گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

(دیر مغان)

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه‌ی آن سرو روان ما را بس

من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا ، دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

(حافظ) از مشرب قسمت گِله بی انصافی‌است
طبع چون آب و ، غزل‌های روان ما را بس .

«حضرت حافظ»

دل سراپرده‌ی محبت اوست

(گنجینه‌ی محبت)

دل سراپرده‌ی محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر در نیاورم به جنان
گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم
زآن که این گوشه جای خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست

مُلکت عاشقی و گنج طرب
هرچه دارم ز یمن همت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین که (حافظ) را
سینه گنجینه‌ی محبت اوست .

«حضرت حافظ»

بالابلند عشوه‌گر نقش باز من

(دیده‌ی معشوقه‌باز)

بالابلند عشوه‌گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه‌ی زهد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده‌ی معشوقه‌باز من

می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌بَرد
محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من

مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند
ذکرش به خیر، ساقی مسکین‌نواز من

یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه‌ی کرمش، کارساز من

نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت، مَجاز من

بر خود چو شمع خنده‌زنان گریه می‌کنم
تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من

(حافظ) ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من .

«حضرت حافظ»

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است ؟

(خیال تو)

ما را ، ز خیال تو چه پروای شراب است ؟
خُم گو سرِ خود گیر که خمخانه خراب است

گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده‌ی گریان
تحریر خیال خط او، نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که درین منزل خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
اغیار همی‌ بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

سبز است در و دشت، بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است

در کُنج دِماغم مطَلب جای نصیحت
کاین گوشه، پَر از زمزمه‌ی چنگ و رباب است

(حافظ) چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شباب است .

«حضرت حافظ»

دی پیر مِی فروش که ذکرش به خیر باد

(غمگین مباش)

دی پیر مِی فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و، غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در مَعرضی که تخت سلیمان رَوَد به باد

(حافظ) گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه ، که عمرت دراز باد .

«حضرت حافظ»

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

(روی رخشان)

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بهْ که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآن که زد بر دیده، آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم!
گرچه جام ما نشد پُرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان! جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کُشته بسیارند قربان شما

می‌کند (حافظ) دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکّرافشان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سرِ حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده‌ی شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

«حضرت حافظ»

درین زمانه رفیقی که خالی از خِلل است

(خالی از خلل)

درین زمانه رفیقی که خالی از خِلل است
صراحیِ میِ ناب و سفینه‌ی غزل است

جریده رو که گذرگاهِ عافیت، تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز، بی‌بَدَل است

نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس
ملالتِ علما هم ز علمِ بی‌عمل است

به چشمِ عقل، در این رهگذارِ پر آشوب
جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طرِّه‌ی مه‌چهره‌ای و، قِصّه مخوان
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است

دلم امید فراوان به وصلِ روی تو داشت
ولی اجل به رَهِ عمر، رهزنِ اَمَل است

به هیچ دَور نخواهند یافت هشیارش...
چنین‌که (حافظ) ما مستِ باده‌ی ازل است.

"حضرت حافظ"

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

(فراق)

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پَر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکُشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق

رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم‌قران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌‌است
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب، دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پای شوق گر این ره به سر شدی (حافظ)
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق .

«حضرت حافظ»

گرچه ما بندگان پادشهیم

(جام گیتی نما)

گرچه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان مُلک صبحگهیم

گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم

هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و، غرقه‌ی گنهیم

شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش، آیینه‌ی رخِ چو مَهیم

شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم

گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده‌گهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم

رنگ تزویر، پیش ما نبوَد
شیر سرخیم و افعی سیهیم

وامِ (حافظ) بگو که بازدهند
کرده‌ای اعتراف و، ما گوَهیم.

"حضرت حافظ"

(فراز مَسند خورشید)

منم که گوشه‌ی میخانه خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است

گَرَم ترانه‌ی چنگ صَبوح نیست چه باک
نوای من به سَحر، آهِ عذرخواهِ من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاکِ درِ دوست، پادشاه من است

غَرَض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم، خدا گواهِ من است

مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است

گناه اگر چه نبود اختیارِ ما (حافظ)
تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است.

"خواجه حافظ شیرازی"

دل از من برد و روی از من نهان کرد

(پریشان حال)

دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهایی‌ام در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بیکران کرد

چرا چون لاله خونین‌دل نباشم؟
که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان‌سوز؟
طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان‌سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت، وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت؟
که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان (حافظ) آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد.

"خواجه حافظ شیرازی"

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

(نخواهد شد)

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و، جای امن و، یار مهربان ساقی!
دلا کی بهْ شود کارَت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده! نقش غم ز لوح سینه‌ی (حافظ)
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد.

"حضرت حافظ"

حال دل با تو گفتنم هوس است

(شعر رندانه)

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است

طمَع خام بین که قصه‌ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیزِ شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه‌ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است

ای صبا امشبم مدد فرمای!
که سحرگه شکفتنم هوس است

از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رُفتنم هوس است

همچو (حافظ) به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است.

"حضرت حافظ"

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

(غم عشق)

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشادِ خانه پرورِ ما از که کمتر است

ای نازنین‌پسر، تو چه مذهب گرفته‌ای؟!
کت خون ما حلال‌تر از شیر مادر است

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

از آستان پیر مغان، سر چرا کشیم؟
دولت درآن سرا و، گشایش درآن در است

یک‌قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آب رکنی و این باد خوش‌نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت‌‌کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست
تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است

(حافظ) چه طرفه شاخ نباتی‌ست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است.

"حضرت حافظ"

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

(گفت و گو)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن! کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت، دیدی که چون سر آمد ؟
گفتا خموش (حافظ) کاین غصه هم سر آید

"حضرت حافظ"

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

(سخن عشق)

هر که شد مَحرم دل در حرم یار بماند
وآن که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه‌ی خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه‌ی ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه‌ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل (حافظ) روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند.

"حضرت حافظ"

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد

(گنج حضور)

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد

به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

رواست در بَر اگر می‌تپد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کویِ عشق مَنِه بی‌دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلبِ گنجنامه‌ی مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جستجوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی، بَرِ کِرام و نشد

هزار حیله برانگیخت (حافظ) از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار، رام و نشد.

"حضرت حافظ"

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

(خرقه‌ی سالوس)

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که درین بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زآن لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

(حافظ) این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقه‌ی سالوس و کرامت برخاست

"حضرت حافظ"

به وقت گل شدم از توبه‌ی شراب خجل

(توبه‌ی شراب)

به وقت گُل شدم از توبه‌ی شراب خَجِل
که کَس مباد ز کِردارِ ناصَواب خَجِل

صَلاحِ ما همه دامِ رَه است و من زین بحث
نی‌ام ز شاهد و ساقی به هیچ باب خَجِل

بُوَد که یار نَرَنجَد ز ما به خُلقِ کریم
که از سؤال ملولیم و از جواب خَجِل

ز خون که رفت شبِ دوش از سراچه‌ی چشم
شدیم در نظر رَهرُوانِ خواب خَجِل

رواست نرگسِ مست ار فِکند سر در پیش
که شد ز شیوه‌ی آن چَشمِ پُر عِتاب خَجِل

تویی که خوب‌تری ز آفتاب و شُکرِ خدا
که نیستم ز تو در رویِ آفتاب خَجِل

حجابِ ظلمت از آن بست آبِ خضر که گشت
ز شعرِ (حافظ) و آن طَبعِ همچو آب خِجِل

"حضرت حافظ"

خوش است خلوت اگر یار، یارِ من باشد

(خلوت یار)

خوش است خلوت اگر یار، یارِ من باشد
نه من بسوزم و او ، شمعِ انجمن باشد

من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریمِ وصال
رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد

هُمای گو مَفِکَن سایه‌ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد

بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوایِ کویِ تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد

به‌سانِ سوسن اگر دَه زبان شود (حافظ)
چو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد.

"حضرت حافظ"

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

(نازپرورد وصال)

فکرِ بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بِکُشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

جای آن‌ست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ایکه در کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
بر حذر باش، که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صدقافله دل همرهِ اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش

صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه
به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش

دل (حافظ) که به دیدارِ تو خوگر شده بود
نازپروردِ وصال است ، مجو آزارش

"حضرت حافظ"

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

(آرزوی خام)

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت : شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که : خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه ، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج‌نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت (حافظ) از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار ، رام و نشد

"حضرت حافظ"

کدام قله ؟ که از یاد رفته پروازم

تضمين غزل حافظ ـ (حسین منزوی)

کدام قله ؟ که از یاد رفته پروازم
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم
که نوحه خوان غم غربت است، آوازم

(نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم)


کسی که رسم سفر ، می‌نهاد اول بار
چگونه ریشه برید از دیار و رشته ی یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند ، ناچار

(به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان، ره و رسم سفر براندازم)


شبی به چهره و چنگال خونچکان و مهیب
به قصد جان من از راه می‌رسد به نهیب
دلیل راه تویی ، همچنان به رغم رقیب

(من از دیار حبیبم نه از بلاد رغیب
مهیمنا ! به رفیقان خود رسان بازم)


چه شد که دور شدیم آن من و تو ، زین تو و من؟
حریف شعر ، حریف شب شراب کهن!
خوشا دوباره خوشا با تو ، با تو جام زدن!

(خدای را مددی ای رفیق ره تا من)
به کوی میکده ، دیگر علم برافرازم


خیال دوست که از حال من خبر گیرد
دلم که بال زنان ، تا ستاره پر گیرد
چگونه‌ام نفس سرد مرگ درگیرد ؟

(خرد ز پیری من کی حساب برگیرد ؟)
که باز ، با صنمی طفل ، عشق می‌بازم


نه بی‌قرار توام تا حدود زمزمه رس
که باز با تو کنم ماجرا ، نفس به نفس
نه بی تو می‌شکنم سر به میله‌های قفس

(به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس)
عزیز من که به جز باد ، نیست دمسازم


گریختم ز حریفان شهر ، کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب ، جویاجوی
دریغ ، کان همه آسوده بود ، سویاسوی

(سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی)
شکایت از که کنم ؟ خانگی است غمازم


اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
به نام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
به یاد شاخ نباتی که همچنان زیباست

(هوای منزل یار ، آب زندگانی ماست)
صبا ! بیار نسیمی ز کوی شیرازم


همین ، نه از طرف (منزوی) قلم می‌گفت
نه هر تپیدن دیوانه ای دلم می‌گفت
که چون ترانه ی خود را به زیر و بم می‌گفت

(ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت:
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم)


"حسین منزوی"

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

(دریغ مخور)

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک

به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وا مگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده (حافظ) خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

"حضرت حافظ"

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

(خضر پی خجسته)

غلام نرگس مست تو تاجداران اند
خراب باده ی لعل تو هوشیاران اند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
وگرنه عاشق و معشوق، رازداران اند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر :
که از یمین و یسارت چه بیقراران اند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه سوگواران اند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت ، گناهکاران اند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزاران اند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می‌روم و همرهان سواران اند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کانجا سیاه کاران اند

خلاص (حافظ) از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگاران اند

"حضرت حافظ"

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

(مشاعره و مشاجره)

حضرت حافظ :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
💜💜💜💜💜💜💜

حضرت صائب :

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می‌بخشد
نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را 
💜💜💜💜💜💜💜 

استاد شهریار:

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
به خال هندویش بخشم ، تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می‌بخشد
نه چون صائب که می‌بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می‌بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را 
💜💜💜💜💜💜💜

شمس (ساقی) :

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
بگیرد خود ز ما جانی که یاد آرد مسیحا را

اگر را پاسخی گفتم چنین بر ترک شیرازی :
چه را دیگر به تو بخشم چو حاصل می‌کنی ما را

اگر بخشد کسی چیزی ، بپای آن کسی بخشد
که حاصل گردد از او برتر از بخشندگی ‌ها را

نه من آنم که چون حافظ ، ز مال کشوری بخشم
نه‌ چون صائب که بخشیده سر و دست و تن پا را

نه چون استاد تبریزی ، که بر خالی ببخشاید
ز فرط بیخودی از خود ، تمام روح و اجزا را

تمام روح و اجزا را ، به دنیایی نمی‌بخشم
مگر روزی که بینم یک نظر ، آن روی زیبا را

مرا دانی که باشد روی زیبایی که می‌بخشم
به یک دم دیدن رویش ، تمام بهترین ها را ؟

گل نرگس، همان (ساقی) سرمستان و خَمّاران
که یک جام نگاهش می‌کند سرمست ، دنیا را 

سيد محمدرضا شمس (ساقی) 
1391

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

(غزلی عاشورایی)

زآن یار دلنوازم شکری‌ست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را ، آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان ، وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان! می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم ، روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان (حافظ)
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

"حضرت حافظ"

بیوگرافی و اشعار ‌خواجه حافظ شیرازی

https://uploadkon.ir/uploads/9f3511_24حافظ-شیرازی.jpg

(بیوگرافی)

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی _ متخلص به (حافظ) و ملقب به (لسان الغیب) غزل‌سرای بزرگ و از خداوندان شعر و ادب پارسی است. وی حدود سال 726 هجری قمری در شیراز متولد شد. نام پدر حافظ بهاء‌الدین بوده که در دوره‌ی سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است.

شمس‌الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه رفت و به یادگیری علوم نزد علما و فضلای زادگاهش پرداخت. و در علوم ادبی عصر پایه‌ای رفیع یافت. خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت و در دهه‌ی بیست زندگی به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد و به خاطر حفظ بودن قرآن تخلص حافظ را برگزید.

در دوران جوانی حافظ، سلسله‌ی محلی اتابکان فارس افول کرد و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و نزد شاه شیخ جمال‌الدین ابواسحاق حاکم فارس جایگاه والایی داشت.

امیر مبارزالدین مؤسس سلسله‌ی آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت اما سلطنت امیر مبارزالدین مدت زیادی به طول نینجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز احترام فراوانی به حافظ می‌گذاشتند.

در دوران شاه شیخ ابواسحاق، حافظ به دربار راه یافت و شغل دیوانی پیشه نمود . حافظ علاوه بر دربار شاه ابواسحاق در دربار شاهان دیگر مانند شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع، شاه منصور و شاه یحیی نیز راه داشته است. امرار معاش حافظ از طریق شغل دیوانی بوده و شاعری پیشه‌ی اصلی او نبوده است.

حافظ یک بار ازدواج کرد و تنها یک فرزند داشت که او هم در دوران جوانی در راه سفر نیمه کاره به هند همراه پدرش، فوت کرد. حافظ پس از درگذشت همسرش دیگر ازدواج نکرد.

حافظ شیرازی در جوانی در نانوایی کار می‌کرد و نان را به منطقه‌ی ثروتمندنشین شهر می‌رساند. در همین بحبوحه او با شاخه نبات دختر زیبایی که مسحور زیبایی و کمالات او شد، آشنا شد. او برای رسیدن به وصال یار، 40 شبانه روز در آرامگاه بابا کوی شب زنده داری کرد و به دعا پرداخت . سپس به وصال یار دست یافت و با شاخه نبات ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک فرزند بود.

گروهی نام همسر حافظ را شاخ نبات و گروهی دیگر بر این اعتقاد هستند که نام همسر حافظ، نسرین بوده و حافظ، شیرین‌زبانی معشوقش را به شاخ نبات تشبیه کرده است.

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و تنها یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز داشت.

روایت است زمان دفن حافظ ، عده‌ای به علت اشعار او که درباره‌ی می‌گساری بوده با دفن وی به شیوه‌ی مسلمانان مخالف بودند اما برخی دیگر حافظ را مسلمان و معتقد می‌دانستند. به علت ایجاد دو دستگی تفالی به دیوان خود حافظ زدند که این بیت آمد:

قدم دریغ مدار از جنازه‌ی حافظ
که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت

حافظ چهره‌ی مقدّسی نزد ایرانیان دارد به طوری که ایرانیان، رفتن به حافظیّه را معادل با زیارت آرامگاه حافظ می‌دانند و رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسوم مذهبی همچون وضو گرفتن همراه می‌کنند و در کنار آرامگاه حافظ به نشان احترام، کفش خود را از پای بیرون می آورند.

دیوان حافظ دارای حدود 500 غزل، 42 رباعی و چندین قصیده می‌باشد . حافظ به طور متوسط در هر سال فقط 10 غزل سروده و او دیوان خود را در طول 50 سال سروده است. دیوان حافظ بیش از چهارصد بار به زبان فارسی و زبان‌های دیگر در دنیا به چاپ رسیده است.

تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب شده‌ی آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه و حتی کشورهای غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر است . نکته‌ی خاصی که در دیوان حافظ وجود دارد، کثرت نسخه‌هایی با مفردات و واژه‌های گوناگون است که این ویژگی سبب بروز تصحیحات متعدد و گاه متناقض هم در بین مصححان می‌شود.

چندین رباعی نیز به حافظ نسبت داده شده که هرچند مانند غزل‌های او از ارزش ادبی والایی برخوردار نیستند، اما در انتساب برخی از آن‌ها تردید زیادی وجود ندارد.‌

ویژگی های شعر حافظ :

شعر حافظ بسیار رمزآلود است. قدرت تأویل پذیری شعر حافظ طوری است که هر کس دیوان حافظ را باز می‌کند و غزلی می‌خواند، با توجه به شرایط روحی و حال و هوای خود برداشت خاصی از شعر خواهد داشت، گویی حافظ آن شعر را فقط برای حال آن لحظه‌ی او سروده است! در شعر حافظ تناسبات هنری دقیق و ظریف رعایت شده است. به این تناسبات "مراعات النظیر" می‌گویند.

حافظ لحنی خاص را برای شروع غزل‌های خود در نظر گرفته ، این لحن‌ها گاهی حماسی و شورآفرین و گاهی رندانه و طنزآمیز و اندوهناک است. در شعر حافظ ، زبان طنز نیز به کار رفته و حافظ به کمک طنز، ناگفته ها را بیان کرده است. شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، مبهم بودن شعر حافظ سبب شد تا او بتواند ناگفته ها را بیان و از فتنه‌های زمان در امان بماند.

گوته دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است.

‌وفات :

لسان‌الغیب حضرت حافظ، سرانجام به سال 792 قمری درگذشت. و پیکرش را در کتِ شیراز یا مصلای آن شهر دفن کردند و 63 سال بعد عمارتی بر آن ساخته شد. آرامگاه کنونی او در سال 1314 خورشیدی به همت شادروان استاد علی‌اصغر حکمت ساخته شده که از معماری دوره‌ی زندیه الهام گرفته شده است. آرامگاه او در حافظیه‌ی شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(‌ایهاالساقی)

‌الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناول‌ها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کآخر صبا زآن طرّه بگشاید
ز تاب جَعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرَس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبوَد ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک‌باران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو (حافظ)
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

"حضرت حافظ"