مست عرفان را شراب دیگری در کار نیست
(عالم عجز)
مست عرفان را شراب دیگری در کار نیست
جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست
سعی پروازت چو بوی گل، گر از خود رفتن است
تا شکست رنگ باشد، شهپری در کار نیست
سوختن چون شمع، اوج پایهی اقبال ماست
داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست
صبح را اظهار شبنم خندهی دنداننماست
سینهچاک شوق را چشمِ تری در کار نیست
خفت و تمکین حجاب نشئهی وارستگیاست
بحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست
شانه گر مشاطهی زلفت نباشد گو مباش
دفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست
آتش خورشید را نبوَد کواکب جز سپند
حسن چون سرشار باشد زیوری در کار نیست
شعلهها در پردهی سعی جهان خوابیده است
گر نفس سوزد کسی آتشگری در کار نیست
اضطراب دل ز هر مویم چکیدن میکشد
چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست
عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدام
تا توانی ناله کن ، کرّ و فری در کار نیست
خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس است
در تغافلخانه، بام و منظری در کار نیست
زهد و تقوا هم خوش است اما تکلّف بر طرف
درد دل را بندهام دردِ سری در کار نیست
حرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش
آنچه ما در کار داریم، اکثری در کار نیست .
«بیدل دهلوی»

به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب