

(گذرگاه عاشقی)

از داغ هجر تازه بوَد درد و داغ دل
پیوسته یاد روی تو آید سراغ دل

پیوند داده‌ام به ولای تو دل ز شوق
تا لحظه‌ای ز لطف بیایی به باغ دل

ما را سعادتی‌‌است به عالم که از ازل
خرّم شد از بهار غمت، باغ و راغ دل

قندیل شاهراه هدایت تویی که هست
مهرت هماره روشنی چلچراغ دل

آسوده‌‌خاطریم اگر غم نصیب ماست
شد شوق وصل در غم هجران فَراغ دل

شکر خدا که روز ازل ساقی وجود
پُر کرده از شراب محبت، ایاغ دل

(عاطف) به روز و شب به گذرگاه عاشقی
بنشسته تا که یار بیاید سراغ دل...

علی اصغر محمودنژاد قمی (عاطف)

حالمان خوب است هنگام به اینجا آمدن

(دست تمنا)

حالمان خوب است هنگام به اینجا آمدن
یعنی از آغوش خشکی، سوی دریا آمدن

عدّه‌ای با پای سر، یک عدّه هم با پای دل
هست صد فرسنگ راه از آمدن تا آمدن

جز درِ این خانه ما را ملجئی پیدا نشد
آنچه از ما بر می‌آید چیست؟ تنها، آمدن

هم‌قدم با آدم و موسی توسل جویی و
هم‌نفس با حضرت نوح و مسیحا آمدن

روی لب‌های همه پیغمبران تا شام حشر
نام تو جاری‌‌است از روزِ به دنیا آمدن

راستی، مایی که با بال شکسته آمدیم
با خیالت پَر درآوردیم؟ یا با آمدن؟

کاش می‌دانست دنیا این گدایی عار نیست
ای خوشا سوی تو با دست تمنا آمدن

سعی کردم آبروداری کنم اما ببخش
چونکه عادت کرده‌ام دیگر به رسوا آمدن

بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار
مهدی موعود دارم یک تقاضا، آمدن.

"محمدمعین پوریلان"

آن که در روز ازل باده به مینا می‌کرد

(گوشه چشم)

آن که در روز ازل باده به مینا می‌کرد
دل ما کاش به یک قطره چو دریا می‌کرد

آن که شد بوالبشر از گندم خالش مفتون
کاش مفتون خود این واله و شیدا می‌کرد

آن که شد نوح به او ملتجی از بهر نجات
کاش یک گوشه‌ی چشمی به‌سوی ما می‌کرد

آن که کرد آتش غم سرد و سلامت به خلیل
بر من سوخته دل، کاش تماشا می‌کرد

آن که اندر شجر طور أنا الله می‌گفت
چه شد ار سینه‌ی ما سینه‌ی سینا می‌کرد

آن که از فیض دمش عیسی مریم در مهد
سخن از بندگی خالق یکتا می‌کرد

کاش می‌شد که من سوخته‌ی (حیران) را
به یکی جلوه ز دل‌مردگی احیا می‌کرد .

سید محمدحسن میرجهانی (حیران)

بیوگرافی و اشعار علی پورزمان

https://uploadkon.ir/uploads/fba508_25علی-پورزمان-.jpg

(بیوگرافی)

آقای علی پورزمان ـ در بهمن ماه 1371 در شهر مقدس قم ـ چشم به جهان هستی گشود. و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه ـ مقطع کارشناسی را در دانشگاه قم گذراند و در سال 1396 موفق به اخذ مدرک کارشناسی‌ ارشد زبان و ادبیات فارسی شد.

پورزمان از سال 1388 به شعر روی آورد و با حضور در جلسات انجمن ادبی قم و انجمن محیط با رشد بیشتری به مسیر شاعری‌اش ادامه می‌دهد. از وی تا کنون مجموعه شعری منتشر نشده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(طاووس و یوسف)

و چشم ابری من بر کویر خواهد ماند
همیشه جمله‌ی نعم‌الامیر خواهد ماند

چقدر فرصت پرواز ، آسمان خالی
و پشت میله کبوتر اسیر خواهد ماند

به روی پنجره‌ی سبز این نوشته شده
میان حنجره‌ی سرخ، تیر خواهد ماند

نگاه کن ... پسر مهزیار خواهم شد
که محضِ یار دلم در مسیر خواهد ماند

درون دولت تو فقر می‌شود؟ هرگز
فقیر عشق تو امّا فقیر خواهد ماند

سلام بر تو که طاووس هستی و یوسف
به پیش جلو‌ی تو سر به زیر خواهد ماند

مگر همیشه و هر جا غروب عاشوراست؟
که با ظهور تو ظهر غدیر خواهد ماند .

"علی پور زمان"

ای که بردی دین و دل با یک نظر، از ما، بیا

(انتظار)

ای که بردی دین و دل با یک نظر، از ما، بیا
وی که برپا کرده‌ای در جسم و جان غوغا، بیا

ای که با یک غمزه کارم ساختی در عاشقی
وی که جانم سوختی با عشوه‌ی بیجا، بیا

من که عمری لاف رندی می‌زدم اندر طریق
در میان خلق عالم گشته‌ام رسوا بیا

آتش عشق تو، راه گفتگو بر ما ببست
از زبان افتاده‌ام چون مردم شیدا، بیا

سال‌ها با اهل دانش دادّ بینایی زدم
در پی‌ات افتاده‌ام چون بی‌سر و بی‌پا، بیا

من نفهمیدم چه مقصد باشدت در دلبری
هرچه باشد دلبر نازکدل زيبا، بيا

گر که میخواهی به راهت جان و تن قربان کنم
تا نفس باقی‌‌است قربانت همه جان‌ها، بیا

(صابر) اندر انتظارت خون دل ها خورده است
ای که بردی دین و دل با یک نظر، از ما، بیا .

محمد صابری قمی (صابر)

بیوگرافی و اشعار سید محمدجواد شرافت

https://uploadkon.ir/uploads/b3cb16_24سیدمحمدجواد-شرافت۳.jpeg

(بیوگرافی)

آقای سید محمدجواد شرافت ـ سال 1360 در شوشتر متولد شد. او هم‌نام پدربزرگ شهیدش است که تیر ماه همان سال در حادثه‌ی بمب‌گذاری دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید. کودک بود که خانواده‌اش به قم مهاجرت کردند.

وی پس از مقطع راهنمایی وارد حوزه‌ی علمیه شد و هم‌اکنون در سطوح عالی حوزه مشغول به تحصیل است. شرافت شاعری را در جوانی و با سرودن نوحه آغاز کرد. از افتخارات ادبی او می‌توان به برگزیده شدن در کنگره‌های کشوری و داوری کنگره‌های شعر، برگزاری دوره‌های آموزش و نقد شعر، طراحی و اجرای برنامه‌ی شب‌های شعر حجره، مسؤولیت واحد آفرینش‌های ادبی حوزه‌ی هنری استان قم و دبیری انجمن شعر طلاب اشاره کرد. همچنین او به عنوان مجری کارشناس با صدا و سیما و رادیو همکاری داشته است. "خاک باران خورده" تنها اثر منتشر شده از او است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(برهان عاشقی)

روی تو برده رونق ماه تمام را
مجذوب کرده جلوه‌ی تو خاص و عام را

حسن تو بی نهایت و فضل تو بی شمار
مبهوت مانده‌ام بنویسم کدام را

تفسیر چشم‌های تو برهان عاشقی‌‌است
می‌خوانم از نگاه تو خیرالکلام را

هر راهبی که دید تو را گفت دیده است
با چشم خود مسیح علیه السلام را

هرجا که تو قدم بزنی "سُرَّ من رَءا"ست
سرشار کردی از نفس‌ات هر مشام را

اما قدوم سبز تو ای کعبه‌ی بهشت
حسرت به دل گذاشته بیت الحرام را

دیدند دشمنان تو حیران و مضطرب
آرامش نگاه تو و شیر رام را

دست سخاوت تو و چشم عنایتت
پر کرده از نسیم سحر صبح و شام را

از ما مگیر ای همه باران و روشنی
لطف مدام و مرحمت مستدام را

"سید محمدجواد شرافت"

تا فکندم با سر زلف تو کار خویش را

(رستگاری)

تا فکندم با سر زلف تو کار خویش را
متصل دارم پریشان روزگار خویش را

دوش در مستی قراری داد با زلفت دلم
چون به‌ هوش آمد، بداد از کف قرار خویش را

رستگاری در سبکباری‌‌است؛ گفتم بارها
جهدی ای دل! تا سبک بندی تو بار خویش را

عشق را خوش آیتی چون یافتم يکبارگی
در کف‌اش دادم زمام اختیار خویش را

این همه آیات روشن وین همه نقش عجیب
کورچشمی کو نبیند کردگار خویش را

جان به لب آمد به امّیدی که فرمایی درآی
ز انتظار ای جان برآر امّیدوار خویش را

باختی (قدرت) دل و دین را و گفتم بارها
با حریفی این‌چنین کم زن قمار خویش را

شادروان سید علی رضوی (قدرت)

چو یکدم وصل آن آرام جان را آرزو کردم

(سنگِ هجران)

چو یکدم وصل آن آرام جان را آرزو کردم
به زندان فراق آن صنم یک عمر خو کردم

همه شب تا سحر با یاد او بیدار بنشستم
به خلوت شرح جودش با دل خود گفتگو کردم

دلم چون لاله خون شد زین گنه کز فرط مشتاقی
نگه یکدم به روی آن نگار لاله رو کردم

لباس عافیت صدپاره شد از دوریَ‌ات! امّا...
به صد بارش ز تار و پود گیسویت! رفو کردم

به حکم وحدت هستی بدیدم در رُخِ اشیا
چو رخسار نکویت را به هرجا جستجو کردم

به جز روی تو هر جا پا نهادم رو سیه گشتم
ز کف شد آبرویم جز تو سوی هرکه رو کردم

صبا تا بر مشامم زد شمیم زلف مشکین‌ات!
شکایات دل خود را به پیشش مو به مو کردم

سبوی وصلِ ما را سنگِ هجرانت شکست آری
من این شرح غم افزا را حکایت با سبو کردم

گُنه کردم اگر عاشق شدم بر روی زیبایت!
به اشک دیده، گرد این گنه را شستشو کردم

نوای شعر (شمس قم) که بلبل را به وَجد آرد
ز هجر یار شد خاموش و تَرکِ های و هو کردم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

شکوه مکن‌، دژم مشو، یار ز راه می‌‌رسد

(یار ز راه می‌رسد)

شِکوه مکن‌، دُژم مشو، یار ز راه می‌‌رسد
رنجِ فراق طی‌ شود، مِهر به ماه می‌‌رسد

پای بکوب و کف بزن، عود بساز و دف بزن
شکوه مکن، دژم مشو، یار ز راه می‌رسد

یوسفِ من مکن گِله، از غم و دردِ بی‌کسی
قافله پشتِ قافله، بر سرِ چاه می‌رسد

ای به عزیزی آشنا، بیم چه داری از بلا؟
هرکه نترسد از خطر، زود به جاه می‌رسد

غمزده از خزان مشو، غنچه ز شاخه می‌دمد
نوبتِ بانگِ بلبلان، خواه نخواه می‌رسد

ناله‌ی بی‌سبب مکن، شکوه ز خالِ لب مکن
مرهمِ لطفِ ایزدی، گاه به گاه می‌رسد

های! به غم نشستگان، مژده دهم به خستگان
جانبِ دل‌شکستگان، لطفِ الاه می‌رسد.

"شادروان مهدی سهیلی"

ای ماه من! بگیر ز رویت نقاب را

(چـــراغ شــباب)

ای مـــاهِ مــن! بگیــــر ز رویــت نقــــــاب را
تــا مُنـفــــعل کنــی ز رُخــت ، آفتـــــــاب را

هـــر شـب نشـسـته‌ام به امیــــدِ نگــــاهِ تــو
زیــرا ربـــوده‌ای ز دل و دیـــده خــــواب را

تــابـی اگر به خــانـه‌ی خــامـوش عمــر من
روشــن کنــی دوبـــاره چـــــراغِ شـــبـاب را

آتـش گـــرفتـــه اسـت دلـــم در غیـــــاب تو
بــا یـک نظــــر بگیــــــر ز دل، التهــــــاب را

در حشـر هـــم اگــر کــه بیفتـــد گـــــذارِ تو
گیــری بــه یــک نگــاه ز خلقــی عــــذاب را

کـی می‌شود بـه سـائــل کـویت نظـــر کنی؟
کـی می‌دهی بـه سـائــل کـویت جــواب را؟

دیدیم بس‌که گــرگِ دغــل را به جـلد میش
گــُـم کــرده‌ایــم شــاخصــه‌ی انتخـــــاب را

دوشاب و دوغ، چونکه یکی شد؛ یکی کنند
هوهوی جغــد و، نغمــه‌ی چنـگ و ربــاب را

جـانـم به لب رسیده درین عصــر جانگــداز
تـا کِـی کنـــم تحمـــلِ رنـــج و عِقـــــاب را؟

بــر گـــردنــم تنـــیده طنـــابـی ز دارِ دَهــــر
از گــــردنـــم بگیــــر ، تنــــیده طنــــــاب را

ای شـیخ از «اختـلاسـگر» و «دزد» هم بگو
گــویـی اگـــر «پدیده‌ی کشـفِ حجـــاب» را

اســلام دیــن همـــدلی و مهـــربـــانـی است
بیـــرون کنــید، از ســرتــان ایــن عتـــاب را

اندیشه کن ببـین که چــرا این‌چنـین شدیم
کـــز یـــاد بــُـرده‌ایـم طـــریـــق صـــواب را

آری ببـین که آب، چـه‌سـان بر ســبو بـرفت
آبـی کــه کــرده اسـت مُلــــوّث، شــراب را؟

وقتی مُحـــاکمـــه نشــود «اختــــلاسگـــر»
از سَــر بــَـرَد شــریعــتٍ اســــلامِ نـــــاب را

کـاهــد از اعتقـــــادِ مسلمــان، بـــدون شـک
وقتی بـه جـــای «آب» ببـیـند «ســراب» را

دشمن مخوان مـرا که مـرا درد مـردم است
دشمن تــویــی که ســنگ زنــی انقــــلاب را

مـن از جیـوش جبهـــه و جنـگ و رشـادتـم
بـــر گــردنــم مپــیچ بـه تهمــت، طنـــاب را

آقــا ز پشت پـــرده‌ی هجـــران بــزن بــرون
زیـن کن کنون به اذن حـق اسب شــتاب را

ای (سـاقـی) امیـــد! بیــــا و، بــه بـــــاده‌ای
کُـن مست، این خمـــارِ همـــاره خـــــراب را

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/06/23

بیوگرافی و اشعار آقای جواد محدثی

https://uploadkon.ir/uploads/affb15_25جواد-محدثی.jpeg

(بیوگرافی)

حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج جواد محدثی ـ به سال 1331 در شهرستان سرآب از استان آذربایجان شرقی متولد شد. پدرش روحانی بود و بدین سبب از کودکی در قم به سر برد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذراند. از سال 1344 تحصیلات حوزوی را آغاز کرد و از جمله در مدرسه حقانی به تحصیل پرداخت.

محدثی علاوه بر تلاش‌های علمی، به فعالیت‌های فرهنگی و تبلیغی مشغول بود. همکاری با صدا و سیما، آموزش و پرورش، سازمان تبلیغات اسلامی، پژوهشکده باقرالعلوم(ع)، از جمله فعالیت‌های فرهنگی و تبلیغی او محسوب می‌شود. فعالیت در عرصه نگارش و هنری بخش دیگری از اقدامات فرهنگی وی به شمار می‌رود. او در مراکز مختلف علمی اعم از حوزوی و دانشگاهی به آموزش و نشر علوم دینی پرداخت.

در زمینه مطبوعات دینی و مجلات انقلابی و مذهبی با مراکز متعددی همکاری داشت و مقالات متعددی در زمینه‌های هنری، اخلاقی، مباحث قرآنی و تربیتی و خانوادگی در مجلاتی مانند: عروه الوثقی، پیام انقلاب، پیام زن، حوزه، مکتب جبهه، مکتب انقلاب به رشته تحریر در آورد.

همچنین با روزنامه‌های جمهوری اسلامی، کیهان و هفته‌نامه صبح صادق همکاری داشته و مقالاتی می‌نگاشت. به دلیل بهره‌مندی از قریحه شعر و سابقه‌ی شاعری که به سال‌های پیش از انقلاب برمی‌گردد، در محافل شعری و مجامع ادبی حضور فعال داشت و به انتقال تجارب نویسندگی و شاعری به نسل جوان اهتمام داشته است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(یا صاحب الزمان)

به تماشای طلوع تو جهان چشم به راه

به امید قدمت کون و مکان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

"جواد محدثی"

چه‌ زیباست‌ روی‌ تو در خواب‌ دیدن

(فروغ نگاه)

چه‌ زیباست‌ روی‌ تو در خواب‌ دیدن
‌فروغ‌ نگاه‌ تو در آب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ رخسار خورشیدی‌ تو
پس‌ از پرده‌داری‌ مهتاب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ در چشمه‌‌ی نور چشمت
‌شکوفایی‌ روشن‌ ناب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ دور از شکوه‌ حضورت
‌نگاه‌ تو در چشم‌ احباب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ تصویر روحانی‌ تو
به‌ یکباره‌ در پیکر قاب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ در خلوت‌ دل‌ نشستن
‌جمال‌ تو دور از تب‌ و تاب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ در جستجویی‌ عطشناک
‌لب‌ عاشقان‌ تو سیراب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ در چشم‌ دریایی‌ تو
نگاه‌ خروشان‌ گرداب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ در اقتدای‌ نمازم
‌تو را در تجلای‌ محراب‌ دیدن

‌چه‌ زیباست‌ گر پا گذاری‌ به‌ چشمم
‌نشستن‌ کناری‌ و سیلاب‌ دیدن .

"عباس براتی‌پور"

بیوگرافی و اشعار استاد عباس براتی پور

https://uploadkon.ir/uploads/513e13_25عباس-براتی‌پور.jpg

(بیوگرافی)

شادروان استاد عباسعلی براتی‌پور _ مشهور به (عباس براتی‌پور) در 14 اردی‌بهشت ماه سال 1322 در تهران متولد شد. براتی‌پور از اواخر دوران تحصیل در دبیرستان به شعر و شاعری پرداخت، و از مطالعه شعر اساتید متقدم غافل نبود. گاهی به سرودن اشعاری در مدح و منقبت خاندان رسالت می‌پرداخت.

در سال 1341 در نیروی هوایی استخدام شد و چون استعداد نسبتاً خوبی داشت یک سال پس از آن برای گذراندن دورۀ فنی به آمریکا فرستاده شد. در سال 1355 برای بار دوم اعزام شد و دوره‌ی تکمیلی الکترونیک را گذراند و در مجموع مدت 3 سال در خارج از کشور تحصیل کرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی رسماً و به طور جدی به سرودن شعر فعالیت کرد و با شرکت در مجالس و محافل ادبی فعالیت خود را گسترش داد و تا زمان مرگ به عنوان دبیر جلسات حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی و عضو شورای شعر خدمت می‌کرد.

وی در سال 1338 که به عضویت کتابخانه‌ی مجلس شورای ملی درآمد، فرصتی پیدا کرد که مطالعه کتاب‌های ادبی را در برنامه‌ی روزانه‌ی خود بگذارد و در این مدت به سرودن شعر نیز پرداخت. حتی زمانی که خارج از ایران تحصیل می‌کرد، از سرودن شعر و تفکر درباره آن غافل نبود. اکنون او از شاعران آیینی است که اشعار بسیاری دارد.

وی تا زمان مرگ در حوزه‌ی ادبیات مشغول بود و از سال 1392 عضو مؤسسه هنرمندان پیشکسوت بود. او در 6 خرداد 1399 به سوگ همسرش نشسته بود. انجمن قلم و مجمع ناشران انقلاب اسلامی در 17 بهمن و مجمع شاعران اهل‌بیت علیهم‌السلام در 18 بهمن 1401 از او تجلیل کرده بودند. او همچنین عضو گروه مؤسسین انجمن قلم نیز بوده است.

براتی‌پور، 13 سال مدیریت جلسات دیدار شاعران با رهبر معظم انقلاب را بر عهده داشت. طبق گفته‌ی او، آشنایی این شاعر نامدار با آیت‌الله خامنه‌ای به سال‌های 1346 تا 1349 در مشهد برمی‌گردد که محل خدمت وی در این شهر بوده است. همچنین براتی‌پور اشعار متعددی را در وصف اهل‌بیت علیه‌السلام سروده است.


آثار :

اولین مجموعه‌ی شعرش را با عنوان «بهت نگاه» در سال 1369 منتشر کرد. آثار چاپ‌شده او عبارت‌اند از غم دلدار، چشم بیمار، زمزمه‌ی مستی، وعده‌ی دیدار، بر تربت خورشید و زمزمه‌ی هستی از آثاری که اخیراً چاپ کرده است می‌توان مستوری، الفبای عشق و ارغوانی‌ها را نام برد.


‌وفات :

استاد عباس براتی‌پور، سرانجام جمعه 1 اردی‌بهشت 1402 به دلیل ایست قلبی در 80 سالگی در تهران درگذشت. مراسم تشییع وی یکشنبه 3 اردی‌بهشت در محل حوزه‌ی هنری تهران برگزار شد و پیکرش در قطعه‌ی هنرمندان به خاک سپرده شد‌.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(عطر نگاه)

بیا که دیده‌ام از انتظار لبریز است
کویر سینه‌ی تفتیده‌ام عطش‌خیز است

شکوه رویش سکرآور بهارانی
که بی‌طراوت رویت بهار، پائیز است

به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاری‌است
مشام جان ز شمیم تو عطر آمیز است

همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد
که در هوای تو پرواز، خاطرانگیز است

بخوان که نغمه‌ی تو معجز مسیحایی‌است
نوای گرم تو شورآور و شکربیز است

دلم ز حلقه‌ی مویت رها نمی‌گردد
که گیسوان بلند بتان دلاویز است

ز کوچه سار دیار دلم عبور نکرد
به‌غیر دوست که این کوچه، کوی پرهیز است

بیا و بر دل آلوده‌ام نگاهی کن
که پیش عفو تو کوه گناه ناچیز است.

"عباس براتی‌پور"

من که شور عاشقی در سینه و سر داشتم 

شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

(سایه‌ی سر)

من که شور عاشقی در سینه و سر داشتم
صد هزار آیینه‌ی غم، در برابر داشتم

هر شب از سامرّه در «سرداب غیبت» تا سحر
روی صحبت در مدینه با پیمبر داشتم

صبحدم آتش گرفت از آه سوزانم چمن
سر چو از سجاده‌ی سبز دعا برداشتم

باغ شد لبریز از خونِ دلِ آلاله‌ها
باغبان می‌رفت و من چشمی ز خون تر داشتم

لاله‌ها می‌سوختند از داغِ من چون چلچراغ
بس‌که من در سینه داغ شعله‌پرور داشتم

ای سرافراز دو عالم! ای شکوه سرو‌ها!
در بلندای حضورت سایه‌ی سر داشتم

ای تو با من مهربان‌تر از نسیم آشنا
اُنس و الفت با تو از گل، نازنین‌تر داشتم

ای سراپا عطر یاسین، ای بهارستان وحی!
بی تو من حال شقایق‌های پرپر داشتم..

لطف زهرا داد امشب تا سَحر تسکین مرا
آشنایی با نوازش‌های مادر داشتم .

محمدجواد غفورزاده (شفق)

عشقی‌‌است مرا در دل و افشا شدنی نیست

(گوهر ایمان)

عشقی‌‌است مرا در دل و افشا شدنی نیست
دردی‌‌است مرا بی تو مداوا شدنی نیست

در پرده عیان است که بس راز، نهان است
چون راز ، نهانی‌‌است هویدا شدنی نیست

چون لؤلؤ مکنون بوَد اسرار حقایق...
نشکفته صدف گوهرش افشا شدنی نیست

در نزد رقیبان نکنم شکوه ز یاران
این عقده‌ی پیچیده‌ی دل وا شدنی نیست

آن کس که بوَد سروصفت قائم و آزاد
در خدمت ارباب دِرَم تا شدنی نیست

از غفلت دل، گوهر ایمان مده از کف
افسوس خوری عمری و پیدا شدنی نیست

دل، زنده نگه دار که قرآن به شب قدر
بر سر چو نهی مرده‌دل احیا شدنی نیست

آیینه‌ی دل، تیره چو از زنگ گنه شد
بی اشک سحرگاه، مصفا شدنی نیست

گفتی که وصال تو میسّر شود اما
یا وقت وصالت نشده یا شدنی نیست

حرمان و غم رنج و پریشانی‌ام ای دوست
چون زلف پریشان تو احصا شدنی نیست

شد (شمس قمی) ذرّه صفت محو جمالت
از شمس رُخت ذرّه ، مجزّا شدنی نیست.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

عمری به هجر روی چو ماه تو سوختیم

(آتش آه)

عمری به هجر روی چو ماه تو سوختیم
در آرزوی نیم نگاه تو سوختیم

گر ساختیم با غم درد تو ساختیم
ور سوختیم چشم به راه تو سوختیم

جز عاشقی به دهر، گناهی نداشتیم
سنگین‌دلی تو ، ما به گناه تو سوختیم

دادی به باد، سنبل زلف سیاه و ما
دل در کمند زلف سیاه تو سوختیم

دیگر (نوا) مکش ز دل سرد، آہِ گرم
زیرا که ما به آتش آہ تو سوختیم.

شادروان احمدعلی عبداللهی نگار (نوا)

خونین‌جگرم، بگذر و بگذار بگریم

(بگذار بگریم)

خونین‌جگرم، بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینه، مگر زار بگریم

از درد، چنانم که تسلّی نشود دل
صدبار اگر گویم و صد بار بگریم

نالیدن من در غم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و، ناچار بگریم

در خلوت وصل‌ات دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم، اما
امروز چنانم که : در انظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که: در حسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان، بگذارید
بسیار کنم ناله و، بسیار بگریم

(نظمی) مگر امروز به رحم آورم او را
رفتم به حریم حرم یار بگریم !

"علی نظمی تبریزی"

من از عشیره‌ی دردم تو از تبار دوایی

(شبیه آه)

من از عشیره‌ی دردم تو از تبار دوایی
من آفتاب غروبم تو صبح نور فزایی

منم مسافر تنها به شهر خسته‌ی غربت
تو از سلاله‌ی نوری و همنشین خدایی

دلم گرفته در این شهر بی نشان غم آگین
نه مانده پای گریزی نه مانده راه به جایی

شبیه آه شدم در گلوی بغض نشستم
و تو که بر صدف سینه ابر عقده گشایی

منم که دیده نگیرم از آستان وصالت
تویی که از غم این آرزو رهای رهایی

بیا بیا که دلم از غم فراق تو تنگ است
دگر بس است غریبی دگر بس است جدایی

غبار غربت پاییز برده عطر چمن را
بهار گل کند ای گل اگر تو رخ بنمایی

تو بر (فراز) زمانی و من فرود زمینم
چقدر فاصله داری چقدر دور نمایی

هنوز مانده نگاهم به کوچه‌های نگاهت
خدا کند که بمانم خدا کند بیایی.

محمدتقی مردانی (فراز)

به لبخند ملیحت باغ و بستان می‌شود عاشق

(گل سرخ)

به لبخند ملیحت باغ و بستان می‌شود عاشق
چه داری در قنوت خود که باران می‌شود عاشق

فراتر از زمین صبحت رقم خورده‌‌است، چون خورشید
به اعجاز نگاهت، از دل و جان می‌شود عاشق

چنان شوری به پا کرده‌است فصل زندگی با تو
که حتی حسن یوسف در زمستان می‌شود عاشق

مسیحامذهبی خوانده‌است بی‌پروا که می‌آیی
دلی در تاب و تب افتاده پنهان می‌شود عاشق

دلی که قبل از آغاز شما شیداتر از دریا
تلاطم می‌کند در جان سلمان می‌شود عاشق

گل سرخ از جمال دل‌فریبت می‌شود تکثیر
درختی خشک در قلب بیابان می‌شود عاشق

تجارت می‌کنی انگار بر دوش تو خورشید است
که راهب در میان راه، یک آن می‌شود عاشق

خودت گل، خاندانت گل، نسیم آورده عطری را
که از بوی دل‌انگیزش خراسان می‌شود عاشق

"محمدصادق بخشی"

چون روح بیشه در نظرم سبز می‌شوی

(آغوش انتظار)

چون روح بیشه در نظرم سبز می‌شوی
مثل سپیده در سحرم سبز می‌شوی

پیراهن بهار به تن کرده‌ای مگر
کاین‌گونه سبز در نظرم سبز می‌شوی

یاد تو زادراه! ـ مگو صبر آمده ـ
چون لحظه لحظه در سفرم سبز می‌شوی

افتد به پرده‌ی دلم آتش ز یاد تو
با رقص شعله در شررم سبز می‌شوی

چون رود شعر، راه به دریای دل کشد
در جان پاک هر اثرم سبز می‌شوی

باغی مگر؟ که در تو مرا آشیانه‌ای‌‌است
داغی مگر؟ که در جگرم سبز می‌شوی

آغوش انتظار پُر از نوشکوفه‌ هاست
وقتی خیال‌گون به بَرَم سبز می‌شوی

"اکبر بهداروند"

بیوگرافی و اشعار استاد اکبر بهداروند

https://uploadkon.ir/uploads/3f0703_25اکبر-بهداروند.jpg

(بیوگرافی)

استاد اکبر بهداروند ـ شاعر و پژوهشگر ادبی ـ از پدر و مادري بختياري و از ايل هفت لنگ در بهار 1329 در شهرستان انديمشک، که در زمان تولد ايشان قصبه‌ای کوچک بود، متولد شد. پدرش کار فنی راه آهن بود و مادرش خانه دار. تحصيلات ابتدايي را در دبستان های سعدی، شاه پدر و داريوش انديمشک سپری کرد و تحصيلات دبيرستانی را در دبيرستان های شاپور و مولوی انديمشک و پهلوی سابق دزفول به اتمام رساند.

وی سپس به سربازی رفت و در آن دوره سپاهی دانش شد. در محروم‌ترين منطقه‌ی ايران يعنی بخش بشاگرد از توابع ميناب، جنوب استان هرمزگان، مشغول به خدمت آب و بابا شد که نه آن منطقه آب داشت و نه نان و باباها هم برای امرار معاش زندگی براي شيخ نشين های عربی کار می‌کردند. بعد از اتمام خدمت سربازی در دانش‌سرای تربيت دبير آبادان در رشته‌ی ادبيات قبول شد و بعد از اين دوره براي تدريس عازم شهرش انديمشک شد و به مدت 13 سال در مدارس انديمشک به تدريس پرداخت.

https://uploadkon.ir/uploads/1d5903_25استاد-اکبر-بهداروند.jpg

سال 65 دچار بيماری شد و بعد از خاتمه‌ی دفاع مقدس از انديمشک به شهرستان کرج اعزام شد که دوباره روز از نو و روزی از نو، درس شروع شد و ادامه‌ی تحصيل در رشته‌ی ادبيات فارسی.

بهداروند در سال 65 همکاری ادبی خود را با حوزه هنری در تهران شروع کرد و هم‌چنين در روزنامه‌ی اطلاعات و کیهان و کيهان فرهنگی مشغول به کار شد. سال ها در حوزه کارشناسی شعر با مطبوعات و ناشران کار کرد.و هم‌ اکنون ساکن کرج است و فعلاً هم در کيهان فرهنگی مشغول خدمت است.


آثار :

1. مزامیر کال، 2. تلواسه در عطش، 3. ترانة آب، 4. گزیدة اشعار

تألیفات :

1.کليات محتشم کاشانی، 2.کليات اقبال لاهوری، 3.ديوان حافظ، 4.گلستان سعدی، 5.نگار دانش، 6.از تبار شبنم،7.آواز سبز ايل، 8. آيينه مهر،9.چکامه زخم، 10.کليات سه جلدی بيدل دهلوی، 11.نثرهای بيدل، 12.رباعيات بيدل، 13.غزليات سه جلدی بيدل دهلوی، 14.غزليات يک جلدی بيدل دهلوی، 15.مثنوی های بيدل دهلوی، 16.نثرهای بيدل دهلوی، 17.تبسم يک قافله آه، 18. مقالات اقبال شناسی، 19.غزليات ظهوری ترشيزی، 20.رباعيات ظهوری ترشيزی، 21.کليات ملک قمي، 22.کليات واعظ قزوينی، 23.شهربانو و خاکسترهاي سرد، 24.مقالات بيدل شناسی، 25.کليات ظهير فاريابی، 26.دوبيتی از مشروطه تا امروز، 27.کليات طبيب اصفهانی، 28.فرهنگ رشيدی...‌

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(طلیعه‌ی موعود)

خوشا جمال جمیل تو ای سپیدهی صبح
که جلوه های تو پیداست در جریدهی صبح

هلا طلیعهی موعود! جان رستاخیز
بیا که با تو بروید گل سپیدهی صبح

به پهندشت خیالم ، چمن چمن گل یاس
شکفته شد به هوای گل دمیده‌ی صبح

گلوی ظلمت شب را دریده خنجر روز
نمای روشن امّید در پدیده‌ی صبح

درای قافله‌ی شب دگر نمی آید
ز پشت پلک افق شد شکفته دیده‌ی صبح

اگرچه غایبی از دیدگان من ، ای خوب!
خوشا به چهره‌ی زیبای آفریدهی صبح

"اکبر بهداروند"

لب بسته‌ام ز هرچه به‌جز گفت‌وگوی تو

(آرزوی تو)

لب بسته‌ام ز هرچه به‌جز گفت‌وگوی تو
دل شسته‌ام ز هرچه به‌جز نقش روی تو

گر بگذری به خاکم و گویی تو را که کُشت؟
فریاد خیزد از کفنم: کآرزوی تو

منت ز خضر گو به سکندر کشد که من
آب حیات جسته‌ام از خاک کوی تو

دل را ز اضطراب به هر سمت می‌کشم
مانند قبله‌یاب بگردد به سوی تو

ترسم به زیر خاک رود آه عاقبت
هم حسرت دل من و هم آرزوی تو

بس پیکرت لطیف بود می‌شود پدید
راز درون ز سینه و مِی از گلوی تو

ای گل! به باغ دَر برِ آن لاله‌رو مخند
تا پیش باغبان نرود آبروی تو

جلال الدین همایی (سنا)

با چشم اشکبار و دلی غرق سوز و آه

«اَللّٰهْمَّ عَجّلْ لِوَلٖيِكَ الْفَرَج»

با چشم اشکبــار و دلـی غــرق سـوز و آه

آغــاز سال نــو، شده با «قـــدر» هم‌پگـاه

در ابتدای سال «پدر» چون رَوَد به عرش

تــا انتهـــای ســال، می‌آیــد «پسر» ز راه؟

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/01

کاش، این جمعه مرا لایق دیدار کنی!

«اَللّٰهْمَّ عَجّلْ لِوَلٖيِكَ الْفَرَج»

(لایق دیدار)

کاش، این جمعه مرا لایق دیدار کنی!
دیده در دیده‌ی این عبد گنهکار کنی!

ای طبیب دل من! کاش بیایی و دمی
نظری بر دل این خسته‌ی بیمار کنی!

بکشی دست نوازش به سرم تا که مرا
از گران‌خوابِ پُر از دلهره، بیدار کنی!

کاش می‌شد که رهایم کنی از بند گناه
تا مرا در حرم عشق، گرفتار کنی!

گرچه بودم همه‌ی عمر به خواب غفلت
تو مرا با نفس معجزه، هشیار کنی!

بدمی با نفسی بر دل زنگاری من ـ
تا که پاک از دلم این توده‌ی زنگار کنی!

پیش پایت بنشینم بشوم مات رخت
تا مرا باخبر از عالم اسرار کنی!

راه پر پیچ و خم زندگی تار مرا ،
با فروغ نگهت روشن و هموار کنی!

کاش آیی و جهان نگران را پاک از ـ
شرّ کفار جفاپیشه‌ی جبّار کنی!

یوسف فاطمه! بازآ سر بازار و ببین :
عالَمی را ، ز دل و دیده، خریدار کنی!

خارزار است جهان، بی گل رویت، بازآ
که جهان را ز رخت، گلشن و گلزار کنی!

کاش ای (ساقی) میخانه‌ی هستی! ز کرم
از مِی عشق، مرا سرخوش و سرشار کنی!

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/12/23

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری‌ام 

🌷اللهم عجل لولیک الفرج🌷

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری‌ام
گل کرد خارْخار شب بی‌قراری‌ام

تا شد هزارپاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری‌ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می‌روم
از خویش می‌روم که تو با خود بیاری‌ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری‌ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری‌ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی‌قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری‌ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : "بیا"، بیا
زآن پیشتر که پاک شود یادگاری‌ام

"دکتر قيصر امين پور"

گفتم نگاهی می‌شود، شاها به این سائل کنی؟

ألسّلامُ عَلَيكَ يا بقيةاللهِ فی أرضه)

گفتم نگاهی می‌شود، شاها به این سائل کنی؟
گفتا که باید سال‌ها ، در راهِ ما منزل کنی

گفتم که منزل کرده‌ام، عمری به راهت ای صنم!
گفتا که باید بیش ازین، ما را به خود مایل کنی

گفتم که ماهِ من تویی، در هر نگاهِ من تویی
گفتا مبادا که کنون، کار مرا مشکل کنی ؟!

گفتم چه می‌خواهی ز من، ای شمع جمع انجمن؟!
گفتا که باید سینه را ، مَحرم درین محفل کنی

گفتم که هستم مَحرمت، جان می‌دهم در مَقدمت
گفتا مبادا خویش را ، از ما دمی غافل کنی؟!

گفتم که غافل کی توان، گردم ز تو آرام جان؟
گفتا که باید دوری از، اندیشه‌ی باطل کنی

گفتم که دوری کرده‌ام، دارم ولی در سینه غم
گفتا که باید سینه را ، دریای بی ساحل کنی

گفتم که از دل کی رَوَد، این دردهای لاتعَد ؟
گفتا که باید عشق را، با مَعرفت حاصل کنی

گفتم چگونه مَعرفت، حاصل کنم از هر جهت؟
گفتا که باید خدمتِ رندان صاحبدل کنی

گفتم که صاحبدل کجا، باید بیابم گو شما ؟
گفتا بحو «پروانه» * را، تا حلّ این مشکل کنی

گفتم که دیگر غیر ازین، بر من بگو ای نازنین!
گفتا اگر کردی چنین، خود را عزیز دل کنی

گفتم عزیز دل تویی ، دریا و هم ساحل تویی
گفتا که (ساقی) عشق را ، با ما توان کامل کنی

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403

* استاد مجاهدی (پروانه)

او خواهد آمد تا دهد گرما به دل‌ها

(او خواهد آمد)

او خواهد آمد تا دهد پایان به سرما

او خواهد آمد تا دهد گـرما به دل‌ها

او خواهد آمد تا جهان سامان بگیرد

او خواهد آمد تا دهد بر عشق، معنـا

سید محمدرضا شمس (ساقی)

رسید مژده به بلبل که نوبهار آمد

(السّلامُ عَلَيكَ يَا بَقيةاللهِ فِی اَرضه)

« دُرّ شاهوار »

رسید مژده به بلبل، که نوبهار آمد
به صحن باغ و چمن، یار گلعذار آمد

صبا عبیرفشان کرده دشت و بستان را
بدین نوید فرح‌زا که نوبهار آمد

صباح لب به تبسّم گشود غنچه ز شوق
چو عندلیب خوش‌الحان به شاخسار آمد

به‌طرْف باغ به گلبانگِ عشق، بلبل و سار
به صد ترنم و شور و نوا، هزار آمد

روان به جوی، چو شهد خوشاب آب روان
به پای گلبن چون درّ ِ شاهوار آمد

کنارِ جوی، به شادابی و صفا سوسن
به دَه زبانِ رسا ، مژده داد : یار آمد

چو لاله چهره‌ی این گل بدید در گلشن
بسوخت چهره‌اش از رَشک و داغدار آمد

سحرگه از شرف باغبان گلشن دین
فرح‌فزا گل مختوم هشت و چار آمد

به باغ عسکری آن گل دمید و باغ جنان
ز رشک آن گل رخساره، شرمسار آمد

دمید نوگل نرگس به دامن نرجس
که نرگس چمن از حسرتش خمار آمد

شمیم دلکش آن گل ز عطر دین و خرد
مشام اهل خِرد را ، شمامه بار آمد

به گلشن علوی سرو سرفراز رسید
به کشور نبوی شاهِ تاجدار آمد

به‌روز نیمه‌ی شعبان ز کِتم پرده‌ی غیب
امام عصر و شَهِ غیب و آشکار آمد

سلیل احمد مختار و ناسخ کفّار
به انتقام نیاکان، به اختیار آمد

شَه سَریر امامت، امیر کشور دین
به تاج و تخت شریعت زمامدار آمد

شهی که از قدمش شد بنای دین باقی
مَهی که از کرمش عرش را قرار آمد

امامِ هادی مطلق، ولی و حجّت حق
به استعانت ِ اسلام حق شعار آمد

نه خاکیان به سُرورند از ولادت وی
که قدسیان همه را عیش پایدار آمد

رسید خسرو عادل به دفع اهرمنان
بگو به خصم که با حکم کردگار آمد

امیر لشکر دین، در نبرد مدعیان
به رزمگاه، مسلّح به ذوالفقار آمد

خدیو عرصه‌ی ایمان، زعیم مُلک ولا
به شهر عشق، مَلک‌جاه شهریار آمد

پناه و حامی درماندگان به عدل و وداد
به دادخواهی مظلوم، دادیار آمد

نجات‌بخش بشر از میان بحر ستم
مهینه جنّت یزدان، سفینه‌وار آمد

شدند مات رخ او صفوف شاه و وزیر
چو میر عرصه‌ی شطرنج، شهسوار آمد

نهاد مهره‌ی دشمن به ششدر توحید
چو دل بباخت درین نرد و در قمار آمد

شها ، مها ، ملکا ، خسروا ، جهاندارا !
بیا که بی‌‌تو به دین لطمه بی‌‌شمار آمد

ریا و کید و جفا و عناد و کین و حسد
به جای رحم و وفا و شرف به کار آمد

به سوی منتظران، خسروا نظر فرما
که جان ما به لب از دردِ انتظار آمد

به طبع (شمس قمی) کن عطا فروغ خِرد
که بی فروغ و خرد، دین و علم تار آمد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

فروزان می‌شود چشم سحر از خاور چشمت

ولادت با سعادت صاحب الامر
آقا امام زمان علیه السلام بر شیفتگانش مبارک

(اختر چشمت)

فروزان می‌شود چشم سحر از خاور چشمت
به مهر و ماه می نازد، شُکوه منظر چشمت

به خون دل وضو کردم که باعشق تو خو کردم
که گردد این دل شیدا، مقیم کشور چشمت

نیاساید دل سرگشته‌ام از هجر رخسارت
ندیده دیده‌ای زیباتر از زیباتر چشمت

فضای آسمان با کهکشان بیکران هرگز
فروزان‌تر ندارد اختری از اختر چشمت

ز شوقت قصه های شهر شورانگیز شیرین را
نوشتم با شمیم گُل، درون دفتر چشمت

زبان واژه‌ی شعرم به وصف تو نمی‌زیبد
فروغ معجزه تابد ازآن شعر تر چشمت

عفاف خنده‌ی گُل می‌شود گلبرگ احساسم
صفا بخشیده بر عالم گل نیلوفر چشمت

ره میخانه‌ات پویم، شراب وصل می‌جویم
بنوشانم ز لطفت جرعه‌ای از ساغر چشمت

اگر (کوشا) نگیرد دست دل از دامنت هرگز
تو می‌دانی چه غوغایی شده برپا سر چشمت

سید محمد صالحی (کوشا)

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد

اَلسّلامُ عَلَیكَ یا اَباصالحَ المَهدی (عج)

(بهار رحمت)

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد
طرْف بستان و چمن، خرّم ز لطف یار شد

صحن گلشن شد مزین از گل و سرو و سمن
دامن صحرا منَقّش از گل و اشجار شد

یک طرف شمشاد، قد افراشته اندر چمن
یک طرف سروِ چمان با ناز، خوش‌رفتار شد

فرش بستان چون حریری سبز پر نقش و نگار
از شقایق، وز گل نیلوفر و گلنار شد

ژاله بر لاله چو باده در پیاله جلوه‌گر
نرگسش مِی ‌نوش و بلبل ساقی گلزار شد

شانه بر زلف بنفشه می‌زند باد صبا
تا کند آرایشش مشاطه‌ای عیّار شد

سوسن از شوق وصال عندلیب نغمه ‌ساز
گوئیا با دَه زبان، مستانه در گفتار شد

نرگس شهلا خمارآلوده بنشسته به ناز
وز نگاه و راحه، رشک آهوی تاتار شد

ساحت باغ و چمن شد حسرت خلد برین
صورت گلزار، چون یاری پری‌رخسار شد

این‌‌همه جشن نشاط انگیز و این بزم سرور
ظاهر از یمن قدوم ختم هشت و چار شد

بارالها می‌شود بر گوش جان آید ندا ؟:
یوسف کنعانِ رحمت، وارد بازار شد

خسروی مولود گشت امروز کز مجد و وقار
شاد و خشنود از ورودش خالق دادار شد

نیمه‌ی شعبان بوَد کز یُمن لطف سرمدی
مولد مسعود سبط احمد مختار شد

هست میلاد ولیّ ِ عصر امام منتظَر
قائم آل عبا کاو غائب از انظار شد

هادی المهدی امام عصر، شاه جن و انس
کش امامت بر جهان از ثابت و سیار شد

نور چشم عسکری، سبط نبی پور ولی
کز طفیلش کاخ عرش‌‌آسای دین سُتوار شد

آن همایون پادشاه کشور دین و خرد
کاروان راه حق را رهبر و سالار شد

آخرین اِستاره‌ی منظومه‌ی شمسی دین
در سپهر شرع احمد، مطلع انوار شد

مکتب اسلام در معنی بدی چون دایره
فضل آن شاهش به‌سان نقطه‌ی پرگار شد

ساقی میخانه‌ی وحدت فرا آمد به ناز
کز می ایمان و عدلش عالمی هشیار شد

گو عزیز مصر دین را محترم بشمار وقت
یوسف کنعان رحمت وارد بازار شد

گرچه پنهان است و ناپیدا ولی از راه دل
جلوه‌‌گر در چشم ایمانِ اولوالابصار شد

خسروا برخیز و برکش تیغ عدل و انتقام
زآنکه دین حق، ذلیل از کینه‌ی کفّار شد

باغبانا همتی فرما که از جور خزان!
گلشن دین، مأمن زاغان ناهنجار شد

العجل! ای شهسوار عرصه‌ی عدل و صفا
دفع آنان کن که بیداد ستم‌شان کار شد

پادشاها بر کَن از بُن ریشه‌ی کاخ ستم
سرنگون کُن پرچم هر کو ستم‌‌کردار شد

ای طبیب درد بیماران عالم! کن شتاب
زآنکه دین و رسم و آیین سر به سر بیمار شد

خانه‌ی اسلام شد ویران، تواش آباد کن
مُلک دین هموار کن کز جهل، ناهموار شد

جور و کین دشمنان دین، فزونی یافته
عرصه‌ی مردان حق، جولانگه اشرار شد

از ریای اهل تزویر و عناد مشرکین...
دین ما بازیچه‌‌ی بیگانه‌ی غدّار شد

گلسِتان دین خزان شد زآفت ریب و ریا
گل ز گلشن رفت و گلشن جایگاه خار شد

چاره‌ای کن از کرم بر دفع استبدادیان
زآنکه فکر ما به دفع اهرمن ناچار شد

رایت عدل و عدالت بر فراز ای شاه دین!
چون شمار لشکر بیداد و کین بسیار شد

با ظهور خویشتن دشوار ما آسان نما
چون ز هجران تو شاها کارها دشوار شد

(شمس قم) گفت این قصیدت را به مدح خسروی
کز شرافت، جبرئیلش خادم و دربار شد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای زمین سامره طور تجلّا خوانمت

(ألسّلامُ عَلَيكَ يا بقيةاللهِ فی أرضه)

ای زمین سامره! طور تجلّا خوانمت
یا بهشت حضرت باری تعالا خوانمت
سرزمین مکّه یا گلزار بطحا خوانمت
جبهه هفت آسمان با عرش اعلا خوانمت
کعبۀ پیغمبران یا طور سینا خوانمت
قبلۀ امید فرزندان زهرا خوانمت

هرچه هستی طور دل سینای جان می‌دانمت
زادگاه مهدی صاحب زمان می‌دانمت

نوعروس فاطمه امشب محمّد زاده‌ای
دختر شاهنشه رومی و احمد زاده‌ای
اختر برج ولایی، ماه امجد زاده‌ای
هیکل توحید یا روح مجرّد زاده‌ای
عابدی معبود و یا عبدی مؤید زاده‌ای
پای تا سر مظهر دادار سرمد زاده‌ای

انبیا را اولیا را، جان جان است این پسر
مصلح کل مهدی صاحب الزمان است این پسر

کودکی نورس مپندارش که پیر آدم است
رهنمای آدم است و مقتدای عالم است
انبیا را اوّل است و اولیا را خاتم است
هم خطاب مبرم است و هم کتاب محکم است
هم بدرد جان دوا هم زخم دل را مرحم است
نوح دل، یوسف لقا، موسی بیان، عیسی دم است

شیعه تنها مصلح کلّ بشر می‌داندش
عالم خلقت امام منتظر می‌داندش

نرگس امشب تا سحر با مرغ شب بیدار باش
صبحدم چشم انتظار وعدۀ دیدار باش
دیده بگشا در تمشای رخ دلدار باش
در رخ دلدار محو جلوۀ دادار باش
شاهد لبخند گل در دامن گلزار باش
در نشاط و شور و شادی باغبان را یار باش

شب دعایت روح را غرق حلاوت می‌کند
صبح مهدی در برت قرآن تلاوت می‌کند

ای عروس فاطمه، ام العلوم الکامله
ای جهان قربان حملت ای به مهدی حامله
ای تو را سادات زن‌های بهشتی قابله
خیز از جا و به‌جا آور نماز نافله
نور شد بین تو و چشم حکیمه فاصله
کاروان دل به پا آمد امید قافله

حبذّا یار آمده یار آمده یار آمده
یوسف گم گشتۀ زهرا به بازار آمده

نرگس امشب موسِئی با نور طور آورده‌ای
یا مگر داور دیگر باز بور آورده‌ای
آدم است این یا ملک یا آنکه حور آورده‌ای
یا به دامن مظهر الله نور آورده‌ای
آفرینش را به شوق و وجد و شور آورده‌ای
سیدالاشهاد را بدر البدور آورده‌ای

از زمین یک آسمان توحید داری در بغل
ماه دورت گردد و خورشید داری در بغل

قلب امکان، رکن ایمان، جان جان ماست این
ناخدای کشتی دین مصلح دنیاست این
لنگر و طوفان و موج و ساحل و دریاست این
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیساست این
نور و طور و فجر و قدر و کوثر و طاهاست این
ای دو صد یوسف فدایش یوسف زهراست این

نامش از اهل زمین و آسمان دل می‌برد
چهره‌اش نادیده از خلق جهان دل می‌برد

والد خلق خدا در نقش مولود آمده
در جمال عبد پیدا، حُسن معبود آمده
آفتاب ظلّ جان یا ظلّ ممدود آمده
بحرهای آرزو را دُرّ مقصود آمده
با لوای حمد بشتابید محمود آمده
آی مظلومان بپا مهدی موعود آمده

روز عشق و وحدت و ایثار و هم عهدی رسید
از کنار کعبه فریاد انا المهدی رسید

ای وجودت بر تن بی جان عالم جان بیا
ای ظهورت دردها را خوشترین درمان بیا
ای جواب نالۀ مظلومی قرآن بیا
ای همه جانها به‌خاک مقدمت قربان بیا
ای امید بی کسان ای یار مظلومان بیا
ای نجات هستی ای گم‌گشته انسان بیا

زینب کبرا سر بازار می‌خواند تو را
فاطمه بین در و دیوار می‌خواند تو را

آفتابا طلعتت در پرده پنهان تا بکی؟
ماهتابا جلوه‌ای شبهای هجران تا بکی؟
باغبانا بی تو خون آب گلستان تا بکی؟
یوسفا از دیدنت محروم کنعان تا بکی؟
احمدا تنها میان جمع قرآن تا بکی؟
مهدیا بر نیزه سرهای شهیدان تا بکی؟

از جگرها آه می‌جوشد که یا مهدی بیا
خون ثارالله می‌جوشد که یا مهدی بیا

گاه دور کعبه با اشک روان می‌جویمت
گه چو بلبل نغمه زن در بوستان می‌جویمت
گه کنار خانه برگرد جهان می‌جویمت
در منی من در زمین و آسمان می‌جویمت
که به بزم دوستان با دوستان می‌جویمت
گه درون خویشتن مانند جان می‌جویمت

هرچه می‌گردم در این گلشن نمی‌بینم تو را
تو مرا می‌بینی امّا من نمی‌بینم تو را

دیده‌ها اختر شمار صبح دیدار تؤاند
اختران آئینه‌دار ماه رخسار تؤاند
گلعذاران بی قرار سیر گلزار توأند
شهریاران خاکسار پای زوّار توأند
سربداران پایدار دار ایثار توأند
دوستان چشم انتظار صبح پیکار توأند

یا بن مولانا العلی یا بن النبی المصطفی
از تو عالم می‌شود چون نظم (میثم) با صفا

غلامرضا سازگار (میثم)

ﮔﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ 

(گل همیشه بهار)

ﮔﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ‌ﯼ ﺷﮑﻮﻓﺎﯾﯽ

ﺍﺳﯿﺮ ﭘﻨﺠﻪ‌ﯼ ﭘﺎﯾﯿﺰﻡ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﺧﺰﺍﻥ
ﻧﺴﯿﻢ ﺻﺒﺢ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ‌ﺁﯾﯽ ؟

ﺷﻨﯿﺪﻩ‌ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺟﻤﻌﻪ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ
ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ

ﻫﻨﻮﺯ ﻣﯽ‌ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﯼ ﻏﺮﯾﺐ ﻋﻠﯽ
ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻫﺮﺍﯾﯽ

ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﺵ ﺻﺪﺍﺕ ﺯﻧﺪ
ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﻪ‌ﯼ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺭﺍ ﻣﺪﺍﻭﺍﯾﯽ

ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺷﻌﻠﻪ‌ﯼ ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺭﺍ ﮐﻨﯽ خاموش
ﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺣﯿﺪﺭ ﻃﻨﺎﺏ بگشایی

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﻄﺶ ﻣﺎ جگرگداﺯ ﺷﺪﻩ‌است
« ﻣﺘﯽ ﻧﺮﺍﻭﺣﮏ » ﺍﯼ ﺯﻻﻝ شیدایی

ﻋﺼﺎﺭﻩ‌ﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻧﺒﯿﺎ ﺯ ﭘﺎ ﺗﺎ ﺳﺮ
ﺧﻼﺻﻪ‌ﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﺳﺮﺁﭘﺎﯾﯽ

ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﯽ‌ﻤﺎﻧﻢ ﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﺖ ﺣﺴﻦ
ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﻟﺤﻈﻪ‌ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ تماشایی

"کمیل کاشانی"

بیوگرافی و اشعار محمدمعین پوریلان

https://uploadkon.ir/uploads/d7e518_24محمدمعین-پوریلان.jpg

(بیوگرافی)

آقای محمدمعین پوریلان ـ در مورخ 6 تیرماه سال 1380 در شهر مقدس قم ـ چشم به عالم هستی گشود و تحصیلات خود را پس از گذراندن دوران ابتدایی و متوسطه تا مقطع کارشناسی ادامه داد.

وی فعالیت شعری‌اش را از اواخر سال 96 آغاز کرد و در کنگره های متعددی برگزیده شده‌است. من‌جمله دو دوره از کنگره‌ی شعر دبیرستان علامه حلّی و دو دوره از جشنواره‌ی فرهنگی هنری دانش‌آموزان سراسر کشور و کنگره‌های دیگر...

پوریلان هم اکنون از اعضای انجمن ادبی محیط قم می‌باشد که به ریاست استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) برگزار می‌شود.

فعالیت وی در شعر کلاسیک آیینی بیشتر در قالب غزل می‌باشد و با توجه به سروده‌های کنونی‌اش آینده‌ای روشن را برای این شاعر خوش قریحه‌ی جوان و خوش خلق آیینی‌سرا پیش‌بینی کرده و موفقیت‌های گوناگون را برای‌شان آرزومندم.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(هرچه تقدیر است)

اگرچه گفته‌ام این را که: "هرچه تقدیر است"
تو هرچه زود بیایی برای من دیر است

غروبِ جمعه و شنبه چه فرق خواهد کرد؟
همیشه‌ی منِ بیچاره بی‌تو دلگیر است

نمی‌رسد به اجابت دعای من بی‌تو
دعا جدای از آمین کمان بی‌تیر است

من از فراق تو آتش به دل می‌اندازم
که آه سوخته نزدیکتر به تأثیر است

ببخش اگر غزلم پر ز (من من) و (توتو) است
که گاه ، پشّه سرش روی شانه‌ی شیر است .

"محمدمعین پوریلان"

همیشه دامن من، رشک آسمان بوده است

(کوچه‌ی شوق)

همیشه دامن من، رشک آسمان بوده است
پر از ستاره، چو دامان کهکشان بوده است

شبی نبوده که بی غم دلم به روز آرد
همیشه خانه‌ی دل پر ز میهمان بوده است

از آتشی که به‌جا مانده در قفس، پیداست
که برق حادثه با ما هم آشیان بوده است

در آستانه‌ی پیری جنون دل، گل کرد
شکوفه‌باری ما بین که در خزان بوده است

شبی که ماه من آمد به جلوه، جلوه نداشت
سرشک من که عروس ستارگان بوده است

به شام هجر تو دیدم که ماند از رفتار
سوار عمر که با برق هم‌عنان بوده است

خراب عشق تو را از بلا، هراسی نیست
خرابه از خطر سيل، در امان بوده است

به هرکجا که روم صحبت از پریشانی است
مگر حکایت زلف تو در میان بوده است؟!

دوچشم منتظر من به کوچه کوچه‌ی شوق
مدام در طلب صاحب الزمان بوده است.

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد

(بخوان دعای فرج)

بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد

تو در هجوم حوادث، صبور باش، صبور
که صبر میوه‌ی شیرین‌تر از ظفر دارد

در آستان ولا، جای ناامیدی نیست
بهشت پاک اجابت هزار در دارد

دل شکسته بیاور، که با شکسته‌دلان
نسیم مهر خدا، لطف بیشتر دارد

بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
که شام خسته‌دلان مژده‌ی سحر دارد

صفا بده دل و جان را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیّت سفر دارد

زمین چو پر شود از عدل، آسمان‌ها را
شمیم غنچه‌ی نرگس، ز جای بردارد

بخوان دعای فرج را، زِ پشت پرده‌ی اشک
که یار، چشم عنایت به چشم تر دارد

دهند مژده به ما از کنار خیمه‌ی سبز
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد

مراقبت بکن از دل، که یوسف زهرا
زِ پشت پرده‌ی غیبت به ما نظر دارد

برآر دست دعایی، که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن ماه‌روی بردارد

غروب و دامنه‌ی نور آفتاب و (شفق)
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد.

محمدجواد غفورزاده (شفق)

گفتمش : عزم دیار یار داری گفت : آری

(دیار یار)

گفتمش : عزم دیار یار داری گفت : آری
گفتمش : با درد هجرش سازگاری؟ گفت : آری

گفتمش : با یار چونی؟ گفت : با یادش بسازم
گفتمش : بر وصل او امّیدواری ؟ گفت : آری

گفتم از عهدی که بستی آگه هستی؟ گفت : هستم
گفتمش : بر عهدت اکنون استواری؟ گفت : آری

گفتمش: سودت درین سودا چه باشد؟ گفت عشقش
گفتم : آگاهی ز سرّ عشق داری؟ گفت : آری

گفتمش : این راه را پایان چه باشد؟ گفت : هستی
گفتمش : ره سوی هستی می‌سپاری؟ گفت : آری

گفتمش : شاهد چه داری؟ گفت : بسیار است بسیار
گفتمش : جزئی از آن را می‌شماری؟ گفت : آری

گفتمش : برخوان حدیث عشق، خط خون رقم زد
گفتمش : نقش شهادت می‌نگاری؟ گفت : آری

گفتمش : نقش شهیدان چیست؟ گفت آزادمردی
گفتمش : آزادگی را پاسداری؟ گفت : آری

گفتمش : هادی راهت کیست؟ گفت : از نسل احمد
گفتمش : شیدای آن والا تباری؟ گفت : آری

گفتمش کو نام پاکش؟ گفت : روح الله خمینی
گفتمش داری عجب نیکو شعاری ؟ گفت : آری

گفتم : این پیر توانا کیست؟ گفتا : قلب اسلام
گفتمش : اسلام را داده‌ست یاری؟ گفت : آری

گفتمش : کاری حسینی می‌کند ؟ گفتا : مسلّم
گفتمش : حجت بر این گفتار داری؟ گفت : آری

گفتمش : او نائب مهدی است ؟ گفتا : نیست جز این
گفتمش : هست از محمد (ص) یادگاری ؟ گفت : آری

گفتم : او را کیست پشتیبان به عالم ؟ گفت : یزدان
گفتمش : او را به یزدان می‌سپاری گفت : آری

گفتمش : (مردانی) از کویش چه جویی؟ گفت : وصلش
گفتمش : بر آری ِ او گفتی آری ؟ گفت : آری

"محمدعلی مردانی"

گرچه یک عمر، من از دلبر خود بی‌خبرم

(مرحمت دوست)

گرچه یک عمر، من از دلبر خود بی‌خبرم
لحظه‌ای نیست که یادش برود از نظرم

نظر مرحمت دوست اگر قطع شود
آنی و کمتر از آن، طعمه‌ی صدها خطرم

عمر بگذشت، ولیکن بخدا خشنودم
که از این عمر بوَد مهر ولایش ثمرم

ای‌خوش آن دیده که بر چهره‌ی جانان وا شد
من که از حسرت او مانده به ره چشم تَرَم

نه که امروز بوَد دیده‌ی من بر راهش
از همان روز ازل، منتظِر منتظَرَم

نه مرا قدرت پرواز سر کویش بود
داده او، از کرم و لطف، چنین بال و پرم

روز محشر که بپرسند که هستی گویم
من سگ قافله‌ی مهدی ثانی عشرم

(ملتجی) را همه وابسته به او می‌دانند
شکر لِله که به وابستگی‌اش مشتهرم

علی اصغر یونسیان (ملتجی)