تو باده از لب لعلم مگر به خواب بنوشی

(سراب)

تو باده از لب لعلم ، مگر به خواب بنوشی
مگر به خواب تو از این شراب ناب بنوشی

به خواب هم ندهم بوسه ات که از غم و حسرت
ز خون دیده و دل دمبدم شراب بنوشی

هزار بار تو را تشنه‌کام می‌برم ای گل
کنار چشمه و نگذارمت که آب بنوشی

چو شبنمی و تو را نیست تاب مِهر منیرم
تو را که گفت می از جام آفتاب بنوشی؟

مرا لبی است که آب حیات می‌چکد از آن
کجا توانی ازین چشمه، بی‌حساب بنوشی

مدار چشم امیدی ز لعل باده پرستم
به خواب هم نتوانی از این سراب بنوشی.

"بانو خجسته ناطق"

آزاده‌ایم ما سر و همسر نخواستیم

(شر نخواستیم)

آزاده‌ایم ما سر و همسر نخواستیم
از ما گذشته، دلبر دیگر نخواستیم

ما از شما که ضامن ایمان ما شدید
باور کنید زمزم و کوثر نخواستیم

دنیا و آخرت که به ما وعده داده‌اید
دیگر بس است قند مکرر نخواستیم

خیری نمی‌رسد ز بهشت شما به ما
خیرش بوَد برای شما شر نخواستیم

یادش بخیر آن که ازین پیش‌تر سرود
"از باغ خیرِ هیچ کسی، بر نخواستیم"

"بانو خجسته ناطق"

چه روزگار خوشی بود آن زمان که دلم

(اشتباه)

چه روزگار خوشی بود آن زمان که دلم
به شوق دیدن تو عاشقانه پر می‌زد

تمام روز به یاد تو بودم و شب‌ها
هوای آمدنت بیشتر به سر می‌زد

چه شاعرانه غزل می‌سرودم از عشقت
امید وصل تو شوری به شعرِ تر می‌زد

پیام های تو سرشار عشق بود و امید
کجا چنین غم هجرت به دل شرر می‌زد

دریغ رفتی و گویا نبوده‌ای، شاید
به اشتباه، کسی بی بهانه در می‌زد .

"بانو خجسته ناطق"

ما دل به رنگ و جلوه‌ی دنیا نمی‌دهیم

(گمنام خوشتریم)

ما دل به رنگ و جلوه‌ی دنیا نمی‌دهیم
از کف، عنان این دل شیدا نمی‌دهیم

قامت به غیر درگه حق خم نمی‌کنیم
دل جز به مهر ایزد یکتا نمی‌دهیم

آب بقا به قیمت ذلت نمی‌خریم
ما آبرو به وسوسه حاشا نمی‌دهیم

هستیم فکر توشه‌ی راه و، چو غافلان
امروز را حواله به فردا نمی‌دهیم

گمنام خوشتریم و به امّید کسب نام
دار و ندار خویش به یغما نمی‌دهیم

ماییم و کنج عزلت و گنج قناعتی
سرمایه‌ی حیات، به سودا نمی‌دهیم

تا چشم دل به روی حقایق گشوده‌ایم
در سر، خیال خام و عبث جا نمی‌دهیم

ما( ناطقیم) و دفتر خود را چو می کشان
هرگز به رهن ساغر و صهبا نمی‌دهیم .

"بانو خجسته ناطق"

زلفت شب یلدا و رخت ماه تمام است

(کار تمام است)

زلفت شب یلدا و رخت ماه تمام است
ناز نگهت باده و چشمان تو جام است

آهوی دل ما که به کس رام نگردد
در پیچ و خم زلف دل‌انگیز تو رام است

گویی که صبا بوی تو آورده به گلزار
کز عطر گل یاسمنم تازه مشام است

هر کس رسد از راه گمان می‌برم امروز
کز جانب تو حامل پیغام و سلام است

ای شمع شب افروز ز هجرت دل شیدا
تاریک و غم‌انگیز چو ویرانه‌ی شام است

لعل تو به کام دگران باشد و ما را
از لعل لبت بهره همین تلخی کام است

زین بیشتر ای شوخ مسوزان جگرم را
در آتش بیداد که این پخته نه خام است

خون دل ما باد حلال تو ولیکن
در محفل اغیار منوشی که حرام است

برخاسته‌ام از سر جان در ره عشقت
بنشین به کنارم که مرا کار تمام است.

"بانو خجسته ناطق"

آنجا تویی دچارِ من و من دچار تر

(دچارتر)

آنجا تویی دچارِ من و، من دچارتر
اینجا منم خمار و، تو از من خمارتر

در انتظار دیدنت ای نو بهار حسن!
من بی‌قرار ماندم و، دل بی‌قرارتر

می‌خواستم برانمت از دل، ولی نشد
عشق تو ماند در دل من، ماندگارتر

قسمت نشد که باز بیایی ببینمت
تو عاشقی و یا که منم یار غارتر

در من گل هميشه بهاری بیا و باش
از هر بهار ، بهر دل من ، بهارتر .

"بانو خجسته ناطق"

تو از ورای شبی بی ستاره می آیی

(مسافر موعود)

تو همچو فجر یقینی دوباره می آیی
تو از ورای شبی بی ستاره می آیی

در انجماد شبی دیر پای و ظلمانی
به ذهن شب زدگان چون شراره می آیی

تو در سیاه‌ترین شب چو بدر کامل ماه
طلوع می‌کنی و آشکاره می آیی

تو عطر تازه‌ی یاسی ز کوچه باغ خیال
لطیف همچو نسیم بهاره می آیی

در آرزوی ظهور تو سوختیم و خوشیم
بدین امید که از بهر چاره می آیی

بیا که منتظریم ای مسافر موعود!
ز راه سبز دعا ، کی سواره می آیی؟

"بانو خجسته ناطق"

سر به صحرای جنون زد دل مجنون امشب

(دل مجنون)

سر به صحرای جنون زد دل مجنون امشب
با دل خسته ندانم که کنم چون امشب؟

بی سر زلف تو یک لحظه نگیرد آرام
طفل دل کرده مرا باز جگرخون امشب

غم چنان ریخته در سینه که ازتنگی جا
دلم از خانه کشد رخت به بیرون امشب

نشود رام من این وحشی سرکش چه کنم؟
می گریزد ز من ازشهر به هامون امشب

خفته هر گوشه دلی غرقه به خون داشت مگر؟
لشگر حُسن تو آهنگ شبیخون امشب

آنچنان از غم هجران تو می گریم زار
که سرشکم شده تبدیل به جیحون امشب

ای طبیب دل شوریده دوایی بفرست
حال بیمار تو گردیده دگرگون امشب

گر به کام دل سرگشته بگردد چه شود؟
ساغر چشم تو و گردش گردون امشب

با دو صد ناز بیا در بر (ناطق) ای شوخ
شعر پرشور مرا باش تو مضمون باش .

"بانو خجسته ناطق"

ندارم از کسی پروا ، ولی از یار می‌ترسم

(پروای عشق)

ندارم از کسی پروا ، ولی از یار می‌ترسم
از آن چشمان شورانگیز و افسونکار می‌ترسم

اگرچه دوری او می‌دهد بسیار آزارم
ولی از وصل او هم بی‌سبب بسیار می‌ترسم

همه از مرگ و بیماری هراسان‌اند اما من
ز چشمان هوسناک و دل بیمار می‌ترسم

نمی‌ترسم من از عاشق شدن، هرگز نمی‌ترسم
ولی از دلبر بَدخلق و دل آزار می‌ترسم .

"بانو خجسته ناطق"

از مرغ سحر نیز به جز مشت پری نیست

(خسرو آواز)

دردا که درین غمکده جز غم خبری نیست
پایان شب تیره ی ما را سحری نیست

دیگر نسرایید غزل ، شعر نخوانید
از خسرو آواز ، خدا را اثری نیست

او رفت و نوا از نفس افتاد ، دریغا
در باغ هنر برگ و بری و ثمری نیست

افسوس پس از رفتن آن خسرو خوبان
در شیوه ی آواز چون او راهبری نیست

صد قافله دل ، در پی او مویه کنان‌اند
سوزنده‌تر از داغ فراقش شرری نیست

از بند غم آزاد شد آن بلبل خوشخوان
از مرغ سحر نیز به جز مشت پری نیست

"خجسته ناطق"

آمد از ره خزان و باز گرفت...

(روزگار زرد)

آمد از ره خزان و باز گرفت
چهره ی باغ را ، غباری زرد

آنک آنک به دشت می تازد
باد توفنده چون سواری زرد

زیر شلاق باد می لرزد
مرغکی خسته از تباری زرد

بید مجنون به خویش می‌پیچد
گوشه ی باغ همچو ماری زرد

قاصدی دسته دسته می‌ریزد
نامه ی غم ز کوله باری زرد

بر سر شاخه ی درختی خشک
میخورد تاب ، سر بداری زرد

می کشد انتظار باران را
با لب تشنه کشتزاری زرد

دختر آفتاب ، می‌رقصد
در پس ابر ، با عذاری زرد

شاعری می‌سراید از سر درد
غزل سرخ ِ روزگاری زرد

"خجسته ناطق"

گیرا تر از شراب ، چه داری برای من ؟

(گیراتر از شراب)

میخواهمت جواب چه داری برای من ؟
جز عشق، انتخاب چه داری برای من ؟

شعرم اگر شوی ، چو غزل می‌سرایمت
احساس پاک و ناب چه داری برای من ؟

از شوق و شور عشق تو خوابم نمی‌برد
امشب دوای خواب چه داری برای من ؟

ساقی شراب ناب تو هم کار ساز نیست
گیراتر از شراب ، چه داری برای من ؟

"بانو خجسته ناطق"

امید وصل تو شوری به شعر تر میزد

(اشتباه)

چه روزگار خوشی بود آن زمان که دلم
به شوق دیدن تو عاشقانه پر میزد

تمام روز به یاد تو بودم و شب ها
هوای آمدنت ، بیشتر به سر میزد

چه شاعرانه غزل می‌سرودم از عشقت
امید وصل تو شوری به شعر تر میزد

پیام های تو سرشار عشق بود و امید
کجا چنین غم هجرت به دل شرر میزد

دریغ رفتی و گویا نبوده‌ای ، شاید
به اشتباه کسی بی بهانه در می‌زد

"بانو خجسته ناطق"

بیوگرافی و اشعار بانو خجسته ناطق

(بیوگرافی)

بانو خجسته ناطق _ متولد 21 مردادماه سال 1318 شمسی (مشهد) _ شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و خبرنگار پیش‌کسوت خراسانی _ که از برجسته‌ترین بانوان سرشناس اهل قلم در شهر مشهد و همچنین یکی از اولین فعالان حیطه‌ی مطبوعات می‌باشند.

بانو ناطق خود را چنین معرفی می‌کنند: " در 21 امرداد ماه 1318 در مشهد مقدس در خانواده‌ی اهل علم و مطالعه، متولد شدم. پدر و همچنین خواهر بزرگم فرهنگی و از شاعران برجسته‌ی زمان خود بوده‌اند و تألیفات زیادی هم داشتند. قواعد شعر را در محضر پدرم که اولین استاد و مشوقم بودند آموختم، سرودن شعر را از 11 سالگی آغاز کردم. علاوه بر شعر و شاعری به نویسندگی و روزنامه‌نگاری نیز علاقه‌ی زیادی داشتم.

در دوران تحصیل گاهی برای روزنامه‌ها و مجلات شعر و داستان کوتاه می‌فرستادم. سال 1345 از طرف روزنامه‌ی خراسان دعوت به همکاری شدم و پس از گذراندن دوره‌های آموزشی و روزنامه‌نگاری با سمت سردبیری هفته‌نامه‌ی خراسان بانوان، استخدام شدم که این همکاری تا سال 1360 ادامه داشت.

پس از بازنشستگی نیز علاوه بر همکاری با روزنامه‌ی خراسان تا سال 79 و سپس به مدت 20 سال با روزنامه‌ی قدس در سمت خبرنگاری و گزارشگری فعالیت می‌کردم؛ همزمان با سایر مجلات و هفته‌نامه‌ها از قبیل هفته‌نامه‌ی زائر، اقتصاد سبز، سایت زنان و... نیز همکاری داشتم.

در این ایام علاوه بر اداره‌ی خانواده و فرزندانم در عرصه‌ی خبرنگاری و گزارشگری یکه‌تاز بودم. در مورد شعر و شاعری هم علاوه بر کسب فیض از محضر پدرم چون در روزنامه‌ی خراسان دبیر سرویس ادبیات بودم و توسط شاعران بزرگ کشور به جلسات شعر مشهد و سایر شهرستان‌ها نیز راه یافتم."‌

مؤلف کتاب‌های:

همیشه سبز (مجموعه اشعار)
سخن آشنا (مجموعه اشعار)
کتاب دل (مجموعه اشعار محمدحسین ناطق)
رقص در مرداب (واقعی، تحلیلی، مجموعه داستان دختران فراری)
تولد یک مرگ (تحقیقی مجموعه داستان حوادث)


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(غمی دیگر)

فلک بگذاشت بر دوش دلم بارِ غمی دیگر
مُحرّم شد فضای سینه‌ام در ماتمی دیگر

دلم مهمان‌سرای غصه‌ی دنیاست پنداری
غمی بیرون نرفته زین سرا آید غمی دیگر

نشان یوسف سرگشته‌ی دل را کجا جویم؟
که گم شد باز هم در زلف پر پیچ و خمی دیگر

به یاد گلرخی از خویش هر دم می‌روم ساقی
بریز از آن می گلرنگ در کامم کمی دیگر

به آبی تا که بنشانم لهیب آتش دل را
بر این آتش بزن ای چشم خون‌افشان نمی دیگر

بنازم همّتت را ای اجل! امشب خلاصم کن
نمی‌گنجد نفس در سینه‌ی تنگم دمی دیگر

گر از زندان غم ، آزاد گردم عهد می‌بندم
که دست‌افشان و پاکوبان رَوم تا عالمی دیگر.

"بانو خجسته ناطق"