کیست این مهمان که باشد حق‌تعالی میزبانش

https://uploadkon.ir/uploads/0d7c31_25یا-حیدر-کرار.png

(مولود کعبه)

کیست این مهمان که باشد حق‌تعالی میزبانش
زادگاهش کعبه و بیت خدا مهد امانش

کیست این نوزاد کز عزّ و شرف، خیل ملائک
پرنیان بال خود گسترده بهر سایبانش

او خلیل‌اللَه بوَد آیا که خالق بار دیگر
بهر احیای حرم، در کعبه داده آشیانش؟

یا بوَد نوح نبی کاو را پی ابقای هستی
ذات حق آورده و در بیت خود داده مکانش

موسی عِمران بوَد یا هست او عیسی بن مریم
کاین‌چنین اِستاده جبریل امین، بر آستانش

بلکه باشد مرتضی فرزند کعبه، جان کعبه
کعبه بگرفته ورا چون جان شیرین در میانش

آری آری جز علی کس این شرافت را ندارد
میزبانش حق‌تعالی باشد و او میهمانش

جز علی عالی اعلا که دارد این سعادت
حق فرستد بهر استقبال او کرّوبیانش...

جز علی عالی اعلا چه کس را ذات سرمد
برتری داده پس از احمد به عالم ارمغانش

چشم (سالک) بر عطای تو بوَد مولود کعبه
بیشتر کن یا امیرالمومنین! طبع روانش...

محمدحسین نجاریان (سالک)

از چه بنشسته‌ای ای خام! سفر. کن از خویش

(جلوه‌ی عشق)

از چه بنشسته‌ای ای خام! سفر. کن از خویش
پختگی نیست درین عرصه، گذر کن از خویش

ترک خود شیفتگی، رمز حیاتی دگر است
سر ازین پیله برون آرو سفر کن از خویش

جلوه‌ی شمع، ز تاجی است کز آتش دارد
نور بفشان و به‌پا طرح دگر کن از خویش

آب ، راکد که بماند ثمرش مُرداب است
دل به دریا بزن و، کسب گهر کن از خویش

قاف عزت نشود منزل و جولانگه زاغ
طبع مردار چو سیمرغ به‌در کن از خویش

چون سپیدار به تن‌پروری عادت تا چند؟!
تاک باش و همه را غرق ثمر کن از خویش

مَعرفت جلوه‌ی عشق و هنر اهل دل است
در ره وصل چو پروانه حذر کن از خویش

(سالک) از جوهر مهر و قلم اندیشه
چون سپیده شب دیجور سحر کن از خویش .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۹/۷_ یزد

سازم و با بخت ناساز از نوا افتاده‌ام

(بخت ناساز)

سازم و با بخت ناساز از نوا افتاده‌ام
دُرّ نایابم که از قدر و ‌بها افتاده‌ام

گرچه بودم انجمن آرای بزم دوستان
این زمان از مجمع یاران جدا افتاده‌ام

مثل شبنم بود منزلگاه من آغوش گُل
خود نمی‌دانم به خاک غم، چرا افتاده‌ام

گفت پروانه به شمعی وقت خاکستر شدن
در دل آتش ، به پاداش وفا افتاده‌ام

رنج و محنت دیدن از بیگانه جای شکوه نیست
من ز پا، از دست یار آشنا افتاده‌ام

بود چون سیمرغ، مأوایم به قاف امن و، حال
شوربختی بین کجا بودم کجا افتاده‌ام

گفت (سالک) دوش، از مستی شنیدم این سخن
گر نباشد کفر ، از چشم خدا افتاده‌ام .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۹/۲۱

تا پر کند ز جام لبت، ساغر آفتاب

(آیینه‌دار مِهر)

تا پُر کند ز جام لبت ، ساغر آفتاب
آید برون به پای سر از خاور آفتاب

تو پادشاه حُسنی و آیینه‌دار مِهر
ریزد به پای ناز تو سیم و زر آفتاب

از بس‌که مایل است به دیدار روی تو
دارد درون سینه‌ی خود آذر آفتاب

با دیدن جمال دل‌آرایت ای صنم
برداشته کُلَه ز ادب، از سر آفتاب

گفتم به ما‌ه: روز چرا سر نمی‌زنی؟
گفتا که‌: جا گرفته برِ دلبر آفتاب

هرکس که دید روی تو عمر دوباره یافت
زین رو کند نظاره بر این مَنظر آفتاب

ای شب اسیر موی تو و روز روی تو
گشته سپندِ خال تو را مجمر آفتاب

ای شهره‌ی جهان شده در ناز و دلبری
با بودن تو کس ندهد دل بر آفتاب

ارزنده خاتمی و قرین سعادتی
گشته به افتخار تو انگشتر آفتاب

غیر از متاع شعر ز (سالک) طلب مکن!
شعری که می‌دهد صله‌اش گوهر آفتاب .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴‌/۹/۱۶ _ یزد

فاطمه! ای عزیز حضرت حق

میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها

(بند 1)

فاطمه! ای عزیز حضرت حق
نور حق جلوه‌ی حقیقت حق

ای یگانه شفیعه‌ی محشر
که بوَد در کف تو رحمت حق

بی تو محشر نمی‌شود برپا
چون تویی مظهرعدالت حق

عفو و بخشایش خدا با توست
عزت توست عین عزت حق

چون درآیی به عرصه‌ی محشر
فاش گردد شکوه و شوکت حق

با حضورت رسد ندای سروش
انسیه آمده همه خاموش

(بند 2)

ای سر آسمان به پیش تو خم
وی عزیز پیمبر خاتم

مادر یازده امام همام
همسر زاده‌ی حریم حرم

ای ندیمه به محضرت هاجر
وی کنیز تو حضرت مریم

پی نبرده به شأن تو گیتی
کس ندیده به عصمتت عالم

دختر فخر کائناتی و نیز
کوثر مصحف خدای قِدَم

جان به قربان نام تو زهرا
همگان قطره‌اند و تو دریا

(بند 3)

باعث خلقت جهان زهراست
شاهد عرض من حدیث کساست

پایه‌ی قرب او نمی‌داند
جز خدای یگانه تا به کجاست

بوسه بر دست او محمد زد
آنکه خود مظهر جمال خداست

بی سبب نیست طاهره نامش
چون مبرّا ز هر گناه و خطاست

گر به قرآن نظر کنی بینی
آیه آیه به وصف او گویاست

فاطمه خود کتاب توحید است
بلکه فصل الخطاب توحید است

(بند 4)

هست زهرا خدیجه‌ای دیگر
دختری پای تا به سر مادر

مادرش یاور رسول خدا
او حمایت کننده‌ی حیدر

مادرش جان و مال کرده فدا
از برای بقای دین یکسر

روزه بر روزه بُرده تا مانَد
رسم و راه و مرام پیغمبر

رنج ها دیده از سران قریش
گریه‌ها کرده شام تا به سحر

فاطمه نیز دیده رنج و بلا
در دفاع حریم دین خدا

(بند 5)

فاطمه کیست تکیه‌گاه علی
بهترین حامی و پناه علی

در هجوم عدو به خانه‌ی وحی
یک تنه می‌شود سپاه علی

جان خود می‌کند فدا اما
نیست راضی ببیند آه علی

روی آسیب دیده‌ی خود را
می‌کند مخفی از نگاه علی

تا بدانجا که می‌شود آخر
در جوانی شهید راه علی

با همه هست خود بوَد زهرا
پاسدار ولایت مولا

(بند 6)

آسمان مات عزت زهرا
محو جود و سخاوت زهرا

می‌خورند آسمانیان غبطه
بر مقامات حضرت زهرا

روز محشر گناهکاران را
حق ببخشد به حرمت زهرا

بی وضو نام او نشاید بُرد
که بوَد پاک، طینت زهرا

با علی ، یاعلی چو زهرا گفت
داشت دشمن عداوت زهرا

نیست (سالک) مزار زهرا گُم
دارد او خانه در دل مردم .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۹۵/۱۱/۱۴ _
یزد

ای لبت از ساغر و صهبا ، خیال انگیزتر

(خیال‌انگیزتر)

ای لبت از ساغر و صهبا ، خیال انگیزتر
وی ز مستی چشمت از مینا خیال انگیزتر

خوب کردی زلف افشاندی به رخسار مهت
ماهِ پشت ابر ، در شب‌ها خیال انگیزنر

گشته رویت ژاله‌گون از گرمی شوق درون
لیک شبنم کرده آن گل را ، خیال انگیزتر

تا شد از چاک گریبانت مَه سینه، عیان
من شدم مجنون، تو از لیلا خیال انگیزتر

ای فدایت جان و دل، از ما دل و جان برده‌ای
نیست ممکن از تو ای زیبا ، خیال انگیزتر

رقص گل، آواز بلبل، جانفزا باشد به باغ
صحبت یار است در هرجا خیال انگیزتر

لعلِ رُمّانی خیال انگیز و جان‌پَرور بوَد
لعل لب‌های تو هست اما خیال انگیزتر

نازنین با قامت رعنا قیامت کرده‌ای
سرونازی و بدین بالا خیال انگیزتر

یک شب ای آرامِ جان! بر چشم گریانم نشین
چون‌که شب‌ها می‌شود دریا خیال انگیزتر

داد (سالک) جان مگر بوسه ستاند از لبت
چیست در عالم ازین سودا ، خیال انگیزتر .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۳/۵/۲۸ _
یزد

گفت: تنها بر سر راهم بيا ، گفتم: به چشم

(گفتم به چشم)

گفت: تنها بر سر راهم بيا ، گفتم: به چشم
وز همه پنهان نما عشق مرا، گفتم به چشم

گفت: مهرم را كجا كردی نهان، گفتم: به دل
گفت: خالی كن دلت از غیر ما، گفتم: به چشم

گفت: می‌آیی دگر دنبال من، گفتم: به سر
گفت: میخواهم ندانی سر ز پا، گفتم: به چشم

گفت: آيا مایلی عشق مرا ؟ گفتم: به جان
گفت: جان را كن به راه من فدا، گفتم: به چشم

آن‌قدَر مشتاق بودم من بر اين گفت و شنود
هرچه را او گفت، بی‌چون و چرا، گفتم: به چشم

همچو طفل دست و پا گم‌كرده بودم، پيش او
آنچه را فرمود، با خوف و رجا گفتم: به چشم

گفت (سالک) در مسير عاشقی، بايد نخست:
هستی خود را گذارى زير پا، گفتم: به چشم .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۹۳/۶/۲۸ _
یزد

بیا بر ساحل چشمم نشین، دریا تماشا کن

(وسعت غم)

بیا بر ساحل چشمم نشین، دریا تماشا کن
نگاهم را بخوان و وسعت غم را تماشا کن

بيا فرياد خاموش دل افسرده‌ام بشنو
ز سینه‌چاکی من یک جهان غوغا تماشا كن

عزيزم هم‌نشين سبزپوش آرزوهايم
سفر كن در شب شعر من و خود را تماشا كن

تو از اوج چكاد قاف استغنا نظر بنما
مرا در اشتياقت مست و بی‌پروا تماشا كن

غبار آلوده نقشی مانده از هستی من اكنون
بيا از كاروان رفته ردّ پا تماشا كن

من و دل هر دو مجنونيم و صحراگرد و شيدایی
تو با یک غمزه، دو ديوانه را يكجا تماشا كن

شده فانوس راهت چشم (سالک) در شب هجران
شب بارانی اين خسته را بازا ، تماشا کن .

محمدحسین نجاریان (سالک)

باز حال ديده، دريایی شده

(قرةالعين رسول)

باز حال ديده، دريایی شده
دل ميان سينه زهرایی شده

محفل من بوى زهرا می‌دهد
بوی ياس آل طاها می‌دهد

مهر زهرا برده دل از دست من
نام او گرديده بود و هست من

مهر زهرا دين و آيين من است
فاطمه طاها و ياسين من است

فاطمه شمع شبستان علی‌است
بلکه بالاتر از آن جان علی‌است

شب كه واصل با خدا مولا بوَد
در قنوتش ذكر "يا زهرا" بوَد

فاطمه معشوق ذات داور است
آبروی حضرت پيغمبر است

فاطمه باب المراد انبياست
نام او زيباترين ذكر دعاست

كيست زهرا شاهد بزم الست
آدم و حوّا ز عشقش مست مست

كيست زهرا عطر جان‌بخش حيات
كيست زهرا معنی صوم و صلات

كيست زهرا عصمت حق در زمين
كيست زهرا شهپر روح الامين

نام زهرا واژه‌ی عرفانی است
فاطمه آن كوثر قرآنى است

گرچه زهرا دختر پيغمبر است
گفت احمد او مرا چون مادر است

اين بوَد مشهور بين خاص و عام
مصطفی می‌كرد بر زهرا سلام

حضرت جبريل در بيت الرسول
می‌گرفت از فاطمه اذن دخول

نام زهرا زينت عرش خداست
او حسابش از همه عالم جداست

صبح صادق از صفای فاطمه است
شب يگانه آشنای فاطمه است

شب كه او می‌ايستد بر نافله
گویی عالم می‌رود در نافله

او نه تنها دختر پيغمبر است
يازده نور هدا را مادر است

دامن زهرا بوَد جان‌آفرين
نی غلط گفتم كه جانان‌آفرين

مهبط نور است دامان بتول
نورحق كرده درآن مهبط نزول

فاطمه چون می‌کند رو بر نماز
می‌شود محراب هم غرق نياز

در قيام و در ركوع و در سجود
گوی سبقت از ملایک هم ربود

فاطمه جان تمام عالم است
قرةالعين رسول خاتم است

مَعرفت داری اگر بگشا کسا
تا بدانی شأن او نزد خدا

اين بوَد زهرا و اينش زندگى است
زندگى او سراسر بندگى است .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1383/4/9

همه شب تا سَحر، در گوشه‌ی ميخانه پی در پی

(زلفِ چین در چین)

همه شب تا سَحر، در گوشه‌ی ميخانه پی در پی
به ياد چشم مستت می‌زنم پيمانه پی در پی

به پيچاپيچ هر مويت، شده در بند، صدها دل
مزن بر زلفِ چين در چين، خدا را شانه پی در پی

چه گوهرخيز گشته قلزم چشمم برای تو
من از اين بحر جوشان می‌كشم دُردانه پی در پی

گذشته كارم از پند و ملامت ای نصيحت‌گو
به‌گوشم دم‌به‌دم ديگر مخوان افسانه پی‌ در پی

بنازم دانه‌ی خالت كنار آن لب ميگون
كه مرغ دل به‌شوقش می‌پَرد از لانه پی در پی

مترس از آن كه مانَد بر زمين، بار غمِ عشقت
برو من می‌كشم اين بار را برشانه پی در پی

خراب آباد چشم من بوَد آیینه گردانش
مكن ای سيل اشک! اين خانه را ويرانه پی در پی

چنان (سالک) ز عشق تو شده بی‌خود ز خود ای جان!
که چون دیوانگان گم کرده راه خانه پی در پی .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۸۴/۷/۶ _ یزد

این سخن می‌گفت درویشی سر بازار، زار

(ذوقافیتین)

این سخن می‌گفت درویشی سر بازار، زار
کی؟ ز اَسرار اناالحق گشت برخوردار، دار

عضو عضوش را جدا کردند حلاج و چنین
گفت: حقّ مطلقم؛ کی؟ می‌کنم انکار، کار...

قطره چون واصل به‌دریا گشت خود دریا شود
لاجرم با کاروان هرگز نشد عیار، یار

هر دغل‌کار زبون با مِهربانی دشمن است
خوش ندارد ناز چشم نرگس بیمار، مار

سنگ و آیینه نشاید غم‌گسار هم شوند
تیر میخواهد براندازد ز هر کهسار، سار

سنگدل‌ها از جفای خویش دارند افتخار
می‌زند بر قطع شاخه، ارّه‌ی نجّار، جار

مهرورزی فزون خود باعث سرخوردگی‌است
می‌کند نابود و ضایع موش در انبار بار...

گه نوازش، باز سازد عقده‌ی سربسته را
زخمه‌ی مطرب سبب گردد کند گفتار، تار

حرف حق ضرب‌المثل می‌گردد و وردّ زبان
خامه‌ی مشکین کجا دارد از این اشعار عار

(سالک) از نامَحرمان، پرهیز می‌باید؛ بدان
جان فداشان گر کنی مشکل شوند اغیار، یار

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۸/۱۸ _ یزد

باده‌ای خواهم مرا سازد سراپا مست مست

(آب آتشناک)

باده‌ای خواهم مرا سازد سراپا مست مست
تا بیاسایم دمی فارغ ز دنيا مست مست

ساقيا آن آب آتشناک هستی سوز، کو ؟!
تا كه پُر سازم از آن پيمانه‌ام را مست مست

موج سرگردانم و انديشه‌ام طوفانی است
روز و شب‌ها می‌روم دريا به دريا مست مست

گردباد خانه بر دوش غبار آلوده‌ام
راهی بی مقصدم صحرا به صحرامست مست

انجمن در انجمن آتش زبانى می‌کنم
مثل فانوسی كه می‌سوزد به هرجامست مست

تک درختی بی بَرم در اين كويرستان یزد
می‌پذیرم منت هيزم‌شكن را مست مست

ديگر از غوغای پوچ خودنمايان خسته‌ا
خلوتی خواهم شوم تنهای تنها مست مست

راه (سالک) با ره حجاج بيت اله دوتاست
تا حريم كعبه خواهم رفت؛ اما مست مست .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1386/12/20

اهل سقیفه! از سقیفه شرمتان باد

(سقیفه)

اهل سقیفه! از سقیفه شرم‌تان باد
نفرین حق، بر جان بی آزرم‌تان باد

گیرم که پیمان غدیر از یاد بردید
بهر چه دیگر دست بر بیداد بردید

مولا که دیگر از خلافت دست شسته
دست از هرآنچه غیر زهرا هست شسته

از بهر چه با او ستیز و کینه دارید
آیا جز این‌که کینه‌ای دیرینه دارید

داغ شما داغ شکست جنگ بدر است
داغی که اشرافیت مکّه شده پست

ظاهرمسلمانان به باطن بت‌پرستید
از وحشت جان با پیمبر عهد بستید

اسلام‌تان گر از سر ترس و ریا نیست
این دشمنی‌ها با علی مرتضی چیست؟

مولاعلی تنها "وصی مصطفی" بود
تنها به شأن حضرت او "هل أتی" بود

خیرالبشر فرمود: هم‌خون من است او
من چون کلیم‌الله و هارون من است او

فرمود : "شهر علمم و حیدر درِ آن"
آیینه‌ی ذات حق است و مظهرِ آن

در زیر آن سقف کذایی جا گرفتید
ای دشمنان دین! عجب شورا گرفتید

حق اميرالمؤمنين را غصب کردید
جای علی بن قحافه نصب کردید

آن کس که جز تزویر در پرونده‌اش نیست
خود گفت از غزوه چو بُزهای فراری است ۱

ای دشمنان دین! که آتش می‌فروزید
تا خانه‌ی وحی و نبوّت را بسوزید

این خانه، منزلگاه زهرای عزیز است
کاشانه‌ی "اُمّ ابیها"ی عزیز است

وایِ شما ای مردمان سست ایمان!
در این سرا نازل شده آیات قرآن

عذر شمایان چیست در فردای محشر
با این همه بیداد بر زهرای اطهر ؟!

زهراست آنکه کوثرش خوانده خداوند
از خلق عالم ، برترش خوانده خداوند

زهراست آنکه در "کسا" وصفش خدا گفت
او را "دلیل خلقت ارض و سما" گفت

زهرا، همان معنای نور نیّرین است
او سرور و فخر زنان عالمین است

خیرالبشر در شأن اوخیرالنّسا گفت
او را پیمبر ، "شافع روز جزا" گفت

زهرا، یگانه گوهر بحر معانی است
زهرا گل یاس سپید مهربانی است

بالاتر از آسیه و ساراست زهرا
روح عفافِ مریم عذراست زهرا

زهرا مقامش جز مقام خاکیان است
او شمع جمع محفل افلاکیان است

(سالک) امیدش هست تا فردای محشر
از ما شفاعت می‌کند زهرای اطهر (س)

محمدحسین نجاریان (سالک)
1394/6/12 _ یزد

١. در کتاب (صحیح بخاری) از (ابوبکر) نقل شده که :
"من درغزوه‌ها مثل بز از صحنه جنگ فرار می‌کردم".

چه شد که دورتر از لب، صدای تو نرسد

(السّلام علیكِ یا فاطمةَالزهراء)

(عزای تو)

چه شد که دورتر از لب، صدای تو نرسد
به زخم‌های تنت، دست‌های تو نرسد

دعا مکن که شود روزِ مردنت نزدیک
خدا کند به اجابت، دعای تو نرسد

شکسته دستِ تورا، دشمنِ خدا که دگر
میانِ مردمِ مشتاق پای تو نرسد

شده ز ناله‌ی، فضّه خذینی‌ات معلوم
به گوش شاه ولایت، نوای تو نرسد

تو جانِ خویش سرِ عهدِ با علی دادی
کسی به اوجِ مقامِ وفای تو نرسد

فدای عصمتِ زهرایی تو فاطمه جان!
سر مَلَک به حریمِ حیای تو نرسد

نشانِ قبرِ تو چون قدرِ تو، نهان از ماست
به چشمِ شیعه جز اشکِ عزای تو نرسد

شنیده‌ام ز کرم می‌شوی شفیعِ بدان
خدا کند به مُغَیره عطای تو نرسد

چقدر دیده‌ی (سالک) ز غم گریست مگر
ظهورِ منتقمِ خونبهای تو نرسد .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1393/12/4 _ یزد

تو روح آسیه و جان هاجری زهرا

«السَّلاَمُ عَلَیْكِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ»

(اُمّ ابیها)

تو روحِ آسیه و جانِ هاجری زهرا
یگانه بانوی فردای محشری زهرا

الا که سوره‌ی کوثر شناسنامه‌ی توست
و هم حدیثِ کِسا را تو محوری زهرا

فرشته خواندمت و، دونِ شأن تو گفتم
که از ملائکه‌ی عرش برتری زهرا

تو آن یگانه دُرِ درج عصمتی و حیا
به برجِ عاطفه و عشق اختری زهرا

همین بس است به شأنت خدیجه مادر توست
که پاک طینت و پاکیزه گوهری زهرا

کسی به غیر تو، کفو علی نبوده و نیست
که مصرعِ دگرِ بیتِ حیدری زهرا

بر آستانِ تو، شهبازِ عقل ره نبرَد
که از عوالمِ فکرت، فراتری زهرا

اگرچه تاجِ سرِ بانوان بوَد مریم
به فرقِ مریمِ عَذرا، چو افسری زهرا

حسین از تو، حسن از تو، زینبین از تو
مه آفرینی و، خورشیدپروری زهرا

فضای خاطرِ من عِطرِ یاس می‌گیرد
به رهگذارِ خیالم، چو بگذری زهرا

چقدر اُمّ ابیها تو را ، برازنده است
که خود نمونه‌ی والای مادری زهرا

ز خانه‌ی گِلی‌ات می‌توان به عرش رسید
به کعبه بیتِ تو کرده ، برابری زهرا

به (سالک) آتش دوزخ حرام خواهد شد
بر او به چشمِ عنایت، چو بنگری زهرا

محمدحسین نجاریان (سالک)
1393/12/3 _ یزد

یک نفس دنیا، دریغا بر مراد ما نشد

(احساس غربت)

یک نفس دنیا، دریغا بر مراد ما نشد
هیچکس چون غم، به غمخواری ما پیدا نشد

دیده شد دریای خون از حسرت دیدار یار
جز خیالش دیگری غواص این دریا نشد

دود آه از شعله‌زار سینه، ای دل سهم توست
هر شبانی که رسول وادی سینا نشد

کامجویان را خبر از عالم عشاق نیست
پای بی‌دردان به صحرای مَحبت وا نشد

آتشی در جان بلبل بود از سودای گل
باغبانِ بی‌خبر، آگه ازین سودا نشد

آفرین بر عشقِ مجنون و وفای عهد او
جز برای گفتن لیلی، لبش گویا نشد

شمع سوزان! گریه بر خاکستر پروانه چیست؟
با فغان و گریه جان کشته‌ای احیا نشد

گفت (سالک) در وطن احساس غربت می‌کنم
چون میان همزبانان، همدلی پیدا نشد .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1402/9/26 _ یزد

حسنت انداخته در شهر دلم ولوله‌ها

(ولوله‌ها)

حسنت انداخته در شهر دلم ولوله‌ها
بم به زیر آمده از لرزش این زلزله‌ها

ناروا بس‌که روا گشته به دل مِحنت و غم
برده از دایره‌ی عقل و جنون، فاصله‌ها

نرگس مست تو و مَردم چشمِ منِ مست
کرده صد فتنه به پا در دل ما یکدله‌ها

عاقلی نیست درین وادی سودازدگان
گو بیارند ز صحرای جنون سلسله‌ها

این چه طوفان بلا بود که کشتی بشکست
زد همه موج‌شکن‌ها به سر اسکله‌ها

تا که وارونه نشان داده بد و خوب، فقیه
نه دعاها اثری دارد و نه نافله‌ها

برحذر باش که روی همگان زیبا نیست
چون پری جلوه دهد وسمه رخ آکله‌ها

(سالک) آيينه مکدّر شود از آه به هوش
خاطر یار میازار تو با این گِله‌ها .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1395/5/16 _ یزد

ای برده از تمام زنان، گوی سروری

(اسوه‌ی صبر)

ای بُرده از تمام زنان، گوی سَروری
آری سزاست فاطمه را چون تو دختری

از عصمت تو هرچه بگويم نگفته‌ام
جز شمّه‌ای ز وصف تو كه پاک گوهری

زينب چقدر لايق و شايسته نام توست
الحق كه زينت پدر و فخر مادری

ای اسوه‌ی صبوری و ای آيت عفاف
در آسمان عشق، درخشنده اختری

زهرا نگين خاتم سرخيل انبياست
تو نيز نقش خاتم زهرای اطهری

بين تو و حسين، جدايی بوَد مُحال
آری! تو نيمه‌ی دگری از برادری

ای چشم خلق، محو وقار و شهامتت
با فاطمه ز عصمت و تقوا برابری

در راه شام نافله‌ی تو قضا نشد
يعنى نماز نافله هم نيست سرسری

ای وارث قيام شهيدان كربلا
بر نهضت عظيم حسینی پیمبری

از خطبه‌ی تو كاخ ستم گشت واژگون
آری تو قهرمان بلاغت چو حیدری

(سالک) يقين تو را صله شاهانه می‌دهند
باشد مرام آل علی، ذرّه پروری .

محمدحسین نجاریان (سالک)

به راه عشق، هرکس پا نهد رسوا شود آخر

(راه عشق)

به راه عشق، هرکس پا نهد رسوا شود آخر
چو مجنون روز و شب سرگشته‌ی صحرا شود آخر

شنیدی عشق‌بازی، لیک ای دل! عشق، بازی نیست
قیامت‌ها از این سودا به دل برپا شود آخر

نگارین طلعتی دارد نگارِ ماه‌روی ما
ولی با دیدنش هر دیده‌ای دریا شود آخر

چه اِصراری‌است تا اَسرار عشق خود نهان داری
که هر راز نهان، با اشک غم، افشا شود آخر

اگرچه با صبوری می‌شود شکّرشکن طوطی
نه هر مرغی، پسِ آیینه ها گویا شود آخر

ز امواج حوادث هیچ بیمی در دل من نیست
که آرامش، حریف موج طوفان‌زا شود آخر

مشو نومید (سالک) از پس ابر سیه، خورشید
اگرچه چند روزی شد نهان، پیدا شود آخر .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۷/۲۶

روستای فیلبند/بابل/مازندزان

از باغ ارغوان، رخ زيبات خوشتر است

(روی دل‌آرات)

از باغ ارغوان، رخ زيبات خوشتر است
از سروناز، قامت رعنات خوشتر است

روى تو را مقايسه کردم به ماه و باز
دیدم ز ماه، روى دل‌آرات خوشتر است

سنبل كجا و زلف شكن در شكن كجا
با صد دلیل، زلف چليپات خوشتر است

گرچه دلم ز داغ فراقت فسرده بود
شكر خدا به‌شوق مداوات خوشتر است

در زير ابر زلف، مكن روى خود نهان
ای ماه چارده‌شبه پيدات خوشتر است

ای گل! اگرچه خار رهم، عاشق توام
با دیگران مباش، که با مات خوشتر است

دارد هزار قول و غزل، نغمه‌ی هَزار
از نغمه‌ی هَزار، سخن‌هات خوشتر است

(سالک) عتاب دوست به از لطف مدّعى است
بر درگه حبيب، تمنات خوشتر است .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1386/9/16

آتشِ خشم و حسادت در نهاد پاک نیست

(نهاد پاک)

آتشِ خشم و حسادت، در نهاد پاک نیست
عرصه‌ی دريایی دل، بستر خاشاک نيست

سير آفاق از سرِ افتادگی آيد به دست
هيچ پروازی به اوج سجده روی خاک نيست

در دل افسرده حالان کن خدا را جستجو
جای حیّ لامكان در انجم و افلاک نيست

لطف گل، پروانه را سوی گلستان می‌کشد
عشق چون در کار باشد حاجت َفتراک نيست

علم توام با عمل چون گشت می‌بخشد ثمر
ورنه فرقی بين با ادراک و لا ادراک نيست

می‌کند ذکر خدا بر قلب، آرامش عطا
غير ياد حق، مداوای دل غمناک نیست

روزه را با نيت قرب خدا بايد گرفت
طاعت مقبوله ای صائم به هر امساک نیست

زهر را با زهر، گاهی می‌کند درمان طبيب
نيش كژدم را دوایی بهتر از تریاک نیست

مصحف قرآن گشا و آيت الکرسی بخوان
هيچ اکراهی به دين خواجه‌ی لولاک نیست

تا كه دارم در دلم نقش ولای مرتضی
زآتش دوزخ مرا (سالک) هراس و باک نیست.

محمدحسین نجاریان (سالک)
1392/3/29

به کارزار جهان، تا سخن ز ما و من است

(نقش حسرت)

به کارزار جهان، تا سخن ز ما و من است
به هرکه می‌نگری غرق کار خویشتن است

چو غنچه، تنگدلی پیشه کن که خنده‌ی گل
شروع چاکِ گریبان و، خاک ره شدن است

به لانه، بازِ مهاجم شکار صَعوه نکرد
بلای جان تو ، از آشیانه پَر زدن است

هوای گوشه‌نشینی است خوش‌تر از گلزار
که خار را همه در سایه‌سار گل وطن است

چگونه قصه‌ی آزادگی کنم عنوان
که دل اسیر برآن طره‌ی شکن‌شکن است

بگو نسیم سَحر را که بوی آن سر زلف
هزارمرتبه خوش‌تر ز نافه‌ی ختن است

شکُفت گل به گلِ بلبل از نظاره‌ی گل
ولی چه سود؟ خزان در کمین‌گه چمن است

به بیستون هنری غیر نقش حسرت نیست
هنوز در ره شیرین، نگاه کوهکن است

هزار دست فلاخن‌صفت به هر طرفی
گرفته سنگ، به دنبال آینه زدن است

پی نجات صنوبر، مده به خود تردید
که (سالک) این ره و رسم خدای ذوالمنن است.

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۷/۸ ـ یزد

می‌زند مرغِ دلم پر، در هوای عسکری

میلاد امام حسن عسکری (ع) مبارک باد.

(سامرای عسکری)

می‌زند مرغِ دلم پر، در هوای عسکری
کاش می‌شد قسمتِ من، سامرای عسکری

بارها رفتم عراق، اما نصیبِ من نشد
تا به‌جان بوسم ضریح باصفای عسکری

ای صبا چون بگذری در سامرایش، جای من
بوسه باران کن همه صحن و سرای عسکری

آن امامی که به شأنش، ابنِ مالک گفته است
کس نداند قدرِ او را، جز خدای عسکری

دوست و دشمن به شأنِ او زبان بگشوده‌اند
نیست مانندش به خلقت جز نیای عسکری

علم و حلم و زهد و تقوای علی را می‌توان
دید در گفتارِ ارزشمند و، رای عسکری

شافی و مرضی و صامت، هادی و ابن الُرضا
هست القابِ شریف و دل‌ربایِ عسکری

بود در سیمای او، نور محمّد (ص) آشکار
حُسنِ یوسف داشت، روی دِلگشای عسکری

او حَسن خُلق و حَسن خوی و حَسن اندیشه بود
این همه حُسن است، گویایِ ولای عسکری

لاجرم عمرش چو عمرگل بسی کوتاه بود
توتیای چشمِ (سالک) خاک پای عسکری...

محمدحسین نجاریان (سالک)
1393/11/4 ـ یزد

چون یوسف از گنه تن خود را نگاهدار

(حرمت‌ شکن مباش)

چون یوسف از گنه تن خود را نگاهدار
از شَرّ نفس، دامن خود را نگاهدار

پروانه! پر مزن به دل شعله‌های شمع
اندازه‌ی پریدن خود را نگاهدار

ای دوست! پای خود ز گلیمت مکن دراز
میزان قد کشیدن خود را نگاهدار

حرمت شکن مباش و مگو ناسزا به کس
حتیٰ حریم دشمن خود را نگاهدار

ابلیس، از منیت و از کبر رانده شد
از نخوت و ریا منِ خود را نگاهدار

ای باغبان! ز گل چه ستانی عزیز تر
از دست غیر، گلشن خود را نگاهدار

گر روزگار، اسب مرادت نمود زین
بر کس متاز و توسن خود را نگاهدار

شب در ره است و حادثه‌ها مانده پیش رو
(سالک)! چراغ روشن خود را نگاهدار .

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۹۵/۳/۴ ـ یزذ

ای خوش آن مست که با ساغر می، سر شکند

(آهِ محنت‌زده)

ای خوش آن مست که با ساغر می، سر شکند
بی‌خود از خویش سر اندازد و ساغر شکند

همچو پروانه بسوزد همه بال و پر خویش
هیبت آتش سوزان چو سمندر شکند

خشم سرخورده‌ی دریا ز فراق مَه و مِهر
موج و طوفان شود و، سدّ سکندر شکند

عهد بست آن مَه عیّار مکرّر امّا
همچو رنگ رخ مهتاب مکرّر شکند

باغبان گر شکند شاخه‌ی خشکیده رواست
نیست شایسته اگر شاخ تناور شکند

پای در عرصه‌ی پیری بگذارد عجب است
آن که با بی ادبی، حرمت مادر شکند

پادشاها به فرودَست مکن جور و ستم
آهِ محنت‌زده ارکان ستمگر شکند

ملتی راه به سرمنزلِ مقصود بَرد
که به سرحد، قلمِ دشمنِ کشور شکند

(سالک) آیینه‌ی دل پاک کن از زنگ حسد
که حسد در صدفِ جان، دُر و گوهر شکند.

محمدحسین نجاریان (سالک)
1402/12/19 ـ یزد

نمی آرم دگر در شعر، معشوق خیالی را

(غم بشکسته‌بالی)

نمی آرم دگر در شعر، معشوق خیالی را
به دست باد بسپارم دگر گل‌های قالی را

اگر اصغر کوپک نازد به نقش خود بگو با او
نداند راز چشم سبز رؤیا نونهالی را

قلم در دست اهلش چون بیفتد می‌کند اعجاز
ببین شیخ بهایی زنده می‌سازد خیالی را

خردمند از دلیل محکم و مُتقن شود راضی
نشاید کرد راضی خرده‌گیر لابالی را

گروهی از تمام کائتات ایراد می‌گیرند
که می‌بینند تنها نیمه‌ی لیوان خالی را

تمام عمرشان صرف بطالت می‌شود اما
نمی‌تابند کسری ثانیه سال جلالی را

گروهی دوستدار ماهی‌اند اما سر سفره
نمی‌دانند توفیری جنوبی و شمالی را

قفس بعضی مواقع می‌شود بهتر ز آزادی
اسیرِ آن نمی‌داند غم بشکسته بالی را

گرسنه، فکر نان باشد که جان در بند آن دارد
چه می‌پرسی تفاوت‌های چینی و سفالی را

به لطف کدخدا هر دهکده آرامشی دارد
نمی‌دانم مگر طاعون گرفته این حوالی را

ببین موشی به انبار است باید در تلّه افتد
وگرنه می‌کند نابود شالیزار و شالی را

الا ای کودکان پیر ! آیا خیرگی بس نیست؟
که نسلی داده تاوان خلق ما این خردسالی را

خدا سازد قلم پای شما را کز سر نحسی
به همراه خود آوردید فقر و خشکسالی را

به پا خیزید ای آزادگان کشور ایران!
جدا سازید از خود کاهلی و بی‌خیالی را

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۷/۳ ـ طزرجان

سر زده یک غنچه ز دامان گل

«میلاد حضرت عبدالعظیم حسنی مبارک باد.»

(حضرت عبدالعظیم)

سر زده یک غنچه ز دامان گل
لاله رخی زینت بستان گل

میوه ی جان حسن مجتبی
کز قدمش گشته جهان با صفا

او مه زیبای بنی هاشمی است
مصطفوی مرتضوی فاطمی است

گوهری از بحر رسول خداست
آینه دار همه آل عباست

نخل حسن داده صنوبر ثمر
وارث حلم حسن است این پسر

هست حریم حرمش چون بهشت
کرده ورا ساکن ری، سرنوشت...

اوست چو اجداد کریمش کریم
شبل علی، حضرت عبدالعظیم

هست روایت ز عزیز خدا
هادی دین زاده‌ی ابن الرضا

هرکه زیارت کند این شاه را
کرده زیارت حرم کربلا....

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۹۵/۱۰/۱۴

بسته‌ام دل به سر زلف سیاهی که مپرس

(زلف سیاه)

بسته‌ام دل به سرِ زلف سیاهی که مپرس
شب تار است و دل افتاده به راهی که مپرس

کافری کردم و دل را به نگاهی دادم
می‌کشم سخت عقوبت ز گناهی که مپرس

خرمن عمر مرا سوخت شراری که مگو
سرزد از سینه‌ی من آتش آهی که مپرس

عشق کارش همه از هستی من کاستن است
ناخنی مانده از آن خیمه‌ی ماهی که مپرس

شده‌‌ام غرقه به گرداب بلایی که مبین
مانده‌ام در دل اوهامِ تباهی که مپرس

بعد از این کیست که غمخوارِ منِ زار شود
دادم از دست، خدا را چه پناهی که مپرس

(سالک) از تیرِ مژه هیچ حذر نتوان کرد
حمله‌ور گشته به من فوج سپاهی که مپرس

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۷/۱ ـ‌ یزد

دُرْ دریای امامت، حضرت معصومه است

«اَلسَّلامُ عَلَیكِ یٰا فاطِمَةَ المَعصومَه»

(بند 1)

دُرْ دریای امامت، حضرت معصومه است
باب غفران باب رحمت حضرت معصومه است
عزت مافوق عزت حضرت معصومه است
بانوی مهر و کرامت حضرت معصومه است
شمسه‌ی کیهان عصمت حضرت معصومه است

او عزیز جان زهرا و علی مرتضاست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست

(بند 2)

گر مزار فاطمه گردیده گم، از چشم ما
دست حق کرده حریم پاک او بر ما عطا
چشم دل بگشا تماشا کن درین صحن و سرا
سر به سر خیل ملک را در مناجات و دعا
شهر قم دارد شرف همچون خراسان رضا

حضرت معصومه هم با درد مردم آشناست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست

(بند 3)

آستان حضرت معصومه همچون جنت است
دم غنیمت دان که اینجا جای اخذ حاجت است
حضرت معصومه دریای عطا و رحمت است
همچو زهرا مادرش او هم شفیع امت است
بلکه زهرا را سراپا او نشان و آیت است

حضرت معصومه خود آیینه‌ی ایزدنماست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست

(بند 4)

مرده را گر زنده سازد نیست دور از شأن او
چون که دارد از خداوند دوعالم آبرو
حضرت جبریل آید در طوافش با وضو
موسی و عیسا شده زوّار او تکبیرگو
بهر پابوسش روان گردیده مردم کو به کو

جلوه‌گاه سینه‌ی سینا عیان در این سراست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست

(بند 5)

گه دل شیعه سوی قم، گه خراسان رضاست
شهر قم هم چون خراسان رضا دارالشفاست
جای جای آستانش دلنشین و دلرباست
هرکسی بر درگه او رو کند حاجت‌رواست
الفتی جان مرا با این بهشت باصفاست

حضرت معصومه هم با درد شیعه آشناست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست

(بند 6)

شعبه‌ای از کاظمین و سامرا، شهر قم است
چون درین جا مرقد دخت امام هفتم است
او یگانه راحت جان امام هشتم است
هم عزیز اولیای دین حق، هم مردم است
حضرت معصومه نور حق و بدر انجم است

(سالک) این بانو چو زهرا مادرش مشکل‌گشاست
دختر موسی بن جعفر، نور چشمان رضاست .

محمدحسین نجاریان (سالک)
1398/9/15 ـ یزد

ای بسته صف، آیینه‌ها بهر تماشای رُخَت

(السلام علیک یا رسول الله الاعظم)

بند (1)

ای بسته صف، آیینه‌ها بهر تماشای رُخَت
خورشید دارد در دلش داغِ تمنای رُخَت
دل بُرده از قرصِ قَمَر، ماه دلارای رُخَت
موسای جان عاشقان مدهوشِ سینای رُخَت
عالم همه دُردی‌کش و سرمستِ صهبای رُخَت

تا از فرازِ مَأذنه بانگِ محمد (ص) می‌رسد
بر جسم ابنای بشر، جانِ مجدّد می‌رسد

بند (2)

ای آنکه هستی‌آفرین دادت به عالَم سروری
دریای هستی را دگر چون تو نباشد گوهری
ولاترین دُردانه‌ی صُنعِ خدای داوری
دُرّ یتیم خاکی و، از آسمان دل می‌بَری
هم فخرِ جمعِ انبیا ، هم خاتم پیغمبری

در مصحف مُنزل احد، محمود و احمد خوانَدت
گاهی رسول خویشتن، گاهی محمد خوانَدت

بند (3)

پاکیزه‌تر از شبنم و خوشبوتر از گل، روی تو
صبحِ ازل سیمای تو، شامِ ابد گیسوی تو
ای باعثِ دین‌داری‌ام، تیغِ کج ابروی تو
دل می‌بَرد از ماسوا حَبل‌المتین موی تو
قرآن بوَد هر نکته‌اش شرحی ز خُلق و خوی تو

تو بر سریرِ مُلکِ دل، فرمانروایی مصطفی!
کی بیم طوفان می‌رود تا ناخدایی مصطفی

بند (4)

ای جانِ جان! از مقدمت عالَم گلستان کرده‌ای
بوی بهشت آید مگر گیسو پریشان کرده‌ای؟
اقصای گیتی را پُر از غوغایِ مستان کرده‌ای
اُمّ القراء سینه را، مَأوای جانان کرده‌ای
مکتب نرفته مکتبِ، توحید بنیان کرده‌ای

شهد و شفا قرآنِ تو، یا رحمة للعالمین
جان جهان قربانِ تو یا رحمة للعالمین

بند (5)

وقتی مَلَک سوزد پَرش تا بالِ خود را گسترد
کی معنی معراج در، اندیشه‌ی ما بُگذرد؟
ذرّه نشاید ره سوی خورشید تابان بسپرد
باید شود سیمرغ، دل، تا پی به پروازت بَرد
گر عشق ناید در میان، مانَد به گِل پای خِرد

آن‌شب که تا محدوده‌ی قوسین پایت باز شد
در اوجِ اَوادنای حق، نامت طنین انداز شد

بند (6)

وقتی خدا مدح تو را، در مُصحف قرآن کند
در جای جای آیه ها، نامِ تو را عنوان کند
بر تو درودِ بی‌کران، در مُنزلِ سُبحان کند
توصیفِ نامِ نامی‌ات، برتر ز انس و جان کند
(سالک) به الکن بودنِ گفتار خود، اذعان کند

تنها کند بر آفرین گفتن، به ذاتت اکنفا
احمد محمد مصطفی، خیرالبشر خیرالورا

محمدحسین نجاریان (سالک)
1395/9/25 ـ یزد

دیده‌ام، دنبال آن چشم سیاه افتاده است

(برق نگاه)

دیده‌ام، دنبال آن چشمِ سیاه افتاده است
در پی دیده، دلٍ شیدا به راه افتاده است

چون دلِ موسی که روشن گشت در وادی طور
در دلم آتش، از آن برقٍ نگاه افتاده است

بس‌که حُسن و ناز را یکجا خدا داده به او
از تعجب از سرِ عقلم، کُلاه افتاده است

روی او تازه گلی زیباست در گلزار حُسن
یا که در آیینه، عکس روی ماه افتاده است

در میان سینه چاکانش، منِ بی پا و سر
سوزنی هستم که در انبارِ کاه افتاده است

گفت شاعر : نقطه چون افتد غلط، باید مکید
نقطه بر روی لبِ او اشتباه افتاده است

لشکر مژگان که می‌بندد به رویم؛ می‌شوم
مثل آن شاهی که از چشم سپاه افتاده است

چشم من غرق نیاز و، چشم او دریای ناز
بینِ آنها چشمِ (سالک) بی‌پناه افتاده است.

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۶/۱۴ ـ
مشهدمقدس

عالمی در عجب از بی سر و سامانی ما

(مسلمانی ما)

عالَمی در عَجب از بی سر و سامانی ما
سنگ شد آب ز دیدارِ پریشانی ما

ابر دانی ز چه می‌سوزد و می‌بارد اشک
چون دلش سوخته بر دیده‌ی گریانی ما

بس‌که غم در پی غم در دلِ ما گشت مقیم
آسمان مانده به حِیرت ز گران‌جانی ما

گوهرِ مَردُم ایران که ز عیب است بَری
به گواهیِ مَلَل در گُهر افشانی ما

مَردم آزاری و نیرنگ ز بس کرده فقیه
آبرو داده به کُفار ، مسلمانی ما

افتخار است که ما زاده‌ی این بوم و بریم
چون جهان پُر شده از شوکتِ ایرانی ما

حافظ و سعدی و فردوسی و خیام از ماست
به عبث خصم کند حیله به ویرانی ما

هرکجا صحبتِ اندیشه و علم و هنر است
جلوه‌ها داده به آن جمع، درخشانی ما

باید امروز به اصلِ خودمان برگردیم
همتی می طلبد نهضتِ انسانی ما

(سالک) از جامِ جهان بینِ عجم دور مباش
تا زند طرحِ دگر، آینه گردانی ما

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۶/۳ ـ یزد

اين سرزمین که قطعه‌ای از جنت خداست

ولی نعمت ایرانیان حضرت رضا (ع)

(قبله‌ی صاحبدلان)

اين سرزمین که قطعه‌ای از جنت خداست
صحن و سرای قبله‌ی صاحبدلان رضاست

زوّار كوی او نه بنی آدم‌اند و بس
اين ملجأ و مراد تمام فرشته هاست

با چشم دل نظردكن و با گوش جان شنو
جبريل را كه از سر اخلاص در دعاست

در اين مطب نياز به اظهار درد نيست
زيرا طبيب، با دل بيمار آشناست

شاه و‌گدا به رتبه در اينجا برابرند
هركس كه دل‌شكسته شود حاجتش رواست

اول به آستان رضا بوسه می‌زند
خورشيد تابناک كه سرچشمه‌ی بقاست

گردد اگر بهشت برين هم مرا نصيب
چشم و دلم به جانب اين گنبد طلاست

همچون كبوتران دل من پر کشيده است
در بارگاه قدس امامی كه باصفاست

(سالک) از آستان رضا، كم طلب مكن
دون‌همتی مكن كه رضا شاهِ ذوالعطاست.

محمدحسین نجاریان (سالک)
1392/3/4 ـ مشهدمقدس

برف می آمد و هوای سرد  یخ زده کوچه و خیابان را

(دختر گل‌فروش)

برف می آمد و هوای سرد
یخ زده کوچه و خیابان را
کسی انگار در خیابان نیست
به جز از سرنشین ماشین‌ها

در هوایی چنین یکی دختر
یک سبد نرگس قشنگ به دست
گاه گاهی توقفی می‌کرد
گل خود را به رشته‌ای می‌بست

چشم‌های خُمار دختر بود
از گُل نرگسش فریباتر
صورت او سفید چون مهتاب
نه، گمانم نجیب و زیباتر

دخترک با صدای مَخملی‌اش
بانگ می‌زد که: نرگس آوردم
من برای اتاق خانه‌ی‌تان
این‌همه گل خودم سَوا کردم

بود تنها شلوغی مَعبر
جمله در ازدحام ماشین‌ها
عابری هم اگر تردّد داشت
بی توجه به دخترک گُذرا

مردمان نشسته در ماشین
بسته بودند خوب پنجره را
که مبادا هوای سرد بَرَد
در سواری گرم‌شان سرما

لوله‌ی آب در تقاطع شهر
فوَاران کرده بود داشت تَرک
آب می‌ریخت با فشار بُرون
می‌زد از سردی هوا برفک

ناگهان یک جوانک خودخواه
خودروِ خود میان آب کشید
آب‌های کثیف و سرد، همه
به سر و روی دخترک پاشید

همه گل‌های زردِ نرگس شد
مثل احوال گُل‌فروش، سیا
دخترَک پای تا به سَر شد خیس
گویی اُفتاده است در دریا

همه بر حال دختر بدبخت
توی ماشین خویش خندیدند
گویی از رنج این بلادیده
جز تمسخر دگر نفهمیدند

بعد از این کَس ندید دختر را
که چه‌سان سر به بال غم بُرده
لیک فرداش رُفتگر می‌گفت:
دختری زیر برف‌ها مُرده.

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۵/۲۸ ـ طزرجان

تو خوشتر از بهاری و شعر مجسمی

(شعر مُجسّمی)

تو خوشتر از بهاری و شعرِ مُجسّمی
زیبای روزگاری و شعرِ مُجسّمی

گرمی فزای مَحفلِ تنهائیِ مَنی
چون نافه، مُشکباری و شعرِ مُجسّمی

می‌بارَد از نگاهِ تو بارانِ حِسّ ناب
رؤیای آشکاری و شعرِ مُجسّمی

جانم فدای تو، که ز جانی عزیزتر
چون باده، خوشگواری و شعرِ مُجسّمی

سرشارِ رمز و رازِ غزل‌های حافظی
آرامش و قراری و شعرِ مُجسّمی

در چشم من الهه‌ی نازِ بَنان تویی
آن نازنین نگاری و شعرِ مُجسّمی

می‌خواهمت اگرچه، به حَدّ تو نیستم
ای که بزرگواری و شعرِ مُجسّمی

وقتی که با مَنی فلکم خاکِ زیر پاست
تو عینِ افتخاری و شعرِ مُجسّمی

مِثل نسیم باعثِ الهامِ "سالک" ی
عطر شکوفه‌زاری و شعرِ مُجسّمی

محمدحسین نجاریان (سالک)
1399/11/26 ـ یزد

بکوش، ای دلِ آزاده! راحتِ جان باش

(راحتِ جان باش)

بکوش، ای دلِ آزاده! راحتِ جان باش
چو گل چراغِ شبستانِ باغ و بُستان باش

همیشه موسمِ شادابی و جوانی نیست
بهار بُگذرد، آماده‌ی زمستان باش

بگو به بلبلِ شیدا خوش است عیش و طرب
بخوان کنارِ گُل اما به فکرِ هجران باش

بدان که روز مبادا همیشه در پیش است
چو مور از کرم و سعیِ خود سلیمان باش

گدای خاک‌نشین، در سرای خود شاه است
طمع بِبُر ز عنایاتِ شاه و سلطان باش

مخواه ریزه خورِ سفره‌ی کسان گردی
تو نیز صاحبِ اکرام و فضل و احسان باش

برو به میکده تا با سبو شوی همدست
بریز باده به ساغر، انیسِ مستان باش

ز شوق دیدن گُل، نغمه‌گر شود بلبل
به جمعِ مردمِ صاحب سخن خوش‌الحان باش

غَزالِ دلکشِ دیوانِ شاعران، غزل است
به بزم (سالک) اگر آمدی غزل‌خوان باش

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۵/۲۶ ـ یزد

الا که سینه‌ی ما چون حرم، عزای تو دارد

(شه خوبان)

الا که سینه‌ی ما چون حرم، عزای تو دارد
سَرِ ارادت ما ، ميل خاک پای تو دارد

حسينِ فاطمه! ای مظهرالعجائب عالم
تو كيستی كه محمد به لب ثنای تو دارد

تو كيستی كه علی بوسه ميزند به لبانت
مگر مقام حَجَر لعل جانفزای تو دارد

مگر تو داروی دردی برای سينه‌ی زهرا
كه فاطمه به لبش نام دلربای تو دارد

فدای نام تو گردم حسين ای شه خوبان!
كه بر شهان جهان، برتری گدای تو دارد

خوشا كسی‌كه دمی بی ولای تو نزند دم
خوشا كسی‌كه به سر روز و شب هوای تو دارد

مگر تو روح خدایی مگر تو جان جهانی
كه جان عالميان رو به كربلای تو دارد

الا سفينه‌ی بحر وجود، لنگر ايمان!
شريعت نبوی هستی از رضای تو دارد

تو آبروی زمينی كه نُه فلک ز ارادت
نگاه خويش سوی كهنه بوريای تو دارد

تو فخر آدميانی كه شمع بزم ملائک
فروغ خويشتن از روی دلگشای تو دارد

قسم به هشت و چهار ای كليم طور شهادت
كه عشق گرمی خود را ز نينوای تو دارد

قسم به آب حيات و قسم به زمزم و كوثر
كه آب جلوه ز سقای باوفای تو دارد

به پنج ركن نماز و به حمد و سوره‌ی توحید
كه حج، قوام منای خود از منای تو دارد

ذبيح عشق جهانی فدای لطف و صفايت
صفا و مروه بقای خود از صفای تو دارد

حسين سوی حسينت نگاه مرحمتی كن
ببين كه (سالك) تو ديده بر عطای تو دارد

محمدحسین نجاریان (سالک)
1384/7/4 ـ یزد

ای اهل عالم! کربلا میعاد عشق است

(میعاد عشق)

ای اهلِ عالم! کربلا میعاد عشق است
میعاد عشق و نقطه‌ی ایجاد عشق است

این سرزمین سینای شوق وصل یار است
کوی منای عاشقان سربه‌دار است

بر این زمین حتی ملائک سجده بُردند
کرّوبیان بر ساکنانش غبطه خوردند

وقتی لب خشکیده درّ عشق، می‌سُفت
اجزای هستی یک به یک، لبیک می‌گفت

اینجا جوابِ ذکر، با شمشیر گفتند
کشتند ایمان را ولی تکبیر گفتند

این جنگ، استمرار جنگِ خیر و شر بود
آیینه‌ی عِصیانِ شیطان با بشر بود

اینجا سقیفه بارِ دیگر سر برآورد
خنجر برای آل پیغمبر برآورد

در کربلا آب از عطش، آتش به‌جان بود
او تشنه‌تر از تشنگان، بر تشنگان بود

یارب! چگونه بر سنان، گل کرد خورشید
بیدادِ ظلمت را تحمل کرد خورشید

کرب و بلا حَجّی که اِحرامش کفن بود
تقصیرکردن، سَر جداکردن ز تن بود

کوی منایش رنگ و حال دیگری داشت
هرکس برای تیغ عطشان حَنجری داشت

صفین اگر قرآن فراز نیزه ها رفت
اینجا فرازِ نی سرِ از تن جدا رفت

در ظهرِ عاشورا درآن صحرای سوزان
ذکرِ اناالحق بود بر لب‌های عطشان

می‌شد خدا را در نگاهِ تشنگان دید
می‌شد تمامِ خیر و شر را دید و سنجید

عاشق‌ترین‌ها دل به‌دستِ یار دادند
سر را برای او، فرازِ دار دادند

تا «ارجعی» از جانبِ جانان شنیدند
تیغِ ستمگر را ، به‌ جانِ خود خریدند

خشکیده لب‌ها نغمه‌ی یا هو گرفتند
هستی فدا کردند و وصلِ او گرفتند.

محمدحسین نجاریان (سالک)
محرم ۱۳۷۰ ـ یزد

زینبم من که آمدم از شام

زبانحال حضرت زینب کبری (س)

(ارمغان سفر)

زینبم من که آمدم از شام
دل‌شکسته ز محنت ایام

بس جفا بود ارمغان سفر
نشناسد مرا کسی دیگر

مثل پروانه سوخت بال و پرم
خون شد از هجر گلرخان جگرم

بس‌که دیدم در این سفر ماتم
موی من شد سپید و پشتم خم

دیده‌ام در سفر قدم به قدم
بر سنان رأس هیجده مَحرم

شدم از شام و کوفه آزرده
بلبلم، بلبلی دل افسرده

چه بگویم به تو برادرجان
داستان اسیری و هجران

آگهی از دل پریشانم
با تو رنج سفر چرا خوانم

در سفر دیده‌ای فراز سنان
آنچه بگذشت بر من و طفلان

دخترت چون که نام تو می‌بُرد
دست نامَحرمان کتک می‌خورد

در رهِ شام و کوفه دختر تو
پیش رو دید غرق خون سر تو

لبِ خشک تو ذکر قرآن داشت
گفتگو با من و یتیمان داشت

اَم حَسبتُم، لبت تلاوت کرد
معجزِ یحیوی به یاد آورد

چون که کردی تلاوت قرآن
ما منزه شدیم از بهتان

ما نبودیم لحظه‌ای تنها
سرِ تو بود، یار ما همه جا

آمدی در خرابه هم آن شب
تا ببینی چه می‌کند زینب

دیدی آن شب رقیه را غمگین
شد سرت همدم خرابه نشین

دیدی آن شب که آل پیغمبر
بی‌معین و، غریب و بی یاور

نه پناهی، نه سرپناهی داشت
نه امیدی، نه تکیه‌گاهی داشت

از سر جهل خویش مَردم شام
سوی ویرانه آمدند مدام

به تماشای آل پیغمبر (ص)
روز و شب صف به صف گذر به گذر

طعنه‌هاشان دل مرا سوزاند
چشم آل رسول را گریاند

دل ما را ، ز غم بیازردند
نان و خرما تصدق آوردندند

دیگر ای شهریار کشور جان!
چه بگویم که باشد از تو نهان

گر بگویم حدیث ماتم خویش
تیره سازم جهانی از غم خویش

لب فروبند (سالک) از گفتار
که قلم خون گریست زین اشعار

محمدحسین نجاریان (سالک)

تا کی به سينه ناله‌ی ديرینه بشكنیم

(شاخ فتنه)

تا کی به سينه ناله‌ی ديرینه بشكنیم
فرياد خويش در قفس سينه بشكنيم

باور کنيد دشمن ما خودشكستن است
آخر چرا به دست خود آیينه بشكنيم

وقتی كه سدّ ديدن گل می‌شود حصار
بايد یکی شويم و سر چينه بشكنيم

حافظ! سر پياله مپوشان بيا كنون
رعب و هراس خرقه‌ی پشمينه بشكنيم

جز دردسر ز باده‌ی دوشين چه مانده است
كاين‌گونه سر ز باده‌ی دوشينه بشكنيم

جز فتنه بر نداد نهالی كه كاشتيم
بايد كه شاخ فتنه هرآیينه بشكنيم

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۳۹۱/۱۲/۵

ز من بگذشتی اما شوق وصل‌ات با من است امشب

(شوق وصل)

ز من بگذشتی اما شوق وصل‌ات با من است امشب
به ياد ماهِ رويت، كلبه‌ی من روشن است امشب

سراپای وجودم شعله‌ور شد، زآتش غيرت
چو ديدم نام تو وردِ، زبانِ سوسن است امشب

چنان ساغر زدم بر سر كه سر بشكست و هم ساغر
بیا ای دل تو هم بشكن كه بشكن بشكن است امشب

شراب كهنه می‌نوشم، روانم تازه می‌‌سازد
نمی‌دانم چه اعجازی، درين اهريمن است امشب

گريبان‌‌چاکی گل را ، به خاطر آورَد، هر كس
که بيند پاره‌‌ پاره بر تنم پيراهن است امشب

به بزم خويشتن نازم، كه با تنهایی و عسرت
مرا یک آسمان كوكب، به روی دامن است امشب

دوچشم خويش را بستم، كه شايد خواب او بينم
دلم گفتا که ای (سالک) چه جای خفتن است امشب

محمدحسین نجاریان (سالک)
1383/5/15 ـ یزد

(غزل آزاد)

گر نباشد یار با من، خانه می‌خواهم چکار
بی فروغِ روی او کاشانه می‌خواهم چکار

گرمیِ میخانه از شمعِ وجودِ ساقی است
بی رخ ساقی، مِی و میخانه، می‌خواهم چکار

تا سحر با یارِ یکدل باده پیمایی کم است
بی رفیقِ جرعه‌کش پیمانه می‌خواهم چکار

گفت مرغِ عشق ، دارم لانه در کنجِ قفس
همنوایی گر نباشد، لانه می‌خواهم چکار

عشقِ لیلی با دلِ مجنون، نمی‌دانم چه کرد
گفت بی لیلا دلِ دیوانه می‌خواهم چکار

هرچه دارم (سالک) از خلوت‌گزینی یافتم
دولت مستعجل شاهانه می‌خواهم چکار؟

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۳/۷/۳ ـ یزد

می‌رسد  بانگ رحیل ای بی‌خبر بیدار شو

(بانگ رحیل)

می‌رسد بانگ رحیل ای بی‌خبر بیدار شو
زاد ره آماده کن بهر سفر بیدار شو

دیگران رفتند و ما هم عاقبت خواهیم رفت
هیچ‌کس را نیست از رفتن حذر بیدار شو

مرگ همنوعان کنون زنگ خطر شد بهر ما
تا نگردیدیم خود زنگ خطر بیدار شو

ایکه عمر خویش کردی صرف زراندوختن
زر ندارد روز وانفسا ثمر، بیدار شو

گنج قارون و شکوه دولت جم قصه شد
وز سلیمان نیست جز نامی دگر بیدار شو

هر بنایی عاقبت ویرانه خواهد شد؛ بکوش
تا بسازی کاخی از علم و هنر بیدار شو

تا که هستم دست مهرت را مکن از من دریغ
عن‌قریب از من نمی‌یابی اثر بیدار شو

ای پسر، امروز احسان بر پدر مادر رواست
نیست چون فردا ندامت را ثمر بیدار شو

رو بخوان قرآن و قدر شب ز قول حق نگر
طالب فیضی اگر وقت سحر بیدار شو

نکته‌ای (سالک) تورا گفت و لب از گفتار بست
خود حکایت‌ها بخوان زین مختصر بیدار شو

محمدحسین نجاریان (سالک)
‌‌
1391/4/1

تا سایه‌ی همای تو، رفت از سرم پدر

(پدر)

تا سایه‌ی همای تو، رفت از سرم پدر
اشکِ غم است حاصل چشمِ ترم پدر

ای تکیه‌گاه و حامی من! رفتی و هنوز
داغ جدایی‌ات، نشود باورم پدر

ای غمگسار و مونس تنهایی‌ام! کنون
از خلوت مزار تو، تنهاترم پدر

پوشیده بود قدر تو در پیش چشم من
تا همچو جان جدا شدی از پیکرم پدر

ای روی تو، قرار دل من بیا ببین
از غم چگونه جامه به تن می‌درم پدر

تو پر کشیده تا ملکوت خدای خویش
من مانده با فراق تو بی یاورم پدر

دارد نشانه از دل در خون نشسته‌ام
هر گل که بر مزار تو می‌آورم پدر

(سالک) ز اشک دیده به سوگ پدر نوشت:
یادت نمی‌رود دمی از خاطرم پدر...

محمدحسین نجاریان (سالک)
1387/7/21 ـ یزد

ماه منیر، جلوه‌ی سیمای مادر است

(اکسیر عشق)

ماه منیر، جلوه‌ی سیمای مادر است
گل، آیتی ز چهره‌ی زیبای مادر است

خواهی اگر تجلی حق را نظر کنی
آیینه‌اش جمال دلارای مادر است

مادر نبود اگر همه هستی عقیم بود
هستی رهین همت والای مادر است

او حرمتش فزون بوَد ازحرمت حرم
کعبه نشان سرِ سویدای مادر است

خیرالبشر به منزلت مادران بگفت :
باغ بهشت، زیر قدمهای مادر است

حبل‌المتین که آمده در مصحف رسول
تعریف عام زلف چلیپای مادر است

دلکش‌تر از صدای دعای فرشتگان
در گوش هوش نغمه‌ی لالای مادر است

معراج عاشقانه‌ی مردان روزگار
ازحسن خلق و دست توانای مادر است

موسی اگر به طور تجلی قدم نهاد
پروانه‌اش ز سینه‌ی سینای مادر است

(سالک) به دیده خاک رهش کن به شور و شوق
اکسیر عشق ، خاک کف پای مادر است .

محمدحسین نجاریان (سالک)

مگر تیر غمت کرده، به جان من اثر، امشب 

(تضمینی بر غزلی از وحشی بافقی)

مگر تیرِ غمت کرده، به جانِ من اثر، امشب
که ریزد جای اشک از دیده‌ام خونِ جگر، امشب
به جانم می‌زند داغِ غم هجران شرر، امشب

«ز شب‌های دگر دارم، تب غم بیشتر، امشب
وصیت می‌کنم باشید، از من باخبر، امشب»


شده گوش فلک کر، بس‌که کردم ناله‌ها از دل
خدا را خسته‌ام دیگر، ازین فریاد بی‌حاصل
مگر دست اجل آید، برای حلّ این مشکل

«مباشید ای رفیقان! امشبِ دیگر ز من غافل
که از بزم شما خواهیم بردن، درد سر، امشب»


طبیبا این دم آخر بیا، بنشین به بالینم!
ببین از غم، گل حسرت ز باغ دیده می‌چینم
نمی‌گویم بیا بهر مداوا یا که تسکینم

«مگر در من نشان مرگ، ظاهر شد که می‌بینم
رفیقان را نهانی، آستین بر چشمِ تر، امشب»


تکیده مثل چوبِ موریانه خورده از دردم
زده پهلو به برگ زردِ پائیزی رخِ زردم
دل دشمن به رحم آورده حتی ناله‌ی سردم

«مکن دوری خدا را، از سر بالینم ای همدم!
که من خود را نمی‌بینم چو شب‌های دگر، امشب»


الا ای آسمان! آیا نمی‌سوزد دلت بر من؟
ببین (سالک)! ز رنجوری، گذشته اشکم از دامن
دگرجانم ازین زندان تن، دارد سرِ رفتن

«شرر در جان "وحشی" زد، غم آن یارِ سیمین‌تن
ز وی غافل مباشید ای رفیقان! تا سحر، امشب»

محمدحسین نجاریان (سالک)
1402/10/17 ـ یزد

مرو نزدیک چشمش، مست خواهی شد، شراب آنجاست

(لعل مذاب)

مرو نزدیک چشمش، مست خواهی شد، شراب آنجاست
ز رویِ او نظر برگیر، سوزِ آفتاب آنجاست

به زرگر عکس لب‌هایش نشان دادم، تعجب کرد
به من گفت از کجا آورده‌ای؟ لعل مذاب آنجاست

ازآن برگشته مژگان کن حذر، تیری‌ست مَردافکن
که صدباره، ز تیر آخرِ آرش، شتاب آنجاست

مگو وصف دهان یار در شعر کهن هیچ است
که در جای دگر فرموده: دُرجِ دُرِ ناب آنجاست

هلال ابرویش کاهنده‌ی عمر است، آگه باش!
ببین با چشم دل: قربانگه عهد شباب آنجاست

خودم را می‌رسانم، تا به شهر قمصر مویش
بهاران گر مُیسّر نیست، یلدا هم، گلاب آنجاست

دو دل بودم، بمانم یا رَوم بیرون، ز کوی او
دلم در پای من افتاد و، گفتا: انتخاب آنجاست

مکن کشف حجاب از زلف مشکین نگار من
به موئی بسته، نبضِ ملک ایران، انقلاب آنجاست

به او گفتم: دلم تنگ است، پاسخ داد دل‌خون شو
شدم شرمنده (سالک) چون بتی، حاضرجواب آنجاست.

محمدحسین نجاریان (سالک)
1402/10/5 ـ یزد

نگذارید که خون شهدایِ ره عشق...

(کربلا عرصه‌ی آزادگی و جانبازی)

نگذارید که خون شهدایِ ره عشق
زیر گام قَمه و قیمه لَگد مال شود

نگذارید قیامی به چنین بشکوهی
دستِ اوهام و خرافات و ریا چال شود

نگذارید الفِ قامتِ دریایِ اَدب
از غم نسبتِ بی‌جا به حَرم دال شود

کربلا عرصه‌ی آزادگی و جانبازی است
هرکه ذِلَت به شهیدان بدهد لال شود

شد حسین بن علی کُشته که دین زنده کند
نه که نان‌دانی هر سفله و دلال شود

نسبت خواری و زاری که به زینب بدهید
دشمَن از کارِ شما راضی و خوشحال شود

هرکه در دست بگیرد عَلَمی مهدی نیست
رهبرِ مردمِ غفلت‌زده دَجال شود

حُکمِ قتلِ پسرِ فاطمه را داد فقیه
عِلمِ بی تزکیه تیغی است که قَتال شود

بی سبب نیست اگر ناله برآید ز گلو
داغِ مانده به جگر باعثِ تبخال شود

گنه خویش مبادا که تو کوچک شِمُری
(سالک) این‌بار برآورد، به مثقال شود.

محمدحسین نجاریان (سالک)

چه آرزوی محالی نهفته در دلِ ماست

(آرزوی محال)

چه آرزوی محالی نهفته در دلِ ماست
ز قطره خُردتریم و خیال‌مان دریاست

چه کاخ‌ها که ز آمالِ خود نساخته‌ایم
ولی چه سُست بنایی که پایه‌اش به خطاست

چو دَم فرو بروَد کی اُمیدِ بازدَم است
که هر نَفَس که برآید نه دستِ ما و شماست

حباب را چه رسد تا بنایِ خانه کنَد
که پایه‌اش به سرِ آب، یا که بادِ هواست

به گُل بگو که ازین ناز و عِشوه دست بدار
که عُمر تو دو سه روزی به حالِ نشو و نَماست

خَزان گرفته کمین آن طرف‌تر از پَرچین
به هَر کُجا که نهد پای گفت‌وگوی فناست

به احتیاط بنه پای، رهگذر، به زمین
که هر قدم سرِ دارا و افسرِ کسراست

کشیده نقشِ فنا نَقش‌بَند ، بر موجود
بقا و هستیِ جاوید مَحضِ، ذاتِ خُداست

اگر به تربتِ (سالِک) تو را گذر افتاد
بدان که هَمنفَسِ خِیلِ عاشقان اینجاست

محمدحسین نجاریان (سالک)
1404/4/1 ـ طرزجان

آنان که دل به دست تعلق سپرده‌اند

(سرّ عشق)

آنان که دل به دست تعلق سپرده‌اند
دائم به بختِ سروِ رها غبطه خورده‌اند

آزادگی و گنجوَری یک مسیر نیست
زاغ و زغن به اوجِ فلک ره نبرده‌اند

از شمع شعله‌ور نشده، روشنی مخواه
آسودگانِ داغِ محبت، فسرده‌اند

جز سِرّ عشق نیست که از بند بند نی
این سوز و ساز ره به دل خلق برده‌اند

آئینه را خیالِ تماشای خویش نیست
حتی اگر غبار به رویش فشرده‌اند

جمعی که زنده‌اند و ندادند دل به عشق
گر خضر هم شوند و بمانند مُرده‌اند

(سالک) امیرِ نَفس، اسیرِ هوا نگشت
دلبستگانِ نَفس و هَوس سَرسپُرده‌اند

محمدحسین نجاریان (سالک)
۱۴۰۴/۴/۲۷ ـ
طزرجان