مست‌ عرفان را شراب دیگری در کار نیست

(عالم عجز)

مست‌ عرفان را شراب دیگری در کار نیست
جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست

سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل، ‌گر از خود رفتن است
تا شکست رنگ باشد، شهپری در کار نیست

سوختن‌ چون شمع، اوج پایه‌ی اقبال ماست
داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست

صبح را اظهار شبنم خنده‌ی دندان‌نماست
سینه‌چاک شوق را چشمِ تری در کار نیست

خفت و تمکین‌ حجاب نشئه‌ی وارستگی‌‌است
بحر اگر باشی حباب و گوهری در کار نیست

شانه گر مشاطه‌ی زلفت نباشد گو مباش
دفتر آشفتگی را مسطری در کار نیست

آتش خورشید را نبوَد کواکب جز سپند
حسن‌ چون سرشار باشد زیوری‌ در کار نیست

شعله‌ها در پرده‌ی سعی جهان خوابیده است
گر نفس سوزد کسی آتشگری در کار نیست

اضطراب دل ز هر مویم چکیدن می‌کشد
چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست

عالم عجز است اینجا جاه کو، شوکت کدام
تا توانی ناله‌ کن ، کرّ و فری در کار نیست

خشت بنیاد تو بر هم چیدن مژگان بس است
در تغافل‌خانه‌، بام و منظری در کار نیست

زهد و تقوا هم‌ خوش ‌است اما تکلّف ‌بر طرف
درد دل را بنده‌ام دردِ سری در کار نیست

حرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش
آنچه ما در کار داریم، اکثری در کار نیست .

«بیدل دهلوی»

ای جگرها داغدا‌ر شوق پیکان شما

(تیغ مژگان)

ای جگرها داغدا‌ر شوق پیکان شما
چاک‌های دل، نیام تیغ مژگان شما

از شکست‌ کارها آشفته‌حالان نسخه‌ای‌ است
دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما

شعله‌ در جانی‌ که‌ خاک حسرت‌ دیدار نیست
خاک در چشمی‌ که نتوان بود حیران شما

از هجوم اشک بر مژگان‌ گهرها چیده‌ایم
در تمنای نثار لعل خندان شما

یارب‌ ا‌ین‌ خال است یا جوش لطافت‌های‌ حسن
می‌نماید دانه‌ای سیب زنخدان شما

تا قیامت جوهر و آیینه می‌جوشد به هم
از غبارم پاک نتوان کرد دامان شما

پیکر من از گداز یأس شد آب و هنوز
موج می‌بالد زبان شکر احسان شما

کی بوَد یارب‌ که در بزم تبسم‌های ناز
چشم زخمم سرمه‌ گیرد از نمکدان شما

یک سر موخالی از پرواز شوخی نیست‌ حسن
صد نگه خوابیده در تحریک مژگان شما

با شکست زلف نتوان این‌قدَر پرداختن
رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما

کوشش‌ ما پای خواب‌آلوده‌ی دامان ماست
جز شما سر بر نیارد از گریبان شما

(بیدلِ) آشفته‌ی ما بوی جمعیت نبرد
تا به‌ کی در حلقه‌ی زلف پریشان شما

«بیدل دهلوی»

وداع دورگرد عرصه‌ی آرام رم کردم

(غزل بدون نقطه)

وداع دورگرد عرصه‌ی آرام رم کردم
سحر گل کردم و کار دو عالم در دو دم کردم

روا کم دارد اطوارم‌ که گردد در دل رسوا
اگر آهم هوس سر کرد هم در دل علم کردم

وداع حرص راه حاصل آرام وا دارد
عسل گل کرد هر گه ‌کام دل مسرور سَم کردم

سحرگه مطلع اسرار آهم در علو آمد
دل آسوده را مردود درگاه الم کردم

هوس مگمار در احکام اعمال الم حاصل
حصول سکه‌ی دل کو، طلا و مس درم کردم

دل آواره‌ام طور رم آسوده‌ای دارد
اگر گرد ملال آورد صحرا را اِرم کردم

طمع واکرد هرگه راه اِحرام دل طامع
صدا را در سواد سرمه ‌سردادم ‌عدم کردم

اگر آگاه حالم مرگ هم گردد که رحم آرد
که مُردم در ره اما درد دل آواره کم کردم

مَآلِ عمر (بیدل) داد وهمم داد آسودم
دو دم درس هوس‌ها گرم کردم، سرد هم کردم.

"بیدل‌ دهلوی"

بس‌که این‌ گلشن افسرده‌ کدورت‌رنگ است

(تماشاگه حیرت)

بس‌که این‌ گلشن افسرده‌ کدورت‌رنگ است
نفس غنچه‌ بر آبینه‌ی شبنم زنگ است

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود
بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است

درِ مشرب زن و از قید مذاهب بگریز
عافیت‌ نیست درآن‌ بزم‌ که سازش‌ جنگ است

هر طرف موج خیالی‌ست به طوفان همدوش
کشتی سبز فلک غرقه‌ی آب بنگ است

غرّه‌ی هرزه‌ دوی‌های طلب نتوان بود
سرِ ما سجده‌فروش‌ کف پای لنگ است

ثمر کینه دهد مهر به طبع ظالم
آتش‌است آن‌همه آبی‌ که نهان در سنگ است

دوری دامن وصل است به خود پیچیدن
غنچه‌ گر وا شود از خویش‌ گلش در چنگ است

طلبم تا سر کوی تو به پرواز کشید
آب خود را چو به‌ گلشن برساند رنگ است

وحشتم در قفس بال و پرافشانی نیست
ساز پروانه‌ی این بزم شرر آهنگ است

بس‌که چون رنگ ز شوقت همه‌ تن‌ پروازیم
خون ما را دم بسمل ز چکیدن‌ ننگ است

مفت آن قطره‌ کزین بحر تسلی نخرید
بی‌تپیدن دو جهان بر گهر ما تنگ است

از قدم نیست جدا عشرت مجنون (بیدل)
شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است.

"بیدل دهلوی"

آه! ناکام چه مقدار توان خون خوردن

(داغ یأس)

آه! ناکام چه مقدار توان خون خوردن
زین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن

داغ یأسم‌ که به‌ کیفیت شمع است اینجا
آگهی سوختن و بستن چشم افسردن

فرصت هستی از ایمای تعین خجل است
صرفه‌ی نقد شرر نیست ‌مگر نشمردن

پارسایی چقدر شرم فضولی دارد
بال سعی مگس و ناله به عنقا بردن

مشت خاکیم‌ کمینگاه هوایی‌ که مپرس
چه خیال است به پرواز عنان نسپردن

دل تنک حوصله و دشت تعلق همه خار
یا رب این آبله را چند توان آزردن

چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها (بیدل)
ناگزیریم ز دندان به جگر افشردن.

"بیدل دهلوی"

دوش ‌گستاخ به نظّاره‌ی جانان رفتم

(وادی امّید)

دوش ‌گستاخ به نظّاره‌ی جانان رفتم
جلوه چندان به عرق زد که به طوفان رفتم

سِیر این انجمنم آمد و رفت سحر است
یک نفس نآمده صد زخم نمایان رفتم

فیض عریان تنی‌ام خلعت صحرا بخشید
جیب شوق آن‌همه وا شد که به‌ دامان رفتم

بی نشانی اثرم آینه‌ی بوی ‌گلم
رنگ شد کسوت من ‌کاین‌همه عریان رفتم

بیش ازین سعی زمینگیر خموشی چه ‌کند
تا به جایی ‌که نفس ماند ز جولان رفتم

فکر خود بود همان خلوت تحقیق وصال
تا به دامان تو از راه‌ گریبان رفتم

چقدَر کاغذ آتش زده‌ام داغ تو داشت
که ز خود نیز به سامان چراغان رفتم

تپش دل، سحری بوی ‌گلی می‌آورد
رفتم از خویش ندانم به چه عنوان رفتم

بایدم تا ابد از خود به خیالش رفتن
یارب از بهر چه آنجا منِ حیران رفتم

نگه‌دیده‌ی قربانی‌ام از شوق مپرس
سر آن جلوه رهی داشت ‌که پنهان رفتم

جرأت پا نپسندید طواف چمنش
حیرتم رنگ ادب ریخت به مژگان رفتم

خجلت نشو و نمایم به عدم یاد آمد
رنگ ناکرده گل از چهره‌ی امکان رفتم

پای پر آبله شد دست تأسف (بیدل)
بس که از وادی امّید پشیمان رفتم.

"بیدل دهلوی"

نشئه‌ی هستی به دور جام پیری نارساست

(نشئه‌ی هستی)

نشئه‌ی هستی به دور جام پیری نارساست
قامت خم گشته، خط ساغر بزم فناست

اهل معنی در هجو‌م اشک‌، عشرت چیده‌اند
صبح را در موج شبنم خنده‌ی دندان‌نماست

عافیت خواهی‌، وداع آرزوی جاه ‌کن
شمع این بزم از کلاه خود به‌کام اژدهاست

گر ز اسرار آگهی کم نیست نقصان از کمال
چون خط پرگار خواندی ابتدایت انتهاست

بعد مردن هم نی‌ام بی‌حلقه‌ی زنجیر عشق
هر کف خاکم به دام‌ گردبادی مبتلاست

موی‌ پیری‌ می‌کشد ما را به‌ طوف‌ نیستی
شعله‌سان خاکستر ما جامه‌ی احرام ماست

سینه‌صافان را هنر نبوَد مگر اسباب فقر
جو‌هر اندر خانه‌ی آیینه نقش بوریاست

گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدار
چون سخن از لب‌ قدم‌ بیرون نهد جزو هواست

دستگاه از سجده‌ی حق مانع دل می‌شود
دانه را گردن‌کشی سرمایه‌ی نشو و نماست

دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستن
بی‌تو صبحم شام‌ مرگ و شام ‌من روز جزاست

شوق می‌بالد خیال ماحصل منظور نیست
جستجو بی‌مقصد است‌ و گفتگو بی‌مدعاست

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت (بیدل) وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست.

"بیدل دهلوی"

هوس وداع بهار خیال امکان باش

(انسان باش)

هوس وداع بهار خیال امکان باش
چو رنگ رفته به‌باغ دگر گل‌افشان باش

کناره‌جویی ازین بحر عافیت دارد
وداع مجلسیان‌ کن ز دور گردان باش

گرفتم اینکه به جایی نمی‌رسد کوشش
چو شوق ننگ فسردن مکش پر افشان باش

به‌قدر بی‌سر و پاپی‌ست اوج همت‌ها
به باد دِه‌ کف خاک خود و سلیمان باش

نظاره‌ها همه صرف خیال خودبینی است
به‌دهر دیده‌ی بینا کجاست عریان باش

اگر گدا ز دلی نیست دیده‌ای بفشار
محیط اگر نتوان بود ابر نیسان باش

سراسر چمن دهر نرگسستان است
تو نیز آینه‌ای بر تراش و حیران باش

به‌دام حرص چو گشتی اسیر رفتن نیست
به رنگ موج ز گرداب‌ها گریزان باش

مگیر این همه چون گردباد دامن دشت
به‌قدر آنکه سر از خودکشی‌ گریبان باش

شرار کاغذم از دور می‌زند چشمک
که یک نفس به‌خود آتش زن و چراغان باش

جنون متاع دکان خیال نتوان بود
به‌هر چه از هوس‌ات واخرند ارزان باش

درین زمانه ز علم و هنر، که می‌پرسد؟
دو خر گواه‌ کمالت بس‌است؛ انسان باش

خبر ز لذت پهلوی چرب خویش‌ات نیست
شبی چو شمع دربن قحطخانه مهمان باش

چو شانه‌ات همه‌ گر صد زبان بود (بیدل)
ز مو شکافی زلف سخن، پشیمان باش

"بیدل دهلوی"

نقش دیبای هنر، فرش ره اهل صفاست

(خمیازه‌ی حسرت)

نقش دیبای هنر، فرش ره اهل صفاست
عافیت، در خانه‌ی آیینه نقش بوریاست

تا تبسم با لب‌ گلشن ‌فریبت آشناست
از خجالت غنچه را پیراهن خوبی قباست

نی همین آشفته‌ای چون زلف داری روبه‌رو
همچو کاکل نیز یک جمع پریشان در قفاست

عمرها شد کز تمنای بهار جلوه‌ات
بلبلان را در چمن هر برگ‌ گل دست دعاست

کشته‌ی تیغ تمنا را درین گلزار شوق
همچو گل یک ‌خنده‌ی ‌زخم‌ شهادت خونبهاست

غنچه تا دم می‌زند موج شکست آینه است
دانه‌ی دل را خیال‌ گردش رنگ آسیاست

تا ز چشم التفات تیغ او افتاده‌ام
بخیه را بر روی زخمم خنده‌ی دندان نماست

غافل از عبرت ‌فروشی‌های عالم نیستم
هر کف‌ خاکی ازین‌ صحرا به چشمم توتیاست

روشن است از بندبندم وحشت احوال دل
هر گره در کوچه‌ی نی ناله‌ای را نقش پاست

عاجزی را پیشوای سعی مقصد کرده‌ایم
بیشتر نقش قدم ما را به منزل رهنماست

همچو دندان‌ سخت‌رویان‌ سنگ‌ مینای خودند
چون زبان نرمی ملایم‌طینتان را مومیاست

پی به عشرت بردن است از سختگیری‌های دهر
نام را نقش نگینی نیست نقب خنده‌هاست

گرنه مخمور گرفتاری‌ست زلف مهوشان
(بیدل‌) از هر حلقه ‌در خمیازه‌ی حسرت چراست.

"بیدل دهلوی"

سنگ ‌اگر مَرد است‌، جای شیشه‌، ‌سندان بشکند

(بشکند)

هر کجا سعی جنون بر عزم جولان بشکند
کوه تا دشت از هجوم ناله دامان بشکند

دل به خون می‌غلتد از یاد تبسّم‌های یار
همچو آن ‌زخمی‌ که بر رویش نمکدان بشکند

می‌دمد از ابرویش‌ چینی‌ که‌ عرض شوخی‌اش
پیچ و تاب ناز در شاخ غزالان بشکند

دل شکستن زلف او را آنقدر دشوار نیست
می‌تواند عالمی فکر پریشان بشکند

برنمی‌دارد تأمل نسخه‌ی دیوانگی
کم‌ کسی اندیشه بر مضمون عریان بشکند

بر تغافلخانه‌ی ابروی او دل بسته‌ایم
یارب این مینا همان بر طاق نسیان بشکند

هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست
ای خدا در دیده‌ی آیینه مژگان بشکند

کوه هم از ناله خواهد رنگ تمکین باختن
گر دل دانا به حرف پوچ نادان بشکند

با درشتان ظالمان هم بر حساب عبرت‌اند
سنگ ‌اگر مَرد است‌، جای شیشه‌، ‌سندان بشکند

لقمه‌ای بر جوع مردمخوار غالب می‌شود
بهْ که دانا گردن ظالم به احسان بشکند

بی‌مصیبت گریه بر طبع درشتت سود نیست
سنگ در آتش فکن تا آبش آسان بشکند

بر سر بی‌مغز (بیدل) تا به‌کی لرزد دلت
جوز پوچ آن به که هم در دست طفلان بشکند

"بیدل دهلوی"

بالش وجدان اگر راحت نباشد خواب نيست

(وجدان)

تخت خوابت گر مطلّا باشد و فرشش حریر

بالش وجدان اگر راحت نباشد خواب نيست

"بیدل دهلوی"

می‌ پرست ایجادم ، نشئه‌ی ازل دارم

(نشئه‌ی ازل)

می‌ پَرست ایجادم ، نشئه‌ی ازل دارم
همچو دانه‌ی انگور شیشه در بغل دارم

گر دهند بر بادم رقص می‌کنم شادم
خاک عجز بنیادم طبع بی‌خلل دارم

آفتاب در کار است سایه ‌گو به غارت رو
چون منی اگر گم شد چون تویی بدل دارم

معنی بلند من فهم تند می‌خواهد
سِیر فکرم آسان نیست ‌کوهم و کُتل دارم

از منی تنزل‌ کن‌، او شو و تویی ‌گل ‌کن
اندکی تأمل ‌کن ، نکته‌ محتمل دارم

حق برون مردم نیست‌، جوش باده بی‌خم نیست
راه مدعا گم نیست‌، عرض مبتذل دارم

دل مُشبک است امروز از خدنگ بیدادت
محو لذت شوقم ، شانی از عسل دارم

سنگ هم به حال من‌ گریه‌ گر کند برجاست
بی‌تو زنده‌ام یعنی مرگ بی‌اجل دارم

ترک سود و سودا کن‌ ، قطع هر تمنا کن
مِی خور و طرب‌ها کن‌، من هم این عمل دارم

بحر قدرتم (بیدل) موج خیز معنی‌ها
مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم.

"بیدل دهلوی"

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

(ترجیع بند)

ما حریفانِ بزمِ اسراریم
مستِ جامِ شهود دیداریم

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم
فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

ادامــه

👆

ادامه نوشته

چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدن‌ها

(فتراک بی‌تابی)

چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدن‌ها
به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدن‌ها

ز یک ‌تخم شرر صد کشت عبرت کرده‌ام خرمن
ازین مزرع درودن می‌دمد پیش از دمیدن‌ها

گلستان جنون را آن نهال شوق دربارم
که چون آهم برون می‌آرد از خود قد کشیدن‌ها

در آن وادی که طاقت‌ها به عرض امتحان آید
نگاه ما ز خود رفتن‌، سرشک ما دویدن‌ها

چه دست و پا تواند زد کسی در بند جسمانی
ندارد این قفس بیش از نفس‌واری تپیدن‌ها

به سر بردیم در شغل تأسف مدت هستی
رهی کردیم چون مقراض قطع از لب گزیدن‌ها

زدیم از ساز هستی دست در فتراک بی‌تابی
نفس ما را به رنگ صبح شد دام رمیدن‌ها

ز نیرنگ فسون‌پردازی الفت چه می‌پرسی
تو در آغوشی و من کشته‌ی از دور دیدن‌ها

ز اوج اعتبار آزاده‌ام گرد ره فقرم
نباشد دامن کوتاه من مغرور چیدن‌ها

نگردی محرم راز محبت بی‌شکست دل
که چون گل خواندن این نامه می‌باشد دریدن‌ها

چنین در حسرت صبح بناگوش که می‌گریم
که در مهتاب دارد ریشه‌، اشکم از چکیدن‌ها

درین گلشن که رنگش ریختند از گفتگو (بیدل)
شنیدن‌هاست دیدن‌ها و دیدن‌ها شنیدن‌ها

"بیدل دهلوی"

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا

(نام مرا)

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا

بی‌نشانی مقصدم ، اما سراغ ما و من
جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست اِحرام مرا

عمرها شد در فضای بی‌نشان پر می‌زنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا

در غبار گردش رنگم ، خرام ناز کیست‌؟
اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا

پرده‌ی چشمم‌ به‌ برق حسرت‌ دیدار سوخت
انتظار آخر مقشّر کرد بادام مرا

قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز ، داغی نیست انجام مرا

اوج‌ اقبالم حضور یک‌ نفس راحت‌ بس است
سایه‌ی دیوار دارد در بغل بام مرا

از سواد فقر گَرد سرمه رنگ آورده‌ام
چشم اگر داری چراغ خانه‌ کن شام مرا

نشکند رنگی‌ که‌ گلزاری نپردازد ز من
کِلک نقاش است ساقی‌ گردش جام مرا

حلقه‌ی چشمی به راه انتظار افکنده‌ام
پر میفشان ای مژه! تا نگسلی دام مرا

قاصد حسرت‌نصیبان وفا پیداست‌ کیست
بخت برگردد که خواند بر تو پیغام مرا

چاره‌ی سودای من (بیدل) ز چشم یار پرس
عشق ، در مغز جنون پرورده بادام مرا

"بیدل دهلوی"

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

(ماجرای چرخ)

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود
شخص‌ هستی‌ چون‌ سحر هرجا نفس‌ زد خنده‌ بود

ماجرای چرخ با دل‌ها همین امروز نیست
دانه‌ای گر داشت دایم آسیا گردنده بود

خودفروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند
عالمی عنقاست اینجا نیستی پاینده بود

خلق از بی‌اتفاقی ننگ خفت می‌کشد
پنبه‌ها ربطی اگر می‌داشت دلق و ژنده بود

آرزوها در کمین نقب شهرت خاک شد
نام هم بهر فرورفتن زمینی‌ کنده بود

صورت آیینه جز مستقبل تمثال نیست
بی‌تکلف رفته‌ی ما بود اگر آینده بود

نرگسستان‌هاست گلجوش از غبار این چمن
خوش نگاهی از حیا چشمی به‌ خاک افکنده بود

بر سر فرهاد تا محشر قیامت می‌کند
تیشه‌ای ‌کز بی‌تمیزی روی شیرین‌ کنده بود

عالمی‌ زین انجمن‌ در خود نفس‌ دزدید و رفت
تا کجا بوی چراغ زندگانی ‌گنده بود

مستی و مخموری این بزم بی‌تغییر نیست
باده تا بوده‌ست یکسر رنگ گرداننده بود

نُه فلک دیدیم و نگرفتیم ایراد دویی
از دم یک ‌شیشه‌گر این‌ شیشه‌ها آکنده بود

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت
جز به حیرت دم نزد (بیدل) چه سازد بنده بود

«بیدل دهلوی»

برق با شوقم شراری بیش نیست

(بیش نیست)

برق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی‌سواری بیش نیست

آرزوهای دو عالم دستگاه
از کف خاکم غباری بیش نیست

چون شرارم یک نگه عرض است و بس
آینه اینجا دچاری بیش نیست

لاله و گل زخمی خمیازه‌اند
عیش این‌ گلشن خماری بیش نیست

تا به‌کی نازی به حسن عاریت؟
ما و من آیینه‌داری بیش نیست

می‌رود صبح و اشارت می‌کند
کاین‌گلستان خنده‌واری بیش نیست

تا شوی آگاه ، فرصت رفته است
وعدهٔ وصل انتظاری بیش نیست

دست از اسباب جهان برداشتن
سعی‌گر مرد است‌کاری بیش نیست

چون سحر نقدی‌که در دامان توست
گر بیفشانی غباری بیش نیست

چند در بند نفس فرسودن است
محو آن دامی‌که تاری بیش نیست

صد جهان معنی به لفظ ما‌ گم است
این نهان‌ها آشکاری بیش نیست

غرقهٔ وهمیم ورنه این محیط
از تنک آبی‌ کناری بیش نیست

ای شرر از همرهان غافل مباش
فرصت ما نیز باری بیش نیست

(بیدل) این‌کم‌همتان بر عز و جاه
فخرها دارند و عاری بیش نیست

«بیدل دهلوی»

ما رشته‌ی سازیم مپرس از ادب ما

(ادب ما)

ما رشته‌ی سازیم مپرس از ادب ما
صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما

چون مردمک‌، آیینه‌ی جمعیت نوریم
در دایره‌ی صبح نشسته‌ست شب ما

بیتابی دل آتش سودای‌ که دارد
تبخال به خورشید رسانده‌ست تب ما

هستی چو عدم زین من و ما هیچ ندارد
بی‌ نشئه بلند است دماغ طرب ما

ابرام تک و تاز غباریم درین دشت
جانی‌ که نداریم چه آید به لب ما

چون ذره پراکندگی انشای ظهوریم
جز ما نقطی‌ کو که بوَد منتخب ما

تا معنی اسرار پری فاش توان خواند
مکتوب به‌ کهسار برید از حلب ما

گمگشتهٔ تحقیق خود آوارهٔ وهم است
ما را بگذارید به درد طلب ما

نی قابل عجزیم نه مقبول تعین
از ننگ به آدم‌ که رساند نسب ما

پیداست‌ که جز صورت عنقا چه نماید
آیینه ندارد دل (بیدل) ، لقب ما

"بیدل دهلوی"

امشب که به دل حسرت دیدار کمین داشت

(حسرت دیدار)

امشب که به دل حسرت دیدار کمین داشت
هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت

کس وحشت از اسباب تعلق نپسندید
دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت

از وهم مپرسید که اندیشه‌ی هستی
در خانه‌ی خورشید مرا سایه‌نشین داشت

هر تجربه کاری که درین عرصه قدم زد
ساز دل جمع آن‌طرف ملک یقین داشت

عمری‌ست که در بند گداز دل خویشیم
ما را غم ناصافی آیینه برین داشت

چون سایه بجز سجده مثالی ننمودیم
همواری ما آینه در رهن جبین داشت

در قدّ دو تا شد دو جهان حرص فراهم
زین حلقه کمند امل آرایش چین داشت

از پرده‌ی دل رست جهان لیک چه حاصل
آیینه نفهمید که حیرت چه زمین داشت

با این همه حیرت به تسلّی نرسیدیم
فریاد که آیینه‌ی ما خانه‌ی زین داشت

آفاق تصرف‌کده‌ی شهرت عنقاست
جز نام نبود آنکه جهان زیر نگین داشت

(بیدل) سر این رشته به تحقیق نپیوست
در سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت

"بیدل دهلوی"

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

(رفتیم)

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافله‌ی اعتبار ماند

دل را تپیدن از سرِ کوی تو برنداشت
این ‌گوهر آب‌ گشت و همان خاکسار ماند

مفتِ نشاط هیچ ، اگر فقر و گر غنا
دستی نداشتم که بگویم ز کار ماند

زنهار! خو مکن به‌ گرانجانی آن‌قدر
شد سنگ ناله‌ای که درین ‌کوهسار ماند

فرصت نماند و دل به تپش همعنان هنوز
آهو گذشت و شوخیِ رقص غبار ماند

پیری سراغِ وحشت عمرِ گذشته بود
مزدور رفت و دوشِ هوس زیر بار ماند

نگذاشت حیرتم که گلی چینم از وصال
از جلوه تا نگاه ، یک آغوش‌وار ماند

مژگان ز دیده قطع تعلّق نمی‌کند
مشتِ غبار من به رهِ انتظار ماند

(بیدل) ز شعله‌ای که نفس برقِ ناز داشت
داغی چو شمعِ کُشته به لوح مزار ماند

"بیدل دهلوی"

آرزوی دل چو اشک از چشم ما افتاده است

(افتاده است)

آرزوی دل چو اشک از چشم ما افتاده است
مدعا چون سايه‌ای در پيش پا افتاده است

گوهر امّيد ما قعر توکل کرده ساز
کشتی تدبير در موج رضا افتاده است

جاده‌ی سرمنزل عشاق سعی نارساست
يا ز دست خضرِ اين وادی عصا افتاده است

تا قيامت برنمی‌خزد چو داغ از روی دل
سايه‌ی ما ناتوانان هر کجا افتاده است

موی آتش ديده را کوتاه می‌باشد امل
چشم ما عمری‌ست بر روز جزا افتاده است

بس‌که کردم مشق وحشت در دبستان جنون
شخصم از سايه چو کلک از خط جدا افتاده است

پيکرم خون گشته است از ضعف و دل خون می‌خورد
بار اين کشتی به دوش ناخدا افتاده است

شبنم گلزار حيرت را نشت و خاست نيست
اشک من در هر کجا افتاد وا افتاده است

نيست در دشت طلب با کعبه ما را احتياج
سجده‌گاه ماست هرجا نقش پا افتاده است

سايه‌ی ما می‌زند پهلو به نور آفتاب
ناتوانی اين‌قدرها خودنما افتاده است

چون خط پرگار عمری شد که سر تا پا خميم
ابتدای ما به کفر انتها افتاده است

سرمه‌ اين مقدار باب التفات ناز نيست
چشم او بر خاکساری‌های ما افتاده است

در حقيقت (بيدل) ما صاحب گنج بقاست
گر به صورت در ره فقر و فنا افتاده است

"بیدل دهلوی"

بی ‌عصا راه دهن معلوم باشد کور را

(پرتو مقدور)

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را

بی‌نیازی بس‌که‌ مشتاق لقای عجز بود
کرد خال روی دست خود سلیمان مور را

از فلک بی ‌ناله ‌کام دل نمی‌آید به دست
شهد خواهی آتشی زن خانه ی زنبور را

از شکست‌ دل چه‌ عشرتها که بر هم خورد و رفت
موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را

آرزومند تو را سیر گلستان آفت است
نکهت ‌گل تیغ باشد صاحب ناسور را

سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده ‌است
مشرب پروانه از آتش نداند نور را

صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک
دار ، بالا برد شور نشئه ی منصور را

گر دلی داری تو هم‌ خون ‌ساز و صاحب‌نشئه باش
مِی‌ شدن مخصوص نبوَد دانه ی انگور را

در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل
بی ‌عصا راه دهن معلوم باشد کور را

خوش‌نما نبوَد به پیری عرض‌انداز شباب
لاف ‌گرمی سرد باشد نکهت ‌کافور را

بر امید وصل مشکل نیست قطع زندگی
شوق منزل می‌کند نزدیک ‌، راه دور را

نغمه همه در نشئه پیمایی ، قیامت می‌کند
موج می تار است (بیدل‌) کاسه ی طنبور را

"بیدل دهلوی"

ما همه بی غیرتیم ، آینه در کربلاست

(آینه در کربلاست)

سایه ی دستی اگر ضامن احوال ماست
خاک ره بی‌کسی ست کز سرِ ما بر نخاست

دل به هوی بسته ایم، از هوس ما مپرس
با همه بیگانه است آن که به ما آشناست

داغ معاش خودیم، غفلتِ فاش خودیم
غیرتراش خودیم ، آینه از ما جداست

آن سوی این انجمن نیست مگر وهْم و ظن
چشم نپوشیده‌ای ، عالم دیگر کجاست ؟

دعوی طاقت مکن تا نکشی ننگ عجز
آبله ی پای شمع ، در خور ناز عصاست

گر نیی از اهل صدق، دامن پاکان مگیر
آینه و روی زشت ، کافر و روز جزاست

صبح قیامت دمید، پرده ی امکان درید
آینه ی ما هنوز ، شبنم باغ حیاست

در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس
لیک نپرسید کس : خانه ی عبرت کجاست ؟

بس‌که تلاش جنون، جام طلب زد به خون
آبله ی پا، کنون کاسه ی دست گداست

هستی کلفَتْ قفس، نیست صفابخش کس
در سرِ راه نفس ، آینه بختْ آزماست

قافله ی حیرت‌ست موج گهر تا محیط
ای املْ آوارگان! صورت رفتن کجاست ؟

معبد حسن قبول، آینه زارست و بس
عِرض اجابت مبر، بی نفسی‌ها دعاست

کیست درین انجمن محرم عشق غیور؟
ما همه بی غیرتیم ، آینه در کربلاست [۱]

(بیدل) ! اگر محرمی رنگ تک و دو مبر
در عرق سعی ـ حرص ـ خفَّت آب بقاست

"بیدل دهلوی"

[۱] شهادت در راه خدا یعنی: غیرت در عشق واقعی و شهیدان کربلا تنها افرادی بوده اند که در عشق و عرفان توحیدی به مقام عاشق و عارف غیور نائل گشته اند.

آنجا که فشارد مژه‌ام دیده ی تر را

(قافله ی عمر)

آنجا که فشارد مژه‌ام دیده‌ی تر را
پرواز هوس ، پنبه‌ کند آبِ ‌گهر را

وقت است چو گرداب به سودای خیالت
ثابت قدم ناز کنم گردش سر را

محو تو ز آغوش تمنا چه‌ گشاید
رنگی‌ست تحیر گل تصویر نظر را

زین بادیه رفتم ‌که به سرچشمه‌ی خورشید
چون سایه بشویم ز جبین ،‌ گرد سفر را

یارب! چه بلا بود که تردستی ساقی
بر خرمن مخمور ، فشاند آتش تر را

از اشک مجوبید نشان بر مژه‌ی من
کاین رشته ز سستی نکشیده‌ست ‌گهر را

تسلیم همان آینه ی حسن کمال است
چون ماه نو ایجاد کن از تیغ ، سپر را

تا کی چو جرس دل به تپیدن بخراشم
در ناله‌ام آغوش وداعی‌ست اثر را

از اشک توان محرم رسوایی ما شد
شبنم همه‌ جا آینه‌دار است سحر را

چون قافله‌ی عمر به دوش نفسی چند؟
رفتیم به جایی ‌که خبر نیست خبر را

(بیدل) چو سحر دم مزن از درد محبت
تا آنکه نبندی به نفس ، چاک جگر را

"بیدل دهلوی"

اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن

(ترک تمنا)

اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن
ز مطلب هر چه گم گردد درین آیینه پیدا کن

ز خود نگذشته‌ای از محمل لیلی چه می‌پرسی
غبارت باقی است آرایش دامان صحرا کن

تجلی از دل هر ذره ، شور چشمکی دارد
گره در کار بینایی میفکن دیده‌ای و‌ا کن

محیط بی‌نیازی در کنار عجز می‌جوشد
تو ای موج از شکست خویش غواصی مهیا کن

درین محفل که چشم او ادب ساز حیا باشد
به رفع خجلتت قلقل ز سنگ سرمه مینا کن

درین ویرانه تا کی خواهی احرام هوس بستن
جهان جایی ندارد گر توانی در دلی جا کن

به فکر نیستی خون خوردن و چیزی نفهمیدن
سری دزدیده‌ای در جیب حل این معما کن

"بیدل دهلوی"

بیوگرافی و اشعار بیدل دهلوی

https://uploadkon.ir/uploads/200627_24بیدل-دهلوی.gif

(بیوگرافی)

شادروان میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی ـ در سال 1054 هجری قمری ـ در ساحل جنوبی رودخانه‌ی «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) پای به عرصه‌ی هستی نهاد.. وی اصالتاً از ترکان جغتایی بود. بیدل در بیشتر علوم حکمی تبحر داشت و با طریقه‌ی صوفیه نیز آشنا بود.

بیدل در سال 1079 ه‍. ق. به خدمت محمداعظم بن اورنگ زیب پیوست. سپس، به سیاحت پرداخت، و سرانجام، در سال 1096 هـ. ق. در دهلی سکنی گزید، و نزد آصف جاه اول، (نظام حیدرآباد) دکن منزلت بلند داشت.

در آثار بیدل، افکار عرفانی با مضامین پیچیده، استعارات، و کنایات به‌هم آمیخته، و خیال‌پردازی و ابداع مضامین تازه با دقت و موشکافی زیادی همراه گردیده‌است. در نظم و نثر سبکی خاص دارد، و از بهترین نمونه‌های سبک هندی به‌شمار می‌آید.

عبدالقادر بیدل دهلوی و نیز صائب تبریزی را می‌توان از پرآوازه ترین شاعران این سبک قلمداد کرد. در آثار بیدل، افکار عرفانی با مضامین پیچیده، استعارات و کنایات به هم آمیخته و خیال پردازی و ابداع مضامین تازه با دقت و موشکافی زیادی همراه شده است.

شفیعی کدکنی در کتاب شاعر آیینه‌ها در مورد بیدل می‌گوید: "بیدل را باید نماینده تمام‌عیار اسلوب هندی به‌شمار آوریم."

او ابتدا «رمزی» تخلص می‌کرد تا این که بنا به گفته‌ی یکی از شاگردانش هنگام مطالعه‌ی گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی نشان چه جوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد. علاوه بر دیوان اشعار، آثاری در نثر دارد که از آن جمله می‌توان به رقعات، نکات و چهار عنصر اشاره کرد.

‌‌

‌وفات :

بیدل دهلوی، سرانجام به‌روز پنج‌شنبه چهارم صفر سال 1133 ه‍. ق. در دهلی زندگی را بدرود گفت و پیکرش در صحن خانه‌اش، در جایی‌ که خودش تعیین کرده بود، دفن گردید.

‌روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(داغ)

داغم از کیفیت آگاهی و اوهام هم
جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم

کور شد چشمش ز سوزن‌کاری دست قضا
پیش ازآن کز نرگس شوخت زند بادام دم

آنچه ما در حلقه‌ی داغ محبت دیده ایم
نی سکندر دید در آیینه ، نی در جام جم

اهل دنیا را مطیع خویش کردن کار نیست
پر به آسانی توان دادن به چوب خام خم

«بیدل دهلوی»

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح

(صلح)

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح
داد خون را با صفا آیینه‌دار شیر صلح

آخر از وضع جنون عذر علایق خواستم
کرد با عریانی ما خار دامنگیر صلح

زین تفنگ و تیر پرخاشی‌ که دارد جهل خلق
نیست ممکن تا نیارد در میان شمشیر صلح

مطلب نایاب ما را دشمنی آرام‌ کرد
با خموشی مشکل است از آه بی‌ تاثیر صلح

بر تحمل زن ‌که می‌گردد در اپن دیر نفاق
صلح از تعجیل جنگ و جنگ از تأخیر صلح

با قضا گر سر نخواهی داد کو پای‌ گریز
اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح

مرد را چون تیغ در هر امر یکرو بودن است
نیست هنگام دعا، بی‌ خجلت تزویر صلح

عام شد رسم تعلق شرم آزادی‌ که راست
خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیر صلح

در طلسم‌ جمع ‌اضدادی ‌که ‌بر هم‌ خوردنی‌ست
آب می‌گردم ز خجلت گر نماید دیر صلح

اعتبارات ‌آنچه دیدم ‌گفتم اوهام ‌است و بس
جنگ‌ صد خواب پریشان شد به یک تعبیر صلح

دوش از پیر خرد جستم طریق عافیت
گفت ای غافل به هر تقدیر با تقدیر صلح

کاش رنگ عالم موهوم در هم بشکند
تنگ شد (بیدل) به جنگ لشکر تصویر صلح

"بیدل دهلوی"

به دعوت هم‌ کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا

(اینجا)

به دعوت هم‌ کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا
صدای نان شکستن ‌گشت بانگ آسیا اینجا

اگر با این نگونی هاست خوان جود، سرپوشش
ز وضع تاج بر کشکول می‌گرید گدا اینجا

فلک در خاک پنهان ‌کرد یکسر صورت آدم
مصور گرده‌ای می‌خواهد از مردم گیا اینجا

عیار ربط الفت دیگر از یاران ‌که می‌گیرد
سر و گردن چو جام و شیشه است از هم جدا اینجا

جهان نامنفعل‌ گل ‌کرد، اثر هم موقعی دارد
عرق‌واری به روی ‌کس نمی‌باشد حیا اینجا

ز بی‌مغزی شکوه سلطنت شد ننگ ‌کناسی
به ‌جای استخوان ‌گه خورده می‌گردد هما اینجا

که می‌آرد‌ پیام دوستان رفته زین محفل
مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا

غبار صبح دیدی شرم ‌دار از سیر این‌ گلشن
ز عبرت خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا

اگر در طبع غیرت ننگ اظهار غرض باشد
کف پا می‌کند سرکوبی دست دعا اینجا

طرب عمری‌ست با سازکدورت برنمی‌آبد
سیاهی پیشتاز افتاد ز رنگ حنا اینجا

روم در کنج تنهایی زمانی واکشم (بیدل)!
که ‌از دل‌های پر در بزم ‌صحبت نیست جا اینجا

"بیدل دهلوی"