ای مسلمانان! مرا در عشق آن بت، غیرت است

(حیرت)

ای مسلمانان! مرا در عشق آن بت، غیرت است
عشق‌بازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرت است

عشق، دریای محیط و، آب دریا آتش است
موج‌ها آید که گویی کوه‌های ظلمت است

در میان لجه‌اش سیصد نهنگ داوری
بر کران ساحلش صد اژدهای هیبت است

کشتی‌اش از اندهان و، لنگرش از صابری
بادبانش رو نهاده سوی باد آفت است

مر مرا بی من درآن دریای ژرف انداخته
بر مثال رادمردی کش لباس خلت است

مرده بودم غرقه گشتم ای عجب زنده شدم
گوهری آمد به دستم کش دوگیتی قیمت است.

«حکیم سنایی»

مَن کی‌ام کاندیشه‌ی تو هم‌نفس باشَد مَرا؟

(امّید وصل)

مَن کی‌ام کاندیشه‌ی تو هم‌نفس باشَد مَرا؟
یا تمنای وصالِ چون تو کس باشد مرا؟

گر بُوَد شایسته‌ی غم خوردنِ تو جانِ من،
این نصیب از دولتِ عشقِ تو بس باشد مرا

گر نَه عشقت سایه‌ی من شد؟ چرا هرگه که من
رویْ برتابم از او پویان ز پس باشد مرا؟

هر نفسْ کآن را به یادِ روزگارِ تو زنم
جمله‌ی عالم طفیل آن نفسْ باشد مرا

هر زمان ز امّیدِ وصلِ تو دلِ خود خوش کنم،
باز گویم: نه چه جای این هوس باشد مرا؟

چون خیالِ خاکِ پایت می‌نبیند چشمِ من،
بر وصالِ تو چگونه دسترس باشد مرا؟!

"حکیم سنایی"

از آن می خوردن عشق‌است دایم کار من هر شب

(می عشق)

از آن می خوردن عشق‌است دایم کار من هر شب
که بی من در خرابات است دایم یار من هر شب

بتم را عیش و قلاشی‌است بی من کار هر روزی
خروش و ناله و زاری‌است بی او کار من هر شب

من آن رهبان خودنامم من آن قلاش خودکامم
که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب

برهنه پا و سر زآنم که دایم در خراباتم
همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب

همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر
مغان دایم بَرند آتش ز بیت‌النار من هر شب

مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی
نگار من چو بیند چشم گوهربار من هر شب

دوصد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر
همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب .

"حکیم سنایی"

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم

میلاد حضرت ختمی مرتبت (ص) مبارک باد.

(آفتاب دین)

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم
جاه کسرا زد به عالم‌های عزل اندر قدم

چون نقاب از چهره‌ی ایمان براندازد، زند
خیمه‌ی ادبار خود کفر از خجالت در ظلم

کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان
بر کنار عرش بر زد رایت ایمان علم

آفتاب کل مخلوقات آن کز بهر جاه
یاد کرد ایزد به جان او به قرآن در قسم

نیست اندر هشت جنت کس چو او با قدر و جاه
نیست در هفت آسمان دیگر چو او یک محتشم

بر سر این چرخ گردان جاه او بینی نشان
بر نهاد عرش یزدان نام او بینی رقم

از سعادات جمال و جاه و اقبالش همی
شد به صحرا آفتاب نور و ایمان از ظلم

همچو لا شد سرنگون آن کس که او را گفت «لا»
وز سعادت با نعم شد آنکه گفت او را «نعم»

چرخ اعظم آمده پیش قیامش در رکوع
طارم کسرا از او کسر و ز جاه او به خم

تا بیان شرع و دینش را خداوند جهان
یاد کرد اندر کلام خود نه افزون و نه کم

کافرانی کش ندیدند و نپذرفتند دین
چشم و گوش عقل ایشان بود اعما و اصم

سرفرازان قریش از زخم تیغش دیده‌اند
هر یکی در حربگاه اندازه‌ی خود لاجرم

عالم ار هجده هزار و صد هزار است از قیاس
نیست اندر کل عالم‌ها چون او یک محتشم

با قلم باید علم تا کارها گیرد نظام
او علم بفراخت اندر کل عالم بی قلم

از ریاحین سعادات و گل تحقیق و انس
صدهزاران جان به دعوت کرد چون باغ ارم

مهتر اولاد آدم خواجه‌ی هر دو جهان
آن که یزدانش امامت داد بر کل امم

از جلال و جاه و اقبالش خدای ذوالجلال
نام او پیش از ازل با نام خود کرده رقم

سرور هر دوجهان و کارساز حشر و نشر
آفتاب دین محمد(ص) سید عالی همم

مصطفا و مجتبا آن کز برای خیر حال
در ادای وحی جبریلش ندیدی متهم

در سخن جز نام او گفتن خطا باشد خطا
در هنر جز نعت او گفتن ستم باشد ستم

پیش علم و حلم و جود او کجا دارند پای
عالمان عالمین و کوه قاف و ابر و یم

ای (سنایی) جز مدیح این‌چنین سید مگوی
تا توانی جز به نام نیک او مگشای دم .

"حکیم سنایی"

مکن در جسم و جان منزل، که این دون است و آن والا

(در مقام توحید)

مکن در جسم و جان منزل، که این دون است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نِهْ! نه آنجا باش و نه اینجا

ادامه نوشته

جاودان خدمت کنند آن چشم سحرآمیز را

(زلف جان‌آویز)

جاودان خدمت کنند آن چشم سحرآمیز را
زنگیان سجده برند آن زلف جان‌آویز را

توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من
زلف جان‌آویز را یا چشم رنگ‌آمیز را

گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بُدی
جان مانی سجده کردی صورت پرویز را

با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب
جای کی مانَد درین دل توبه و پرهیز را

جان ما می را و قالب خاک را و دل تو را
وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را

شربت وصل تو مانَد نوبهار تازه را
ضربت هجر تو مانَد ذوالفقار تیز را

گر شب وصلت نماید مر شب معراج را
نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را

اهل دعوی را مسلّم باد جنات النعیم
رطل می‌باید دمادم مست بی‌گه‌خیز را

آتش عشق (سنایی) تیز کن ای ساقیا
در دهیدش آب انگور نشاط‌انگیز را

"حکیم سنایی"

ساقیا مِی دِه که جز می، نشکند پرهیز را

(زهد رنگ آمیز)

ساقیا مِی دِه که جز می، نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را

مُلکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را

هرچه اسباب‌است آتش درزن و خرّم نشین
بدره‌ی ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را

"حکیم سنایی"

من کی‌‌ام کاندیشه‌ی تو هم‌نَفَس باشَد مَرا؟

(تمنای وصال)

من کی‌‌ام کاندیشه‌ی تو هم‌نَفَس باشَد مَرا؟
یا تمَنّایِ وِصالِ چون تو کس باشد مرا؟

گر بُوَد شایسته‌ی غم خوردنِ تو جانِ من،
این نصیبَ از دولتِ عشقِ تو بَس باشد مرا

گر نَه عشقت سایه‌ی من شد؟ چرا هرگه که من
رویْ بَرتابم ازو پویان ز پَس باشد مرا؟

هر نَفَسْ کآن را به یادِ روزگارِ تو زنم
جمله‌ی عالم طُفیلَ آنْ نَفَسْ باشد مرا

هر زمان ز امّیدِ وصلِ تو دلِ خود خوش کنم،
باز گویم: نَه چه جای این هوَسْ باشد مرا؟

چون خیالِ خاکِ پایت می‌نبیند چشمِ من،
بر وصالِ تو چگونه دسترس باشد مرا؟

"حکیم سنایی"

بیوگرافی و اشعار حکیم سنایی غزنوی

https://uploadkon.ir/uploads/d5ca03_25حکیم-سنایی-غزنوی.png

(بیوگرافی)

حکیم سنایی در سال 473 (قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان کنونی) دیده به جهان گشود. نام او را عوفی مجدالدین آدم السنائی و حاجی خلیفه آدم نیز نوشته‌اند. محمد بن علی الرقا از معاصران او در دیباچه حدیقةالحقیقه نام او را «ابوالمجدودبن آدم السنائی» نوشته‌است. این حاکی از آن است که نام‌های دیگری که بر روی او نهاده‌اند غلط است.

ادامه نوشته

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

(مناجات)

مَلکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری
احد بی‌زن و جفتی، ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت
تو جلیل‌الجبروتی، تو نصیرالامرایی

تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی
تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی، بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن، بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی، نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی، نه بگردی، نه بکاهی، نه فزایی

همه عزی و جلالی، همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله، صمد لیس له ضد
لمن‌الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان (سنایی) همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ، بودش روی رهایی

"حکیم سنایی غزنوی"