چه آرزوی محالی نهفته در دلِ ماست
(آرزوی محال)
چه آرزوی محالی نهفته در دلِ ماست
ز قطره خُردتریم و خیالمان دریاست
چه کاخها که ز آمالِ خود نساختهایم
ولی چه سُست بنایی که پایهاش به خطاست
چو دَم فرو بروَد کی اُمیدِ بازدَم است
که هر نَفَس که برآید نه دستِ ما و شماست
حباب را چه رسد تا بنایِ خانه کنَد
که پایهاش به سرِ آب، یا که بادِ هواست
به گُل بگو که ازین ناز و عِشوه دست بدار
که عُمر تو دو سه روزی به حالِ نشو و نَماست
خَزان گرفته کمین آن طرفتر از پَرچین
به هَر کُجا که نهد پای گفتوگوی فناست
به احتیاط بنه پای، رهگذر، به زمین
که هر قدم سرِ دارا و افسرِ کسراست
کشیده نقشِ فنا نَقشبَند ، بر موجود
بقا و هستیِ جاوید مَحضِ، ذاتِ خُداست
اگر به تربتِ (سالِک) تو را گذر افتاد
بدان که هَمنفَسِ خِیلِ عاشقان اینجاست
محمدحسین نجاریان (سالک)
1404/4/1 ـ طرزجان
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 18:36 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب