تو ای بی بها شاخک شمعدانی!

(شاخک شمعدانی)

تو ای بی بها شاخک شمعدانی!
که بر زلف معشوق من جا گرفتی

عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید مأوا گرفتی

قدم از بساط گلستان کشیدی
مکان بر فراز ثریا گرفتی

فلک ساخت پیرایه‌ی زلف حورت
دل خود چو از خاکیان واگرفتی

مگر طایر بوستان بهشتی؟
که جا بر سر شاخ طوبا گرفتی

مگر پنجه‌ی مشک‌سای نسیمی؟
که گیسوی آن سروبالا گرفتی

مگر دست اندیشه‌ی مایی ای گل؟!
که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

مگر فتنه بر آتشین روی یاری؟
که آتش چو ما در سراپا گرفتی

گرت نیست دل، از غم عشق خونین
چرا رنگ خونِ دلِ ما گرفتی؟

بوَد موی او جای دل‌های مسکین
تو مسکن در آن حلقه بیجا گرفتی

از آن طرّه‌ی پُرشکن هان به یک سو
که بر دیده، راه تماشا گرفتی

تو را بود رنگی و بویی نبودت
کنون بوی ازآن زلف بویا گرفتی

گلی بودی از هر گیا بی بهاتر
کنون زیب از آن روی زیبا گرفتی

نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی نداری...

«رهی معیری»

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است

(طوفان حادثات)

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موجِ گریه سیل خروشان نداشته است

آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است

ما را دلی بوَد که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
گیتی سری سزای گریبان نداشته است

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره‌ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه‌ی ایام فارغ‌اند
دریای بی‌کران غم طوفان نداشته است

آزار ما به مور ضعیفی نمی‌رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است

غافل مشو ز گوهر اشک (رهی) که چرخ
این سیمگون ستاره به دامان نداشته است

«رهی معیری»

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است

(طوفان حادثات)

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موجِ گریه سیل خروشان نداشته است

آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است

ما را دلی بوَد که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
گیتی سری سزای گریبان نداشته است

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره‌ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه‌ی ایام فارغ‌اند
دریای بی‌کران غم طوفان نداشته است

آزار ما به مور ضعیفی نمی‌رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است

غافل مشو ز گوهر اشک (رهی) که چرخ
این سیمگون ستاره به دامان نداشته است

«رهی معیری»

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

(بار گران)

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم‌آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

می‌کند هر قطره، اشکی ز داغی داستان
گرچه شمعم شِکوه‌ی دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین‌دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن که در میدانِ عشق
آن ز پا افتاده‌ای وین ناتوانی بیش نیست

قوّت بازو سلاح مَرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سربه‌سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون (رهی) پروا چه داری؟ کآن ضعیف
پَرشکسته طایر بی‌آشیانی بیش نیست .

"رهی معیری"

گر به‌چشم دل جانا جلوه‌های ما بینی

(ترک خودپرستی)

گر به‌چشم دل جانا جلوه‌های ما بینی
در حریم اهل دل، جلوه‌ی خدا بینی

راز آسمان‌ها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی

در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان، شاه را گدا بینی

گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی، درد را دوا بینی

چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا به هرچه روی آری روی آشنا بینی

نی ز نغمه وامانَد چون ز لب جدا مانَد
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی

تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عافیت‌سوزی همچو ما کجا بینی

تابد از دلم شب‌ها پرتوی چو کوکب‌ها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی

ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون (رهی) رها بینی

"رهی معیری"

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی

(شاهد افلاکی)

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی‌سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی

در سینه‌ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده‌ی بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه‌ی عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله‌ی موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی

دل با من و جان بی‌تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم (رهی) سویت کو چشم رهی‌جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

"رهی معیری"

در قدح، عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟

(جلوه‌ی ساقی)

در قدح، عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟

باده‌‌ی روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه، امشب همنشین با آفتاب افتاده است

خفته از مستی به دامان ترم آن لاله‌روی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است

در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

آسمان در حیرت از بالانشینی‌های ماست
بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است

گوشه‌ی عزلت بوَد سرمنزل عزت (رهی)
گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است

"رهی معیری"

خائنین، اهل وطن را مایه‌ی دردسرند

(خائنین وطن)

خائنین، اهل وطن را مایه‌ی دردسرند
جمله همچون خار گل باشند و خار بسترند

گوش‌ها را در زمان حق شنیدن پنبه‌اند
چشم‌ها را در مقام راه دیدن نشترند

همچو رهزن هرکه را یابند دور از قافله
از تنش سر می‌بُرند، از کیسه‌اش زر می‌بَرند

بی جهت بازیچه‌ی اغراض اینان گشته‌اند
ساده‌لوحانی که هم خوش‌بین و هم خوش‌باورند

تا که دفع شرشان از بهر ما مشکل شود
دشمنان ما، عموماً دوست با یکدیگرند

تا که هی گردد دل دزدان غارتگر قوی
این جماعت حامی هر دزد و هر غارتگرند

محو استقلال این کشور بوَد امری محال
دشمنان ما درین ره رنج بیخود می‌بَرند

«رهی معیری»

آب بقا کجا و ، لب نوش او کجا؟

(سوز عشق)

آب بقا کجا و ، لب نوش او کجا؟
آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بوَد روی مَه ولی
سیمینه مَه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد
مینای مِی کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی
آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی سوز عشق ساز سخن چون کند (رهی)؟
بانگ طرب کجا ، لب خاموش او کجا؟

"رهی معیری"

نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب

(گلبانگِ رود)

نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب
بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

فراز چرخ نیلی ناله‌ی مستانه‌ای دارد
دل از بام فلک دیگر نمی‌آید فرود امشب

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه‌ی مژگان؟
که تاب از من ستاند امروز و خواب از من ربود امشب

به یاد غنچه‌ی خاموش او سر در گریبانم
ندارم با نسیم گل ، سرِ گفت و شنود امشب

ز بس بر تربت صائب ، عنان گریه سر دادم
(رهی) از چشمهٔ چشمم خجل شد زنده‌رود امشب

"رهی معیری"

رفتیم و پای ، بر سر دنیا گذاشتیم

(پرده‌ی نیلی)

رفتیم و پای ، بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت‌سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ‌دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پرده‌ی نیلی‌ست جای ما
پا چون حباب، بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس
"دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم"

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دل‌فریب نیست
فهم سخن ، به مردم دانا گذاشتیم

در جست و جوی یار دل‌آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی ، به مدارا گذاشتیم

صد غنچه‌ی دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران ، نمی‌کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری ، یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان (رهی)!
رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم

"رهی معیری"

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

(آه آتشناک)

چون شمع نیمه‌جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار، انجمن افروز غیر بود
ای شمع! تا سپیده به‌جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شب‌های غم (رهی)
کز برقِ آه و سوز نوای تو سوختیم.

"رهی معیری"

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

(پایان شب)

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز

دوران شب ز بخت سیاهم به سر رسید
نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز

از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد
جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز

دردا که سوخت خار و خس آشیان ما
نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز

روزی فکند یار نگاهی به سوی غیر
باز است چشم حسرت من سوی او هنوز

یک بار چون نسیم صبا بر چمن گذشت
می‌آید از بنفشه و گل بوی او هنوز

روزی که داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز

"رهی معیری"

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

(غنچه‌ی پژمرده)

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه‌ی پژمرده از تاراج گلچین فارغ است

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غم‌های دیرین فارغ است

خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است

هر نفس در باغ طبعم لاله‌ای روید (رهی)
نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است

"رهی معیری"

همچو نی می‌نالم از سودای دل

(رسوای دل)

همچو نی می‌نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان‌زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلندآوازه‌ایم
نامور شد هرکه شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی (رهی)
خندم از امیدواری‌های دل

"رهی معیری"

این نیز بگذرد

جمله‌ی "این نیز بگذرد" ضرب‌المثلی‌است بسیار مشهور که در زبان‌های مختلف استفاده می‌شود. در زبان فارسی شاعران متعددی آن را در ردیف و یا قافیه‌ی شعر خود به کار برده‌اند.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از فخرالدین عراقی :

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو ، این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو ، این نیز بگذرد

آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جان من فدای تو ، این نیز بگذرد

هرکس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو ، این نیز بگذرد

ای دوست! تو مرا همه دشنام می‌دهی
من می‌کنم دعای تو ، این نیز بگذرد

آیم به درگهت ، نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو ، این نیز بگذرد

آمد دلم به کوی تو ، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو ، این نیز بگذرد

بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شده‌است رای تو ، این نیز بگذرد

تا کی کشد (عراقی) مسکین جفای تو؟
بگذشت چون جفای تو ، این نیز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از حکیم سنایی :

ای کم شده وفای تو ، این نیز بگذرد
و افزون شده جفای تو ، این نیز بگذرد

زین بیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شده‌است رای تو ، این نیز بگذرد

گر هست بی گناه ، دل زار مستمند
در محنت و بلای تو ، این نیز بگذرد

وصل تو کی بود نظر دلگشای تو؟
گر نیست دلگشای تو ، این نیز بگذرد

گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو ، این نیز بگذرد

بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نی‌ام سزای تو ، این نیز بگذرد

گر سر کشی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در سرای تو ، این نیز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از سیف الدین فرعانی :

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باغ خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلسِتان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از ملک‌الشعرای بهار :

ای دل! به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد

فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود
شیرینی تعیش پرویز بگذرد

دوران رادمردی و آزادگی گذشت
وین دوره‌ی سیاه بلاخیز بگذرد

مردانه پای‌دار بر احداث روزگار
کاین روزگار زن‌صفت هیز بگذرد

ما و تو نیستیم و به خاک مزار ما
بسیار این نسیم فرح_‌بیز بگذرد

این‌است پند من که ز خوب و بد جهان
نه غره شو ، نه رنجه که هر چیز بگذرد

صبح نشاط خندد و آید (بهار) عیش
وین شام شوم و عصر غم‌انگیز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از ابن یمین :

ای دل! غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تو نیکوخصال باش
بگذشت ازین بسی به سر این نیز بگذرد

ور دور روزگار نه بر وفق رای توست
انده مخور که بی‌خبر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد

منت خدای را که شب دیرپای غم
افتاد با دم سحر این نیز بگذرد

(ابن یمین) ز موج حوادث مترس از آنک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد

تشویش خاطر است ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از رهی معيری :

آيد وصال و هجر غم انگيز بگذرد
ساقی! بيار باده که اين نيز بگذرد

ای دل! به سردمهری دوران صبور باش
کز پی رسد بهار چو پاييز بگذرد

دل‌ها به سينه گم شود از دستبرد عشق
هرجا بدان جمال دل آويز بگذرد

بيند چو ابر گريه کنان در رهم وليک
از من چو برق خنده زنان تيز بگذرد

شب چون ز کوی او گذرم با نثار اشک
گويی ز باغ ابر گهرريز بگذرد

سوی من آرد ای گل نورسته! بوی تو
هر گه صبا به گلبن نوخيز بگذرد

داغم ز بخت غير ولی جای رشک نيست
کز ما گذشت يار و از او نيز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از شمس (ساقی) :

این فصل انجماد و بلاخیز بگذرد
آید بهار و موسم پاییز بگذرد

جان‌ها اگرچه آمده بر لب غمین مباش!
کاین روزگار تلخ و غم انگیز بگذرد

تاریخ را بخوان که به عبرت نوشته‌اند :
دوران غم ، چو لشکر چنگیز بگذرد

تلخ است اگر که کام ز بیداد خسروان
شیرین شود چو دوره ی پرویز بگذرد

آید بهار و تازه شود باغ و بوستان
وقتی خزان ز گلشن و جالیز بگذرد

چشم طمع اگرچه کنون زل زده به ما
تیغ طمع ز چشم و دل هیز بگذرد

این تخت و بخت عاریه بر کس وفا نکرد
این چند روز دلهره آمیز بگذرد

این ابر غم که سایه برافکنده بر وطن
شد کاسه‌های سینه چو لبریز بگذرد

این اجنبی به خفت و خواری ازین دیار
با خلق چونکه گشته گلاویز بگذرد

از حق سخن بگوی که حق جاودان بوَد
کاین روزگار سفله‌ی ناچیز بگذرد

با جوهر وجود قلم زن! به لوح عدل
بی‌جوهر آن قلم که به پرهیز بگذرد

نامردمی اگرچه به غایت رسیده است
(ساقی)! بریز باده که : این نیز بگذرد.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از شادروان عباس فرات :

هم موسم بهار طرب‌خيز بگذرد

هم فصل ناملايم پاييز بگذرد

گر ناملايمی به تو روی آوَرَد قضا

دل را مساز رنجه كه اين نيز بگذرد

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

از جابر ترمک :

دوران پادشاهی پاییز بگذرد
وقت خزان فاجعه آمیز بگذرد

این سالهای تیره که بر ما گذشته است
از این به بعد بر سر چنگیز بگذرد

وقتی قطار مرگ به تهران رسیده است
یعنی که از سنندج و تبریز بگذرد

رگبار ابر تیره فرو ریخت تا مگر
از روی شهر ابر بلاخیز بگذرد

افسرده ایم پشت همین بغض های خویش
یک روز لحظه های غم انگیز بگذرد

بر مردم ستمکش ما سال‌ها گذشت
بر دولت سیاه شما نیز بگذرد.

ستم کشید ، ولی بار منتی نکشید

(... بار منتی نکشید)

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید
به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را
نفس برید ولی رشته ی هوس نبرید

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد
جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

اگر نمی‌طلبی رنج ناامیدی را...
ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو می‌برد حریصان را
ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم کیشان
ستم کشید ، ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه ، روشندلان چه غم دارند
غبارتیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟

نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است
که تابناک تر از خود نمی‌تواند دید

ز چشمه، گوهر غلتان کجا پدید آید؟
نه هر که ساز کند نغمه‌ای بوَد ناهید

از آن شبی که (رهی) دید صبح روی تو را
شبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید

رهی معیری

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

(گریهٔ بی‌اختیار)

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی‌اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز باده ی نوشین نمی‌گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

(رهی) به شام جدایی چه طاقتی‌ست مرا
که روز وصل ، دلم را قرار باید و نیست

رهی معیری

هرچه طلب می‌کنی از خویش کن

(گنجینه ی دل)

چشم فرو بسته اگر وا کنی
در تو بوَد هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تو نیست

از تو بوَد راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی
چارهٔ خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار توست
بی‌خبر از مصلحت کار توست

بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی‌خبر از خویش چرایی؟ چرا؟

صید که درمانده ز هر سو شده‌ست
غفلت او دام ره او شده‌ست

تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بوَد جای تو ای وای تو

خواجهٔ مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه‌ای بنده ی نامقبلی

از ره غفلت ، به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه ی بی خانه‌ای
داشت مکان در دل ویرانه‌ای

روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیدهٔ مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم و رنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج که در خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مُرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه ی امّید مدان غیر را
کعبهٔ حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
زآن که دلی را به دلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن
هرچه طلب می‌کنی از خویش کن

رهی معیری

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

(غنچه ی پژمرده)

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه ی پژمرده از تاراج گلچین فارغ است

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین‌چنین
خاطرم امروز از غم‌های دیرین فارغ است

خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد، شیرین فارغ است

هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید (رهی)
نغمه سنجان را دل از گل‌های رنگین فارغ است

رهی معیری

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم

(اندوه دوشین)

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم

اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی
چشم بی‌خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم

سایه ی اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم

خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم

محفلم چون مرغ شب از نالهٔ دل، گرم بود
چون شفق ، از گریهٔ خونین شرابی داشتم

شِکوه تنها از شب دوشین ندارم کز نخست
بخت ناساز و دل ناکامیابی داشتم

نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

شادی از ماتمسرای خاک می‌جستم (رهی)
انتظار چشمه ی نوش از سرابی داشتم

"رهی معیری"

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است

(شب زنده دار)

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است

گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است

هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغاگر غبار آسوده است

پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است

کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است

هر که دارد شیوه ی نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان ، در روزگار آسوده است

تا بوَد اشک روان از آتش غم ، باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه (رهی)
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

"رهی معیری"

ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است

(خاک شیراز)

چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح ، طربناک تر است

عاشقی مایه یَ شادی بود و گنج مراد
دلِ خالی ز محبت، صدف بی گوهر است

جلوه ی برق شتابنده بوَد جلوه ی عمر
مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است

لب فرو بسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه ی من نوحه گر است

گریه و خنده ی آهسته و پیوسته ی من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدگر است

داغ جانسوز من از خندهٔ خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است

خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله ی مردم صاحبدل و صاحب نظر است

سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی‌ست (رهی)
همه گویند ولی گفته ی سعدی دگر است

"رهی معیری"

گر شود آن روی روشن جلوه گر هنگام صبح

(صبحدم)

گر شود آن روی روشن جلوه گر هنگام صبح
پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح

از بناگوش تو و زلف تو ام آمد به یاد
چون دمید از پردهٔ شب روی سیمین فام صبح

نیم‌شب با گریه ی مستانه حالی داشتم
تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح

خواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید
پرتو می ، چون فروغ آفتاب از جام صبح

شستشو در چشمهٔ خورشید کرد از آن سبب
نور هستی بخش می‌بارد ز هفت اندام صبح

گر ننوشیده ست در خلوت نبید مشک بوی
از چه آید هر نفس بوی بهشت از کام صبح ؟

می‌دود هر سو گریبان‌چاک از بی طاقتی
تا کجا آرام گیرد جان بی آرام صبح ؟

معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکی‌ست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح

این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح

جلوهٔ من یک‌ نفس چون صبح روشن بیش نیست
در شکر خندی است فرجام من و فرجام صبح

عمر کوتاهم (رهی) در شام تنهایی گذشت
مُردم و نشنیدم از خورشیدرویی نام صبح

"رهی معیری"

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟

(کوکب امید)

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟
وی چشمه حیات! لب نوش کیستی؟

از جلوه ی تو سینه چو گل چاک شد مرا
ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی‌ست
ای کوکب امید! در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبوَد جامه ی سیاه
ای آفتاب حسن! سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف تو را تاب دیگری‌ست
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب (رهی)
نالان به یاد غنچه ی خاموش کیستی؟

"رهی معیری"

گرچه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا

(ناله‌ی جویبار)

گرچه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا
در دل روشن ، صفای صبحدم باشد مرا

زر پرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد
صرف عشرت می‌کنم گر یک درم باشد مرا

خواهش دل هرچه کمتر شادی جان بیشتر
تا دلی بی آرزو باشد چه غم باشد مرا

در کنار من ز گرمی ، بر کناری ای دریغ!
وصل و هجرانِ غم و شادی به هم باشد مرا

در خروش آیم چو بینم کج نهادی‌های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا

گرچه در کارم چو انجم عقده‌ها باشد (رهی)
چهره‌ی بگشاده‌ای ، چون صبحدم باشد مرا

"رهی معیری"

تا گریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم

(ستاره ی بازیگر)

تا گریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم
در غمت از لاغری چون شاخه ی نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال
چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته
صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستی‌ام بر باد رفت اما نرفت
عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار
شیوه ی بازیگری از طالع بازیگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست
کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند
نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد (رهی)
زآن که دارد نسبتی با خاطر غم پرورم

"رهی معیری"

آنکه سودا زده ی چشم تو بوده‌ ست منم

(سودا زده)

آنکه سودا زده ی چشم تو بوده‌ ست منم
وآنکه از هر مژه صد چشمه گشوده ‌ست منم

آن ز ره مانده ی سرگشته که ناسازی بخت
ره به سر منزل وصلش ، ننموده ‌ست منم

آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه ی نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده‌ ست منم

آنکه خواب خوشم از دیده ربوده‌ ست تویی
و آنکه یک بوسه از آن لب نربوده‌ ست منم

ایکه از چشم (رهی) پای کشیدی چون اشک
آنکه چون آه ، به دنبال تو بوده ‌ست منم

"رهی معیری"

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است

(نا آشنا)

ما را دلی بوَد ، که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی‌ست
و آن گوهر یگانه به دریای دیگر است

در ساغر طرب میِ اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه ی مینای دیگر است

امروز می‌خوری غم فردا و هم‌چنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بوَد سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوهٔ مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دل‌های دیگر است

غمخانه‌ای‌ست وادی کون و مکان (رهی)
آسودگی اگر طلبی ، جای دیگر است

"رهی معیری"

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

(سراب آرزو)

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای ، می‌نشیند نه قرار می‌پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده ی سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

(رهی) از امید باطل ، ره آرزو چه پویی؟!
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

رهی معیری

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

(غباری در بیابانی)

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کی‌ام من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

(رهی) تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر نازم ، که دارد عمر کوتاهی

"رهی معیری"

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی

(پشیمانی)

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم، ولی رمیدی از ما...
من و دل همان که بودیم و تو آن نه‌ای که بودی

من از آن کِشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی؟

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه‌ای چشم (رهی) که زنده رودی

"رهی معیری"

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیده ام

(نیلوفر)

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیده ام
شاخه ی تاکم به گرد خویشتن پیچیده ام

گرچه خاموشم ولی آهم به گردون می‌رود
دود شمع کشته ام، در انجمن پیچیده ام

می‌دهم مستی به دل‌ها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم، در چمن پیچیده ام

جای دل در سینه ی صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام

نازک اندامی بود امشب در آغوشم (رهی)
همچو نیلوفر، به شاخ نسترن پیچیده ام

"رهی معیری"

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

(زندان خاک)

با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غم‌های عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام

"رهی معیری"

بیوگرافی و اشعار استاد رهی معیری

https://uploadkon.ir/uploads/e39b28_24رهی-معیری.jpeg

(بیوگرافی)

شادروان استاد محمدحسن معیری ـ مشهور به (رهی معیری) ـ فرزند محمدحسن‌خان مؤیدخلوت و نوه‌ی دوستعلی‌خان نظام‌الدوله در 10 اردی‌بهشت 1288 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش قبل از تولد رهی درگذشته بود. رهی معیری تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد؛ آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال 1322 به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر - وزارت صنایع - منصوب شد. رهی پس از بازنشستگی نیز در کتابخانه‌ی سلطنتی مشغول به کار بود.

رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. 17 سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود :

کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد
وین روز مفارقت به شب می‌آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جانِ ما به لب می‌آمد

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست حسن وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته‌ی آن به‌شمار می‌رفت. رهی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعار رهی در بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه‌ی "باباشمل" و مجله‌ی "تهران مصور" چاپ می‌شد. در شعرهای فکاهی و انتقادی از نام مستعار "زاغچه" ، "شاه پریون" ، "گوشه‌گیر" و "حق‌گو" استفاده می‌کرد.

رهی معیری در سال‌های آخر عمر در برنامه‌ی گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در همان سال‌ها سفرهایی به خارج از ایران داشت از جمله: سفر به ترکیه در سال 1336، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال 1337 برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال 1338 و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال 1341 برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال 1346. عزیمت به انگلستان در سال 1346 برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود.

رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست سرانجام در 27 آبان 1347 خورشیدی در تهران بر اثر سرطان ـ در 59 سالگی درگذشت و پیکرش در آرامستان ظهیرالدوله‌ی‌ شمیران به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

آثار :

مجموعه‌ای از اشعار رهی معیری با عنوان سایه عمر در سال 1345 به چاپ رسید. رهی بی‌تردید یکی از چند چهره ممتاز غزل‌سرای معاصر است. سخن او تحت تأثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعود سعد سلمان و نظامی است؛ اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده‌است، و حتی گفته‌اند که همان سادگی و روانی و طراوت غزل‌های سعدی را از بیشتر غزل‌های او می‌توان دریافت.

گاه‌گاه تخیلات دقیق و اندیشه‌های لطیف او شعر صائب و کلیم و حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را به یاد می‌آورد و در همان لحظه زبان شسته و یکدست او از شاعری به شیوه عراقی سخن می‌گوید.

رنگ عاشقانه‌ی غزل رهی، با این زبان شسته و مضامین لطیف تقریباً عامل اصلی اهمیت کار اوست، زیرا جمع میان سه عنصر اصلی شعر - آن هم غزل- از کارهای دشوار است.

از شعرهای معروف او، خزان عشق (به عبارتی همان تصنیف مشهور «شد خزان گلشن آشنایی» که بدیع‌زاده آن را در دستگاه همایون اجرا کرد)، نوای نی، دارم شب و روز، شب جدایی، یار رمیده، یاد ایام، بهار، کاروان، مرغ حق است. یکی از اشعار زیبا و معروف او خلقت زن است که در مذمت زنان سروده شده‌است. گزیده‌ای از این شعر در ادامه آورده شده‌است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(حدیث جوانی)

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام
وز شاخ آرزو، گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را ، فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان (رهی)
عیبم مکن که آهوی مردم‌ ندیده‌ام

"رهی معیری"