قبله‌ی جان من تویی، گیل فرشته رنگ و بو

(سرو ریاض آرزو)

قبله‌ی جان من تویی، گیل فرشته رنگ و بو
ماه سپهر مَکرمت، سرو ریاض آرزو

گیل نه‌ای، فرشته‌ای، وز دل و جان سرشته‌ای
گیل که بو؟ که بو چنین حوروَش و فرشته‌خو؟

می دل و دین تی فدا، خوا ببری که وس خوشی
قبله تویی، کجا روم شهر به شهر و کو به کو؟

تی سر زلف مشک‌بو، آنچه به من کری ز جان
شرح دهم، اگر بوَد، با تو مجال، مو به مو

آینه را اگر رسد عکس جمال تو دمی
کی رسد آنکه باشدش با تو مجال روبه‌رو؟

دوش به غمزه گفته‌ای: او ز نما تو را به غم
نوبت دیگر از کرم قصه‌ی دوش، باز گو

گفتمش: ای مراد جان! وعده‌ی وصل کرده‌ای
گفت که: آن حکایتا وا مطَلب، که آن بشو

گفتمش: ای عزیز من، خوار شدم ز عشق تو
گفت که: نانه خوار بین، کاوره فن لا و لو

گفتم: عاشق تویم، چیست بگو دوای من؟
گفت: مگوی این سخن، بی‌تو مرا به سر بشو

(قاسمی) از فراق و غم، گم شد و بی‌خبر ز خود
گمشده‌ی فراق را ، از کرم تو وازجو . ۱

«قاسم انوار»

۱. صنعت ملمّع گیلگی

عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست

(حسن و ملاحت)

عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست
این جمالی‌است که از جمله جهان، جان توراست

عشق و مستوری و عفت که شنیده‌است و که دید؟
این کمالی‌است که ذرّات تو در نشو و نماست

بی تو آرام ندارم، چه بوَد درمانم؟
حسن تو جلوه‌گری کرد و جهان را آراست

در مقامی که کند دلبر ما جلوه‌گری
شیوه‌ی حسن و ملاحت ز جبین‌اش پیداست

سخنی از سر تسلیم و رضا می‌گویند
منشین، چونکه قیامت ز قیامت برخاست

ما به درگاه تو عالم به جُوی باخته‌ایم
این‌چنین حالت مردانه‌ی مستانه که راست؟

سنجق عشق تو در ملکت جان‌ها زده‌اند
تا بدان حد که هرگز به صفت ناید راست

خانه‌ی دهر بدیدی و شنیدی حالش
مرو، ای دوست، که این راه فریب است و خطاست

گر به (قاسم) ز تو دشنام رسد باکی نیست
این هم از دولت پیشینه‌ی دیرینه‌ی ماست ‌.

«سید قاسم انوار»

آنان که بجز روی تو جایی نگرانند

(ره معشوق)

آنان که بجز روی تو جایی نگرانند
کوته نظرانند و چه کوته نظرانند!

و آنان که رسیدند ز نامت بخ نشانی
در عالم حیرت همه بی نام و نشانند

در جای خیال تو اگر اشک در آید
صاحبنظران در دمش از دیده برانند

سکّان سر کوی تو ملک دو جهان را
هرچند که عورند، به یک جو نستانند

در کوی تو گر پای نهم عیب مفرما
عشاق تو مستند، سر از پای ندانند

سرمایه‌ی شادی جهان مستی عشق است
آن‌ها که از ان می نچشیدند ندانند

(قاسم) سر و جان باختن اندر ره معشوق
شرط است، ولی مردم عاقل نتوانند .

«سید قاسم انوار»

جگر پُردرد و دل پُرخون و جان سرمست و ناپروا

(یکتای بی‌همتا)

جگر پُردرد و دل پُرخون و جان سرمست و ناپروا
شبم تاریک و، مرکب لنگ و، در سر، مایه‌ی سودا

دوای خود نمی‌دانم، درین اندیشه حیرانم
بیا، ای ساقی باقی، بیار آن باده‌ی حمرا

چو شمعم پیش رویت من، گرَم سر وا کنی از تن
شوم پیش رُخت روشن، چو شمع استاده پا برجا

اگر هشیار و مستوری ز سرّ این سخن دوری
میان رهروان کوری ز سرّ قرب «اوادنا»

ازین دریای بی پایان اگر گوهر به دست آری
نگه دارش میان جان، مگو با هیچ کس عمدا

بیا، ای یار روحانی، بگو اسمای انسانی
چو می‌دانم که می‌دانی طریق «عَلّم الاسما»

سخن از شرع و سنت گو به هشیاران صورت بین
حدیث از عشق سرمد ران به مجنونان ناپروا

مرا گویی: نشانی گو به ما از عالم معنی
خبر از بی‌خبر پرسی، نشان از بی‌نشانی ها

الا، ای عشق سلطان وش، که اجمالی و تفصیلی
تویی حکمت، تویی قدرت، تویی زیباتر از زیبا

محمد را به مهمان بر، کنار خوان احسان بر
شراب از جام سبحان بر، که «سبحان الذی اسرا»

تو بنما روی میمون را، برافشان زلف میگون را
که می‌یابم ز بوی او نسیم جنت الماوا

اگر از اسم قهاری تجلی می‌کند باری
ببین، گر مرد اقراری، نشان طامة الکبرا

ز اول ذات را بشناس، پس اوصافِ اللهی
که این اوصافِ اللهی فذلک باشد از منها

پس آنگه عالم آثار و افعال است پیوسته
زهی حکمت، زهی قدرت، تعالی ربنا الاعلا

عجب در حسن یکتایی، عجب موزون و زیبایی
عجب شاه دلارایی، زهی یکتای بی همتا!

ز خوشید جمال او به هر وصفی که می‌گویم
همه ذرات می‌گویند: «شهدنا» بعد «آمنا»

به وحدانیت ذاتش گواهی می‌دهد هر دم
اگر خوشید، اگر ذرّه، اگر اعلی، اگر دانا

به هر سویی که گردیدم تو را دانستم و دیدم
زهی محسن، زهی احسان، زهی ماه جهان آرا

جهان مَستان عشق تو، زهی دستان عشق تو
همه حیران عشق تو، اگر والی، اگر والا

بباید رفتن و خفتن، حدیث عشق بنهفتن
کجا شاید سخن گفتن ز اوصافی که لاتحصا؟

به پیش‌ات خسرو خاقان شود با خاک ره یکسان
اگر یک گوهر رخشان به دست آری ازین دریا

بیا، ای جان خوش سودا، ببین نور تجلی را
خطاب مستطابی را بگو: «لبیک ما اوحا»

مگو «ارنی » بترس از منع «لن» در عالم معنی
که غرق بحر حیرت شد درین وادی دل موسا

دعا خوانان اورادی فراوانند در عالم
ولی سرّی دگر باشد دعا را با دم علیا

گران جانان «لا» مردند در ظلمات تاریکی
به سر بردند این ره را سبک‌روحان به استثنا

ولی بشنو ز من پندی، که بیرون آیی از بندی
گر از معنی خبر داری ممان در «لا» و در «الا»

تو در ظلمات تن ماندی، ازآن خشنود و خوشحالی
اگر دین و دلی داری نگویی سوز ماتم را

عجب وابسته‌ی جسمی، مسمّا نیستی، اسمی
چو اهل عادت و رسمی چه گویم با تو، ای دانا؟

به صورت آدم و حوا به غایت روشن‌‌است، اما
به معنی عقل و نفس کل، مدان جز آدم و حوّا

اگر هشیار و بیداری، ببین در قدرت باری
هزاران آدم وحوّا ، ز ناپیدا شده پیدا

الا، ای احمد مرسل! چراغ مسجد و منبر
تویی سید، تویی سرور، تویی مقصود از استقصا

شریعت از تو روشن شد، طریقت‌ها مبرهن شد
حقیقت ها معیّن شد، زهی یاسین، زهی طاها!

تویی مؤمن، تویی ایمان، تویی سرچشمه‌ی حیوان
تویی سلطان جاویدان، تویی مقصد، تویی اقصا

تو داری مقصد اقصی، تو داری قرب «اوادنی »
همه دردند و تو صافی، همه صاف‌اند و تو اصفا

ز هر کامل که پیش آید کمالات تو بیش آید
مثال کاملان با تو مثال پشه با عنقا

بیا (قاسم) چه می‌گویی، چه می‌پوئی، چه می‌جویی؟
اگر امروز با اویی مگو افسانه‌ی فردا....

«قاسم انوار»

شب، همه شب به هوای تو چنین مستِ خراب

(بانگ عشق)

شب، همه شب به هوای تو چنین مستِ خراب
بانگ عشق تو به گوشم رسد از چنگ و رباب

نفسی بیش نمانده‌است ز بیمار غمت
آخر، ای یار گرامی! نفسی اندر یاب

ما که سودای تو داریم نگوییم ز زهد
نکند بلبل شوریده دل، آهنگ غراب

خانه‌ی آب و گل خویش چه معمور کنیم؟
کعبه‌ی جان و دل ما چو خراب است و یَباب

این چه رسم است که بر روی نقاب اندازی؟
چهره بگشا و برانداز ره و رسم و نقاب

تا یقین تو به اخلاص مقارن نشود
قشر باشی برِ مستان حقیقت، نه لباب

(قاسم) از صحبت جُهّال، کناری یابد
که ندانند بد از نیک و، خطا را ز صواب.

«قاسم انوار»

درویش، که حرف او به صورت پنج است

(درویش)

درویش، که: حرف او به صورت: پنج است
هر یک به مثابه‌ای که بیش از پیش است

دال، است: دلیل آن که با درد بساز
گر بر تن تو، هر سرِ مو، صد نیش است

را : روی و ریا مکن، که این روی و ریا
رسوایی بیگانه و رنج خویش است

واو، اوست : وداع غیر مولی کردن
وین کارِ چنین، کار یکی بی‌خویش است

یا : یکدل و یکرنگ شو اندر ره عشق
یکتا نشود، هرآنکه او با خویش است

شین، آن که کند : شکر و، شکایت نکند
واندر پی خصم خویش، نیک اندیش است

آن را که چنین پنج خصایل دادند
دریاب و در او گریز، کاو درویش است

«قاسم انوار»

تا پریشان نکند زلف تو را باد صبا

(صفت عشق)

تا پریشان نکند زلف تو را باد صبا
متصوّر نشود حالت جمعیت ما

موکشان بُرد مرا عشق ز مسجد به کنشت
الله الله، چه تفاوت، ز کجا تا به کجا؟

هرچه در وصف تو گفتند، ز مه تا ماهی
سخنی بود به نسبت ز سمک تا به سما

راست ناید به قلم، گر دوجهان شرح دهند
تا قیامت صفت عشق من و حسن تو را

شاهد جان منی، پیش جمالت چون شمع
دارم امشب هوس سوختن از سر تا پا

دوش گفتی که: در آیینه‌ی رخساره‌ی من
به‌خدا می‌نگری؟ گفتم: آری به‌خدا

دل (قاسم) ز سر جان گرامی برخاست
به وفاداری حسن تو، زهی حسن وفا!

«قاسم انوار»

شراب آتشین آمد ز دست ساقی جان‌ها

(توکلنا علی المولی)

شراب آتشین آمد ز دست ساقی جان‌ها
بنوش این جام آتش را، «توکلنا علی المولا»

شراب ارغوان درکش، مترس از آب و از آتش
به رقص آ یک زمان خوش خوش، ببین در جودت صهبا

کمالات خود از خود جو، که بحر وحدتی، نه جو
تویی ناموس این صهبا، تویی قاموس این دریا

تو آن شاه جگرسوزی، که سلطانی و فیروزی
کمینه جام تو دریا، کمینه پشّه‌ات عنقا

مترس از حیله‌ی دشمن، قدم در عشق محکم زن
درآ در وادی ایمن، که من پیمودم این صحرا

ز من بشنو سخن آسان، تو فرصت را غنیمت دان
ز عاشق یاد گیر، ای جان، مکن امروز را فردا

تو جان جان جانانی، ز چشم خلق پنهانی
برون آی از در خانه، که بربستند محمل‌ها

به هرجایی که آن یار است من سرسبز و دلشادم
«و کنا حیث ماکانوا و کانوا حیث ما کنا»

همیشه (قاسم) مسکین، به تو امّید می‌دارد
تویی حاضر، تویی ناظر، تویی پنهان، تویی پیدا

«قاسم انوار»

بیوگرافی و اشعار شاه قاسم انوار

https://uploadkon.ir/uploads/b11613_25قاسم-انوار.jpg

(بیوگرافی)

سید معین علی معروف به: "قاسم انوار" _ متخلص به (قاسم) _ شاعر و عارف نامدار قرن هشتم و نهم است. وی در سال 757 هجری قمری در شهر سراب استان آذربایجان شرقی زاده شد. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. یکی از پسران شیخ صفی‌الدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسم‌الأنوار را بخشید.

درباره‌ی نحوه‌ی ورود او به حلقه‌ی اهل طریقت ابهام‌هایی وجود دارد. گزارش جامی در ترجمه‌ی حال او از آن حکایت می‌کند که وی در اوایل به صدرالدین فرزند صفی‌الدین اردبیلی ارادت داشته و بعد از آن به صحبت صدرالدین علی یمنی رسیده که از اصحاب اوحدالدین کرمانی بوده‌ است.‌


سیر و سفر:

قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را نمود که از مدینه به نیشابور آمده بود. سید قاسم بعد از آن‌که مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت. این اقامت سبب شد تا اشعاری یه زبان گیلکی از او به یادگار بماند. پس از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد. او در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر شماری به حلقه‌ی تربیت وی درآمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز حضور داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب‌منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال 830 در حجره‌ی احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، خانقاهی ترتیب داد.
‌‌


‌آثار:

اشعار قاسم انوار شامل تعدادی غزل، قطعه، رباعی و چند مثنوی است. مثنوی‌های او انیس‌العارفین و صدمقام نام دارد که در بیان اصطلاحات عرفان و تصوف سروده شده‌اند. آثار نثر او به فارسی ساده تحریر شده‌اند. وی به زبان‌های فارسی، ترکی و گیلکی شعر سروده‌ است.



نمونه‌ای از شعر او

از هر طرفی چهره گشایی که منم
در هر صفتی جلوه‌گر آیی که منم

با این همه گه گاه غلط می‌افتم
نادان کس و، بُله روستایی که منم‌

https://uploadkon.ir/uploads/eebf13_25قاسم-انوار.jpeg

مقبره‌ی شاه قاسم انوار، تربت جام

درگذشت:

شاه قاسم انوار، سرانجام در سال 837 هجری قمری در 80 سالگی درگذشت و پیکرش در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلی‌شیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعه‌ای بسازند؛ وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(بازار تمنا)

ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا
این حسن چه حسن است؟ تقدس و تعالا

من بنده‌ی آن باده‌ی نابم که دمادم
در هر نفسی تازه کند جودت ما را

از عربده‌ی ما درِ میخانه نبستی
جان بنده‌ی حسن تو، زهی حسن مدارا

از کعبه و بتخانه مگویید به عاشق
از جنت و فردوس مگو مست لقا را

امروز اگر فرد شوی مرد خدایی
فردا مطَلب نسیه، مجو عاشق فردا

دانند رفیقان که ره دور و دراز است
از کوچه‌ی مقصود به بازار تمنا

در کوی تو پستیم، زهی منصب عالی!
با روی تو مستیم، زهی مقصد اقصا!

چون نسبت ما با تو درست است نگوییم
دیگر سخن از مرتبه‌ی آدم و حوّا

ای هادی جان و دل و دین رحمت عامت
بر (قاسم) بیچاره، تو از لطف ببخشا

«قاسم انوار»