زندگی‌نامه و اشعار ابوشکور بلخی

https://uploadkon.ir/uploads/bac417_25ابوشکور-بلخی-.png

(بیوگرافی)

ابوشکور بلخی _ در سال 300 هجری قمری (291 خورشیدی) _ در بلخ متولد شد. او از شعرای نام‌آور سده‌ی چهارم هجری‌ است که به زبان‌های فارسی و عربی شعر گفته‌ است. از احوال زندگی، و شعرهای او چیز چندانی به‌جای نمانده‌ است. او هم‌روزگار با سامانیان، و مورد توجه و عنایت خاص نوح سامانی شاه وقت بود. ابیات و قطعات پراکنده‌ای از آثار او در حد ۴۲۹ بیت باقی است که بیشترین ابیات از آفرین‌نامه است.

ابو شکور بلخی به زبان‌های فارسی و عربی شعر گفته ‌است. از زندگی و بیشتر شعرهای او چیز چندانی به‌جای نمانده‌ است. اما می‌شود به طور قطع گفت که ابوشکور در اواسط و اواخر نیمه‌ی اوّل قرن چهارم می‌زیسته و بعد از وفات رودکی (329) در حیات بوده و آثار عمده‌ی خود را بعد از آن تاریخ نوشته است.

مثنوی آفرین‌نامه‌ی ابوشکور را شاعران سده‌های پس از او در کنار و رده‌ی شهید بلخی و رودکی ستوده‌اند. برای نمونه، منوچهری چنین می‌گوید:

از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی
بوشکور بلخی و بوالفتح بُستی هکذی

او جز آفرین‌نامه شعرهای دیگری هم در قالب‌های قطعه، قصیده و شاید غزل داشته‌ است که از آن‌ها تک‌بیت‌هایی به گونه‌ پراکنده به‌جای مانده‌ است. شعرهای پراکنده او را در کتاب‌هایی چون لغت فرس اسدی، قابوسنامه، ترجمان‌البلاغه، المعجم فی معاییر اشعارالعجم، مرصادالعباد، لباب‌الالباب عوفی و… می‌توان یافت.‌

آفرین نامه:

این اثر بر پایه‌ی برآوردهای انجام شده و سنجش بیت‌هایی که از آن در فرهنگ‌ها به عنوان گواه بهره‌ برده‌ شده‌ است دست کم دوسوم شاهنامه‌ی فردوسی بوده‌ است. از آفرین‌نامه تنها سیصد و اندی بیت به‌جای‌ مانده‌ است. این اثر را که در حکمت و اندرز و پند بوده‌ و در بحر متقارب سروده‌ شده را یکی از شاهکارهای زبان پارسی دانسته‌اند. آفرین‌نامه را ابوشکور به نام نوح بن نصر سامانی به نظم کشیده‌ است،

ابوشکور بلخی نیز همانند خیلی از شعرای معاصر خودش مدّاح بوده یعنی علاوه بر منظومه‌های مثنوی خود قصاید مدحیّه نیز دارد.

همچنین ابوشکور بلخی مثل اغلب شعرای معاصر خودش از شهر محل تولد خود خارج شده و به غربت افتاده (شاید در طلب یک حامی) چنانکه از ابیات ذیل استنباط می‌شود:

گاهی چو غول گرد بیابان روان شوم
گاهی چو گوسپندان در غول جای من

ادب مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیر
نه من غریبم و شاه جهان غریب ‌نواز

مقصود از «شاه جهان» معلوم نیست و شاید نوح بن نصر یا پدر او نصربن احمد سامانی منظور باشد که ابوشکور در زمان آن‌ها می‌زیست. همانطور که از شعر مذکور معلوم می‌شود که ابوشکور بلخی در علم و ادب و شعر هم مایه‌ی بزرگی داشته و خود به علوّ مقام خویش در این زمینه متوجّه بوده و با وجود این در یک شعر دیگر گوید:

تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم.‌

قابل توجه که بیت بالا به اشتباه منسوب به بوعلی سینا شده است‌.‌

مضامین شعری ابوشکور:

سرایندگان بسیاری پس از ابوشکور بلخی از مضامین شعر او بهره برده‌اند و اشعار تازه‌ای را بر آن پایه‌ها سروده‌اند، برای نمونه در شعر زیر از ابوشکور:

به دشمن برت استواری مباد
که دشمن درختی‌است تلخ از نهاد

درختی که تلخش بوَد گوهرا
اگر چرب و شیرین دهی مر ورا

همان میوه‌ی تلخت آرَد پدید
از او چرب و شیرین نخواهی مزید

ز دشمن گر ایدون که یابی شکر
گمان بر که زَهر‌ است، هرگز مخَور‌

مضمون همین شعر در هجونامه‌ی سلطان محمود که منسوب فردوسی‌ است:

درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورَد؟
همان میوه‌ی تلخ بار آورَد.

‌‌وفات :

متأسفانه سال درگذشت ابوشکور بلخی نیز چون یال تولدش مشخص نیست اما مسلماً در کهن‌سالی وفات یافته است.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(آداب سخن گفتن)

نبینی ز شاهان، ابَر تخت و گاه
ز دانندگان باز جویند راه

اگر چه بمانند دیر و دراز
به دانا بودْشان همیشه نیاز

چو پخته شود تلخ، شیرین شود
به دانش، سخن گوهر آگین شود

ابی دانشان بار تو کی کشند؟
اَبی دانشان، دشمن دانشند

گر از جهل، یک فعل خوب آمدی
مر او را ستاینده، بستایدی

سخنگوی، هر گفتنی را بگفت
همه گفتِ دانا ز نادان نهفت

چو یاقوت باید سخن بی زفان
سبک سنگ، لیکن بهایش گران

سخن تا نگویی، تو را زیردست
زبردست شد کز دهان تو جَست

کسی کو به نیکو سخن، شاد نیست
بر او نیک و بد، هرچه باشد یکی‌است

سخن کاندر او سود نه جز زیان
نباید که رانده شود بر زبان

سخن گرچه باشد گرانمایه‌ تر
فرومایه گردد ز کم سایه‌ تر

سخن کز دهان بزرگان رَوَد
چو نیکو شود، داستانی شود

نگین بَدَخشی بر انگشتری
ز کمتر، به کمتر خِرد مشتری

شنیدم که باشد زبان سخن
چو الماس برّان و تیغ کهن...

سخن کز دهان ، ناهمایون جهَد
چو ماری‌است کز خانه بیرون جَهد

"ابوشکور بلخی"

رفتم ای غم ز پی عمر شتابان رفتم

(رفتم)

رفتم ای غم ز پی عمر شتابان رفتم
به شتاب ار طلبت هست ز من هان رفتم

مشتاب ای غم دنیا که به گردم نرسی
بکن از دور ، وداعم که شتابان رفتم

ایها الناس بگویید مبارک بادم
کز صنم‌خانه‌ی تن در حرم جان رفتم

الوداع ای من دردی‌کش بیهوشی دوست
کاینک از خویش به بوی می رهبان رفتم

تا حد دشت محبت که قیامتگاه است
پیش روی غم دل مروحه جنبان رفتم

درد، همدوش و بلا بر اثر و غم در پیش
تا به راحتگه تسلیم بدین‌سان رفتم

هوس گریه شبم نشتر غم داد به دست
رگ ابری بگشودم که به طوفان رفتم

آرزو کشتم و خون خوردم و عشرت کردم
نه در جور زدم ، نی بر ِ احسان رفتم

گر حکومت همه عدل است کمش گیر که من
باد پیمودم و همدوش سلیمان رفتم

همه را ماتمی ِ حسرت دنیا دیدم
چون به ماتمکده‌ی گبر و مسلمان رفتم

کس عنان‌گیر نشد ورنه من از بیت حرم
تا در بتکده ، در سایه‌ی ایمان رفتم

خضر اگر نیست قدم می‌زن و می‌کوش که من
رفتم آخر به حرم وز ره خذلان رفتم

پای‌کوبان به حرم رفتم و عیبم کردند
به در دیر مغان ناصیه کوبان رفتم

من کجا ، کشمکش رد و قبولش ز کجا
نیک رفتم که نه کافر نه مسلمان رفتم

آفتاب آمد و در زیر سرم بالین شد
چون به خواب عدم از حسرت جانان رفتم

صفحه‌ی تیغم از آن نسخه‌ی خلد است که دوش
به شبیخون سپاه غم الوان رفتم

هر کجا مژده‌ی اندوه نوی بشنودم
جستم از درد گران توشه و رقصان رفتم

منم آن سیر ز جان گشته که با تیغ و کفن
به در خانه‌ی جلاد غزلخوان رفتم

سفته‌ام گوهری ، از من بخر ، اما مفروش
که به دریوزه‌ی آن بر در صد کان رفتم

"عرفی شیرازی"

او خواهد آمد تا دهد گرما به دل‌ها

(او خواهد آمد)

او خواهد آمد تا دهد پایان به سرما

او خواهد آمد تا دهد گـرما به دل‌ها

او خواهد آمد تا جهان سامان بگیرد

او خواهد آمد تا دهد بر عشق، معنـا

سید محمدرضا شمس (ساقی)

توی تخم کبوتران کم کم, روحِ ادراک شکل می‌گیرد

(آفرینش)

توی تخم کبوتران کم کم, روحِ ادراک شکل می‌گیرد
پیش چشم تو در حجاب عدم، خاک در خاک شکل می‌گیرد

نه تلسکوپ نه ذره بین، تنها ـ چشم گویاست، گوش کن، و ببین
روی دیوارهای خانه‌ی تو، شاخه‌ی تاک شکل می‌گیرد

یک پرستو برای تو کافی ست، تا ببینی که گوشه‌ی دیوار
عشق وقتی که لانه می‌سازد، خار و خاشاک شکل می‌گیرد

دست‌های کسی که می‌بندد، بند کفش هزارپا ها را
می‌رساند به هم عقابان را، الفتی پاک شکل می‌گیرد

بال‌های پرندگان شکلی, از قنوت است اگر که می‌فهمی
در تو بیتش نماز می‌خواند، در تو ایّاک شکل می‌گیرد

رنگ بر روی بال پروانه، بستری پهن می‌کند زیبا
به همان‌سان که روی ناخن زن، جلوه‌ی لاک شکل می‌گیرد

تا خداوندگار زمزمه ها، شور خواندن به خویش می‌گیرد
در گلوی قناری و ، گوشه‌ی راک شکل می‌گیرد

توی تابوت زندگی می‌کرد، خانه‌اش جزئی از وجودش شد
حرص بر دوش سنگ پشتی‌ها، همچنان لاک شکل می‌گیرد .

"علیرضا اطلاقی"

رسید مژده به بلبل که نوبهار آمد

(السّلامُ عَلَيكَ يَا بَقيةاللهِ فِی اَرضه)

« دُرّ شاهوار »

رسید مژده به بلبل، که نوبهار آمد
به صحن باغ و چمن، یار گلعذار آمد

صبا عبیرفشان کرده دشت و بستان را
بدین نوید فرح‌زا که نوبهار آمد

صباح لب به تبسّم گشود غنچه ز شوق
چو عندلیب خوش‌الحان به شاخسار آمد

به‌طرْف باغ به گلبانگِ عشق، بلبل و سار
به صد ترنم و شور و نوا، هزار آمد

روان به جوی، چو شهد خوشاب آب روان
به پای گلبن چون درّ ِ شاهوار آمد

کنارِ جوی، به شادابی و صفا سوسن
به دَه زبانِ رسا ، مژده داد : یار آمد

چو لاله چهره‌ی این گل بدید در گلشن
بسوخت چهره‌اش از رَشک و داغدار آمد

سحرگه از شرف باغبان گلشن دین
فرح‌فزا گل مختوم هشت و چار آمد

به باغ عسکری آن گل دمید و باغ جنان
ز رشک آن گل رخساره، شرمسار آمد

دمید نوگل نرگس به دامن نرجس
که نرگس چمن از حسرتش خمار آمد

شمیم دلکش آن گل ز عطر دین و خرد
مشام اهل خِرد را ، شمامه بار آمد

به گلشن علوی سرو سرفراز رسید
به کشور نبوی شاهِ تاجدار آمد

به‌روز نیمه‌ی شعبان ز کِتم پرده‌ی غیب
امام عصر و شَهِ غیب و آشکار آمد

سلیل احمد مختار و ناسخ کفّار
به انتقام نیاکان، به اختیار آمد

شَه سَریر امامت، امیر کشور دین
به تاج و تخت شریعت زمامدار آمد

شهی که از قدمش شد بنای دین باقی
مَهی که از کرمش عرش را قرار آمد

امامِ هادی مطلق، ولی و حجّت حق
به استعانت ِ اسلام حق شعار آمد

نه خاکیان به سُرورند از ولادت وی
که قدسیان همه را عیش پایدار آمد

رسید خسرو عادل به دفع اهرمنان
بگو به خصم که با حکم کردگار آمد

امیر لشکر دین، در نبرد مدعیان
به رزمگاه، مسلّح به ذوالفقار آمد

خدیو عرصه‌ی ایمان، زعیم مُلک ولا
به شهر عشق، مَلک‌جاه شهریار آمد

پناه و حامی درماندگان به عدل و وداد
به دادخواهی مظلوم، دادیار آمد

نجات‌بخش بشر از میان بحر ستم
مهینه جنّت یزدان، سفینه‌وار آمد

شدند مات رخ او صفوف شاه و وزیر
چو میر عرصه‌ی شطرنج، شهسوار آمد

نهاد مهره‌ی دشمن به ششدر توحید
چو دل بباخت درین نرد و در قمار آمد

شها ، مها ، ملکا ، خسروا ، جهاندارا !
بیا که بی‌‌تو به دین لطمه بی‌‌شمار آمد

ریا و کید و جفا و عناد و کین و حسد
به جای رحم و وفا و شرف به کار آمد

به سوی منتظران، خسروا نظر فرما
که جان ما به لب از دردِ انتظار آمد

به طبع (شمس قمی) کن عطا فروغ خِرد
که بی فروغ و خرد، دین و علم تار آمد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

شام هجران مرا صبح نمایان آمد

(شام هجران)

شام هجران مرا صبح نمایان آمد
محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد

نفس باد صبا باز مسیحائی کرد
مگر از زلف خم اندر خم جانان آمد

شکر ایزد که دگر بار، به کوری رقیب
دلبرم شاد رخ و خرّم و خندان آمد

عجبی نیست گرم از کرم پیر مغان
رنج راحت شد و هم درد به درمان آمد

گرچه بسیار چشیدی ستم زهر فراق
دلبر شاد به بزمت شکرستان آمد

ساقیا! ساغر لبریز از آن باده بده
که ز خمخانه‌ی حق، هدیه به مستان آمد

مطرب! آغاز کن آن نغمه‌ی داوودی را
که ز الحان خوشش، جان به سلیمان آمد

مژده، ای صدر نشینان صف میکده، باز
که (صبوحی) ز حرم مست و غزل‌خوان

"شاطر عباس صبوحی قمی"

فروزان می‌شود چشم سحر از خاور چشمت

ولادت با سعادت صاحب الامر
آقا امام زمان علیه السلام بر شیفتگانش مبارک

(اختر چشمت)

فروزان می‌شود چشم سحر از خاور چشمت
به مهر و ماه می نازد، شُکوه منظر چشمت

به خون دل وضو کردم که باعشق تو خو کردم
که گردد این دل شیدا، مقیم کشور چشمت

نیاساید دل سرگشته‌ام از هجر رخسارت
ندیده دیده‌ای زیباتر از زیباتر چشمت

فضای آسمان با کهکشان بیکران هرگز
فروزان‌تر ندارد اختری از اختر چشمت

ز شوقت قصه های شهر شورانگیز شیرین را
نوشتم با شمیم گُل، درون دفتر چشمت

زبان واژه‌ی شعرم به وصف تو نمی‌زیبد
فروغ معجزه تابد ازآن شعر تر چشمت

عفاف خنده‌ی گُل می‌شود گلبرگ احساسم
صفا بخشیده بر عالم گل نیلوفر چشمت

ره میخانه‌ات پویم، شراب وصل می‌جویم
بنوشانم ز لطفت جرعه‌ای از ساغر چشمت

اگر (کوشا) نگیرد دست دل از دامنت هرگز
تو می‌دانی چه غوغایی شده برپا سر چشمت

سید محمد صالحی (کوشا)

این قبه گلبنی است بزیور بر آمده

کتیبه های صحن عتیق حضرت معصومه(س)

(هنر دینی)

کتیبه نویسی بر اماکن مقدس و تاریخی از مهمترین هنرهای اسلامی است که قبل از هر چیز دیگر توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کند. هر دیدارکننده ای به هر یک از عتبات عالیات یاروضه و سرای هر امام زاده ای یا هر مسجد و مدرسه و حسینیه ای بلکه کاروانسرا وآب انباری برود قبل از هر چیز چشمش به کتیبه ای می افتد که بر آن آیه یا سوره ای ازقرآن کریم یا احادیثی از پیامبر یا اهل بیت آن حضرت (علیهم السلام) یا اشعاری برگزیده از شعرا و سخنوران در باره آن بنا آن حک شده است.

در بین کتیبه هایی که تا کنون بنده دیده ام از آیات قرآن و احادیث پیامبر واهل بیت آن حضرت (سلام الله علیهم اجمعین) که بگذریم، نیکوتر و عجیب تر از کتیبه ای که بر حاشیه فوقانی صحن عتیق حضرت معصومه (سلام الله علیها) «صحن ایوان طلا»نوشته شده است ندیده ام در آنجا بر کاشیها با خطی خوش و زیبا و در هم فرو رفته 29 بیت از قصیده ای نوشته شده است که از شگفت ترین قصائد سروده شده در تاریخ علم و ادب و هنر بشمار می رود شاعر توانا و سخنور دانا مرحوم میرزا محمد صادق پروانه کاشی متخلص به «ناطق » اصفهانی توانسته است این افتخار را برای خود ثبت کند که قصیده ای بسراید و نام و یاد خود را در تاریخ علم و ادب و هنر جاودانه سازد، اگربخواهیم طی چند سطر و بنحو اجمال شرحی از زندگی این شاعر توانا و دوستدار اهل بیت (علیهم السلام) و قصیده ای که سروده است بیاوریم باید بگوییم:

وی از نامدارترین شعرای قرن سیزدهم قمری بوده است که در زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجار می زیسته و در برخی از اشعار و قصائدش به مدح وی نیز پرداخته و گاهی کتابی نیز نوشته و به او تقدیم کرده است. وی نه فقط شاعری دانا و توانا بوده است بلکه شهرت او بیشتر بدلیل قدرت عجیبی است که در گفتن ماده تاریخ داشته بنحوی که در این فن، گوی سبقت را از دیگران ربوده و این هنرش جدا قابل ستایش است.

اگر چه در تاریخ علم و ادب شاعرانی همچون مرحوم محتشم کاشانی و وحشی بافقی وراغب قمی و میرزا امین نصرآبادی و میرزا محمد طاهر نصرآبادی و ... بوده اند که در گفتن ماده تاریخ دستی قوی و ذوقی توانا داشته اند حتی در برخی از جهات شگفتی کار آنها کمتر از کار مرحوم ناطق نیست بلکه بیشتر هم هست و جا دارد که هر کدام جداگانه مورد شناسایی و تقدیر قرار گیرند ولی تا آنجا که من اطلاع دارم هیچکدام همچون مرحوم «ناطق » قصیده ای طولانی نسروده اند که علاوه بر آنکه در فن شعر وسخن سرایی بدون ایراد است شیوا و نغز هم هست و در آن تشبیهات زیبا و استعارات جالب فراوان است و عدد ابجدی هر مصراع از آن قصیده طولانی موافق عدد مورد نظراست.

شاعر قوی دست و ماهر توانا و دانا یعنی مرحوم «ناطق » در این قصیده به تعداد ابیات آن عنایت داشته و در شصت و دو بیت آنرا سروده است که قهرا یکصد و بیست وچهار مصراع می شود و گویا سرودن آن را معجزه دانسته و آن را قصیده معجزیه نامیده است و در این جملات که برای معرفی قصیده است.

عدد مورد نظر یعنی 1218 را گنجانیده است وی قصیده اش را اینچنین معرفی می کند:

«بسم الله الرحمن الرحیم باسم موجود کریم » 1218 «این قصیده مسما بقصیده معجزیه است » 1218 «شصت و دو بیت » 1218 «یکصد و بیست و چهار مصراع »1218 و این خود نشان و دلیل دیگری برای مهارت و ذوق مرحوم ناطق در گفتن ماده تاریخ است.

آنچه لازم بنظر می رسد که حتما در باره این قصیده گفته شود این است که بنا به تصریح خود شاعر این قصیده فقط شصت و دو بیت دارد زیرا خودش در آخر قصیده بمناسبت سرودن آن گفته است:

ز طبع من چو شد نظم این قصیده
که هر بیتش دو در شاهوار است

بود «شصت و دوبیت » ابیاتش اما
«مصارع یکصدو بیست و چهار» است

از آن تاریخ ابیاتش هویداست
ازاین تاریخ مصراع آشکار است

بگفته ریحانه الادب کمتر شعری بوده که بسراید و درآن ماده تاریخی نگنجاند. از آن جمله قصیده ای است در نوزده بیت که به مناسبت اتمام تعمیرات مدرسه فیضیه سروده است.

در هر جا که این قصیده نقل شده بود و بنده به آن دسترسی پیدا کردم مثل ریحانه الادب، تاریخ قم، گنجینه آثار قم و حرم مطهر حضرت معصومه(س) این کتابها تقریبا بنحو کامل این قصیده را ثبت کرده اند و کتابهای دیگری همچون گنجینه دانشمندان و لغت نامه دهخدا ماده «ناطق » و کاشیهای اطراف صحن عتیق حضرت معصومه سلام الله علیها که هر کدام بخشی از این قصیده را نقل کرده اند، تعداد ابیات آن کمتر از شصت و دو بیت بود.

امسال که سال 1418 قمری است و دقیقا دویست سال از زمانی که مرحوم ناطق این قصیده را در قم بمناسبت اتمام تذهیب و طلاکاری گنبد مطهر و قبر منور حضرت فاطمه معصومه(س) سروده و به دست فتحعلی شاه قاجار انجام گرفته می گذرد مجموع این قصیده را تا آنجا که به دست آوردیم یکجا نوشتیم و نسخه بدلها را نیز آوردیم تا ازمجموع آن چیزی کاسته نشود و این اثر عجیب و ذی قیمت در تاریخ علم و ادب و هنربماند و نسخه بدل های ناصواب و توضیحات دیگری را نیز بعنوان ضمیمه به آن اضافه کردیم تا این مجموعه کامل تر و پرفایده تر گردد.

مرحوم ناطق علاوه بر قصیده فوق قصائد دیگری نیز سروده است ولی متاسفانه مجموعه آثار او بنحو کامل در دسترس نیست ولی بگفته ریحانه الادب کمتر شعری بوده که بسراید و در آن ماده تاریخی نگنجاند. از آن جمله قصیده ای است در نوزده بیت که به مناسبت اتمام تعمیرات مدرسه فیضیه سروده که آن نیز در سال 1217 به اهتمام فتحعلی شاه قاجار بوقوع پیوسته است عدد ابجدی هر مصراع از این قصیده نیز موافق عدد مورد نظر یعنی 1217 می باشد که سال تمام شدن تعمیر مدرسه است این قصیده رانیز صاحب «ریحانه الادب » در ج 6 ص 11921 آورده است.

بنا به گفته «ریحانه الادب » مرحوم ناطق در سال 1230 قمری و بنا به گفته دیگران در سال 1235 چشم از این جهان فرو بست و به جهان آخرت پر کشید. روحش شادو یادش گرامی باد.

و این است قصیده معجزیه او بسم الله الرحمن الرحیم باسم موجود کریم 1218 این قصیده مسما بقصیده معجزیه است 1218 شصت و دو بیت 1218 یکصد و بیست وچهار مصراع 1218


(قصیده ی معجزیه)

«بسم الله الرحمن الرحیم باسم موجود کریم » 1218 «این قصیده مسما بقصیده معجزیه است » 1218 «شصت و دو بیت » 1218 «یکصد و بیست و چهار مصراع »1218 و این خود نشان و دلیل دیگری برای مهارت و ذوق مرحوم ناطق در گفتن ماده تاریخ است.

این قبه گلبنی است بزیور بر آمده
یا پاک گوهریست پر از زیورآمده

این دوحه ایست کامده از جنت العلا
یا کوکبی است سعد و منور برآمده

این زیب عرش یا که بود کوی آفتاب
یا نور حق که بر همه اشیا در آمده

این قبه راست اوج بجایی که پیش وی
صدر فلک بچشم ملک احقر آمده

وین قبه راست جای بجایی که پایه اش
از اوج مهر و ماه و زحل برتر آمده

وین قبه رفیع بدانجا رسانده قدر
کز قدر با سپهر برین همسر آمده

وین قبه و زمین ز همین رفعت و جلال
عرشی بدهر با فلکی دیگر آمده

وین قبه مطهر و این قصر با شکوه
هر یک بلطف الطف و نیکوتر آمد

وین صحن به ز صحن جنانست بهر آنک
آبش به از بقا و به از کوثر آمده

از دل سؤال کردم و گفتم مرا بگو
کین صحن از چه رو ز جنان بهتر آمده

دل در جواب گفت که اینک در این سؤال
عقل طویل قاصر و فهم اقصر آمده

بهتر بود بحسن و علو از جنان در آن
مسکن که بنت موسی بن جعفر آمده

زهرا عفاف، فاطمه، بنت موسی آنک
بر وی شرف ز فاطمه و حیدر آمده

معصومه که در ره ایوان اقدسش
از قدر و صدق حور و پری چاکر آمده

شهزاده که هر دوسرا جدش از عطا
با طالبان مذهب حق یاور آمده

مخدومه مکرمه آن نجم اوج دین
کز مهرو ماه رای نکوش انور آمده

از اوج علم و فضل و ادب کوکب جمیل
و ز درج حلم و مجد و شرف گوهر آمده

جد آمده رسول حق و جده اش بتول
با یمن عصمت از پدر و مادر آمده

یک جد او نبی شرف کل کاینات
کز جود حق ز جمله رسل مهتر آمده

جبریل را کمال ز منزلگه نبی است
که از منزلت بکل ملک سرور آمده

یک جد او علیست که از عون کردگار
در روز جنگ صفدر و نام آور آمده

جد دگر حسین علی دان که از سخا
مولای عاصیان و شه محشر آمده

جد دگر علی حسین است که از کرم
دین داور و رحیم و رهی پرور آمده

یک جد او محمد باقر ملاحتش
کز بام نیلگون ملک برتر آمده

یک جد اواست جفعر صادق لسان وحی
کائین حر جعفر از آن سرور آمده

موسی کاظم آمده باب وی و وزان
احسان و عدل و جود و سخا بی مر آمده

باشد علی برادر وی آنکه نور ماه
عکسی ز نور اوست بدنیی برآمده

نه به ز جده اش بجهان فطرتی نکو
نه مثل جد عالی آن صفدر آمده

در گیتی از نسب نه ازو به نه شبه وی
در دهر از حسب نه از او بهتر آمده

بر مسلمین ز مجد و همم کرد رهبری
بر زایرین بجود و کرم رهبر آمده

روی جهان ز درگه او یافت آبرو
پشت فلک بسجده او چنبر آمده

روی امید جمله عالم باین در است
حاجت هر آنچه بوده ازاین در برآمده

فوج ملک ز شوق دمادم گشوده پر
از عرشه بر زمین پی یکدیگر آمده

یکجا ز بهر چاکری زایران اوست
یکجا ز بهر خادمی این در آمده

کردم بدل خطاب که این قبه چنین
قدر از که یافت از که بزیب و فر آمده

با حب و ابتهاج مرا دل جواب گفت
کی در بیان ز زهره دلت ازهر آمده

گفتا بعون ایزد و سلطان عصر آن
کو را ز لطف فتح علی یاور آمده

سلطان عهد فتحعلی شاه آن کز او
بستان فلک و گلبن جان را برآمده

آن پادشاه کز اثر عدل و داد او
شهباز و کبک همپر و همشهپر آمده

آن خسروزمین که باوج قدوم او
او رنگ و ملک را بفلک سر برآمده

جم بارگه که بیدق نصر من اللهیش
اندر سپهر وقر و عطا محور آمده

کشورگشای عالم و زین ملوک آن
کز او کمال و قدر بهر کشور آمده

فرماندهی که نزد کمین بنده سراش
هر شاه بوده بنده و فرمانبر آمده

عبد و مطیع و بنده و فرمانبرش ز جان
کسرای و رای و سنجر و اسکندر آمده

خاقان برای بندگی او ز ملک چین
از طرف روم زایر او قیصر آمده

از بهر سود بر در دربار عدل وی
نوشیروان ز وجد روان از سر آمده

وی را هزار بنده بود کز شکوه و شان
هر بنده صد ملکشه و صد سنجر آمده

هم آن بداوران ز سخا آمده کفیل
هم آن بسروران ز عطا سرور آمده

تا امن شاه آمده دادار ملک و دین
تا عدل شاه صاحب بوم و بر آمده

تیهو جلیس و مونس باز جوی شده
آهو انیس و حارس شیر نر آمده

از عالمش برون صف میدان حربگاه
از انجمش فزون سپه و لشکر آمده

رمح و حسام آن شه دوران بگاه حرب
بیضا بجنگ گاهی و گاه اژدر آمده

انجم سپاه ماه رکاب و فلک خیام
مهر از برای شاه همی افسر آمده

شمشیر و طبل و مجلس عالی و بزم وی
ز اوصاف هر یک از دگری اشهر آمده

این یک چو جنت آمده و آن یک چو بوستان
و آن یک چو برق آمده وین تندر آمده

از مهر او ببزم ولی آمده ضیا
از کین او بحلق عدو خنجر آمده

هر روز بهر چاکر آن داور زمین
خنگ فلک بطوع به زین زر آمده

وز بحر جود و برج عطا حلم و بیدقش
آن آمده است لنگر و آن محور آمده

دوران مجال و مجلس وی را چو دید گفت
مهری ز اوج جود سوی خاور آمده

نه به ز وی بزیر فلک بوده است شاه
نه مثل او بروی زمین داور آمده

این قبه زیب زین شه والا تبار دید
کز بر و قدر داور بحر و بر آمده

چون قبه زیب و یمن بزر داد دهر گفت
این قبه قدر و زینت و اوج زر آمده

گفتم ز جود شاه بعالم قصیده ای
کز آن دهان فکر پر از شکر آمده

کردم رقم ز یمن اله این قصیده را
کز یمن آن بدفتر من جوهر آمده

ابیات این قصیده هر آن یک بدلبری
مانند حسن روی بتان دلبر آمده

گفتم قصیده ای که چنان لعل پر بها
مقبول طبع قابل هر اشعر آمده

هر مصرعی ازین چو یکی حور لاله رو
هر بیت آن دو ماه پری پیکر آمده

مصراع این قصیده باتمامی بنا
هر یک عیان چو ماه باین دفتر آمده

(ناطق) بگو دعا که بمرآت طبع و عقل
پیدا دعای شاه عطا گستر آمده

تا اسم نرگس آمده و لاله در زبان
تا نام اصفر آمده و احمر آمده

چهر موالی شه و روی عدوی شاه
از شوق احمر و ز عنا اصفر آمده

مرحوم محمدصادق اصفهانی (ناطق)

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد

اَلسّلامُ عَلَیكَ یا اَباصالحَ المَهدی (عج)

(بهار رحمت)

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد
طرْف بستان و چمن، خرّم ز لطف یار شد

صحن گلشن شد مزین از گل و سرو و سمن
دامن صحرا منَقّش از گل و اشجار شد

یک طرف شمشاد، قد افراشته اندر چمن
یک طرف سروِ چمان با ناز، خوش‌رفتار شد

فرش بستان چون حریری سبز پر نقش و نگار
از شقایق، وز گل نیلوفر و گلنار شد

ژاله بر لاله چو باده در پیاله جلوه‌گر
نرگسش مِی ‌نوش و بلبل ساقی گلزار شد

شانه بر زلف بنفشه می‌زند باد صبا
تا کند آرایشش مشاطه‌ای عیّار شد

سوسن از شوق وصال عندلیب نغمه ‌ساز
گوئیا با دَه زبان، مستانه در گفتار شد

نرگس شهلا خمارآلوده بنشسته به ناز
وز نگاه و راحه، رشک آهوی تاتار شد

ساحت باغ و چمن شد حسرت خلد برین
صورت گلزار، چون یاری پری‌رخسار شد

این‌‌همه جشن نشاط انگیز و این بزم سرور
ظاهر از یمن قدوم ختم هشت و چار شد

بارالها می‌شود بر گوش جان آید ندا ؟:
یوسف کنعانِ رحمت، وارد بازار شد

خسروی مولود گشت امروز کز مجد و وقار
شاد و خشنود از ورودش خالق دادار شد

نیمه‌ی شعبان بوَد کز یُمن لطف سرمدی
مولد مسعود سبط احمد مختار شد

هست میلاد ولیّ ِ عصر امام منتظَر
قائم آل عبا کاو غائب از انظار شد

هادی المهدی امام عصر، شاه جن و انس
کش امامت بر جهان از ثابت و سیار شد

نور چشم عسکری، سبط نبی پور ولی
کز طفیلش کاخ عرش‌‌آسای دین سُتوار شد

آن همایون پادشاه کشور دین و خرد
کاروان راه حق را رهبر و سالار شد

آخرین اِستاره‌ی منظومه‌ی شمسی دین
در سپهر شرع احمد، مطلع انوار شد

مکتب اسلام در معنی بدی چون دایره
فضل آن شاهش به‌سان نقطه‌ی پرگار شد

ساقی میخانه‌ی وحدت فرا آمد به ناز
کز می ایمان و عدلش عالمی هشیار شد

گو عزیز مصر دین را محترم بشمار وقت
یوسف کنعان رحمت وارد بازار شد

گرچه پنهان است و ناپیدا ولی از راه دل
جلوه‌‌گر در چشم ایمانِ اولوالابصار شد

خسروا برخیز و برکش تیغ عدل و انتقام
زآنکه دین حق، ذلیل از کینه‌ی کفّار شد

باغبانا همتی فرما که از جور خزان!
گلشن دین، مأمن زاغان ناهنجار شد

العجل! ای شهسوار عرصه‌ی عدل و صفا
دفع آنان کن که بیداد ستم‌شان کار شد

پادشاها بر کَن از بُن ریشه‌ی کاخ ستم
سرنگون کُن پرچم هر کو ستم‌‌کردار شد

ای طبیب درد بیماران عالم! کن شتاب
زآنکه دین و رسم و آیین سر به سر بیمار شد

خانه‌ی اسلام شد ویران، تواش آباد کن
مُلک دین هموار کن کز جهل، ناهموار شد

جور و کین دشمنان دین، فزونی یافته
عرصه‌ی مردان حق، جولانگه اشرار شد

از ریای اهل تزویر و عناد مشرکین...
دین ما بازیچه‌‌ی بیگانه‌ی غدّار شد

گلسِتان دین خزان شد زآفت ریب و ریا
گل ز گلشن رفت و گلشن جایگاه خار شد

چاره‌ای کن از کرم بر دفع استبدادیان
زآنکه فکر ما به دفع اهرمن ناچار شد

رایت عدل و عدالت بر فراز ای شاه دین!
چون شمار لشکر بیداد و کین بسیار شد

با ظهور خویشتن دشوار ما آسان نما
چون ز هجران تو شاها کارها دشوار شد

(شمس قم) گفت این قصیدت را به مدح خسروی
کز شرافت، جبرئیلش خادم و دربار شد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای زمین سامره طور تجلّا خوانمت

(ألسّلامُ عَلَيكَ يا بقيةاللهِ فی أرضه)

ای زمین سامره! طور تجلّا خوانمت
یا بهشت حضرت باری تعالا خوانمت
سرزمین مکّه یا گلزار بطحا خوانمت
جبهه هفت آسمان با عرش اعلا خوانمت
کعبۀ پیغمبران یا طور سینا خوانمت
قبلۀ امید فرزندان زهرا خوانمت

هرچه هستی طور دل سینای جان می‌دانمت
زادگاه مهدی صاحب زمان می‌دانمت

نوعروس فاطمه امشب محمّد زاده‌ای
دختر شاهنشه رومی و احمد زاده‌ای
اختر برج ولایی، ماه امجد زاده‌ای
هیکل توحید یا روح مجرّد زاده‌ای
عابدی معبود و یا عبدی مؤید زاده‌ای
پای تا سر مظهر دادار سرمد زاده‌ای

انبیا را اولیا را، جان جان است این پسر
مصلح کل مهدی صاحب الزمان است این پسر

کودکی نورس مپندارش که پیر آدم است
رهنمای آدم است و مقتدای عالم است
انبیا را اوّل است و اولیا را خاتم است
هم خطاب مبرم است و هم کتاب محکم است
هم بدرد جان دوا هم زخم دل را مرحم است
نوح دل، یوسف لقا، موسی بیان، عیسی دم است

شیعه تنها مصلح کلّ بشر می‌داندش
عالم خلقت امام منتظر می‌داندش

نرگس امشب تا سحر با مرغ شب بیدار باش
صبحدم چشم انتظار وعدۀ دیدار باش
دیده بگشا در تمشای رخ دلدار باش
در رخ دلدار محو جلوۀ دادار باش
شاهد لبخند گل در دامن گلزار باش
در نشاط و شور و شادی باغبان را یار باش

شب دعایت روح را غرق حلاوت می‌کند
صبح مهدی در برت قرآن تلاوت می‌کند

ای عروس فاطمه، ام العلوم الکامله
ای جهان قربان حملت ای به مهدی حامله
ای تو را سادات زن‌های بهشتی قابله
خیز از جا و به‌جا آور نماز نافله
نور شد بین تو و چشم حکیمه فاصله
کاروان دل به پا آمد امید قافله

حبذّا یار آمده یار آمده یار آمده
یوسف گم گشتۀ زهرا به بازار آمده

نرگس امشب موسِئی با نور طور آورده‌ای
یا مگر داور دیگر باز بور آورده‌ای
آدم است این یا ملک یا آنکه حور آورده‌ای
یا به دامن مظهر الله نور آورده‌ای
آفرینش را به شوق و وجد و شور آورده‌ای
سیدالاشهاد را بدر البدور آورده‌ای

از زمین یک آسمان توحید داری در بغل
ماه دورت گردد و خورشید داری در بغل

قلب امکان، رکن ایمان، جان جان ماست این
ناخدای کشتی دین مصلح دنیاست این
لنگر و طوفان و موج و ساحل و دریاست این
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیساست این
نور و طور و فجر و قدر و کوثر و طاهاست این
ای دو صد یوسف فدایش یوسف زهراست این

نامش از اهل زمین و آسمان دل می‌برد
چهره‌اش نادیده از خلق جهان دل می‌برد

والد خلق خدا در نقش مولود آمده
در جمال عبد پیدا، حُسن معبود آمده
آفتاب ظلّ جان یا ظلّ ممدود آمده
بحرهای آرزو را دُرّ مقصود آمده
با لوای حمد بشتابید محمود آمده
آی مظلومان بپا مهدی موعود آمده

روز عشق و وحدت و ایثار و هم عهدی رسید
از کنار کعبه فریاد انا المهدی رسید

ای وجودت بر تن بی جان عالم جان بیا
ای ظهورت دردها را خوشترین درمان بیا
ای جواب نالۀ مظلومی قرآن بیا
ای همه جانها به‌خاک مقدمت قربان بیا
ای امید بی کسان ای یار مظلومان بیا
ای نجات هستی ای گم‌گشته انسان بیا

زینب کبرا سر بازار می‌خواند تو را
فاطمه بین در و دیوار می‌خواند تو را

آفتابا طلعتت در پرده پنهان تا بکی؟
ماهتابا جلوه‌ای شبهای هجران تا بکی؟
باغبانا بی تو خون آب گلستان تا بکی؟
یوسفا از دیدنت محروم کنعان تا بکی؟
احمدا تنها میان جمع قرآن تا بکی؟
مهدیا بر نیزه سرهای شهیدان تا بکی؟

از جگرها آه می‌جوشد که یا مهدی بیا
خون ثارالله می‌جوشد که یا مهدی بیا

گاه دور کعبه با اشک روان می‌جویمت
گه چو بلبل نغمه زن در بوستان می‌جویمت
گه کنار خانه برگرد جهان می‌جویمت
در منی من در زمین و آسمان می‌جویمت
که به بزم دوستان با دوستان می‌جویمت
گه درون خویشتن مانند جان می‌جویمت

هرچه می‌گردم در این گلشن نمی‌بینم تو را
تو مرا می‌بینی امّا من نمی‌بینم تو را

دیده‌ها اختر شمار صبح دیدار تؤاند
اختران آئینه‌دار ماه رخسار تؤاند
گلعذاران بی قرار سیر گلزار توأند
شهریاران خاکسار پای زوّار توأند
سربداران پایدار دار ایثار توأند
دوستان چشم انتظار صبح پیکار توأند

یا بن مولانا العلی یا بن النبی المصطفی
از تو عالم می‌شود چون نظم (میثم) با صفا

غلامرضا سازگار (میثم)

بیوگرافی و اشعار ناطق اصفهانی

(بیوگرافی)

شادروان محمدصادق ناطق اصفهانی ـ معروف به (ناطق اصفهانی) در سالی نامعلوم در اصفهان زاده شد. از سوی پدری ترک‌تبار و از سوی مادری عرب‌تبار اهل مدینه بود. وی به شعر گرایید و (ناطق) تخلص گزید. ناطق اصفهانی، در ساختن ماده‌تاریخ‌ شاعری برجسته گشت، «بیشتر قصاید وی از اول تا آخر، هر مصراعش تاریخ است.»

در تاریخ تذهیب گنبد حضرت فاطمه‌ی معصومه در قم به سال ۱۲۱۸ق/۱۸۰۳م که با دستور فتحعلی شاه انجام گرفت، قصیده‌ای سرود که شصت و دو بیت است و هر مصراع آن برابر است با تاریخ ۱۲۱۸؛ این قصیده به معجزیه شهرت دارد با مطلع :

این قبه گلبنی است بزیور بر آمده
یا پاک گوهری‌ست پر از زیورآمده

مرحوم ناطق علاوه بر قصیده فوق قصائد دیگری نیز سروده است ولی متاسفانه مجموعه آثار او به نحو کامل در دسترس نیست ولی به گفته‌ی ریحانه الادب کمتر شعری بوده که بسراید و در آن ماده تاریخی نگنجاند. از آن جمله قصیده‌ای است در نوزده بیت که به مناسبت اتمام تعمیرات مدرسه‌ی فیضیه سروده که آن نیز در سال 1217 به اهتمام فتحعلی شاه قاجار بوقوع پیوسته است عدد ابجدی هر مصراع از این قصیده نیز موافق عدد مورد نظر یعنی 1217 می‌باشد که سال تمام شدن تعمیر مدرسه است این قصیده را نیز صاحب «ریحانه الادب » در ج 6 ص 11921 آورده است.‌

وفات :

بنا به گفته‌ی «ریحانه الادب » مرحوم ناطق در سال 1230 قمری و بنا به گفته‌ی دیگران در سال 1235 چشم از این جهان فروبست و به حضرت معبود پیوست.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

(گفت و گو)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن! کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت، دیدی که چون سر آمد ؟
گفتا خموش (حافظ) کاین غصه هم سر آید

"حضرت حافظ"

گفتم: به وصل من کوش! گفتا: گرَم برآید

(گدای عشق)

گفتم: به وصل من کوش! گفتا: گرَم برآید
گفتم: فِراق تا کی؟ گفتا: دگر سر آید

گفتم: ز شام هجرت شد تیره روزگارم
گفتا: ز مهوشان کی، جبران آن برآید ؟

گفتم: غزال مستت، صید دلم نموده
گفتا که: صید دل‌ها ، ما را مقدر آید

گفتم: گدای عشقم بر درگه جمالت...
گفتا که: شه گدا را ، کی ذرّه‌پرور آید ؟

گفتم: وفا بیاموز، جانا ز عاشق خود
گفتا: وفا ز معشوق، البته کمتر آید

گفتم: به دادِ دل رس! کز فرقت تو خون شد
گفتا که: قلب دلبر، کی دادگستر آید ؟

گفتم: ز وصل رویت بر (شمس قم) خبر دِه
گفتا که: بحث آن هم، در وقت دیگر آید.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

با تیشه‌ی خیال تراشیده‌ام تو را

(رؤیای آشنا)

با تیشه‌ی خیال تراشیده‌ام تو را
در هر بُتی که ساخته‌ام دیده‌ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده‌ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می‌دمد به باغ
من از تمام گل‌ها بوییده‌ام تو را

رؤیای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب‌های کودکی ام دیده‌ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده‌ام تو را

زیباپرستیِ دل من بی‌دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده‌ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی‌دهی
در هر سؤال، از همه پرسیده‌ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه، برتری
با هیچ‌کس به جز تو نسنجیده‌ام تو را

"دکتر قیصر امین‌پور"

از کنار من افسرده‌ی تنها تو مرو 

(تو مرو)

از کنار من افسرده‌ی تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می‌چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می‌رود ای گوهر دریا تو مرو

ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

سایه‌ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو

ای بهشت نگهت مایهی الهام (سرشک)
از کنار من افسرده‌ی تنها تو مرو

"دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی"

عشق‌ها دام‌اند و دل‌ها صید و گیسو‌ها کمند

(دام دنیا)

عشق‌ها دام‌اند و دل‌ها صید و گیسو‌ها کمند
بگذر و بگذار، دل بر هرچه می‌بینی مبند

شادمانی خود غم دنیاست پس بی‌اعتنا
مثل گل در محفل غم‌ها و شادی‌ها بخند

با به دست آوردن و از دست دادن خو بگیر
رودها هر لحظه می آیند و هر آن می‌روند

گر ز خاک آرزو چون کوه دامن برکشی
هیچ‌گاه از صحبت طوفان نمی‎‌بینی گزند

آسمانی شو که از یک خاک سر بر می‌کنند
بیدهای سربه‌زیر و سروهای سربلند

گفت: ما با شوق دل‌کندن ز دنیا دل‌خوشیم
گفتمش: هرکس به دنیا بست دل دیگر نکند.

"فاضل نظری"

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمی‌دانم 

(زلف پریشان)

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمی‌دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی‌دانم

حقیقت بود یا دور و تسلسل حلقه‌ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می‌خوانم، نمی‌دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه‌ی چشمت چه می‌دانم؟ نمی‌دانم

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه‌ی خود عین مهمانم؟ نمی‌دانم

ستاره می‌شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی‌دانم

نمی‌دانم بگو عشق تو از جانم چه می‌خواهد؟
چه می‌خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی‌دانم

نمی‌دانم به غیر از این نمی‌دانم، چه می‌دانم؟
نمی‌دانم، نمی‌دانم ، نمی‌دانم ، نمی‌دانم!!

"دکتر قیصر امین‌پور"

امشب به زمین خُلد مخلد شده پیدا

(میلاد حضرت علی اکبر)

امشب به زمین خُلد مخلد شده پیدا
نادیده رخ خالق سرمد شده پیدا
در بیت ولا روی محمد شده پیدا
با خلق بگوئید که احمد شده پیدا

حق داده به شاهِ شهدا دسته گل امشب
تبریک بگویید به ختم رسل امشب


خیزید که حورا غزل عشق سروده
آیید که از کعبه علی جلوه نموده
فرزند حسین بن علی چهره گشوده
دل از پدر و زینب و عباس ربوده

پیداست در او جلوه‌ی پیغمبر و آلش
گل‌بوسه گرفته حَسَن از ماه جمالش


بر، داد به هستی شجر عصمت لیلا
حورا ز بهشت آمده بر خدمت لیلا
انداخت گل از وجد و شعف طلعت لیلا
لبخند زند فاطمه بر صورت لیلا

با آمنه گوئید عروست پسر آورد
سر تا به قدم مثل تو پیغامبر آورد


در ظلمت شب، مرغ سحر خوش خبری کرد
خورشید حسین بن علی جلوه‌گری کرد
بیرون شد و بر نسل جوان راهبری کرد
طفلی که به مخلوق دو عالم پدری کرد

بر خلق صفا داد، صفا داد، صفا داد
بر درد شفا داد، شفا داد، شفا داد


او باقی و خوبان دو عالم همه فانیش
پیران همه مرهون عنایت به جوانیش
تا آن سوی عالم اثر لطف نهانیش
صد باغ بهار است به یک برگ خزانیش

او قلب نبی، عشق علی، جان حسین است
جانش نتوان گفت؛ که جانان حسین است


زینب شده محبوب به سیمای نکویش
لیلا زده از پنجه‌ی دل، شانه به مویش
با خنده گشودند همه دیده بسویش
از بوسه‌ی عباس گل انداخته رویش

تا دید پدر طلعت نورانی او را
بوسید سر و صورت و پیشانی او را


این است که رخ رنگ شد از خون خدایش
این است که بوسند سر و رو، شهدایش
این است که جانِ همه عالم بفدایش
این است که گفته‌ست معاویه ثنایش

نامش علی و اشبه مردم به‌ رسول‌ست
ریحانه‌ی ریحانه‌ی زهرای بتول‌ست


ای خیل ملائک! ز سما لاله فشانید
امشب شب عید است همه مدح بخوانید
عیدی خود از یوسف زهرا بستانید
از جام طهورا همگان را بچشانید

با شادی و با خنده و با زمزمه امشب
تبریک بگوئید به زهرا و به زینب


ای سایه‌ای از قامت و قد تو قیامت
وی موکب دل را سر کوی تو اقامت
اسلام ز زخم بدنت یافت سلامت
زیباست بر اندام تو دیبای امامت

لطفی! که به سوی حرمت راه بپوییم
میلاد تو را پیش تو تبریک بگوییم


تو مهر فروزان سماوات هدایی
تو مثل عمو، چشم و چراغ شهدایی
تو زنده به عشقی و در این راه فدایی
تو خون خدا و پسر خون خدایی

با عشق تو ز آغاز سرشته گِلِ "میثم"
تو در دلی و هست مزارت دلِ "میثم"

غلامرضا سازگار (میثم)

جابه‌جا حتی نخواهد شد درخت ریشه‌دار...

سید محمدرضا شمس (ساقی)

جابه‌جا حتیٰ نخواهد شد درخت ریشه‌دار

بـا فشار و وحــدت بی‌ریشـه‌هـای روزگــار

سید محمدرضا شمس (ساقی)

چراغ جلوه اگر شعله را به طور انداخت

(واژه ی گلپوش)

چراغ جلوه اگر شعله را به طور انداخت
خمیر سوخته را در دل تنور انداخت

به گوش گنگ، پیام سروش دخترکی است
که عصر جاهلیت، زنده توی گور انداخت

بیا که آینه هم از فریب‌کاران بود
چنین که جلوه‌ی معکوس، در بلور انداخت

هبوط, واژه‌ی گلپوش آبروداری است
هبوط چیست، مرا کردگار دور انداخت

شعاع حیرت خفاش، باغ بینایی است
هزار مرحله را، خاک راه کور انداخت

به بردباری آتش‌فشان شباهت داشت
کرامتی که مرا سوخت تا صبور انداخت

میان کودک امروز و طعم اسمارتیز
دقیقه‌ای است که در کام شیخ حور انداخت

غزل شبیه به فانوس پیر دریایی است
که سمت گمشدگان ریسمان نور انداخت

برای صید نهنگی شبیه موبی دیک
نمی‌شود که به قایق نشست و تور انداخت

سحر حکایت دل با نسیم گفتن را
خدا به طالع بیدار یک سپور انداخت .

"علیرضا اطلاقی"

بیوگرافی و اشعار میرزا یحیی تفرشی (سرخوش)

https://uploadkon.ir/uploads/d1d706_25میرزا-یحیی‌خان-تفرشی-سرخوش-.jpg

(بیوگرافی)

شادروان میرزا یحیی خان تفرشی _ متخلص به (سرخوش)، از جمله شاعران معاصر پارسی‌زبان عهد قاجار است که در ناحیه‌ی کوکانِ تفرش به سال 1239 شمسی، دیده به جهان گشود.

سرخوش تفرشی در ابتدا نزد پدر خود حاجی میرزا عبدالغنی تفرشی (از اهالی طرخوران) و سپس نزد برادر بزرگ خود میرزا محمدعلی و حاجی ملاهادی سبزواری دانش‌اندوزی کرد و درنوجوانی مقدمات زبان‌های پارسی و عربی را فراگرفت و در نگارش خطوط شکسته و نستعلیق مهارت یافت. در همین ایام و به درخواست برادر بزرگ خود که سرخوش تفرشی را مستعد می‌دید، به تهران آمد. پس از مرگ میرزاعبدالغنی (پدرش) به سال ۱۲۹۵ هـ.ق، به تفرش بازگشت و بعد از مدتی همراه دایی خود که در خرم‌آباد در امور دولتی بود، به لرستان و خوزستان رفت و مدت ده سال در خدمات دولتی، در آن مناطق بود و سپس به تهران بازگشت و به سال ۱۳۰۸ هـ. ق در سمت دبیری و منشی‌گری سفارت انگلیس بود سرخوش تفرشی در همین زمان دیوان اشعار خود را که شامل غزلیات و رباعیات بود منتشر کرد.

غزل‌های سرخوش، زیبایی و لطف و انسجامی ویژه دارد؛ در سخن وی سرخوشی و نشاط بیشتر از بث و شکوی در ناسزاواری روزگار و آه و ناله به چشم می‌خورد. در بسیاری از غزلهایش نرمی و روانی، سخن او را در حد بیانی سهل و ممتنع اوج می‌دهد. سرخوش تفرشی در سرودن اشعارش، پیرو سبک حافظ بوده و علاوه بر دیوان اشعارش که شامل غزلیات و رباعیات می‌باشد، منظومه‌ی «گوی کوچوکان»، منظومه‌ی «طرب‌نامه» و مثنوی «شکرستان» را نیز به رشته‌ی تحریر درآورده است.‌

شادروان استاد مصطفی سرخوش، شاعر آزاده و میهن‌پرست فرزند وی بود‌.

وفات :

میرزا یحیی‌خان سرخوش تفرشی، سرانجام در آبان 1298 شمسی، حدود 60 سالگی در تهران درگذشت. و پیکرش در جوار آرامگاه شاه عبدالعظیم حسنی (ع) شهر ری به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(قصه‌ی عشق)

آن کمندی که بدان بسته دل زار من است
چین به چین حلقه به حلقه شکن اندر شکن است

زلف آویخته بر عارض همچون قمرش
سنبلی مشک فشان بر ورق یاسمن است

بس‌که تنگ است درین نکته مرا فکر عمیق
لب ببندم ز دهانش که نه جای سخن است

ماه کی چون رخ زیبای تو اندر فلک است؟!
سرو کی چون قد رعنای تو اندر چمن است؟!

صید آهو روشی شد دل من کز خط و خال
غیرت آهوی چین، رشک غزال ختن است

هر زمان پیرهن از رشک به تن چاک زنم
تا هم‌آغوش ببینم به تنش پیرهن است

قصه‌ی عشق تو غصه‌ی (سرخوش) به مثل
داستان غم شیرین و ، دل کوهکن است .

میرزا یحیی‌ تفرشی (سرخوش)

چرا چرا که فقط دَم زنیم، از غم تو ؟

(اَلسّلامُ عَلَیكَ یٰا اَبٰاعَبدِاللّٰهِ‌الْحُسَیْن)

« هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة »

چرا چرا که فقط دَم زنیم، از غم تو ؟
که درس‌های بزرگی‌ست در مُحرّم تو

ولی چو درک نکردیم انقلاب تو را...
دریغ و درد که هی دم زدیم از غم تو

مُحرّمِ تو نه تنها غم است و شیون و آه
که حک شده‌ست شعار تو روی پرچم تو

تو درس «عزت و آزادگی» به ما دادی
به خون خویش، که پنهان شده به ماتم تو

تو پاسدار بزرگ جهان اسلامی
که دین شد احیا با نهضت مکرّم تو

تو ایستادی چون کوه در مقابل ظلم
شنیده‌ایم اگرچه ز قامت خم تو

تو خم نگشتی و اِستاده بوده‌ای چون سرو
که سرفراز برفتی! ؛ به‌روح اکرم تو...

تو را ضعیف سرودند شاعران به‌خطا
چرا نگفتند از اقتدار محکم تو ؟

بدا به حال کسی که فقط غمت را دید
که این‌چنین می‌گوید وی از مُحرّم تو :

«به رغم مدعیانی که منع گریه کنند،
نشسته‌ایم سر سفره‌ی فراهم تو»

چه سفره‌ای که فقط بوی قیمه‌اش عالی‌ست
وگرنه نیست در آن قصه‌ی مُسلّم تو

شکوهِ عاشورا را فقط کسی فهمد
که راه بُرده به اندیشه‌ی مُعظّم تو

تو جان، نثار نکردی برای گریه‌کنان
که دم زنند فقط از غم دمادم تو

تمام علقمه تسلیم اختیار تو بود
که کار دریا را می‌کند فقط دم تو

به تشنه‌کامی تو می‌کند اشاره کسی
که قطره‌ای نچشیده ز بحر اعظم تو

چنانکه علقمه و بحرها شود تجمیع
نمی‌شوند یکی قطره در بَرِ یَم تو

تویی تو قلزم فیض و غمامه‌ی رحمت
که پی نبرده جهانی ز جهل، از نَم تو

تو تشنه‌کام نبودی که بوده‌ای سیراب
خوشا کسی که لبش تر شود به زمزم تو

اگر اراده‌ی تو ، بود تا بنوشی آب...
فرات، خود می‌آمد به خیرمَقدم تو

قرار بود که (ساقیِ) دشت کرببلا
نشان دهد ادبش را به اهلِ عالَم تو

وگرنه خیل شغالان فرار می‌کردند
به علقمه ز هَراس از نبرد ضیغم تو

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/11/15

دل خون ز لبی نوشد، پیمانه چنین باید

(چنین باید)

دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید
بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید

دِل را در و دیوارش، از عِشق و جنون بوده‌‌است
خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید

نازم بِه‌ غَمش کز دِل، یکباره برآوردم
از خانه برونم کرد، همخانه چنین باید

جایی چو سمندر گرم، در آتشِ دِل کردم
از شعله برآرم پَر، پروانه چنین باید

زاهد میِ عقل‌ افزا، از طاقِ دِل افکنده
از سبحه بِه‌ زنجیر است، دیوانه چنین باید

در دیده و دِل یادش، چیده‌‌است پریخانه
از کس چو کسی گردد، بیگانه چنین باید

مِی خورده نگه در چَشم، از سِیرِ سراپایش
از جلوه بِه‌ رقص آید، مستانه چنین باید

جایی که شد آتش سبز، در خاک بوَد اشکم
آبش زِ فراموشی‌‌است، این دانه چنین باید

رامِ دگری گشته، رَم‌ کرده دِلم (درکی)!
جز من بِه‌ همه خوب است، بیگانه چنین باید.

"ملا محمّدامین درکی قمی"

غنچه دِلتنگ نشسته‌ است که دنیا تنگ است

(دنیا تنگ است)

غنچه دِلتنگ نشسته‌ است که دنیا تنگ است
ماه بر بامِ سرا رفته که اینجا تنگ است

عیشِ عالَم چو قبایِ تنِ بیمار بوَد
اگر امروز فراخ‌ است، بِه فردا تنگ است

خوان زِ اندازه برون نعمتِ روزی دارد
سفره با این‌ همه وسعت، زِ چِه بر ما تنگ است؟

سبزِ این باغ گرفته‌‌است کران تا بِه کران
طرفه گشتی‌‌است که بر دیده، تماشا تنگ است

رنجِ دنیاست که سر در پیِ راحت دارد
عیشِ نوکیسه چو کفشی‌‌است که بر پا تنگ است

پود در کارگهِ خلق بِه مشرب ندهند
تار شو تار که اینجا رهِ سودا تنگ است

رسته در چشمِ فلک مویِ زیاد از آهم
بس که از ناله‌ی من عالمِ بالا تنگ است

ظرفِ یِک‌ ذرّه ستم نیست گمانْ حوصله را
کشتی‌‌ام گرچِه حباب‌است بِه دریا تنگ است

بس‌ که مَردم زِ فزونی بِه کمی رو دارند
چشم بر مردمک از دیده‌ی بینا تنگ است

درخورِ سوزشِ ما عالم دیگر باید
چِه کند شهر بِه دیوانه، که صحرا تنگ است

پی بِه سرچشمه‌ی قسمت نتوان (درْکی) بُرد
عالمِ جهل، فراخ وُ دلِ دانا تنگ است.

"ملا محمّد امین درکی قمی"

مژه سرگشته‌ی اشک است که خوابم نبَرَد

(سرگشته‌ی اشک)

مژه سرگشته‌ی اشک است که خوابم نبَرَد
بسته‌‌ام ریشه بِه‌ گرداب که آبم نبَرَد

کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینه‌‌ام، آبم نبَرَد

عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد

دردِ دِل بِه که به‌ خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه‌ جوابم نبَرَد

سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، می‌‌خواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد

گُلِ معنی دمد از غنچه‌ی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.

"ملا محمّدامین درکی قمی"

بیوگرافی و اشعار ملا محمدامین درکی قمی

https://uploadkon.ir/uploads/afe022_25ملا-محمّدامین-درکی-قمی.png

(بیوگرافی)

شادروان ملا محمدامین قمی متخلّص به (درکی) در سال 1063 قمری ـ در شهر مقدس قم متولد شد پس از فراگیرى علوم رسمى، در آغاز به هندوستان رفت و مدتى در حیدرآباد تحت تربیت امیرمحمد مؤمن استرآبادى قرار گرفت و پس از مدتى به قم مراجعت كرد و دوباره به هندوستان رفت. در زمان تالیف «تذكره‌‏ى خیر البیان» در بیجاپور به سر می‌برده است.

از جمله شعرای کمتر شناخته‌شده‌ی قرن یازدهم هجری است. وی چند سال در حیدرآباد دکن زندگی کرد و بقیه‌ی زندگی خویش را در شهرهای قم، اصفهان و هرات سپری کرد. بررسی شعر درکی قمی به‌خصوص غزلیات او نشان می‌دهد که این شاعر پیرو سبک هندی با زبانی روان و معتدل است؛ اما اغماض و کلام معماگونه‌ی شاعران طرز خیال در اشعارش راه ندارد و بسیاری از خصایص رایج سبک هندی در شعرش دیده می‌شود.

از عناصر سبکی درخور توجه در شعر درکی قمی، افزونی بسامد بن‌مایه‌ها و خلق شبکه‌ی تداعی درباره‌ی آن‌هاست. این پژوهش به شیوه‌ی توصیفی- تحلیلی و با استناد به منابع کتابخانه‌ای؛ کاربرد ده بن‌مایه را در شعر این شاعر بررسی و تحلیل کرده است. نتایج پژوهش نشان می‌دهد درکی قمی بر کاربرد بن‌مایه‌های رایج سبک هندی و ساختن شبکه‌ی تداعی‌ درباره‌ی آن‌ها تأکید و تکیه دارد. وی اغلب این بن‌مایه‌ها را از محیط اطراف خود یا از باورهای عامیانه برگزیده و برای خلق مضامین تازه استفاده کرده است.

دركى در بازگشت از دكن چندى در هرات به سر برد و در آنجا مدتى شاگرد حسنخان شاملو بیگلر بیگى خراسان بود. سرانجام به زادگاهش قم بازگشت و همان جا درگذشت.

آثار :

«دیوان» اشعار، قریب بیست هزار بیت‌

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(سرگشته‌ی اشک)

مژه سرگشته‌ی اشک است که خوابم نبَرَد
بسته‌‌ام ریشه بِه‌ گرداب که آبم نبَرَد

کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینه‌‌ام، آبم نبَرَد

عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد

دردِ دِل بِه که به‌ خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه‌ جوابم نبَرَد

سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، می‌‌خواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد

گُلِ معنی دمد از غنچه‌ی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.

"ملا محمّدامین درکی قمی"

هوس وداع بهار خیال امکان باش

(انسان باش)

هوس وداع بهار خیال امکان باش
چو رنگ رفته به‌باغ دگر گل‌افشان باش

کناره‌جویی ازین بحر عافیت دارد
وداع مجلسیان‌ کن ز دور گردان باش

گرفتم اینکه به جایی نمی‌رسد کوشش
چو شوق ننگ فسردن مکش پر افشان باش

به‌قدر بی‌سر و پاپی‌ست اوج همت‌ها
به باد دِه‌ کف خاک خود و سلیمان باش

نظاره‌ها همه صرف خیال خودبینی است
به‌دهر دیده‌ی بینا کجاست عریان باش

اگر گدا ز دلی نیست دیده‌ای بفشار
محیط اگر نتوان بود ابر نیسان باش

سراسر چمن دهر نرگسستان است
تو نیز آینه‌ای بر تراش و حیران باش

به‌دام حرص چو گشتی اسیر رفتن نیست
به رنگ موج ز گرداب‌ها گریزان باش

مگیر این همه چون گردباد دامن دشت
به‌قدر آنکه سر از خودکشی‌ گریبان باش

شرار کاغذم از دور می‌زند چشمک
که یک نفس به‌خود آتش زن و چراغان باش

جنون متاع دکان خیال نتوان بود
به‌هر چه از هوس‌ات واخرند ارزان باش

درین زمانه ز علم و هنر، که می‌پرسد؟
دو خر گواه‌ کمالت بس‌است؛ انسان باش

خبر ز لذت پهلوی چرب خویش‌ات نیست
شبی چو شمع دربن قحطخانه مهمان باش

چو شانه‌ات همه‌ گر صد زبان بود (بیدل)
ز مو شکافی زلف سخن، پشیمان باش

"بیدل دهلوی"

بیوگرافی و اشعار ابوشعیب هروی

https://uploadkon.ir/uploads/6fb501_26ابوشعیب-هروی.png

(بیوگرافی)

ابوشعیب صالح بن محمد _ معروف به "ابوشُعَیبِ هَرَوی" از شاعران خراسانی دوره‌ی سامانی (سده‌ی سوم) هجری قمری بود. چنانکه در تذکره‌ها آمده است، وی اواخر زمان رودکی را دریافته است.

منوچهری او را در شمار استادان پیش‌گام شعر پارسی دانسته و عوفی او را در ردیف شعرای متقدم آن عهد آورده است.

نمونه‌ی شعر :

دوزخی کیشی بهشتی روی و قد
آهو چشمی حلقه زلفی لاله خد

سلسه جعدی بنفشه عارضی
کش سیاوش اندر او پرویز جد

لب چنان کز خامهٔ نقاش چین
برچکد از سیم بر شنگرف مد

گر ببخشد حسن خود بر زنگیان
ترک را بی‌شک ز زنگ آید حسد

بینیی چون تارک ابریشمین
بسته بر تارک ز ابریشم عقد

از فروسو گنج و از برسو بهشت
سوزنی سیمین میان هر دو حد .

"ابوشعیب هروی"

زندگی‌نامه و اشعار خواجه مسعود قمی

https://uploadkon.ir/uploads/d24e29_23خواجه-مسعود-قمی-شاعر.jpg

(بیوگرافی)

خواجه مسعود قمی ـ از اکابر و شاعران برجسته‌ی قرن نهم هجری است که محل تولد و زندگی وی شهر قم بوده است. لیکن به عللی که در اشعار خود نیز بدان اشارت کرده است به ولایت خراسان (هرات) کوچیده و در دستگاه میرعلی شیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا، مقامی درخور احترام کسب کرده است.

ادامه نوشته

یِک شَبی را با غمِ عشقِ تو، سر خواهیم کرد

(هرچه بادا باد.)

یِک شَبی را با غمِ عشقِ تو، سر خواهیم کرد
هرچِه بادا باد، آن شَب را، سحر خواهیم کرد

پیشِ چشمِ ناوک‌ اندازت بِه صد عجز وُ نیاز
از دِل وُ جان دیده وُ دِل را، سپر خواهیم کرد

گر زِ لطفِ خویش کم کردی، ولی ما در عوض
بیشتر اخلاصِ خویش، از پیشتر خواهیم کرد

یِک شَبی خوانی اگر ما را بِه سویِ خویشتن
طیّ این ره را بِه جایِ پا، زِ سر خواهیم کرد

گر بِه وصف آریم یِکدم از دهانت شِکوه‌‌ای
تا دِلت تنگی نگیرد، مختصر خواهیم کرد

هرچِه می‌ آید بِه دست ای دِل اگر بخشی بِه عِشق
می‌ نپندارم کز این سودا، ضرر خواهیم کرد

بس که شیرین می‌ نگارد وصفِ آن شیرین‌ دهن
کِلکِ (منشی) بعد از این، از نیشکر خواهیم کرد.

"محمود منشی کاشانی"

بیوگرافی و اشعار شادروان محمود منشی کاشانی

https://uploadkon.ir/uploads/220a29_25محمود-منشی-کاشانی.jpg

(بیوگرافی)

شادروان استاد محمود منشى كاشانى ـ متخلص به «محمود»، فرزند حسینعلى منشى كاشانى متولد 1302 کاشان ـ كه از ادبا و شعراى كاشان بود، وی تحصیلات خود را در كاشان و سپس در تهران به انجام رسانید . از آن پس به تحصیل علوم ادیبه و عربیه پرداخت و از محضر استادانى چون ناصرى كاشانى و خالصی‌‏زاده و میرزا مجدالدین نراقى و میرزا اسماعیل یزدانى سبزوارى و پدرش كسب دانش كرد.

از سال 1323 به تهران مهاجرت كرد و همكارى با مطبوعات را آغاز نمود و آثار ادبى و تحقیقى او در مجله‌‏هاى ادبى به چاپ رساند. در این ایام در كار چاپ و انتشار آثار بزرگان در مؤسسه‏‌ى تالار كتاب اشتغال داشت. منشى از سال 1347 تا 1361 وارد فرهنگستان شد و به عنوان استاد هنرستان عالى مشغول كار گردید و در موضوع «ریتم شعر فارسى» تدریس كرد و در ضمن سرپرستى مجله‌‏ى «هفت هنر» را عهده‌دار بود. منشى در قالب قصیده، بیشتر شعر می‌‏گفت.

كتاب‏هاى سلام بر حسین (ع) (این اثر به شكل پاورقى در روزنامه «كیهان» به چاپ رسیده است) و صادق آل محمد (ص) (این كتاب برنده‌‏ى جایزه‏‌ى سلطنتى شده است) از نمونه‏‌هاى تحقیق و از آثار منثور او به شمار می‌‏آیند. آثار دیگر او عبارتند از: معیارشناسى در شعر فارسى، كاشان و ادبیات، گمشدگان، مجموعه‏‌ى شعرى به نام دفتر شعر درى (با تصحیح و توضیح و مقدمه‏‌ى غلامحسین رضانژاد «نوشین»)؛ واژه‌‏نامه‏‌ى بسامدى شعرهاى شهید بلخى و چند اثر دیگر، منشى، در تصحیح متون فرهنگى، كتاب‏شناسى، تاریخ، تاریخ ادبیات، نقد شعر، ترسل و زبان‏شناسى، داراى آثار و مقالاتى است.

استاد محمود منشی کاشانی، سرانجام در مورخ 30 دی ماه 1364 در تهران درگذشت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(استغنای من)

بسته استغنای من ، در بند عزلت پای من
پای من شد بسته‌ی زنجیر استغنای من

بی نیازم کرده از حلق جهان ، طبع بلند
زآن سبب پیجیده اندر دامن من پای من

آز را در دیده‌ خاک افشانده و سیمرغ وار
جسته بر قاف قناعت ، آشیان عنقای من

شاخه‌ی کج نیستم، تا سر فرو آرم به خلق
سرو آزادم ، نیاید کژی از بالای من

مام من آزاده‌ام زاده است و جز آزادگی
بر پسر ننهاده میراث دگر، بابای من

دست خود را شسته‌ام ، ز آلایش آز و نیاز
بی نیازی، گرد آز افشانده، از سیمای من.

"محمود منشی کاشانی"

به طرزی آدم از جبریل هم این‌بار زد بالا

"بعثث حضرت خاتم الانبیا مبارک باد."

(یا محمد)

به طرزی آدم از جبریل هم این‌بار زد بالا
محمد شد عیار و آدم از معیار زد بالا

عیان شد گوشه‌ی چشم خدا چون مصطفی آمد
خدا با ذوق آن شب پرده را بسیار زد بالا

خدا فرمود أنالآدم همین که مصطفی را دید
تعجب کرد منصور و سرش از دار زد بالا

عرق از صورت پیغمبر ما بر زمین افتاد
تمام دشت شاخه گل شد و از خار زد بالا

شعاع نور را تا قبل ازین در چهره مخفی داشت
محمد، مصطفی شد نور از دستار زد بالا

خدا گرچه پیمبر را دوتا رکعت به زیر آورد
ولی قد بنا یک لحظه از معمار زد بالا

در آن شب بارها حرف علی و بچه هایش شد
امامت از نبوت بعد از این دیدار زد بالا

علی تا قبل ازین با هر پیمبر بود در پنهان
علی جلوه نمود این‌گونه یار از یار زد بالا

همین شد که برای گفتن تبریک با حیدر
از امشب آستین ها را در و دیوار زد بالا

همین شد که میان خانه‌ی نورُ علیٰ نوری
به جای نور، از آن خانه روزی نار زد بالا

مهدی رحیمی (زمستان)

این نسخه را بر بال یک پروانه بنویسید

در مدح امام رضا (ع)

این نسخه را بر بال یک پروانه بنویسید
دارو؟ نه! در این برگه داروخانه بنویسید

مشهد- حرم یک عمر پشت پنجره فولاد
جای مُسکّن هم برایم دانه بنویسید

این بغض‌ها جای خودش آقا برای من
اشک روان تا ناودان چانه بنویسید

روزی دو ساعت آه، پشت پنجره فولاد
لطفاً برای گریه هایم شانه بنویسید

نامم درون لیست باشد هرچه که باشد
زائر اگر که نیستم دیوانه بنویسید

«اینجاست داروخانه‌ی تضمینی عالم»
این جمله را بالای سقاخانه بنویسید

هر روز اگر امکان ندارد لااقل آقا...!
توفیق این درگاه را ماهانه بنویسید

تا مستی از حد بگذرد در مجلس مستان
این شعر را روی لب پیمانه بنویسید.

مهدی رحیمی (زمستان)

بیوگرافی و اشعار آقای مهدی رحیمی (زمستان)

https://uploadkon.ir/uploads/9af628_25مهدی-رحیمی-زمستان-rf96mg-2-0.png

(بیوگرافی)

آقای مهدی رحیمی ـ معروف به «زمستان» در 24 اردیبهشت 1360 در دلیجان چشم به جهان گشود. وی سرودن را از جوانی آغاز کرد و دارای مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی است. او با شرکت در محافل مذهبی و جلسات ادبی به رشد شعری بیشتری رسید.

مهدی رحیمی سال‌هاست که ساکن شهر مقدس قم است. شعرهای رحیمی در سال‌های اخیر بیشتر متمرکز شعر آیینی و هیأت بوده است. از آثار او می‌توان به «انار پا به ماه»، «رقص بر پل چینود»، «بین‌الغزلین»، «مراعات بی‌نظیر»، «تنهایی دسته جمعی»، «پاییزهای بی‌چمدان» و «تنآه‌گاه» که جدیدترین اثر متمایز اوست اشاره کرد.

https://uploadkon.ir/uploads/507028_25مهدی-رحیمی-«زمستان».jpg

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

من شاعر عزای خودم هستم
مداح روضه های خودم هستم

من را به اهل بیت نچسبانید
من غرقِ در هوای خودم هستم

تبلیغ می کنم اثر خود را
در سایه ی لوای خودم هستم

در شعر هام جار زدم گفتم؛
من هم کسی برای خودم هستم

هر ظهر روی سینه ی ابیاتم؛
در زیر چکمه‌های خودم هستم

در اصل وقت گفتن از گودال
سرگرم ذبح نای خودم هستم

می خواستم حبیب شوم اما
من شمر کربلای خودم هستم

مهدی رحیمی (زمستان)

به جام دیده‌ی هستی تجلّی می‌کند جانش

در مدح و منقبت حضرت ختمی مرتبت (ص)
به مناسبت عید تابناک بعثت

به جام دیده‌ی هستی تجلّی می‌کند جانش
و جاری گشته در عرش برین عطر گلستانش

فروغ جان‌فزا تابد ز چشمان دلارایش
تواضع می‌کند خورشید از روی درخشانش

به روی شانه‌های مشرق خورشید بنشیند
و می‌تابد به جان آسمان ها مهر رخشانش

زمین سرشار از شوق طراوت‌های اعجازش
زمان آکنده باشد از لطافت‌های احسانش

حلاوت های عرفانی تراود از کلام او...
شراب مَعرفت ریزد به جام چشم مستانش

رکوعش می شود آیینه‌های بزم روحانی
و خندان می‌شوند افلاکیان از نور ایمانش

سجودش مورد رشک فرشته گشته زین جلوه
تسلّٰی می‌دهد جان را تلاوت‌های قرآنش

حدیث جلوه‌ی «احمد» به ذهن ما نمی‌گنجد
یُصَلُّونَ، یُصَلُّونَ شنو از حَیّ سبحانش

اگر خواهی بنوشی باده از جام تولّایش
مشو در زندگی غافل ز جام سبز عرفانش

نباشد خوش‌تر از دیدار رخسار طرب‌زایش
نشان عاشقی باشد، ستایش‌های منّانش

گلاب شعر می‌ریزد به یُمن مبعث «احمد»
که (کوشا) گشته امشب شاد و سرمست و غزلخوانش

سید محمد صالحی (کوشا)

بهار عزت رسید، ز لطف پروردگار

(السَّلامُ عَلَیْكَ یَا رَسُولَ الله)

«مبعث الرسول»

بهار عزت رسید، ز لطف پروردگار
زمین شده سربه‌سر ز یُمن حق لاله‌زار
ز چشمه‌ی ایزدی، روان بوَد چشمه‌سار
هزاردستان عشق، به نغمه بر شاخسار

ترانه خوانَد همی به عشق و شور و نوا

به رزم اسپند و دی، سپاه نوروز بین
سپاه نوروز را ، همیشه پیروز بین
ز بعد شام سیَه، درخشش روز بین
به چرخ دین و خرد، مَهِ خودافروز بین

نبیّ امّی نسب، محمّد مصطفی (ص)

بشارت ای مسلمین! که عید بعثت رسید
گذشت دور مِحن، زمان عزّت رسید
شب غم آمد به سر، چو روز عشرت رسید
بگو به لب ‌تشنگان، که ابر رحمت رسید

بریز ساقی کنون، به جامم آب بقا

جناب احمد شبی، به امر حق شد رسول
که درس احکام دین، دهد به قوم جهول
کسی که اسلام را ، بکرد از اوّل قبول
خدیجه و بعد از او، علی‌ست زوج بتول

که صِیتِ توحیدشان رسید بر ماسَوا

رسول با فرّ و جاه، چو اختری تابناک
فروغ یزدان فشاند ز چرخ دین تا سماک
ز گفتن حرف حق، نشد دمی بیمناک
تناقص لامکان، ز صدر شد بر مَغاک

لوای اسلام شد، فراز عرش عُلا

به عزم ترویج دین، بکرد هفتاد جنگ
که لشکر ملحدان، رهاند از کفر و ننگ
بدید در جنگ ‌ها ، مصائب رنگ رنگ
به راه اسلام داد، بسی گهرها ز چنگ

هزار شیر دلیر، چو حمزه‌ی باوفا

به غیر لطف و کرم، نبود منظور او
سوای پند و حِکَم، نبود دستور او
جهان ز ظلمت رهید، ز پرتوِ نور او
علوم کاهن همه، شدند مسحور او

جز «إهدَ قَومی» نگفت به پیشگاه خدا

فراز دنیای کفر، فراشت احمد عَلَم
تمام اصناف را ، فکند بر خاک غم
به سقف بتخانه‌‌ها ، کلام حق زد رقم
که در تعجب شدند، کرسی و لوح و قلم

سرودِ توحید خواند به خفیه و بر ملا

بگویم این تهنیت، به جمله خلق جهان
ز بعثت مصطفی، رسول با عزو شان
چنو بوَد راهبر، به جمله‌ی پیروان
ز فرّ ایمان او بیافت گیتی، امان

ز شرّ کفّار دون، شدند امّت رها

چو طبع (شمس قمی) ز لطف یزدان بود
مدایح نغز او ، چو شمس رخشان بود
ز یُمن طبع روان همیشه شادان بود
به‌ وصف عشّاق حق، لبش دُر افشان بود

بسی بوَد مفتخر، به مدح آل عبا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

برگرفته از روزنامه استوار قم 1337

بیوگرافی و اشعار محمد بن مخلد سگزی

https://uploadkon.ir/uploads/105e01_26محمد-بن-مخلد-سِگزی.png

(بیوگرافی)

محمد بن مخلد سِگزی _ زاده‌ی سیستان و از نخستین شاعران به زبان فارسی بود.

تنها شعر از وی باقیمانده از گزند روزگار سه بیت شعری است که در ستایش یعقوب لیث صفاری سروده‌ است:

‌جز تو نزاد حوّا و آدم نکشت
شیر نهادی به دل و بر مَنِشت

معجز پیغمبر مکی تویی
به کنش و به منش و به گُوِشت

فخر کند عمار روزی بزرگ
کوهدانم من که یعقوب کشت .

"محمد بن مخلد سگزی"

درآن محفل که بوی خدعه و تزویر می‌آید

(مجلس رندان)

درآن محفل که بوی خدعه و تزویر می‌آید
یقیناً معرفت، در آن مکان، کم گیر می‌آید

نمی‌دانم چرا هرجا که حرفی از خدا باشد
به چشمم چهره‌هایی مملو از تزویر می‌آید

مکش بالا خودت را با تزاویر و ریاکاری
که فوّاره پس از بالانشینی، زیر می‌آید

مباش اهل خرافات و مپو راه خطا هرگز..‌
که کفر از راهِ جهل و غفلت بی‌پیر می‌آید

برو در مجلس رندان نشین که پیر آن مجلس
مبرّا از خرافات است و با تدبیر می‌آید

مکن تکفیرم و بر من مگیری خرده ای واعظ
که عارف چون بوَد آگاه، با تفسیر می‌آید

به گوشم می‌رسد آوای غم هر لحظه امروزه
«که از هر سو صدای شیون زنجیر می‌آید» ۱

چنان غم، خانه کرده در دل از بیداد گردون که
نفس، از سینه بیرون، با تب تأخیر می‌آید

مشو اغفال دشمن گرچه خود را دوست می‌خواند
چنان که گرگ، در صحرا پی نخجیر می‌آید

جلا هرگز نمی‌گیرد دلی که غش در او باشد
به کار آهن و فولاد، کی اکسیر می‌آید ؟

چگونه می‌توان دل را تسلّی داد وقتی که :
سخن بر گوش‌ها، با ناله‌ای دلگیر می‌آید ؟

چه‌سان فهمد غم و درد دل درمانده‌ی نان را
کسی که از سرِ سفره، همیشه سیر می‌آید ؟

مَبندی دل به این دنیا که گر وقتت رسد، روزی
اجل، بر بردنت از غیب، همچون تیر می‌آید

طلب هرگز مکن مستی درین عالم ز بدمستان
که جام می فقط در دست (ساقی) گیر می‌آید

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/10/07

۱ ـ استاد مجاهدی

پیش مردم تا توانی چون گل بی‌خار باش

(بیدار باش)

پیش مردم تا توانی چون گل بی‌خار باش
عین چشم خویشتن یعنی که مردم‌دار باش

زشت و زییا تلخ و شیرین گفتنم منظور نیست
نیک و بد را هرچه خواهی باش بی آزار باش

کام کس را تلخ کردن باعث دلسردی است
گرمی بازار با شیرینی گفتار باش

رو ز باغ رنج برخور پیش وجدان ای رفیق
سربلند و شادمان با بخت برخوردار باش

دوستان را دوستی کن دشمنان را دشمنی
جای گل، گل باش اما خار، جای خار باش

مار را در آستین پروردن از نابخردی‌ست
چوب در سوراخ زنبور ار کنی هشیار باش

وزن خود از کف مده چون کاه در تغییر حال
کوه باش و دایم اندر جای خود ستوار باش

الصلاة ای بی‌خبر صبح است و سر زد آفتاب
چند خواب چارپهلو می‌کنی بیدار باش

از صریر خامه‌ات (حداد) بشنیدم که گفت:
چون سخن هرجا که هستی نغز و معنی دار باش

"عباس حداد کاشانی"