با آب گفتم درد خود، افسرد آب از درد من

(درد من)

با آب گفتم درد خود، افسرد آب از درد من
بر گل دمیدم آه خود ، پژمرد زآه سرد من

بر باد دادم راز خود، نالید باد از راز من
در خاک کردم گرد خود، آتش گرفت از گرد من

چون دید نرگس چشم من، شد همچو چشم سرخ من
چون دید لاله روی من، شد همچو روی زرد من

جز شاه مات رنج و غم، وضعی نه در شطرنج من
جز ششدر درد و محن، خانی نه اندر نزد من

از هجر روی دلبرم، چون شب سیه شد روز من
بر خار خسبم، خون خورم، آن خواب من این خورد من

بسته است هر افتاده‌ای، چشم از وفای عهد من
گشته است هر افتاده‌ای، جوینده‌ی ناورد من

ای صف نشینان! زینهار، از ناوک دلدوز من
ای خفته جانان! الحذر، از ناله ی شبگرد من

جر میوه‌ی حسرت که چید، از باغ محنت‌خیز من
جز غم نمی‌روید (رشید) از کشت غم پرورد من.

"غلامرضا رشید یاسمی"

خوشا آن سر که در پایی بیاسود

(شعله‌ی وصل)

خوشا آن سَر که در پایی بیاسود
خوشا آن دل که در جایی بیاسود

خوشا آن رودِ سرگردانِ نالان
که در آغوشِ دریایی بیاسود

خوشا مرغی که یک شب در همه‌ عمر
در این بستان به مأوایی بیاسود

خوشا سوداگری کاندر رهِ دوست
ز هر سودا به سودایی بیاسود

خوش آن یوسف کز استغنای زندان
ز کیدِ هر زلیخایی بیاسود

خوشا آن‌ دَم که جانِ ناتوانی
به نیروی توانایی بیاسود

خوشا روشندلی در بزمِ جانان
که همچون شمعِ برپایی بیاسود

خوش آن پروانه کاندر شعله‌ی وصل
ز هر بیمیّ و پروایی بیاسود

خوش آن ساعت که دل، از بی‌‌شکیبی
به تدبیرِ شکیبایی بیاسود

خوش آن کو با غنیمت‌ های امروز
ز هر دیروز و فردایی بیاسود.

"غلامرضا رشید یاسمی"

پرواز کرد عمر و از او آشيانه ماند

(جاودانه)

پرواز کرد عمر و از او آشيانه ماند
مشت پَری ز نعمت هستی نشانه ماند

از سوز و ساز دل اثری آشکار نيست
جز دود آه ما که به ديوار خانه ماند

عمری فسانه ها دل ما در فسون گرفت
افسانه‌جو به خواب شد و زو فسانه ماند

از دام و دانه بيم اميدی نصيب بود
بيم و اميد طی شد و زو دام و دانه ماند

گر شعر سوزناک سرايم عجب مدار
شمع نشاط مُرد و از او اين زبانه ماند

در مُلک عشق لايق تاج نوازش است
اين سر که جاودانه برآن آستانه ماند

دانی که چيست شرح سفرنامه‌های عمر
اين با کرانه طی شد و آن با کرانه ماند

آن را که عشق پيشه بود عمر باقی است
رفتيم و مُهر هستی ما بر زمانه ماند

چون عشق جاودانه بماند مرا چه غم
گر اين تن (رشيد) دمی ماند يا نماند.

"غلامرضا رشید یاسمی"

به امّیدی که باز آیی به راهت عمر سر کردم

(جستجو)

به امّیدی که باز آیی به راهت عمر سر کردم
غبار رهگذارت توتیای چشم تر کردم

تو با ما بودی و از غیر مأوای تو می‌جستم
تو اینجا بودی و من جستجو جای دگر کردم

نشان تو ندانستم نشان خویش کردم گم
ازین درسم همین حاصل که اوصافی ز بر کردم

درون سینه مشتی خاک و خون دیدم به نام دل
ز مهرت کیمیایی کردم و آن خاک ، زر کردم

خبرهای جهان را سر به سر کذب و خطا دیدم
کنون صدق خبر دانم که خود را بی‌خبر کردم

ز کان عقل ظاهربین ، نیابی گوهر تابان
من این خاک سیه را بارها زیر و زبر کردم

چو گشتم غرقه در بحری که پایانش نمی‌بینم
چه حاصل کاندرین غرقاب دامان پر گهر کردم

ازین بیهوده کوشش ها که کردم در پی جانان
نگشتم یک قدم نزدیک و ره را دورتر کردم

چه جویی جام جم گیتی همه رنج است و ناکامی
من اینک بس پشیمانم که اندر وی نظر کردم

منه پا در بیابانی که نشناسی ره و رسمش
از این سرگشته جویا شو کز آن وادی گذر کردم

گرفتم پند و جان دادم و زین داد و ستد شادم
که آخر سودها بردم ، گر از اول ضرر کردم

(رشیدا) هوشیاری چون تو را شد پرده ی بینش
به یک پیمانه‌ات زآن روی هوش از سر به در کردم

"غلامرضا رشید یاسمی"

خانه ای می‌ساخت سقراط حکیم

(یاران راست)

خانه‌ای می‌ساخت سقراط حکیم
گِرد وی از خلق، غوغایی بخاست

هر کسی از خانه‌اش عیبی گرفت
این ز خردی و کجی وآن کمّ و کاست

آن یکی می‌گفت ازین گونه وثاق
کی سزا و درخور استاد ماست ؟

جملگی همراه گفتند ای حکیم!
این‌چنین خانه نه در خورد شماست

زآن که از تنگیّ و خردی اندر آن
کس نمی‌داند شدن از چپّ و راست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت
دوستان! این خرده گیری‌ها خطاست

کاشکی این کلبه‌ی ناچیز من
پر توانستی شد از یارانِ راست.

"غلامرضا رشید یاسمی"

ما را به گفتن آری وز ناز لب ببندی

(پای طلب)

ما را به گفتن آری وز ناز لب ببندی
شوق وصال بخشی، پای طلب ببندی

روزی اگر گشایم من بر لب تو چشمی
لب را ز کین بخایی، چشم از غضب ببندی

زآن دو سیاه جادو رنگی دوصد برآری
دست بسی مشعبد زین بوالعجب ببندی

بالی اگر ببخشی دامی به ره گذاری
بزمی اگر بچینی دست طرب ببندی

هر ساعت این قفس را بر ما شکسته‌بالان
بی علتی گشایی، پس بی سبب ببندی

دست دعا ستاند کامی که تو نبخشی
آه سحر گشاید راهی که شب ببندی

گلزار خاطر تو شد پایمال اوهام
آن بهّ (رشید) کاین در بر بی‌ادب ببندی

"غلامرضا رشید یاسمی"

​​​​​​​1312 خورشیدی

روزگاری خویش را چون مرکزی پنداشتم

(روزگاری)

روزگاری خویش را چون مرکزی پنداشتم
عالمی چون دایره پابند خویش انگاشتم

مزرعی بی مدعی دیدم جهان را و اندرو
تخم های گونه گون از آرزوها کاشتم

چنگ ها بر شاخه های بی ثمر انداختم
کیسه ها از گنج های بی گهر انباشتم

اندر آن میدان، خیال من ز بهر ترکتاز
کر و فری کرد و هر سو پرچمی افراشتم

توسن اندیشه از مرکز چو شد سوی محیط
من لگام او سوی مرکز دگر برگاشتم

لحظه‌ای واپس کشیدم، دیده مالیدم ز خواب
ترک کردم ترکتازی توسنی بگذاشتم

خویشتن را نقطه‌ای موهوم دیدم در میان
چونکه پرگار خیال از دایره برداشتم

تا مگر این نقطه یابد از سر خطی وجود
خویشتن در راهگذار هر خطی بگماشتم

"غلامرضا رشید یاسمی"

نسیم آسا ازین صحرا گذشتیم

(گذشتیم)

نسیم آسا ازین صحرا گذشتیم
سبک رفتار و بی پروا گذشتیم

چو ناف آهوان،صد پاره ی جان
بیفکندیم و از هر جا گذشتیم

غباری نیست بر دامان همت
از این صحرا بسی بالا گذشتیم

به چشم ما کنون هر زشت،زیباست
چو از هر زشت و هر زیبا گذشتیم

به پای کوشش از دیروز و امروز
گذر کردیم و از فردا گذشتیم

گریزان از بر سودابه ی دهر
سیاوش وار از آن ها گذشتیم

کنون در کوی ناپیدای خرامیم
چو از این صورت پیدا گذشتیم

(رشید) ! از ما مجو نام و نشانی
که از سرمنزل عنقا گذشتیم

"غلامرضا رشید یاسمی"

ای خوش آن ساعت که آن گلرخ به بازاری رود

(لب میگون)

ای خوش آن ساعت که آن گلرخ به بازاری رود
تا ز شرمش هر گلی در سایه‌ی خاری رود

بی سخن، سرمست گشتم از لب میگون او
تا چه بینم بر آن لب یاد گفتاری رود

جز دل من هیچ دل را نیست مغناطیس غم
ذره ذره در جهان یاری سوی یاری رود

طاقت و صبر و دل و دین، مایه ی ما بود و بس
هر یکی امروز در فتراک عیاری رود

قلب تا در خانه باشد، بیم رسواییش نیست
بیم از آن روز ، کاین کالا به بازاری رود

نقش کج بسیار بستم با قیاس ظاهری
آه اگر یک روز بر آن نقش پرگاری رود

گر فرو ماندم به راه کوی تو، معذور دار
هر خدنگی از گشاد قوس مقداری رود

در ره عشقت بسی رفتند و درماندند زار
هر کسی را از توان خویش پنداری رود

پند هشیاران (رشید) از جان و دل خواهد ولی
کی دهد مستی رهش تا نزد هشیاری رود .

"غلامرضا رشید یاسمی"

باد گر از جانب مشکوی توست  ، مشک ساست

(طبع سخنگو)

باد گر از جانب مشکوی توست
مشک ساست
خاک گر از راه سر کوی توست
کیمیاست

‌رنگ گل سرخ و شمیم نسیم
ای ندیم
گر نه ز رخسار و گل روی توست
از کجاست؟

‌خار که در دست تو افتد، گل است
مقبل است
سرخ گل ار زآنکه به پهلوی توست
بدنماست

‌دُرّ سخن گرچه لطیف است و پاک
تابناک
آنچه نه زآن رشته ی لولوی توست
بی بهاست

‌شیخ که دم می‌زند از آبرو
تا که او
دور ز تاثیر دو جادوی توست
پارساست

‌دل، سوی درگاه تو آرد نیاز
در نماز
روی روان وقت دعا سوی توست
این دعاست!

‌آنچه بود تنگ تر از آن دهن
قلب من
وانچه سیه فام چو گیسوی توست
روز ماست

‌این دل رنجور که سوزد ز تب
روز و شب
گر نه نصیبش ز داروی توست
بی دواست

‌چون بر تو شعر فرستد همی
(یاسمی)
قوتش از طبع سخنگوی توست
وین بجاست

"غلامرضا رشید یاسمی"

بیوگرافی و اشعار استاد غلامرضا رشید یاسمی

https://uploadkon.ir/uploads/087a24_23غلامرضا-رشید-یاسمی.jpeg

(بیوگرافی)

شادروان استاد غلامرضا رشیدِ یاسِمی، در 29 آبان ماه 1275 خورشیدی در روستای گهواره در شهرستان دالاهو در استان کرمانشاه زاده شد. پدر محمدولی‌خان میرپنج ملقب به خان‌خانان شاعر، نقاش و خوشنویس بود و در شعر «نصرت» تخلص می‌کرد، و پدربزرگ پدری او حسین‌خان امیرپنج نام داشت. مادر او «نورتاج خانم دولتداد» دختر شاهزاده محمدباقر میرزا خسروی و نوهٔ شاهزاده محمد علی میرزای دولتشاه بود. همچنین عصمت‌الملوک دولتداد خالهٔ او بود. محمدباقر میرزا شاعر و نویسندهٔ اولین رمان تاریخی به زبان فارسی در سه جلد به نام «شمس و طغرا» است که بعدها به همت رشید یاسمی به چاپ رسید. پدر غلامرضا در وبای سال 1322 هجری قمری در 30 سالگی هنگامی که او هشت ساله بود درگذشت. از این رو مادرش نورتاج خانم نقش محوری در تربیت او پیدا کرد.

استاد رشید یاسمی تحصیلات مقدماتی را در شهر کرمانشاه به پایان برد. سپس به تهران رفت و دورهٔ متوسطه را در دبیرستان سن لویی گذراند. از همان هنگام به تشویق نظام وفا که معلم ادبیات او بود به سرودن شعر به زبان فارسی پرداخت. یاسمی فلسفه و رموز عرفان را نزد مهدی الهی قمشه‌ای و حاج عباسعلی کیوان قزوینی فرا گرفت.

پس از پایان تحصیلات مدتی به کار در وزارت معارف، مالیه و دربار پرداخت. در همین زمان «جرگهٔ دانشوری» را تأسیس کرد که بعدها به همت ملک‌الشعرا بهار به «انجمن دانشکده» تبدیل شد. رشید ضمن همکاری با مجلهٔ دانشکده، با نویسندگان و شعرای آن دوره همچون محمدتقی بهار، سعید نفیسی، عباس اقبال، ابراهیم الفت و دیگران همکاری می‌کرد. در همین دوران عضو انجمن ادبی ایران شد و نخستین تألیف خود را در احوال ابن یمین فریومدی شاعر سلسلهٔ سربداران منتشر کرد.

یکی از دلبستگی‌های یاسمی سرودن شعر بود. او دگرگونی‌های اجتماعی فکری و فرهنگی را در شعرهایش بازتاب می‌داد و در حالی که نوجوان بود، می‌کوشید به چارچوب‌ها و معیارهای شعر کهن فارسی پایبند بماند. در کنار سرودن شعر، تصحیح و ویرایش دیوان‌های مسعود سعد سلمان، هاتف اصفهانی و محمدباقر خسروی و منظومهٔ «سلامان و آبسال» جامی را منتشر کرد. رشید یاسِمی از نخستین شاعرانی بود که لزوم تجدد در شعر فارسی را پذیرفت و کوشید که رنگ تازه‌ای به سخن خود بدهد.

استاد رشید یاسِمی از سال 1300 (یک سال پس از کودتا) به انتشار مقاله در روزنامهٔ شفق سرخ به سردبیری علی دشتی پرداخت و همین مقالات موجب شهرت ادبی او گردید. در این میان به یادگیری زبان‌های عربی و انگلیسی و تکمیل زبان فرانسوی پرداخت. زبان پهلوی را نزد ارنست هرتسفلد آموخت و پس از چندی آن‌قدر در آموختن این زبان تبحر یافت که رساله‌های اندرز اوشنر داناک، ارداویراف‌نامه و اندرز آذر مهر اسپندان را به فارسی ترجمه کرد.

از سال 1312 که دانشگاه تهران تأسیس شد، وی با سمت استادی رشته تاریخ به تدریس در دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران پرداخت. یاسمی در دانشسرای عالی کشاورزی نیز به تدریس تاریخ اسلام پرداخت. بعدها به عضویت پیوستهٔ فرهنگستان ایران درآمد. در سال 1322 جزو هیأتی از استادان ایرانی همراه با علی‌اصغر حکمت و ابراهیم پورداوود به هند سفر کرد. در سال 1324 به منظور مطالعه به فرانسه رفت و دو سال در آن کشور اقامت داشت. رشید یاسمی تا پایان عمر به‌عنوان استاد در دانشگاه تهران تدریس کرد، اما از تاریخ 19 اسفند 1328 از این دانشگاه بازنشسته شده‌بود.

شادروان رشیدیاسِمی گذشته از مقالات ادبی و تاریخی و فلسفی و انتقادی که از او در نشریات نوبهار، ارمغان، آینده، تعلیم و تربیت، یغما، مهر و نشریات دیگر چاپ شده‌است، دارای تألیفات و تحقیقات و ترجمه‌های متعدد است. میرزا طاهر تنکابنی و ادیب نیشابوری از اساتید وی در مطبوعات بودند.

سرانجام استاد رشید یاسمی در روز 11 اسفند 1327 هنگام سخنرانی در دانشکدهٔ ادبیات دچار سکته مغزی شد اما معالجه پیدا کرد و پس از آن بار دیگر به اروپا سفر کرد. پس از بازگشت به ایران در 18 اردیبهشت 1330 در تهران درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(برنخاست)

از فغان و ناله کاری برنخاست
چون نبود آتش، شراری برنخاست

سست شد پای طلب در کوه سخت
وز بن سنگی شکاری برنخاست

شد ز دستم کار و کاری بهْ نشد
پشت من بشکست و باری برنخاست

از ازل در لاله زار روزگار
چون دل من داغداری برنخاست

پیر شد دوشیزه ی مستور طبع
وز پی او خواستگاری برنخاست

توتیای دیده ی عشاق را
از سر کویی غباری برنخاست

شد بهار زندگی وز بلبلی
نغمه ای از شاخساری برنخاست

چون خروش تو (رشیدا) یک خروش
از دلی در هجر یاری برنخاست

"غلامرضا رشید یاسمی"