شب است و چشم به راه ستاره‌ی سحرم

(توشه‌ی سفر)

شب است و چشم به راه ستاره‌ی سحرم
که تا سپیده دم امشب ستاره می‌شمرم

سپاه صبحدم و تیغ آفتاب کجاست
که با ستاره ستیز است و جنگ با قمرم

گر آسمان به رخ آفتاب در نگشود
به‌سان صبح بر آنم که پرده‌اش بدرم

چه شهسوار فلک گر به نیزه‌ی زرّین
گلوی شب نشکافم فکنده باد سرم

ز مهر و ماه چو بندم رکاب ابلق صبح
ستاره‌های سرشک‌اند توشه‌ی سفرم

شراره وار فرا گر جهم از این آتش
چو باد از سر این آب و خاک درگذرم

ره فراری اگر پیش پای من بنهند
چنان رَوَم که دگر پشت سر نمی‌نگرم

بر آشیان محبت فشانده‌ام پر و بال
اگر به سنگ ستم نشکنند بال و پرم

مرا به کوه و کمر خواند آن رمیده غزال
اگر ز محنت چون کوه نشکند کمرم

گهی به شهر طرب، (شهریار) شیرین‌کار
گهی به کوی طلب، خاکسارم و دربه‌درم .

"استاد محمدحسین شهریار"

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی

(تا چند..‌.)

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی

دیری‌است که چون هاله همه دور تو گردم
چون باز شوم از سرت ای مه! به نگاهی

بر هر دری ای شمع! چو پروانه زنم سر
در آرزوی آن که بیابم به تو راهی...

نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سرگشته‌ام ای ماه هنرپیشه! پناهی...

در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی

بگریز در آغوش من از خلق که گل‌ها
از باد گریزند در آغوش گیاهی

در آرزوی جلوه‌ی مهتاب جمالش
یا رب گذراندیم چه شب‌های سیاهی

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی .

«استاد شهریار»

تا کی چو باد، سر بدوانی به وادی‌ام؟

(ساز عبادی)

تا کی چو باد، سر بدوانی به وادی‌ام؟
ای کعبه‌ی مراد ! ببین نامرادی‌ام‌...

دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبه‌ی بامدادی‌ام

چون لاله‌ام ز شعله‌ی عشق تو یادگار
داغ ندامتی است که بر دل نهادی‌ام

مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادی‌ام

چون طفل اشک پرده دری شیوه‌ی تو بود
پنهان نمی‌کنم که ز چشم اوفتادی‌ام

فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک! که سیه بخت زادی‌ام؟!

بی تار طرّه‌های تو مَرهم گذار دل
با زخمه‌ی صبا و سه تار عبادی‌ام

در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خوانَد به اشکِ شوقم و گلبانک شادی‌ام

شب بود و عشق و وادی هجران و (شهریار)
ماهی نتافت تا شود از مِهر ، هادی‌ام .

«استاد شهریار»

لبت تا در شکفتن لاله‌ی سیراب را ماند

(سیل روزگار)

لبت تا در شکفتن لاله‌ی سیراب را مانَد
دلم در بی‌قراری چشمه‌ی مهتاب را مانَد

گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو
به شب‌های دل تاریک من مهتاب را ماند

خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان
که لاله، ساغر و، شبنم، شراب ناب را ماند

بتا گنجینه‌ی حسن و جوانی را وفایی نیست
وفای بی مروّت، گوهر نایاب را ماند

بدین سیمای آرامم درون دریای طوفانی‌است
حذر کن از غریق آری که خود غرقاب را ماند

به‌جز خواب پریشانی نبود این عمر بی‌حاصل
کی آن آسایش خوابش که گویم خواب را ماند

سخن هرگز بدین شیرینی و لطف و روانی نیست
خدا را (شهریار) این طبع جوی آب را ماند .

«استاد شهریار»

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

(یک عمر شیدایی)

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان، شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

پریشان یادگاری‌های بر بادند و می‌پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ‌ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

مگر کفاره‌ی آزادی و آزادگی‌ها بود
که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم

به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش
خوشا آن آتشین‌تب‌ها که دلکش بود هذیانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کاو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کاو برآید از سر شوریده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که می‌بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه‌ی پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
که تا آهی بَرد سوز و گداز من به یارانم

بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری؟!
گذر بر چاه کنعان کن من آخر ماه کنعانم

سرود آبشار دلکش پس‌قلعه‌ام در گوش
شب پاییز تبریز است و در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته‌ی چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه‌ی شهر فرنگ عمر بی حاصل
به چرخ افتاده و گویی در آفاق‌است جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورق‌های صاحب‌کشته‌ی سرگشته می‌مانم

ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
چه می‌گویم نمی‌فهمم چه می‌خواهم نمی‌دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
به خوان اشک چشم و خون دل عمری‌است مهمانم

به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم
که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم

چه بیمِ غرقم از عُمّان که جُستم گوهر ایمان
دلا هرچند کز حرمان هنر بس بود تاوانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و (شهریار) شعر ایرانم .

«استاد شهریار»

گل و شمعم به مزار دلِ خونین آمد 

https://uploadkon.ir/uploads/825018_25روز-شعر-و-ادب-پارسی.jpg

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.

(کوکبه‌ی قدسی)

گل و شمعم به مزار دلِ خونین آمد
گفت پاشو که مسیحات به بالین آمد

ناخدا نوح نبی بود که کشتی نجات
راه طوفان زد و با بال دل و دین آمد

قاصد کوی خدا را چه بنامیم ای دوست؟!
چه بهْ از آن‌که به سر سوره‌ی یاسین آمد

یارب این شاخه گل از شش جهتش دار نگاه
این دعا کردم و از شش جهت آمین آمد

جشن این کوکب و این کوکبه‌ی قدسی را
همه آفاق به آیینه و آیین آمد

نامه‌ات با خط و خال خُتنی هرجا رفت
گوییا قافله‌ی نافه‌اش از چین آمد

دهن مانی و صورتگر چین می‌چاید
که تواند به چنین نقش نگارین آمد

آیتی خواندم ازین نسخه‌ی قانون که شفاست
چشم خودبینم ازین سُرمه خدابین آمد

خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر
مژده‌ای بود به فرهاد که شیرین آمد

نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید
یا که وِیس از پی پرسیدن رامین آمد؟

همت ای پیر که با چنته‌ی خالی نرود
گلِ مولا که به کشکول و تبرزین آمد

(شهریار) این غزل طُرفه به تلقین سروش
چون رقم خواست‌زدن، خواجه به تحسین آمد.

"استاد شهریار"

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

(دنیای دل)

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
وای بر من تن تنها و غم دنیایی

تیرباران فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

لاله‌ای را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله‌ب معصوم هزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گرچه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود
از چراغی که بگیرند به نابینایی

همه در خاطرم از شاهد رؤیایی خویش
بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه‌ی ابر
با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی‌است بر آن گردش چشمِ آبی
از جمال و عظمت چون افق دریایی

دست با دوست در آغوش نه حد من و توست
منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

(شهریارا) چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته‌ای دنیایی ؟!.

"استاد شهریار"

ستون عرش خدا قائم از قیام محمد (ص)

(السلام علیک یا رسول الله الاعظم)

(مقام محمد)

ستون عرش خدا قائم از قیام محمد (ص)
بین که سر به کجا می‌کشد مقام محمد

به جز فرشته‌ی عرش‌آشیان وحی الهی
پرنده پَر نتواند زدن به بام محمد

به کارنامه‌ی منشور اسمانی قران
که نقش مُهر نبوّت بود به نام محمد

سوار رُفرف معراج در نوشت سماوات
سرود صف ‌به‌ صف قدسیان سلام محمد

گسیخت هرچه زمان و گریخت هرچه مکان بود
که عرش‌ و فرش به‌هم دوخت زیر گام محمد

اذان مسجد او زنگ کاروان قرون بین
خدای را چه نفوذی‌است در کلام محمد

خمار صبح قیامت ندارد این می نوشین
که جلوه‌ی ابدیت بوَد به جام محمد

به شاهراه هدایت گشود باب شفاعت
صلای خوان کرم بین و بار عام محمد

علی که کون و مکانش غلام حلقه به گوش‌اند
مگر نه فخرکنان گفت من غلام محمد

بلی همان شه مردان و قرن اول اسلام
مگر نه شیر خدا گشته در کنام محمد

حریم حرمتش این بس که در شفاعت محشر
بمیرد آتش دوزخ به احترام محمد

گرت هوای بهشت است و حوض کوثر و طوبا
بیا به سایه‌ی ممدود مستدام محمد

سریر عزت عقبا حلال امّت او باد
که بود راحت دنیای دون، حرام محمد

اذان صبح عراقش صلای قتل علی، بین
نوای زینب کبری، نماز شام محمد

پیام پیک الهی چگونه بشنود آن قوم
که پنبه کرده به گوش دل از پیام محمد

به رغم فتنه‌ی دجال کور باطن ما باش
که وحش و طیر شود رام با مرام محمد

هنوز جلوه نداده‌است نور خود به تمامی
خدا به جلوه کند نور خود تمام محمد

قیام قائم آل محمد است و کشیده
به قهر صاعقه شمشیر انتقام محمد

به ذوالفقار علی دیدی استقامت اسلام
کنون به قامت قائم ببین قوام محمد

به کام دل نرسد (شهریار) در دوجهان کس
مگر خدا دوجهان را ، کند به کام محمد .

"استاد شهریار"

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی

(ماه سحرخیزان)

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی

هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید
که چون شمعِ عبیرآگین شبی با من سحر کردی

صفا کردی و درویشی بمیرم خاک‌پایت را
که شاهی محشتم بودی و با درویش سر کردی

چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس
همای من پَریدی و، مرا بی بال و پر کردی

مگر از گوشه‌ی چشمی وگر طرحی دگر ریزی
که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی

به یاد چشم تو اُنس‌ام بوَد با لاله‌ی وحشی
غزال من! مرا سرگشته‌ی کوه و کمر کردی

به گردش‌های چشم آسمانی از همان اول
مرا در عشق ازین آفاق گردی‌ها خبر کردی

به شعر (شهریار) اکنون سرافشانند در آفاق
چه خوش پیرانه‌سر ما را به شیدایی سمر کردی

"استاد شهریار"

امشب از دولت می، دفع ملالی کردیم

(غزل و غزال)

امشب از دولت می، دفع ملالی کردیم
این‌هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام، مجالی کردیم

تیر از غمزه‌ی ساقی، سپر از جام شراب
با کمان‌دار فلک جنگ و جدالی کردیم

غم به روئین‌تنی جام می انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالی کردیم

باری از تلخی ایام به شور و مستی
شِکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم

روزه‌ی هجر شکستیم و هلال ابرویی
منظر افروز شب عید وصالی کردیم

بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش
یاد پروانه‌ی زرّین پر و بالی کردیم

مکتب عشق بماناد و سیه حجره‌ی غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم

چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح
سینه، آیینه‌ی خورشید جمالی کردیم

عشق اگر عمر نه‌پیوست به زلف ساقی
غالب آن‌است که خوابی و خیالی کردیم

(شهریارا) غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی، صید غزالی کردیم.

"استاد شهریار"

با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو ندارد

(محراب ابروانت)

با رنگ و بویت ای گل! گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان، آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است
من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت، از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار‌سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

محراب ابروانت خوانَد نماز دل‌ها
آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید‌روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

در تار طرّه‌ی شب تا روی روز بنهفت
دل نیست کو تعلق با تار مو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با (شهریار) بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد.

"استاد شهریار"

در پناه سایه رفتم سرو ناز خویش را

(ماه مهمان نواز)

در پناه سایه رفتم سرو ناز خویش را
میهمان بودم مه مهمان‌نواز خویش را

بخت با من سازگار و ماه با من مهربان
شکرها کردم خدای کارساز خویش را

سرو ناز قامتش از سر نهاده سرکشی
تُرک چشمش گفته تَرک تُرکتاز خویش را

یار چندان باده‌ام پیمود تا چون شاخ بید
از نسیم لطف دیدم اهتزاز خویش را

کس به جامی نیست ما افتادگان را دستگیر
ای بنازم ساقی مسکین نواز خویش را

عاشقی و مستی و یاران ظریف و نکته سنج
چون توانی داشتن پوشیده راز خویش را

شاهد خواب آمد و چشم حریفان بست و شمع
داد بر من نوبت سوز و گداز خویش را

هر یک از یاران ز مستی بر کناری خفت و من
برکنار از خواب دیدم چشم باز خویش را

جا به تقریبی گرفتم در بر دلبر ولی
داشتم در کف عنانِ حرص و آز خویش را

با سر زلفی که کوتاه است از او دست امید
آشنا دیدم بسی دست دراز خویش را

او به خواب ناز و من با طرّه‌ی دلبند او
تا سحرگه داشتم راز و نیاز خویش را

از مه رخسار او نشناختم باز آفتاب
تا سحرگاهان قضا کردم نماز خویش را

(شهریارا) میهمان ماه خود بودن خوش‌است
ورنه از جان قانعم نان و پیاز خویش را

"استاد شهریار"

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی

(وا جوانی)

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
داستان‌ها دارم از بیداد پیری با جوانی

وا عزیزا گویی آخر گر عزیزت مُرده باشد
من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی

خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید
من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی

تا به روی چشم سنگین عینک پیری نهادم
می‌نماید محو و روشن چون یکی رؤیا جوانی

اُلفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر
خود نمی‌دانم که پیری دوست دارم یا جوانی

در بهاران چون ز دست نوجوانان جام گیرم
چون خمار باده‌ام در سر کند غوغا جوانی

سال‌ها با بار پیری خم شدم در جستجویش
تا به چاه گور هم رفتم نشد پیدا جوانی

ناز و نوش زندگانی حسرت مُردن نیرزد
من گرفتم عمر چندین روزه سر تا پا جوانی

گر جوانی می‌کنم پیرانه سر بر من نگویی
(شهریارا) در بهاران می‌کند دنیا جوانی

"استاد شهریار"

خمخانه‌ات ای حافظ پر شهد شراب اولی

(به استقبال حافظ)

خمخانه‌ات ای حافظ پُر شهد شراب اولیٰ
مستان خراباتت پیوسته خراب اولیٰ

بر آتش جام تو تا صف، مژه‌ی ساقی است
هر جا جگری باشد بر سیخ کباب اولیٰ

گل‌قند تو معجون شد با شاخ نبات آری
آن جام مرصّع را می، لعل مذاب اولیٰ

چشمی که نه مخموریش از جام شراب توست
منمای سرِ آبش کو سر به سراب اولیٰ

هر دل که نیفروزد چون لاله به داغ عشق
هم خیره به خون خود چون لاله خضاب اولیٰ

بی تاب و توان ای شمع آیم به طواف اما
شرمنده که پروانه با شور و شتاب اولیٰ

خورشید طلوعش خوش با چهچهه‌ی بلبل
چونانکه غروبش هم با بانگ غراب اولیٰ

آن شاهد قدسی کو در معبد عشق توست
یا مَحرم و نامَحرم در زیر نقاب اولیٰ

چشم تو و بخت من بیدار نخواهد شد
شاهد که شرانگیزد فتنه است و به خواب اولیٰ

حافظ تو مسیحایی وین نغمه‌ی قدّوسی
در پرده‌ی ناقوسی با دیر و رهاب اولیٰ

آش تو دهن‌سوز و از ما به دهن چون یخ
انصاف که این یخ هم از شرم تو آب اولیٰ

در مطلع و در مقطع، نام تو برم آری
هم خیر ختام احسن هم حسن خطاب اولیٰ

حافظ صفت پیری در شأن تو صادق نیست
عمر ابدیت را دعوی شباب اولیٰ

"شهر" من و "یار" من در بحر نمی‌گنجد
این شهر شود ویران، وین یار خراب اولیٰ

"استاد شهریار"

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود

(ماتم عشق)

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آبِ رفته هیچ نشانی به جو نبود

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما
صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود

او بود در مقابل چشم ترم ولی
آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود

حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت
با روی زشت زیور گوهر نکو نبود

اشکش نمی‌مکیدم و بیمار عشق را
جز بغض شربت دگری در گلو نبود

آلوده بود دامن پاک و به رغم عشق
با اشک نیز دست و دل شستشو نبود

از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود
او بود بی‌وفا و در این گفتگو نبود

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است
عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

آزادگان به عشق خیانت نمی‌کنند
او را خصال مردم آزاده‌خو نبود

چون عشق و آرزو به دلم مرد (شهریار)
جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود.

"استاد شهریار"

یا رب مباد کز پا ، جانان من بیفتد

(گوهر مراد)

یا رب مباد کز پا ، جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بوَد که از پا درمان من بیفتد

چشمم به چشمش افتاد اما نبود چشمی
کز برق آن شرر در ارکان من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

دور فلک فکنده در چاهم و عجب نیست
ماهش به دور آه و افغان من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

دست خیال یازد شب در کمند مهتاب
رستم اگر به چاه زندان من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه (شهریارا)
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد.

"استاد شهریار"

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

(تنور سینه‌ی ما)

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

ز گَرد راه، برون آ که پیر دست به دیوار
به ‌اشک و آهِ یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد از چشم عاشقان تو ‌ای شاه
نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی‌ الحق دریغ چشم و نگاهت

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
دلم خوش‌است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک
اجازتی که سری برکنم به جای گیاهت

تنور سینه‌ی ما را ‌ای آسمان به حذر باش
که روی ماه، سیه می‌کند به دوده‌ی آهت

کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو (شهریار) خمیدی به زیر بار گناهت

"استاد شهریار"

صلا زدند که برگ صبوح ساز کنید

(قافله‌ی صبح)

صلا زدند که برگ صبوح ساز کنید
به ساز مرغ سحر ترک خواب ناز کنید

می خمار شکن می‌دهند کز سرها
خمار چون شکن زلف یار باز کنید

سرود بدرقه‌ی کاروان شب خوانید
درای قافله‌ی صبح پیشواز کنید

به ساز زهره، سماوات می‌دهد پیغام
که گوش دل به مناجات اهل راز کنید

وضو به چشمه‌ی صهبای صبحدم سازید
به سوی قبله‌ی میخوارگان نماز کنید

چو بلبلان بهاری به اهتزاز نسیم
هوای شور و نوایی به سوز و ساز کنید

یگانه راز و نیاز قبول اهل دل است
دو گانه‌ای که به درگاه بی نیاز کنید

سر نیاز فرود آورید و نذر قبول
به زیر قبه‌ی این بارگاه ناز کنید

نگین خاتم جم در نماز می‌بخشند
نظر به حلقه‌ی رندان پاکباز کنید

یگانه راز عروج مقام قرب این است
که از گروه عزازیل ، احتزاز کنید

به زلف یار اگر دست یافت آه سحر
بسا که پرچم عزت به اهتزاز کنید

یکی‌ست نغمه اگر زخمه ها به زیر و بم است
به پرده های حقیقت ، رهِ مَجاز کنید

اگر به ساز دل (شهریار) گوش دهید
جهان پر از طرب و شور و شاهناز کنید

"استاد شهریار"

رفتم و بیشم نبود ، روی اقامت

(بانگ اذان است)

رفتم و بیشم نبود ، روی اقامت
وعده دیدار گو بمان به قیامت

گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت

بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت

قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت

در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت

آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت

پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت

خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت

شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت

من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بار کن به سلامت

شمع دل (شهریار) شعله‌ی آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت

"استاد شهریار"

باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی

(نیامدی)

باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی
باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من! تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر ، بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده‌ای که چه زورق شکسته‌ای ست
ای تخته‌ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع (شهریار) خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

"استاد شهریار"

عشقی نمرد و مرد حریف نبرد او

(به یاد شهید میرزاده عشقی)

عشقی که درد عشق وطن بود درد او
او بود مَرد عشق که کس نیست مرد او

چون دود شمع کشته که با وی دمی‌ست گرم
بس شعله ها که بشکفد از آه سرد او

بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز
پروانه‌ی تخیل آفاق گرد او

او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت
از بزم خواجه سخت به جا بود طرد او

آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت
بردی نمی‌کنند حریفان نرد او

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
عشقی نمرد و مُرد حریف نبرد او

در عاشقی رسید بجایی که هرچه من
چون باد تاختم نرسیدم به گرد او

از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت مرگ
این کارمزد کشور و آن کارکرد او

آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه
با خون سرخ رنگ شود روی زرد او

درمان خود به دادن جان دید (شهریار)
"عشقی" که درد عشق وطن بود درد او

"استاد شهریار"

برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت

(چشم مست)

برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت
بازار شوق پردگیان باز درگرفت

شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه
ابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت

زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست
سر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت

بار غمی که شانه تهی کرد از او فلک
این زلف و شانه خواهدم از دوش برگرفت

یک تار موی او به دو عالم نمی‌دهند
با عشقش این معامله گفتیم و سرگرفت

چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبح
شمع دلی که دامن آه سحر گرفت

چون شعر خواجه تازه و تر بود (شهریار)
شعر تو هم که درس خود از چشمِ تر گرفت

"استاد شهریار"

علی آن شیر خدا شاه عرب

(شیر خدا)

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرّالله است

شب شنفته‌ست مناجات علی
جوشش چشمه‌ی عشق ازلی

قلعه‌بانی که به قصر افلاک
سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک

اشکباری که چو شمع بیدار
می‌فشاند زر و می‌گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار ، به زنهار آید

کلماتی چو دُر آویزه‌ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه‌ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب
می‌بَرد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب بُرقَع پوش
می‌کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سرّ جَلی
نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز
می‌کند در ابدیت پرواز

عشقبازی که هم‌آغوش خطر
خُفت در خوابگه پیغمبر

آن دمِ صبح قیامت تأثیر
حلقه‌ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و ، از ما مگذر

شال شه وا شد و ، دامن به گرو
زینب‌اش دست به دامان که مرو

شال می‌بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می‌کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت مُنشَق

می‌زند پس لب او کاسه‌ی شیر
می‌کند چشم اشارت ، به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست؟

در جهانی همه شور و همه شر
" ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَیفَ بَشَر "

شبروان مست ولای تو علی!
جان عالم ، به فدای تو علی!

"استاد شهریار"

شب همه بی‌تو کار من شکوه به ماه کردن است

(زکات زندگی)

شب همه بی‌تو کار من شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر ، تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن لست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

نوگل نازنین من! تا تو نگاه می‌کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است

ماه عبادت است و من با لب روزه‌دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردن است

از غم خود بپرس کاو با دل ما چه می‌کند
این هم اگرچه شکوه‌ی شحنه به شاه کردن است

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه‌ی لطفِ اِله کردن است

گاه به گاه پرسشی ، کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردن است

خود برسان به (شهریار) ای که درین محیط غم
بی تو نفس کشیدنم ، عمر تباه کردن است

"استاد شهریار"

شعر نیمایی از استاد شهریار در رثای مادر

(ای وای مادرم!... )

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگی ما همه جا وول می‌خورد
هر كنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر كار خویش بود
بیچاره مادرم


هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل كوچه می‌رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
كفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز می‌خرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است كوچه ها


او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در ِ یک خانه‌ی فقیر
روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان


او را گذشته‌ای‌ست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه‌ی مردی‌ست با خدا
هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری است
اینجا به داد ناله مظلوم می‌رسند
اینجا كفیلِ خرج موكل بود وكیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره‌اش چه گرسُنه ها سیر می‌شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است.


انصاف می دهم كه پدر رادمرد بود
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی كه مُرد ، روزی یک سال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی، هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود


تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ!


نه ، او نمرده ، می‌شنوم من صدای او
با بچه ها هنوز ، سر و كله می‌زند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو كنار
كف گیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می‌پزد


او مُرد و در كنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود
بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :
این حرف ها برای تو مادر نمی‌شود.


پس این كه بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید
لیوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت


نه ، او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه‌ی من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر می‌شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
"هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق"


او با ترانه های محلّی كه می‌سرود
با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست
اعصاب من بساز و نوا كوک كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
وانگه به اشک های خود آن كشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی

‌‌

‌او پنج سال كرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریض خانه ، به امید دیگران
یک روز هم خبر :
كه بیا او تمام كرد.


در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می‌گریست
تنها طواف دور ضریح و یكی نماز
یک اشک هم به سوره‌ی یاسین چكید
مادر به خاک رفت.


آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه‌ی باغی نشسته بود
شاید كه جان او به جهان بلند برد
آنجا كه زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، كه بدرقه‌اش می‌کند به گور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من
مادر به خواب ، خوش
منزل مباركت.


آینده بود و قصه‌ی بی مادری من
ناگاه ضجه‌ای كه به هم زد سكوت مرگ
من می‌دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می‌کشید

دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو


می آمدیم و كلّه‌ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می‌کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می‌گریختند
می‌گشت آسمان كه بكوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه
وز هر شكاف و رخنه‌ی ماشین غریو باد
یک ناله‌ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می‌خلید :
تنها شدی پسر


باز آمدم به خانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود :
بردی مرا به خاک كردی و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می‌خواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم!...

"استاد شهریار"

علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را

(همای رحمت)

علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را
که به ماسَوا فکندی همه سایه‌ی همارا

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من بخدا قسم خدا را

بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرچشمه‌ی بقا را

مگر ای سَحاب رحمت! تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسَوا را

برو ای گدای مسکین! در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند که به‌سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم هله، ای نسیم رحمت!
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای‌گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

"همه شب درین امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را"

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به‌‌دوست گفتن چه خوش‌است (شهریارا)

"استاد شهریار"

بیوگرافی و اشعار استاد شهریار

https://uploadkon.ir/uploads/304d17_24استاد-شهریار.jpg

(بیوگرافی)

شادروان استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی ـ متخلص به (شهریار) به سال 1286 خورشیدی ـ در یکی از روستاهای تبریز چشم به عالم وجود گشود. ذوق شاعری سید محمدحسین از اوان کودکی نمایان شد. او در 13 سالگی شعرهایش را با تخلص (بهجت) در مجله‌ی «ادب» به چاپ می‌رساند.

استاد شهریار بعدها با تفأل به دیوان حافظ شیرازی، تخلص (شهریار) را برگزید و در نهایت نامش با همین تخلص در تاریخ ادبیات ثبت شد. شهریار در بهمن‌ماه 1299 به تهران آمد، در دارالفنون تحصیل کرد و وارد دانشکده‌ی پزشکی شد و اولین دفتر شعر او در سال 1308 با مقدمه‌ی ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر شد.

گفته شده شهریار در دوران دانشجویی، دریافت که به پزشکی علاقه‌ای ندارد و نمی‌خواهد این حرفه را تحمل کند. گذشته از این در همان دوران، دختر مورد علاقه‌اش با مرد دیگری ازدواج کرد. تحمل این شکست عشقی هم برای شاعر دشوار بود. شاید جمع این عوامل موجب شد که او یک سال پیش از پایان درس‌هایش و در چند قدمی پزشک شدن، تحصیل را رها کند. شهریار پس از ترک تحصیل به کارهای اداری روی آورد و بعد از مدتی به استخدام بانک درآمد. او همچنین به صورت جدی به شعر پرداخت.

این شاعر بلندآوازه در قالب‌های قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و حتی نیمایی، طبع‌آزمایی کرده است، اما در میان فارسی‌زبانان با غزل‌های مشهورش شناخته شده است. علاوه بر غزل‌های عاشقانه، یکی از معروف‌ترین سروده‌های او :

«علی‌ ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی اما را»

است که در کتاب‌ ادبیات فارسی سال دوم دبیرستان نیز درج شده است.

شهریار که با سرودن منظومه‌ی «حیدربابایه سلام» یکی از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی را خلق کرده است، او از معدود شاعرانی است که در دو زبان فارسی و ترکی آذربایجانی سروده‌های درخشانی دارد. سرودن این منظومه از مهم‌ترین عوامل شهرت و محبوبیت شهریار در میان آذری‌زبان‌های ایران به شمار می‌رود.

سرانجام استاد شهریار ـ روز 27 شهریورماه 1367 در 83 سالگی به علت بیماری در بیمارستان مهر تهران درگذشت و طبق وصیت خود پیکرش در مقبرة‌الشعرای تبریز به خاک سپرده شد. روز درگذشت او با عنوان روز بزرگداشت استاد سید محمدحسین شهریار و روز شعر و ادب فارسی در تقویم ثبت شده است.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(اخگر نهفته)

ای دل! به ساز عرش، اگر گوش َمی‌کنی
از ساکنان فرش فراموش می‌کنی

گر نای زهره بشنوی ای دل به گوش هوش
آفاق را به زمزمه مدهوش می‌کنی

چون زلف سایه پنجه درافکن به ماهتاب
گر خواب خود مشوش و مغشوش می‌کنی

عشق مجاز غنچه‌ی عشق حقیقت است
گل گو شکفته باش اگر بوش می‌کنی

از من خدای را غزل عاشقی مخواه
کز پیری‌ام چو طفل قلمدوش می‌کنی

زین اخگر نهفته دمیدن خدای را
بس اخگر شکفته که خاموش می‌کنی

من شاه کشور ادب و شرم و عفتم
با من کدام دست در آغوش می‌کنی

پیرانه‌سر مشاهده‌ی خطّ شاهدان
نیش ندامتی‌ست که خود نوش می‌کنی

من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بیا
گر توبه با خدای خطاپوش می‌کنی

گو جام باده جوش مَحبت چرا زند
ترکانه یاد خون سیاووش می‌کنی

دنیا خود از دریچه‌ی عبرت عزیز ماست
زین خاک و شیشه، آینه‌ی هوش می‌کنی

با شعر "سایه" چند چو خمیازه‌های صبح
ما را خمار خمر شب دوش می‌کنی

تهران بی "‌صبا" ثمرش چیست (شهریار)
"نیما" نرفته گر سفر "یوش" می‌کنی.

"استاد شهریار"

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

(طغرای امان)

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو به تن، آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آبِ رفته‌است که آن سروِ روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علی‌رغم خزان بازآورد

پرئی را که به صد آینه افسون نشدی
دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

(شهریارا) ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدایی که هم او از همدان بازآورد

"استاد شهریار"

چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی ؟

(ماه بر سر مهر)
 
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی ؟...
چه شد که شیوه‌ی بیگانگی رها کردی

به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی

منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی

بیا که با همه ـ نامهربانی‌ات ای ماه!
خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی

بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد، کس
نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی

من‌ات به یک نگه ِ آهوانه می‌بخشم
هرآنچه ای ختنی خط من! خطا کردی

اگرچه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی

هزار درد فرستادی‌ام به جان لیکن
چو آمدی همه ـ آن دردها دوا کردی

کلید گنج غزل‌های (شهریار) تویی
بیا که پادشه ملک دل گدا کردی

استاد شهریار

نیما غم دل گو که : غریبانه بگرییم

(پاییز)

‌نیما غم دل گو که : غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله‌ی آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودی است در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه‌ی کاشانه بگرییم

این شانه پریشان‌کن کاشانه‌ ی دل‌هاست
یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه‌ی خویشم
باز آ به هم ای شاعر افسانه بگرییم

پیمان خط جام یکی جرعه به ما داد
کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم

برگشتن از آیین خرابات نه مردی‌ست
می مرده بیا در صف میخانه بگرییم

از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم

با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه‌ی حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم

آیین عروسی و چک و چانه زدن نیست
بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

"استاد شهریار"

علی ای طلوع وحدت طلعات کبریا را

تضمین غزل همای رحمت استاد شهریار

(استاد نفیسی)

علی ای طلوع وحدت طلعات کبریا را
علی ای فروغ کثرت لمعات اعتلا را
علی ای یگانه آیت ملکات ذوالعلا را

(علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را)


علی ای علیّ امجد علی ای خدای تمکین
علی ای ظهور سرمد به ملائک و نبیّین
جلوات ذات ایزد به هزار گونه آیین

(دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را)


چو خدا تمام هستی سوی نیستی کشاند
که وجود آفرینش به عدم فرونشاند
به مشیت حق از نو علی‌اش بنا تواند

(بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را)


علی ای که روز مهرت ملکوتیان به بخ بخ
علی ای که شام قهرت جبروتیان به آوخ
مترصّدم به لطفت به حیات و موت و برزخ

(مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را)


علی آن که لطف حق را دل پاک اوست مخزن
علی آن که گاه جودش دو جهان کم از یک ارزن
دل بینوا چه گردی همه گرد کوی و برزن

(برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را)


ز مکان دگر مزن دم هله ای زبان الکن
که ورای ملک امکان شه جان گزید مسکن
به ره حق از شهیدان گه انتزاع از تن

(به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا)


سخنی شنیدی ای دل ز مصائب و نوائب
نظری به کربلا کن که بود پر از کرائب
بنگر ز راد مردان به شروط آن مصائب

(به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را)


به شعاع نور عرفان بنگر به دور دوران
که به جز علی عمران ز نخست تا به پایان
دگری کجاست قادر که کند وفا به پیمان

(چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می‌تواند که به سر برد وفا را)


علی آن که نی مؤثر نه اثر توانمش گفت
نه به فهم و وهم گنجد که خبر توانمش گفت
به جز آن که گویمش حق چه دگر توانمش گفت

(نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتا را)


علی آن ولی ذوالید به همه اساس خلقت
علی آن وصی احمد به تمام ملک و ملت
ز فراق آستانش من و فقر و کنج عزلت

(به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را)


علی ای که خبّت آمد گُل مِهر دلفزایت
علی ای که دوزخ آمد پل قهر جان گَزایت
من اَعرَج ار چه دورم ز سرای حق نمایت

(به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را)


(علی ای که داده یزدان به کفت زمام امکان
علی ای قضا مطیعت قَدَرَت به تخت فرمان
علی ای به مستمندان همه دم مجیب و رحمان

(چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را)


علی آن خدیو اَفخَم که پس از خداست اعظم
علی آن امیر اکرم که ز انبیاست اقدم
من و مدح آن معظّم به زبان گنگ و اَبکَم

(چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را)


علی ای که بر دو عالم تو مسلّطیّ و شاهی
علی ای که بر ضمائر همه واقف و گواهی
به دو چشم و سینه‌ام بین شب و روز اشک و آهی

(همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را)


دل مبتلای محزون سخنی شنو مجرّب
پی دفع غم نه حاجت به کسان به روز مطلب
ره چاره چون نفیسی ز علی طلب مرتّب

(ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا)

"استاد سعید نفیسی"

سحر از سروش عرفان بشنیدم این ندا را

تضمین غزل همای رحمت استاد شهریار ـ (شمس قمی)

سید علیرضا شمس قمی

(سروش عرفان)

سحر از سروش عرفان بشنیدم این ندا را
که رسید ساقی جان مِیِ جام هل أتی را
ز خم غدیر عشقت ، بزدم مِی ولا را

«علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را
که به ماسَوا فکندی همه سایه‌ی هما را»


چو علی‌ست مظهر حق به حقیقتش ولی بین
همه حکمت خدا را ز رخش تو منجلی بین
ز غدیر خم مپرسش، ز کمالش اوّلی بین

«دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من ، بخدا قسم خدا را»


اگرش خدا بخوانم، بجز او خدا نماند
وگرش خدا ندانم، ز خدا جُدا نماند
وگرش جدا شناسم، اثری بجا نماند

«بخدا که در دو عالم، اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرِ چشمه‌ی بقا را»


تویی آنکه خصم گفتت به خم غدیر: بَخ بَخ
تویی آنکه عالمی را ، ز فراق توست آوخ
تویی آنکه بی ولایت! صف جنت است برزخ

«مگر ای سحاب رحمت! تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد ، همه جان ماسوا را»


چو حریم جانفزایش به شَه و گداست مأمن
سر کوی دلربایش، سر بندگی بیفکن
به صف نعال آن شه، بکن از خلوص مسکن

«برو ای گدای مسکین! در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدا را»


علی آن شهی که جودش چو خدای حیّ ذوالمن
علی آنکه بذل مهرش بدهد به خصم مأمن
به جز از علی که خواهد ز پسر نجات دشمن

«به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا»


به جز از علی که گردد متبرّی از شوائب
به جز از علی که باشد همه عمر در نوائب
به جز از علی که سازد شب و روز با مصائب

«بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که عَلم کند به عالم شهدای کربلا را»


به رکوع، پیش فضلش فضلا و سرفرازان
به سجود، پای زهدش عرفا و بی نیازان
شده محو طاعت وی فقها و نکته سازان

«چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی، که می‌تواند که به سر بَرد وفا را»


حَسنات خُلق او را نتوان نگفت و نشنفت
لمعات فیض او را نتوان به خُفیه بِنهفت
که به عِلم و فضل و تقوا بخدا نباشدش جفت

«نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیّرم چه نامم؟ شه ملک لافتیٰ را»


چو علی بوَد به عالم شه کشور امامت
همه گه کند تفقد، همه گه کند کرامت
نظر بلند سِیرش، چو بوَد نعیم نعمت

«به دوچشم خونفشانم هله! ای نسیم رحمت!
که ز کوی او غباری، به من آر توتیا را»


علی ای فدایی حق! سر و جان من فدایت
که بقای هر دوعالم، همه هست در بقایت
به نوید عفوّ ایزد، دو جهان به اتّکایت

«به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها که دادم همه سوز دل صبا را»


علی ای طبیب وحدت به شفای دردمندان
علی ای سروش رحمت به ندای پای بندان
علی ای سراج رأفت به سرای دل نَژَندان

«چو تویی قضایگردان، به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان! رهِ آفت قضا را»


به وجود بی مثالش، بنموده فخر آدم
ز مَحاسن خصالش بستوده نیک خاتم
دوجهان به پیش فضلش به مَثل چو قطره و یَم

«چه زنم چو نای، هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش‌تر، بنوازد این نوا را»


چو علی به مُلک هستی بوَدش مقام شاهی
بنموده ذات باری، به فتوّتش گواهی
چو لسان غیب هرشب بوَدم چنین مباهی

«همه شب درین امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی... بنوازد آشنا را»


هله (شمس قم) ز هجرش شده دل ز غم لبالب
ز شرار ناله‌ی دل، تن و جان فتاده در تب
شده هر سَحر نوایم، ز غم تو ذکر یارب

«ز نوای مرغ یاحق، بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا»

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1345

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده

(غزال رمیده)

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده

سیاهی شب هجر و امیدِ صبح سعادت
سپید کرد مرا دیده تا دمید ، سپیده

ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر
برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده

به اشک شوق رساندم تو را به این قد و اکنون
به دیگران رسدت میوه ، ای نهالِ رسیده

ز ماه، شرح ملال تو پرسم ای مهِ بی مهر
شبی که ماه نماید ملول و رنگْ پریده

بهار من تو هم از بلبلی حکایت من پرس
که از خزانِ گلش خارها به دیده خلیده

به گردباد هم از من گرفته آتش شوقی
که خاک غم به سرافشان به کوه و دشت دویده

هوای پیرهنِ چاکِ آن پری ست که ما را
کِشد به حلقه ی دیوانگان جامه دریده

فلک به موی سپید و تنِ تکیده مرا خواست
که دوک و پنبه برازد به زالِ پشتْ خمیده

خبر ز داغ دل (شهریار) می‌شوی ، امّا
در آن زمان که ز خاکش هزار لاله دمیده

"استاد شهریار"

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

(نسیم وصل)

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می‌گفتم که کو ای ملک! سلطانت

چه شب‌هایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان که می‌گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت (شهریارا) بیدلان تا عشق می‌ورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

"استاد شهریار"

یاد آن که جز به روی منش دیده وا نبود

(بازار شوق)

یاد آن که جز به روی منش دیده وا نبود
وآن سست عهد جز سری از ما سوا نبود

امروز در میانه ، کدورت نهاده پای
آن روز در میان من و دوست جا نبود

کس دل نمی‌دهد به حبیبی که بیوفاست
اول حبیب من بخدا بی ‌وفا نبود

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ی ما آشنا نبود

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی به غیر محبت روا نبود

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

سوزی نداشت شعر دل‌‌انگیز (شهریار)
گر همره ترانه ی ساز صبا نبود

"استاد شهریار"

تو بمان و دگران وای به حال دگران

(وای به حال دگران)

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر، نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحبنظری باز رسم
مَحرم ما نبوَد دیده ی کوته نظران

دلِ چون آینه ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاری‌ست ز سر حلقه ی شوریده سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا ! تو ببخشای به خونین جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت تو را
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بوَد عاقبت کار جهان گذران

(شهریارا) غم آوارگی و در به دری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

"استاد شهریار"

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا

(پناهی کرده‌ام پیدا)

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا
چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا

به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد
که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا

من آن بخت سپید خود که گم شد سال‌ها از من
کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همّت
خداوندا چه دامنگیر آهی کرده ام پیدا

برای زندگانی موجبی در خود نمی‌دیدم
کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا

گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را
بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا

از این پس (شهریارا) از غم دنیا نیندیشم
که چون آغوش پیر خود پناهی کرده ام پیدا

"استاد شهریار"

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

«پیام به انیشتین»

 

انیشتین یک سلام ناشناس البته می‌بخشی!
دوان در سایه روشن‌های یک مهتابِ خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم
از آن‌هایی که در سعدیه ی شیراز می‌رویند

 

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
درِ خلوت سرای قصرِ سلطانِ ریاضی را.
درونِ کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانویِ استغراقِ خود بردار

 

به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده ست، در بگشا
اجازت ده که با دستِ لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

 

نبوغ شعرِ مشرق نیز با آیین درویشی
به کفْ جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبالِ نسیم از در رسیده ، می‌زند زانو
که بوسد دست پیرِ حکمت دانای مغرب را

 

انیشتین آفرین بر تو !
خلأ با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت جز این نیست،
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

 

انیشتین ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می‌شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشمِ موشکاف اهلِ عرفان و تصوّف نیز
جهانِ ما حبابِ رویِ چینِ آب را ماند

 

منِ ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهانِ جسم ، موجی از جهانِ روح می‌دانم
اصالت نیست در مادّه.

 

انیشتین صد هزار احسنت و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد
انیشتین اژدهای جنگ ....!

 

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه ی عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

 

چه می‌گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

 

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخمِ انسان کن
سر این ناجوانمردانِ سنگین دل به راه آور

 

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد!
زمین، یک پایتخت امپراتوری وجدان کن
تفوّق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

 

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیده‌ستی؟
حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را

 

انیشتین پا فراتر نِه جهانِ عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد(ص) را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن

 
انیشتین باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن!

 

"استاد شهریار"

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی

(کاش یارب)

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری ازین خواب چه سنجم که بوَد
بخت خوابیده ی کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشکم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی‌ست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دوره ی ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

(شهریارا) سر من زیر پی کاخ ستم
بهْ که بر سر فتدم سایه ی دیوار کسی

استاد شهریار

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی

(نی محزون)

امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی

(شهریارا) گر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی

"استاد شهریار"

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

(ماه سفرکرده)

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه‌ی راه و خطا شد
کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه‌ی اشک دل افروز
سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

چشمی به رهت دوخته‌ام باز که شاید
باز آیی و برهانی‌ام از چشم به راهی

دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی

تقدیر الهی، چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
افسانه‌ی این بی سر و ته قصه‌ی واهی .

"استاد شهریار"

سپاه صبح زد از ماه ، خیمه تا ماهی

(جمال بقیت اللهی)

سپاه صبح زد از ماه، خیمه تا ماهی
ستاره کوکبه ی آفتاب خرگاهی

به لاجورد افق ، ته کشیده برکه‌ی شب
مه و ستاره تپیدن گرفته چون ماهی

صلای رحلت شب داد و طلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه‌ی سحرگاهی

به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله‌ی آه ، کرده‌ام راهی

نمانده چشمه‌ی آب بقا به ظلمت دهر
به جز چراغ جمال بقیت اللهی

بر آی از افق ای مشعل هدایت شرق
بر آر گله ی این گمرهان، ز گمراهی

ز سایه‌ای که به خاک افکنی خوشم چه کنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی ؟

بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی

به گوش آنکه صدای خدا نمی‌شنود
حدیث عشق من افسانه‌ای بوَد واهی

تو کوه و کاه چه دانی که (شهریارا) چیست
به کوه محنت من بین و چهره‌ی کاهی .

"استاد شهریار"

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

(مشاعره و مشاجره)

حضرت حافظ :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
💜💜💜💜💜💜💜

حضرت صائب :

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می‌بخشد
نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را 
💜💜💜💜💜💜💜 

استاد شهریار:

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
به خال هندویش بخشم ، تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می‌بخشد
نه چون صائب که می‌بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می‌بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را 
💜💜💜💜💜💜💜

شمس (ساقی) :

(اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را)
بگیرد خود ز ما جانی که یاد آرد مسیحا را

اگر را پاسخی گفتم چنین بر ترک شیرازی :
چه را دیگر به تو بخشم چو حاصل می‌کنی ما را

اگر بخشد کسی چیزی ، بپای آن کسی بخشد
که حاصل گردد از او برتر از بخشندگی ‌ها را

نه من آنم که چون حافظ ، ز مال کشوری بخشم
نه‌ چون صائب که بخشیده سر و دست و تن پا را

نه چون استاد تبریزی ، که بر خالی ببخشاید
ز فرط بیخودی از خود ، تمام روح و اجزا را

تمام روح و اجزا را ، به دنیایی نمی‌بخشم
مگر روزی که بینم یک نظر ، آن روی زیبا را

مرا دانی که باشد روی زیبایی که می‌بخشم
به یک دم دیدن رویش ، تمام بهترین ها را ؟

گل نرگس، همان (ساقی) سرمستان و خَمّاران
که یک جام نگاهش می‌کند سرمست ، دنیا را 

سيد محمدرضا شمس (ساقی) 
1391

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

(شمشیر قلم)

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی

چه غروریست درین سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی

(شهریارا) تو به شمشیر قلم در همه آفاق
بخدا ملک دلی نیست ، که تسخیر نکردی

"استاد شهریار"

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

(دولت آزادگی)

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح‌ست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می‌سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع ، سر غمش بر سر زبان
لب می‌گزد چو غنچهٔ خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل های دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت (شهریار)
این کار توست من همه جور تو می‌کشم

"استاد شهریار"

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه ی توست

(بر مزار حافظ)

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه ی توست
همه آفاق پر از نعره ی مستانه ی توست

در ِ دکّان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه ی توست

دست مشاطه ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه ی توست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه ی من همه در گوشه انبانه ی توست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه ی توست

ای کلید در گنجینه ی اسرار ازل
عقل دیوانه گنجی که به ویرانه ی توست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه ی توست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفی‌ست
همه بازش دهن از حیرت دردانه ی توست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه ی توست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
(شهریار) آمده دربان در خانه ی توست

"استاد شهریار"

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

(هوای نینوا)

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبۀ جدّش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین

می‌برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از این‌ها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافی‌ش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که محمل‌ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی‌داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن ، از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی‌حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می‌نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی‌وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی‌وفا
با کدامین سر کند ، مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می‌کند
عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می‌بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی‌حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه‌ها و پرده‌ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه‌ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم (شهریار)
کاندرین گوشه ، عزایی بی ریا دارد حسین.

(استاد شهریار)

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

(مکتب حافظ)

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذارِ آن مهِ گم کرده راه اینجا

کلَه جا ماندش اینجا و نیامد دیگرش از پی
نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش!
نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

تویی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
کدورت را فرامش کرده با آیینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز (شهریار) از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

"استاد شهریار"

میکده چون به باد شد، دعوت من به باده کرد

(توبه ی گرگ)

میکده چون به باد شد، دعوت من به باده کرد
روغن ریخته ست کاو نذر امامزاده کرد

آنکه سواره آن همه نقشه پیاده کرده بود
این دم سرنگون شدن یاد من پیاده کرد

سابقه ی صداقتش رفت به باد و لاکتاب
آنچه که خدعه و ریا با من صاف و ساده کرد

منکر حسن من شد و باعث آنکه مدعی
با رخ زشت دعوی حسن خدای‌داده کرد

سخت در اوفتادم و پیر شدم به دام او
با همه ایستادگی آخرم اوفتاده کرد

او خوره بود و نام خود مرهم و مومیا نهاد
آن همه استفاده و آن همه هم افاده کرد

هیچ چراغ و مشعلی فوت نکرده رد نشد
ده که به حداکثر از فوت و فن استفاده کرد

زید به جای عَمر شد، زجر به جای اجر داد
وز همه زجردیدگان اُجرت من زیاده کرد

از نر و ماده هرکه را دین و شئون، به باد داد
وز دگران به شعبده آنچه نرینه، ماده کرد

قید معاد می‌‏زنی ، زیر قلاده ی معاش
پیر قضا چه شیر‌ها قیدی این قلاده کرد

درد قضاست، کی بوَد چاره ‏پذیر، (شهریار)
کون و مکان پذیره شد آنچه قضا اراده کرد

 استاد شهریار

گوهرشناس نیست در این شهر، (شهریار)

(گوهرشناس)

تا هستم ای رفیق! ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

در آستان مرگ ، که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم

خود مدعی که نمره‌ی انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره : بیستم

گر آسمان وظیفه‌ی شاعر نمی‌دهد
گو نام هم به خفیه بلیسد ز لیستم

سرباز مفت این‌همه در جا نمی‌زند
سرهنگ گو ببخش به فرمان ایستم

گوهرشناس نیست در این شهر، (شهریار)
من در صف خزف چه بگویم که چیستم

"استاد شهریار"