یارِ بَد گر به تو دمساز شود دشمن توست
(خضر راه)
یارِ بَد گر به تو دمساز شود دشمن توست
همچو ماریست که در دامن پیراهن توست
خواهش نفس ، تو را میبرد از راه برون
نفس اگر بر تو مسلط بشود رهزن توست
تا که رخسار فریبای تو دیدم گفتم
خون صد عاشق دلسوخته بر گردن توست
همچو یوسف بشود حسن گریبان گیرت
حسن بسیار تو هم دشمن جان و تن توست
دوش پروانه بدیدم به طواف رخ شمع
گفتم اینجاست که خاکستر تو مدفن توست
با یکی ساغر می مست و خرابم کردی
این سیه مستیام از بادهی مردافکن توست
هر گلی را ببرد باد خزان جلوه و حسن
آنکه ایمن بوَد از باد خزان، گلشن توست
ای بشر نیستی از راز جهان هیچ آگاه
پر ز اسرار ، همین آمدن و رفتن توست
"با چنین چهره که امروز تو آراستهای
هرکه آیینه به دست تو دهد دشمن توست"
خضر راه من سرگشته وفایی شد و گفت
که به ظلمات جهان عقل تو نورافکن توست
سخن نغز (وکیلی) ز تو دارد اثری
طبع گویای من از فیض سخن گفتن توست
"ابوالفضل وکیلی قمی"

به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب