دل، از سر کویت هوس خانه ندارد

(نقش خیال)

دل، از سر کویت هوس خانه ندارد
دیوانه‌ی عشقت، سرِ ویرانه ندارد

جز مِحنت و غم راه به این خانه ندارد
این خانه مگر راه به میخانه ندارد

پیمانه چه غم گر شکند محتسب شهر
مستیم از آن باده که پیمانه ندارد

دل را هوس الفت ما نیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد

مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد

از آتش معشوق شراری بوَد این عشق
شمعی که نیفروخته پروانه ندارد

یک بار ندیدیم (نشاط) آید ازین راه
این کوچه مگر راه به میخانه ندارد؟!.

«نشاط اصفهانی»

تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را

(شمع محفل)

تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را
فرود آرَد کجا تا ساربان از ناقه، محمل را

بیا امشب ز ذکر روی او شمعی به بزم آریم
ز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را

به صد رنج از خطرها چون گذشتم ای‌دریغ اکنون
به اول گام این وادی نشان دادند منزل را

نجوید شمع نابینا و گر بینا بوَد جویا
فروغ وی بوَد روشن‌دلیلی شمع محفل را

چو آگاه است او ما غافل ار باشیم به باشد
که از پی می‌رود صیاد آگه صید غافل را

به تلخی جان شیرین بایدت دادن (نشاط) اکنون
شرابی تلخ جو وآن شاهد شیرین‌شمایل را .

«نشاط اصفهانی»

وقت آن شد که ز میخانه درآیم سرمست

(دیوانه و مست)

وقت آن شد که ز میخانه درآیم سرمست
لب ساغر به لب و طره‌ی ساقی در دست

کف‌زنان، دست‌فشان، از دوجهان بر دو‌جهان
پرده بردارم و بیرون فکنم هرچه که هست

تا که آید به میان تیغ برآرم ز نیام
تا که افتد به نشان تیر گشایم از شست

جام کز دست نگار است چه شیرین و چه تلخ
جا که در مجلس بار است چه بالا و چه پست

نه همین از تو نصیب دل ما آزار است
جز خرابی نکند هرکه درین خانه نشست

تا بدانی که بجز سوی تو پروازم نیست
بال بگشا و نگه دار سر رشته، به دست

عجبی نیست که جز سوی تو رفتارم نیست
که به یک سوی رَوَد ماهی افتاده به شست

به دلی زخم مزن! ور بزنی رحم میار
که چو بشکست به‌هم شیشه نشاید پیوست

زحمت خرقه و سجاده بَرم چند (نشاط)
همه دانند که من رندم و دیوانه و مست.

«نشاط اصفهانی»

ای فروغ ماه، از شمع شبستان شما

(چشم فتان)

ای فروغ ماه، از شمع شبستان شما
چشمه‌ی خور جرعه‌ای در بزم مستان شما

عشق دارد صیدگاهی نغز و دلکش کاندر آن
صید شیران می‌کند آهوی چشمان شما

زلف مشکین خم به خم بر طرف رو چوگان‌صفت
ای دل عشاق مسکین، گوی چوگان شما

عقل از راهی برفت و صبر در کنجی نشست
آری آری عشق باشد مَرد میدان شما

خیل کفر و جیش اسلام آشتی جستند و باز
صف به خون عاشقان بسته‌است مژگان شما

روزگار، آشفتگی از سر نهاده‌ستی دگر
تا چه بر سر دارد این زلف پریشان شما

فتنه از مُلک شهنشه، رَخت بیرون می‌بَرد
پس چه خواهد کرد ازین پس چشم فتان شما

از اجل چندان امان خواهد که برگیرد (نشاط)
بهر رضوان، تحفه‌ای از خار بُستان شما...

«نشاط اصفهانی»

قرارگاه جهان، بر مدار تقدیر است

(مدار تقدیر)

قرارگاه جهان، بر مدار تقدیر است
عجب ز خواجه که درگیر و دار تدبیر است

اگر به لطف بخوانند کبک صیاد است
و گر به قهر برانند باز نخجیر است

نه لطف خاصه‌ی طاعت، نه خشم لازم جرم
خدای را چه طلسم است این چه تأثیر است

زهی کمان‌کشی ابروان پرچینش
که هر طرف نگرد دیده، تیر بر تیر است

و زآن لبان شکربار او تعالی الله
که گر به زهر دهد حکم شهد با شیر است

به قید زلف ببستی دل مراد و دلی
که در تو شیفته نبوَد سزای زنجیر است

ز ناله بس مکن ای دل! درآن سلاسل زلف
که هست اگر اثر از ناله‌های شبگیر است

خمارِ دوش نماند از (نشاط) اثر ساقی
بیار باده که گر زود می‌رسی دیر است.

"نشاط اصفهانی"

از عاشقان چه خوشتر رسوایی و ملامت

(شایسته‌ی ملامت)

از عاشقان چه خوشتر رسوایی و ملامت
وز ناصح خردمند ز آزار ما ندامت

یا رب! تو پرده بردار از کار تا بدانند
کامروز در جهان کیست شایسته‌ی ملامت

گیرم که ما نرنجیم تا کی رواست آخر
با دوستان تغافل با دشمنان کرامت

بیهوده وقت ما را ضایع همی گذارند
ترسم که برنیایند از عهده‌ی غرامت

چون تیر رفت از شست دیگر چه آید از دست
چون آبگینه بشکست خیزد چه از ندامت

خون من‌ات به گردن زین‌گونه جور کردن
دست من‌ات به دامن تا دامن قیامت

این غم (نشاط) از کیست بازین ملالت از چیست
دوران شاه را باد تا هست استقامت

فتحش همیشه با جِیش بزمش همیشه با عِیش
ذاتش همیشه یا رب! زآفات در سلامت

"نشاط اصفهانی"

بیوگرافی و اشعار نشاط اصفهانی

https://uploadkon.ir/uploads/7e9314_25نشاط-اصفهانی-.png350

(بیوگرافی)

سیّد عبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زاده‌ی 1175 - درگذشت 1224 (قمری)) ملقب به معتمدالدوله از سیاست‌مداران، شاعران و خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بوده‌است. لقب معتمدالدوله ابتدا به وی داده می‌شود؛ و از او به‌عنوان نخستین وزیر امور خارجه‌ی ایران نیز نام می‌برند.

ادامه نوشته

روز هجر آخر ، به پایان می‌رسد

(روز هجر)

دل به دلبر ، جان به جانان می‌سد
روز هجر آخر ، به پایان می‌رسد

لنگ لنگ این پا به منزل می‌رسد
گیج گیج این سر به سامان می‌رسد

ساز رفتن کن که از دربار شاه
امشب و فرداست فرمان می‌رسد

جور را دوران به پایان می‌برد
نوبت فریادخواهان می‌رسد

حاجب از پوشیده دارد یک دو روز
داد مظلومان به سلطان می‌رسد

جرم از خار است اگر نه فیض ابر
بر گل و بر خار یکسان می‌رسد

در پذیرایی ست فرق ار نه یکی ست
آنچه بر دانا و نادان می‌رسد

"نشاط اصفهانی"

شدی از قصهٔ ما گر ملول افسانه‌ای دیگر

(قدم بگذار در جانم)

شدی از قصهٔ ما گر ملول افسانه‌ای دیگر
وگر از ما به تنگ آمد دلت دیوانه‌ای دیگر

بتی در خلوت جان دارم از چشم جهان بینان
ندارد ره به سویش غیر دل بیگانه‌ای دیگر

پسندت گر نباشد دل، قدم بگذار در جانم
از آن ویرانه تر دارم در آن سو خانه‌ای دیگر

چه غم داری؟چه کم داری؟ اگر سوزی وگر سازی
تو شمع جمعی و از هر طرف پروانه‌ای دیگر

به یک پیمانه پیمان‌ها شکستم ترسم ای ساقی
ازین پس بشکنم پیمانه از پیمانه‌ای دیگر

"نشاط اصفهانی"

عمر بگذشت و نمانده ست جز ایامی چند

(ایامی چند)

عمر بگذشت و نمانده‌‌ست جز ایامی چند
بهْ که با یاد کسی ، صبح شود شامی چند

به حقیقت نبوَد در همه عالم جز عشق
زهد و رندی و غم و شادی ازو نامی چند

زحمت بادیه حاجت نبود در ره دوست
خواجه برخیز برون آی ز خود گامی چند

طبع خاکی بنه و چاک بر افلاک انداز
مرغ کز دام برآید چه بوَد بامی چند؟

شیخ را باک گر از طعنه‌ی خاصان نبود
من چه باکم بود از سرزنش عامی چند

"نشاط اصفهانی"

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

(کاخ دل)

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

منظر دیده قدمگاه گدایان شده است
کاخ دل درخور اورنگ شهی یابد کرد

روشنان فلکی را اثری در ما نیست
حذر از گردش چشم سیهی باید کرد

شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است
طیِ این مرحله با نور مهی باید کرد

خوش همی میروی ای قافله سالار به راه
گذری جانب گم‌کرده رهی باید کرد

نه همین صف‌زده مژگان سیه باید داشت
به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

جانب دوست نگه از نگهی باید داشت
کشور خصم تبه از سپهی باید کرد

گر مجاور نتوان بود به میخانه (نشاط)
سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد

"نشاط اصفهانی"