یارِ بَد گر به تو دمساز شود دشمن توست

(خضر راه)

یارِ بَد گر به تو دمساز شود دشمن توست
همچو ماری‌ست که در دامن پیراهن توست

خواهش نفس ، تو را می‌برد از راه برون
نفس اگر بر تو مسلط بشود رهزن توست

تا که رخسار فریبای تو دیدم گفتم
خون صد عاشق دلسوخته بر گردن توست

همچو یوسف بشود حسن گریبان گیرت
حسن بسیار تو هم دشمن جان و تن توست

دوش پروانه بدیدم به طواف رخ شمع
گفتم اینجاست که خاکستر تو مدفن توست

با یکی ساغر می مست و خرابم کردی
این سیه مستی‌ام از باده‌‌ی مردافکن توست

هر گلی را ببرد باد خزان جلوه و حسن
آنکه ایمن بوَد از باد خزان، گلشن توست

ای بشر نیستی از راز جهان هیچ آگاه
پر ز اسرار ، همین آمدن و رفتن توست

"با چنین چهره که امروز تو آراسته‌ای
هرکه آیینه به دست تو دهد دشمن توست"

خضر راه من سرگشته وفایی شد و گفت
که به ظلمات جهان عقل تو نورافکن توست

سخن نغز (وکیلی) ز تو دارد اثری
طبع گویای من از فیض سخن گفتن توست

"ابوالفضل وکیلی قمی"

سال‌ها جمعيت دل را پریشان خواستم

(فیض سخن)

سال‌ها جمعيت دل را پریشان خواستم
رنج خود را در پی شادی یاران خواستم

بود در آغوش گل جایم چو شبنم در بهار
پاکدامانی از آن مهر درخشان خواستم

از دعاها بحرِ صدها عقده‌ها بگشوده شد
هرچه را کردم طلب با چشم گریان خواستم

فيض خاموشی نصیبم شد چو غنچه تنگدل
مهر بر لب روشنی را مِهر تابان خواستم

رنج هجرش بردم و امّید وصلش داشتم
خون دل خوردم بسی تا مهر جانان خواستم

عشق را نازم که ما را بی نیاز از عقل کرد
همچو مجنون از جنون عشق سامان خواستم

هرگز از فیض سخن محروم طبع ما نشد
من که در بحر ادب طبع درافشان خواستم

با همه طبع بلندم همچو مور افتاده‌ام
فقر را بالاتر از ملک سليمان خواستم

در تعلق هر نیازی خواستم از بخت خویش
با دعای نیمه شب از حی سبحان خواستم

در تسلای دل افراد ناکام و ضعیف
همچو لاله خویش را با قلب سوزان خواستم

روز سختی هیچکس غمخوار و یار ما نبود
من نمی‌دانم چرا این مهر یاران خواستم

بهره‌ی ما از جهان جز رنج و ناکامی نبود
گرچه چون گل عالمی را شاد و خندان خواستم

از خدا غیر از خدا ما را تمنایی نبود
کز برای این دل پردرد درمان خواستم

ای (وکیلی) هر زمان فیضی طلب کردم ز ابر
یر سرم آتش فرود آمد چو باران خواستم

"ابوالفضل وکیلی قمی"

بیوگرافی و اشعار ابوالفضل وکیلی قمی

https://uploadkon.ir/uploads/16ca20_24‪ابوالفضل-وکیلی-قمی-.jpg

(بیوگرافی)

آقای استاد ابوالفضل وکیلی قمی ـ فرزند جواد ـ در سال 1323 شمسی ـ در شهر مقدس قم ـ چشم به جهان گشود و پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه در رشته‌ی زیست شناسی به تحصیل ادامه داد و در مدارس قم به تدریس اشتغال ورزید.

سپس به استخدام وزارت دارایی درآمد و پس از مدتی از کار دولتی دست کشید و به شغل آزاد روی آورد و هم اکنون در تهران به کار فرش فروشی اشتغال دارد.

وکیلی پس از اقامت در تهران در اکثر انجمن‌های ادبی تهران شرکت می‌کرد و از محضر اساتید شعر و ادب بهره جسته است و آثارش در برخی از روزنامه‌ها و مجله‌های تهران به چاپ رسیده است.

استاد وکیلی در شعر (وکیلی) تخلص می‌کند و تاکنون به انتشار چند اثر تاریخی و ادبی توفیق یافته که از آن جمله است:

"فروغ شعر"
"قفقاز و مجاهدین ایران"
"لطفعلی‌خان دلاور زند و خان قاجار"
در ضمن نامه حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) به مالک اشتر را به صورت منظوم درآورده و به چاپ رسانیده است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(آه آتشناک)

ساخت رنگین تا شفق نه گنبد افلاک را
تیره دیدم زآه دل این سینه‌ی صد چاک را

درد هجران را دوایی جز شراب ناب نیست
ابر نسیان را بگو شاداب گردان تاک را

دل ز گیتی برگرفتم، رستم از این خاکدان
تا به سیر معنوی دیدم همه افلاک را

اختران نه فلک را تیره سازد آه من
کی توانم کرد پنهان آه آتشناک را

چرخ بداختر ندارد پاس ارباب هنر
بهْ که بینم در خموشی پرتو ادراک را

جای پاکان می‌شود خود مسند آزادگان
باری این زیور نزیبد مردم ناپاک را

آب دیده ، آتش جان را کجا یارد نشاند
ترسم این آتش دهد بر باد مشتی خاک را

گشتم آسوده (وکیلی) از غم بود و نبود
نیست در دل هیچ بیمی مردم بی‌باک را

"ابوالفضل وکیلی قمی"

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

(کنار تو...)

از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگارتو

تقویم را معطّل پاییز کرده است
در من مرور باغِ همیشه بهارتو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند
با یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می‌شود بدل
خورشید هم اگر نچرخد بر مدار تو

چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو

"حسین منزوی"

نه اینكه فكر كنی مرهم احتیاج نداشت

(از سر بی‌حوصلگی)

نه اینكه فكر كنی مرهم احتیاج نداشت
كه زخم های دل خون من علاج نداشت

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشكیدم
كه آنچه داشت شقایق به سینه كاج نداشت

منم! خلیفه‌ی تنهای رانده از فردوس
خلیفه‌ای كه از آغاز تخت و تاج نداشت

تفاوت من و اصحاب كهف، در این بود
كه سكه های من از ابتدا رواج نداشت

نخواست شیخ بیابد مرا كه یافتنم
چراغ نه! كه به گشتن هم احتیاج نداشت.

"فاضل نظری"

تا از لب تو قصه‌ی مهر و وفا رود

(قصه‌ی مهر و وفا)

تا از لب تو قصه‌ی مهر و وفا رود
از ما بجز حديث محبت کجا رود

تا روشن است دیده‌ی صحرا ز داغ عشق
لیلی ز خاطر من مجنون چرا رود

اندر قفای قافله‌ی حسنت، ای حبیب!
آهم جدا و سیل سرشکم جدا رود

این‌سان که چشم مست تو سرگرم ساحری‌ست
افسانه‌ای روا نبوَد بر عصا رود

آنجا که عشق خیمه و خرگه بپا کند
حشمت فروگذارد و سلطان گدا رود

غنچه ز شوق دیدن تو جامه می‌درد
بر طرف بوستان اگر این ماجرا رود

چشم انتظار روی تو تا چشم گلشن است
آسان بوَد به سینه که خار جفا رود

پیغام روح پرور حسن تو می‌برد
آیینه‌ی تمام نما هرکجا رود

تا نقش‌بند این دل دیوانه حسن توست
یا رب! کجا ز کعبه‌ی دل، این صفا رود

خاکستری به‌جاست ز ما، کو نسیم صبح
تا بوی دوست بر من بی‌دست و پا رود

تا با بلای عشق چه بازی کند سپهر
زین دود غم که زآتش جانسوز ما رود

(آذر) اسیر زلف گرہ‌گیر یار باش
شاید صبا بیاید و عقده گشا رود

شادروان محمدعلی بیگدلی (آذر)

برنجاند کلامی تند از هر کس دل ما را

(زبان اشک)

برنجاند کلامی تند از هر کس دل ما را
نسیمی می‌زند برهم رخ آرام دریا را

زبان اشک را هرگز نمی‌داند دلم ، دانم
به عضوی گر نشیند درد، آرامش دهد ما را

ندیدم رنگ ، زیباتر ز رنگ عالم هستی
طبیعت رنگ با دقت زند هر فصل، دنیا را

تهی مینا ندارد جلوه‌ای در بزم می‌خواران
به ارزش آورد مِی، شیشه‌ی بی رنگ مینا ر

هر آنکس بی‌صفت شد، بی‌صفا همواره می‌ماند
چو عقرب خصلتش نابود سازد پیر و برنا را

سراسر پند می‌باشد برای هر خردمندی
بخواند ماجرای جنگ "مقدونی" و "دارا" را

نه حسن یوسف کنعان زلیخا را پریشان کرد
هوس بیرون نمود از پرده‌ی عفت زلیخا را

ز تیغ سینه‌سوز لشکر بی رحم فرعون بين
به رود نیل دست حق نجاتش داد موسی را

به خاک افتاده را دریاب اگر در خود توان داری
مزن بر فرق هر افتاده آن مشت توانا را

سخن چون سالکان خیزد مرا از نای دل (لاله)
تحمل نیست بر کاغذ دگر ، این کِلک شیوا را

بهمن صیامی پور (لاله)

یکی میخ ، در کهنه دیوار دیدم

(بردباری)

یکی میخ ، در کهنه دیوار دیدم
شب و روز مشغول خدمتگزاری

گهی جای او بود ، دیوار مطبخ
گهی در اتاق و کنار بخاری

اثاثیه گاهی سبک گاه سنگین
همه می‌کشیدند ، از آن سواری

نه فرهاد کز درد یک تیشه خوردن
مر او کارش افتاد با جان‌سپاری

نه شیرین که از شدت ناز و غمزه
فراموش گشتش رہ و رسم یاری

نه مانند مجنون که از عشق لیلی
شد از شهر ، سوی بیابان فراری

نه مانند لیلی که در راه مجنون
نبودش به شایستگی پایداری

نه پروانه کز شعله‌ی عشق شمعی
پر و بال سوزد پی جان‌نثاری

نه چون شمع روشن که از بی ثباتی
سحر بسپرد محفلی را به تاری

چو کوه گران پای‌بند زمین‌ها
بری از سبک‌روحی و بی‌قراری

فراوان خورَد بر سرش سنگ و آهن
مکرر زنندش کتک‌های کاری

به هر پایه بر سر زنندش فزون‌تر
فزون‌تر کند قوت و پافشاری

خوش است آنکه از میخ گیریم عبرت
همی سر نپیچیم از بردباری

ز (رزاقی) این قطعه‌ی نغز مانَد
ادب دوستان را همی یادگاری

"شادروان تقی رزاقی"

جویای تو با کعبه‌ی گل کار ندارد

(سرگشتگی)

جویای تو با کعبه‌ی گل کار ندارد
آیینه‌ی ما روی، به دیوار ندارد

در حلقه‌ی این زهر فروشان نتوان یافت
یک سبحه که شیرازه‌ی زنار ندارد

هر لحظه به رنگ دگر از پرده برآیی
دل بردن ما این همه در کار ندارد

دور سفر سنگ فلاخن به سر آمد
سرگشتگی ماست که پرگار ندارد

یک داغ جگرسوز درین لاله ستان نیست
این میکده یک ساغر سرشار ندارد

از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت
هر شیشه‌‌‌دلی طاقت دیدار ندارد

در هر شکن زلف گرهگیر تو دامی است
این سلسله یک حلقه‌ی بیکار ندارد

از گرد کسادی گهرم مهره‌ی گل شد
رحم است به جنسی که خریدار ندارد

ما گوشه نشینان چمن آرای خیالیم
در خلوت ما ، نکهت گل بار ندارد

بلبل ز نظربازی شبنم گله مند است
مسکین خبر از رخنه‌ی دیوار ندارد

در ملک رضا زخم زبان سایه بید است
سرتاسر این بادیه یک خار ندارد

پیش ره آتش ننهد چوب خس وخار
(صائب) حذر از کثرت اغیار ندارد.

"صائب تبریزی"

از بس دل خود، در قفس سینه فشردم

(دشت جنون)

از بس دل خود، در قفس سینه فشردم
با خون ، ورق دفتر ایام ستردم

من حاصل عمرم همه از خون جگر بود
خوشدل منم، از خون دل خلق نخوردم

ایمان به می و میکده دارم، نه به مسجد
هرچند که خود راه به میخانه نبردم

من طالب حق بوده و اندر همه‌ی عمر
جان و سر خود را به همین راه سپردم

در خلوت شب سِیرگهم دشت جنون بود
بیدار نشستم ، غم ایام شمردم

خون بر سر (مژگان) اگر جای سرشک است
از بس دل خود در قفس سینه فشردم.

بانو اقدس کاظمی (مژگان)

خود را رها کن از زمین و ، آسمان باش

(آسمان باش)

خود را رها کن از زمین و ، آسمان باش
پرواز کن تا بیکران و بیکران باش

خاکی اگر بودی علی را زندگی کن
خرما به دوشِ کوچه های ناگهان باش

یا از تولیٰ دم بزن با ذوالفقارت
یا در گلوی دشمن دین، استخوان باش

وقتی عطش، آتش به خوردِ شهر داده
با اشک، آبی روی این آتشفشان باش

سیراب کن با چشم ها صحرای دل را
ابری شو و خالی تر از رنگین کمان باش

تا کی پر از طوفان شن باشد جهانت
افسار نفست را بگیر و ساربان باش

چندان به آینده، امیدی نیست اما
گاهی دلیل حال خوب دیگران باش

هم آفتابی کن شبِ جاماندگان را
هم ظهرِ خواب آلودگان را سایبان باش

کوفی نباش و کر نشو با سیم و زرها
نفروش ارزان اعتقادت را... گران باش!

دنیای ما دارد به اندازه... ستاره
قدری فراتر رو از اینها... کهکشان باش

خواهی که بر تاج جهان، بنشاندت شاه
چون دُر در آغوش صدف ها بی نشان باش

آب حیات آیا به جز اشک حسین است!؟
با گریه بر شش ماهه ی او جاودان باش

از چشمه های اکبرش با هر وضویت
لبریز نامش باش و همگام اذان باش

سجاده ات را پهن کن رو به تجلی
قدری در آغوش خدای مهربان باش

آیات رحمان و رحیمش را بخوان باز
صدق و صفا و دوستی را ترجمان باش

تیر دعا را در رکوع چلّه ات کن
دست تواضع را بگیر و چون کمان باش

تا مرغ آمین روی دستانت ببالد
وا کن قنوتی گرم را و آشیان باش

دل را به دریایش بزن از خود گذر کن
با ربنای اشک ها رودی روان باش

زهرا دعا کرده برای ما و گفته
آنچه علی، آنچه محمد گفته... آن باش

کعبه، دهان واکرد رازی را بگوید
جایی که حق شد جلوه گر، آنجا دهان باش

در موج های بی خبر از صبح روشن
فانوسِ اقیانوسِ تاریکِ زمان باش

پیدا کن آغوش امامت را مسلمان!
در شهرِ گم، گلدسته های جمکران باش

"محمد عابدی"

در جهانی که همه مدّعی‌اند

(عید قربان)

در جهانی که همه مدّعی‌اند
در جهانی که پر از حرّافی است
منم و بی‌کسی و تنهایی
و خدایی که به شدت کافی است


عید قربان شد و قربان کردم
پای لبخند خدا دنیا را
به خودش رو زده‌ام تا زین پس
نکِشم منّت آدم‌ها را


خواندم او را که اجابت کُنَدَم
که بگویم ز همه بیزارم
بوسه زد روی مرا با لبخند
چه خداوند رفیقی دارم


رفتم و در زدم و در وا کرد
دیدم آن چشم خطاپوشش را
اصلا انگار نه انگار که من
بارها پس زدم آغوشش را


آن خدایی که برایم یک عمر
از سر باغ خودش گل می‌چید
هدیه‌ها داد به من اما گاه
هدیه را بین بلا می‌پیچید


از همان دم که خدا را دیدم
دل به شاهان جهان نسْپُردم
نان یک عدّه به نرخ روز است
من فقط نان دلم را خوردم


پشت من گرم به خونی داغ است
تیغ‌ها بغض مرا داشته‌اند
گُرده‌ام باغچهٔ خنجرهاست
دوستانم همه گُل کاشته‌اند


نیستم بینِ شما، معتقدم
که خدا کرده مرا غربالم
خوب‌هاتان اگر این‌اند چه خوب!
من به بد بودنِ خود می‌بالم


بگذارید مرا طرد کنند
راه من سخت از این قشر جداست
چون که عمری است نیاموخته‌اند
که قضاوت فقط ازآن خداست


نشدم من به نقاب آلوده
هرچه هستم خودمم باکی نیست
غُسل دادم دل خود را با اشک
دین به جز پاکی و دل‌پاکی نیست


خسته‌ام خسته از این شهری که
حرف‌ها ساخته پشت سر من
مهربان بودم و تاوان دادم
نیست با هیچ‌کسم میل سخن


چای می‌نوشم و با یاس حیاط
خانه‌ام یکسره عطرآگین است
شعر و مداحی و سجاده و اشک
خلوت سادهٔ من شیرین است


هرکه را شهر خرابش کرده است
می‌کند دست خدا آبادش
آن خدایی که در این تنهایی
دلم آرام شده با یادش

"محسن کاویانی"

دل طاقت حیرانی دیدار ندارد

(پریشانی)

دل طاقت حیرانی دیدار ندارد
آیینه‌ی ما جوهر این کار ندارد

گل می‌کند از رنگ، پریشانی خاطر
حاجت به تنک ظرفی اظهار ندارد

تا چند به مویی دلم آویخته باشد
واپس دِه اگر زلف تو در کار ندارد

واعظ چه شوی گرم، لب بی نمک تو
تبخاله‌ای از گرمی گفتار ندارد

مشکل که گشاید گره از رشته‌ی کارم
ابروی تو پیشانی این کار ندارد

آغوش مرا مَحرم آن خرمن گل کن
موی کمرت طاقت این بار ندارد

کاری‌ست به دل ناخن الماس شکستن
هر بی جگری دست درین کار ندارد

ای شاخ گل از دور چه آغوش گشایی
گل، رنگی از آن گوشه‌ی دستار ندارد

یک ذرّه وفا را به دوعالم نفروشیم
هرچند درین عهد خریدار ندارد

بی‌حوصله‌ای را که بوَد شیشه متاعش
آن بهْ که به آتش نفسان کار ندارد

(صائب)! به جگر شعله زند ناله‌ی گرمت
آتش نفسی ، مثل تو گلزار ندارد.

"صائب تبریزی"

عید قربان است و باید جان کنم قربان او

(عید قربان)

عید قربان است و باید جان کنم قربان او
تا ز قربانی و هم جان ، گردم از قربان او

گوسپند و گاو و اُشتر از چه قربانی کنند
صد هزاران جان نباشد لایق قربان او

جان فدای جان آن جانانه کز جانبازی ‌اش
گوسپندش گشته قربان چون تویی جانان او

خونبهای جان اسماعیل اگر شد گوسپند
گو : سِپند جان بسوزد چشم بد از جان او

چون ز چوگان وفا ، گویِ محبّت می‌بَرد
گویِ سر ؛ بسیار افتد در خم چوگان او

مقصد از طوف و صفا و مروه، عرفات و منا
عاشقان را درکِ عشق اوست با عرفان او

خانه را بگذار و درکِ فیض صاحبخانه کن
حاصل حج، قربِ یزدان است نی قربان او

چون ز لِلهُ عَلَی النّاس استطاعت یافتی
راز حج البیت، مکتوم است در فرمان او

زآنکه حج با امر حق واجب بوَد نی عزم خلق
ترک باطل کن چو کردی رمیْ، بر شیطان او

گر عنان نفس، بعد از این دهی در دست وی
در حقیقت می‌شوی خود سلسله جنبان او

(شمس قم)! قربانی حق کن وجود خویش را
تا که در محشر بگردی ، لایق احسان او...

​شادروان سید علیرضا شمس قمی​​​​​​

عرفه روز شهود است و مناجات و دعا

(روز پر فیض عرفه)

عرفه روز شهود است و مناجات و دعا
روز بخشودگی هرچه گناه است و خطا

آنچنان رحمت حق سوی خلایق جاری‌ست
که طمع می کند ابلیس به الطاف خدا

دل خود یکدله کن در ره معشوق و سپس
توبه کن از گنه و پاک شو از کبر و ریا

ذبح کن نفس بد اندیش در این قربانگاه
سعی کن تا که رسی در حرم صدق و صفا

معنی نورٌ علیٰ نور، دعای عرفه است
خانه‌ی دل بنما روشن از این نور دعا

روز قدر است اگر قدر بداند عاشق
می‌رسد در عرفه عبد به وصل مولا

باب عرفان و دعا باز شود در عرفات
خرّم آن عاشق سالک که رسیده آنجا

فارغ از هرچه تعلق، تهی از ما و منی
ببرد دست گدایی سوی سلطان سخا

ای امیر عرفه! حال مرا می دانی
کن دعا بر منِ جامانده ز خیل شهدا

از ازل سائل درگاه تو بودم مولا
تا ابد فخر کنم بر کَرم و لطف شما

دست ما گیر درین ظلمت گمراهی و جهل
نور امّید و هدایت تویی ای شمس هدی!

ای کریمی که رسد رزق همه از کرمت
بده از لطف به ما تذکره ی کرب و بلا

گر نی‌ام لایق طوف حرم شاه شهید
کن حواله دل ما را به معین الضعفا

دل خونین (شقایق) ز فراقت پژمرد
کی رسد وقت ظهور ای گل باغ طاها

حمید رضازاده (شقایق)

آنکه اکنون از حریم کبریا برگشته است

(حاجی)

آنکه اکنون از حریم کبریا برگشته است

مقتدی رفته ولیکن مقتدا برگشته است

گر چه عمری لخت کرده ملتی را با حِیَل

با کت و شلوار رفته با عبا برگشته است

سید محمدرضا شمس (ساقی)

به قربانگاه اسماعیل، قربان کن دل خود را

(عیـد قـربان)

به قربانگاه اسماعیل ، قـربـان کن دل خود را

که تا شاید در آنجا حل نمایی مشکل خود را

در آن وادی اگر قربـان نمایی نفس شیطــانی

شود حجّــت قبــولِ بــارگــاهِ حـیّ سبحــانی

سید محمدرضا شمس (ساقی)

حاجیا گر نفس دون را ذبح و قربانی کنی

(عید قربان)

حاجيـا گر نفس دون را ذبـح و قربانی کنی

سـیـنه را خــالـی گر از امیــال نفسانی کنی

گر خلیــل آسا گــذر کردی ز اسماعيـل نفس

بعـد از آن درک حضـور فیــض ربـــانی کنی.

سید محمدرضا شمس (ساقی)

خلیلا ، لحظه‌ی تعبیر خواب است

(عید قربان)

خلیلا ، لحظه‌ی تعبیر خواب است
مکن تأخیر ، هنگام شتاب است

رسیده بر تو فرمان خداوند
فدا سازی به راه عشق فرزند

تو که تاج نبوت در سرت هست
بیا که ، امتحانی دیگرت هست

بیا که امروز روز آزمون است
و اینجا وادی عشق و جنون است

بیا حق رسالت را ادا کن
به راه دوست ، نفس خود فدا کن

که دلبر از تو قربانی ، پسندد
تو را این‌سان ، به مهمانی پسندد

"عبودیت به تسلیم و یقین است"
هرآنچه دوست خواهد حق همین است

خلیل الله و قربانگاه و جان بود
و فرمان خدای ، مهربان بود

نفس در سینه او در شماره
به سیمای پسر دارد نظاره

چو ابراهیم تسلیم قضا بود
پسر هم بر رضای حق ، رضا بود

و این شد که خدا ، حقش ادا کرد
به ابراهیم ، قربانی عطا کرد

"غلامرضا غلامپور دهسرخی"

ای یادگار نهضت خونین کربلا

السلام علیك یا محمد بن علی الباقر (ع)

ای یادگار نهضت خونین کربلا
روز شهادتت؛ شده عالم ، پر از عزا

مهر هدایتیّ و شکافنده‌ی علوم
باقر، ازین جهت لقبت داده مصطفی

دیدی چه داغ‌های عظیمی به کودکی
با حسِ کودکانه، چه کردی ازین جفا؟

رنج اسارتی که کشیدی زبانزد است
نامت شکوه صبر و تحمل درین بلا

بی‌شک به روز حادثه گشتی شهید عشق
در آن زمان که شد ؛ سر جدّت ز تن جدا

از شعله های خیمه دویدی به هر طرف
ای آشنا ، به خار بیابانِ نینوا

درد فراق و رنج اسیری و داغ دل
بود ارمغان زندگی‌ات ؛ تا به انتها

زهر جفا رسید؛ به داد دلت کنون
آری شدی ز سیل مصیبت دگر رها

کرّوبیان به غربت تو گریه می‌کنند
قبرت بدون شمع و چراغ است و، آشنا

بالاترین غریب بقیع و مدینه‌ای!
بی زائر است قبر تو ای حجت خدا

بیت الحَزن سروده ( شقایق ) به یادتان
دارد همیشه سوی شما ، دست التجا...

حمید رضازاده (شقایق)

بالش وجدان اگر راحت نباشد خواب نيست

(وجدان)

تخت خوابت گر مطلّا باشد و فرشش حریر

بالش وجدان اگر راحت نباشد خواب نيست

"بیدل دهلوی"

یک جرعه درد بود، نیازی که داشتم

(اعجاز درد)

یک جرعه درد بود، نیازی که داشتم
شد کارساز سوز و گدازی که داشتم

رقصان شدند پردگیان حریم قدس
از سوی عشق و نغمه‌ی سازی که داشتم

پایم ز پویه ماند، ولی عشقِ طُرفه کار
کوتاه کرد راه درازی که داشتم

چون در میان مسجدیان مَحرمی نبود
گفتم به پیر میکده، رازی که داشتم

تا شد رواق ابروی جانانه قبله‌ام
معراج قرب گشت نمازی که داشتم

چون شیخ شهر، دعوی تقوا نمی‌کنم
عینِ حقیقت است مجازی که داشتم

در تنگنای لفظ، محال است شرح عشق
بخشای بر فرود و فرازی که داشتم

محمود گرچه نام من آمد ولی دریغ
غم بود در زمانه ، ایازی که داشتم.

محمود شاهرخی (جذبه)

در مزارت نفسِ ثانیه‌ها می‌گیرد

شهادت امام محمد باقر (ع)

در مزارت نفسِ ثانیه‌ها می‌گیرد
باد، دَم می‌دهد و مرثیه پا می‌گیرد

زائرت پنجره‌فولاد ندارد به بغل
ولی از آجرِ دیوار، شفا می‌گیرد

گنبدی نیست، ولی خاکِ تو تحتُ‌القُبّه‌ست
هر کجا ذکر بگیریم، دعا می‌گیرد

در حرم پشت حصاری که صدا زندانی‌ست
های‌هایم یقه‌ی بغض مرا می‌گیرد

حَرَمت آنقدَر از روضه‌ی مسکوت پُر است
آستین در دهن از گریه صدا می‌گیرد

ابرِ موقوفه‌ی بارانِ حسینیّه‌ی توست
هر کسی روضه به صحرای منا می‌گیرد

کفترِ نامه‌برِ رویِ مزارت ذکرِ ـ
هر که دارد هوس کرب‌وبلا می‌گیرد

در مفاتیحِ حرم راوی عاشورایی
زائر از دست تو «شش‌گوشه‌نما» می‌گیرد

اشک، تا می‌خورَد از مقتلِ چشمت به زمین
می‌شود هم‌سفرِ ابر، هوا می‌گیرد

دفتر خاطره‌ی کودکی توست «لهوف»
«کربلا» در غمِ یک روزِ تو جا می‌گیرد

"رضا قاسمی"

بتی که راز جمالش هنوز سربسته است

(خم سر بسته)

بتی که راز جمالش هنوز سربسته است
به غارت دل سوداییان کمر بسته است

عبیر مِهر به یلدای طُرّه پیچیده است
میان لطف، به طول کرشمه بر بسته است

به آن بهشت مجسم، دلی که ره برده است
در ِ مشاهده بر منظر دگر بسته است

زهی تموّج نوری که بی غبار صدف
میان موج خطر، نطفه‌ی گهر بسته است

بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب
میان به سلسله‌ی اشک، تا سحر بسته است

به پای‌بوس جمالت، نگاه منتظران
ز برگ برگ شقایق، پل نظر بسته است

امید روشن مستضعفان خاک تویی
اگرچه گَرد خودی، چشم خودنگر بسته است

هزار سدّ ضلالت شکسته‌ایم و کنون
قوام ما به ظهور تو منتظر بسته است

متاب روی، ز شبگیر اشک بی‌تابم
که آه سوخته، میثاق با اثر بسته است

به یازده خُم مِی گرچه دست ما نرسید
بده پیاله که یک خم هنوز سربسته است

زمینه ساز ظهورند، شاهدان شهید
اگرچه هجرت‌شان داغ بر جگر بسته است

کرامتی که زخون شهید می‌جوشد
هزار دست دعا را ز پشت سر بسته است

چنان وزیده به روحم نسیم دیدارت
که گوش منتظرم چشم از خبر بسته است

در این رسالت خونین، بخوان حدیث بلوغ
که چشم و گوش حریفان همسفر، بسته است

رواست سر به بیابان نهند منتظران
که باغ وصل تو را عمر رفت و در بسته است

دل ِ شکسته و طبع خیال‌بند (فرید)
به اقتدای شرف قامت هنر بسته است.

قادر طهماسبی (فرید)

ای عاشقان! ای عاشقان! پیمانه‌ها پرخون کنید

(ای عاشقان)

ای عاشقان! ای عاشقان! پیمانه‌ها پرخون کنید
وز خون دل چون لاله‌ها، رخساره‌ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه‌ی احزان چرا این ناله‌ی محزون کنید

از چشم ما آیینه‌ای در پیش آن مه‌رو نهید
آن فتنه‌ی فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه‌ای در گردن مجنون کنید

دیدم به خواب نیمه‌شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح‌خیزان! چون کنید

نوری برای دوستان، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می‌نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سرنگون تا کی روَد سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید

چندین که از خم در سبو، خون دل ما می‌رود
ای شاهدان بزم کین، پیمانه‌ها پر خون کنید.

امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)

ای که دوری ز یار یعنی چه؟

(وصل یار)

ای که دوری ز یار یعنی چه؟
می‌بری انتظار یعنی چه؟

آفتابی چنین درخشنده
دیده ها در غبار یعنی چه؟

تو بپرسی ز یار و من او را
دارم اندر کنار یعنی چه؟

من پی صید عشق و عشق مرا
می نماید شکار یعنی چه؟

هر دمی عالمی دگر بینم
از تجلّی یار یعنی چه؟

واحدی جلوه کرد و شد پیدا
عدد بی شمار یعنی چه؟

من به یارم شناختم یارم
تو به نقش و نگار یعنی چه؟

ذرّه‌ای نیست در همه عالم
نبوَد بی قرار یعنی چه؟

همه در کار یار حیران‌اند
از صغار و کبار یعنی چه؟

عابدان مست حور و غِلمان‌اند
عارفان مست یار یعنی چه؟

نیست در فکر خویشتن یک تن
در میان هزار یعنی چه؟

دیده دیدار یار ار خواهد
نبوَد اشکبار یعنی چه؟

ای که خواهی کمال و از دنیا
نشوی بر کنار یعنی چه؟

آن که گر آدم است و می‌خواهد
آدمی را فگار یعنی چه؟

ای به غفلت سر آمده عمرت
نیستی شرمسار یعنی چه؟

(حسن) ار وصل یار را خواهد
نبود راه وار یعنی چه ؟

"علامه حسن زاده آملی"

ای اشک، ای ستاره دریایی!

(واگویه)

ای اشک، ای ستاره دریایی!
امشب چرا به چشم نمی آیی؟

تا کی تو را از آینه ها پرسم
ای مرکز تمرکز زیبایی

چشمم دگر کنار نمی آید
با گریه جز به شیوه‌ی زهرایی

رنگی که چنگ خلسه زند بر دل
کی بوده در حنای شکیبایی؟

یک مو ترک نمی‌خورد، ای فریاد
این بغض بی مروّت خارایی

درد مرا ز دوست مکن پنهان
ای گریه! ای نمایش رسوایی

در من که؟ مرده است خداوندا
کز ناله‌ام ، جدا شده گیرایی

تا کی سراغت از شب و تب گیرم؟
ای عشق بی غروب اهورایی!

ای اتفاق دیدن و جان دادن
وی لحظه‌ی بزرگ تماشایی!

با این ضعیف خسته مدارا کن
مولای من! به حرمت مولایی

بیدار شو (فرید)! که شیطانی ست
این خواب‌ها به خلوت تنهایی

قادر طهماسبی (فرید)

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ

(آفتاب حشر)

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ
بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ

کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود
هر کس گذشته است درین نشئه ز آب تلخ

اینجا به آب توبه ز لب زنگ می، بشوی
در حشر مشنو از لب رضوان جواب تلخ

شکّر به زهر و نوش به نشتر که داده است؟
از دل مبر حلاوت ایمان به آب تلخ

نه خوردنت به وقت و نه خوابت به جای خویش
چون زنده مانده‌ای تو به این خورد و خواب تلخ؟

دل را مسوز ز آتش عصیان که رم کند
در پیش سگ، اگر فکنی این کباب تلخ

(صائب)! بریز اشک، که در آفتاب حشر
خواهد گرفت دست تو را این گلاب تلخ

"صائب تبریزی"

عشق راهی‌ست که دارد خطر کشته شدن

(هنر کشته شدن)

عشق راهی‌ست که دارد خطر کشته شدن
عاشق آن است که بندد کمر کشته شدن

ماه و خورشید اگر شمع ره زندگی‌اند
کهکشان‌هاست چراغ گذر کشته شدن

مرگ در بستر تب خاتمه‌ی زندگی است
مرگ جاوید بوَد ، همسفر کشته شدن

اول عشق بوَد، کشته شدن. در ره دوست
تا به روی که گشایند درِ کشته شدن

نرسد دست تو بر دامن معشوق ازل
تو و جان را نکنی تا سپر کشته شدن

کشته‌ی همت والای حسینم که در او
روش زندگی است و هنر کشته شدن

کربلا پر شده بود از نفس زنده دلان
آن شب قدر که سر زد سحر کشته شدن

در دل معرکه هفتاد و دو تن می‌کردند
مشق پامال شدن، با خبر کشته شدن

این چه عشق‌است خدایا که ز اصحاب حسین
طفل شش ماهه ببندد کمر کشته شدن

هست در سینه‌ی مردان ، جگر شیر ولی
جز اباالفضل که دارد جگر کشته شدن؟

ای (مؤید) به شهیدان ره عشق سلام
که نهادند اثر در اثر کشته شدن .

"حاج سید رضا مؤید"

هر گوشه فتنه‌ای‌ست ز چشمان مست توست 

(نافه‌ی چین)

هر گوشه فتنه‌ای‌ست ز چشمان مست توست
هر جا سخن رَوَد ز لب می پرست توست

کی دست می‌دهد كه ببينم به خلوتی
در گردن تو دست من و می به دست توست

ای زلف يار نافه‌ی چين خواندمت ولی
ديدم درست نسبتی اين‌سان شكست توست

ای چشم ساقی از تو نه مستيم ما و بس
مينا و ساغر و خم و خمخانه مست توست

صياد ! بال من مشِكَن ، پای من مبند
اين بند بس مرا که دلم پای‌بست توست

آزاری از چه رو دل من در پناه خويش؟
آخر نه اين رميده ز هر جا به بست توست

آن خرمن گلی تو كه خوبان سروقد
بر پا بايستند به هر جا نشست توست

دريا شده‌ست ديده ز بس ماهی دلم
در آرزوی زلف چو قلّاب شست توست

می نوش و هستی‌ات بنه و نيست شو (صغير)
وز غم، فرار كن كه غم آسيب هست توست.

"مرحوم صغیر اصفهانی"

این غافلان که جود فراموش کرده‌اند

(فراموشی)

این غافلان که جود فراموش کرده‌اند
آرایشِ وجود فراموش کرده‌اند

آه این چه غفلت است که پیران عهد ما
با قدّ خم، سجود فراموش کرده‌اند

آن نور غیب را که جهان روشن است ازو
از غایتِ شهود فراموش کرده‌اند

از ما اثر مجوی که رندان پاکباز
عنقا صفت، نمود فراموش کرده‌اند

جان‌ها هوای عالم بالا نمی‌کنند
این شعله‌ها صعود فراموش کرده‌اند

یادِ جماعتی ز عزیزان به خیر باد
کز ما به یادبود فراموش کرده‌اند

بی‌مایگان زیان کسان را ز سود خویش
از اشتیاقِ سود فراموش کرده‌اند

(صائب) خَمُش نشین که درین عهد، بلبلان
ز افسردگی، سرود فراموش کرده‌اند.

"صائب تبریزی"

ای فروزان گهرِ پاکِ بقیع

(گهرِ پاک بقیع)

ای فروزان گهرِ پاکِ بقیع
گل پرپرشده در خاک بقیع

با سلامت كنم آغاز كلام
ای تو را ختم رُسُل گفته سلام

پنجمین حجّت و هفتم معصوم
به ابی اَنْتَ كه گشتی مسموم

ای فدای حق و قربانی دين!
کرده یک عمر نگهبانی دين!

تنت از درد و الم کاسته شد
تا که دين قامتش آراسته شد

ای ز آغاز طفولیت خویش
بوده در رنج و غم و درد، پریش

از عدو ظلم و شرارت دیده
چون پدر رنج اسارت دیده

خار در پا و رَسَن در بازو
رفته‌ای با اُسرا در هر سو

کرده خون خاطرت ای شمع ولا
محنت واقعه‌ی کرب و بلا

کربلا دیده‌ای و کوفه و شام
ای شهید از اثر ظلم هشام

آتش غم پر و بالت را سوخت
زهر کین، شعله به جانت افروخت

اثر زهرِ به زین آلوده
کرده اعضای تو را فرسوده

نزد حق یافته فیض دیدار
جسم تو خفته و روحت بیدار

خود تو مظلومی و قبر تو خراب
دیده دهر ازین غصه پر آب

شیعه را دل ز عزایت شده داغ
که بوَد قبر تو بی شمع و چراغ

ظلمِ این امتِ دور از ادراک
کرده یکسان حَرمت را با خاک

با چنین ظلم و ستم از اعدا
بهتر این است كه قبر زهرا

مخفی از دیده‌ی دشمن گردد
تا ز هر حادثه ایمن گردد .

"حاج سید رضا مؤید"

ای شکوه کهکشان‌ها پیشِ چشمانت حقیر

(سکه‌ی مهتاب)

ای شکوه کهکشان‌ها پیشِ چشمانت حقیر
روح خنجر خورده‌ام را از شب مطلق بگیر

رشکِ مرغان رها در باد شد پرواز من
تا شدم در تار و پود خلعت عشقت اسیر

طرح لبخند غیورت مثل باران مهربان
جنگلِ سبز حضورت مثل دریا دلپذیر

کوچه‌کوچه هفت شهر عاشقی را گشته‌ام
مثل تو پیدا نکردم ای شگفتِ بی‌نظیر

ای کریمِ آسمانی با نگاهِ روشنت
سكه‌‌ی مهتاب را دادی به شب‌های فقیر

"دکتر سید حسن حسینی"

ما عاشق و مستیم و طلبکار خداییم

(غرق محیط)

ما عاشق و مستیم و طلبکار خداییم
ما باده پرستیم و ازین خلق جداییم

بر طور وجودیم چو موسی شده از دست
بی پا و سر آشفته و جویای لقاییم

روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر به یک جای نیاییم

در صومعه‌ی سینه‌ی ما یار مقیم است
ما از نظرش صوفی صافی صفاییم

ما غرق محیطیم نجوییم دگر آب
ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجاییم

مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار
ما سایه نجوئیم همائیم هماییم

مائیم که از ما و منی هیچ نمانده‌ست
در عین بقاییم و منزه ز فناییم

گاهی چو هلالیم و گهی بدر منیریم
گاهی شده در غرب و گه از شرق براییم

(سید) چه کنی راز نهان فاش نگفتیم
در خود نگرستیم خدایسم خداییم .

"شاه نعمت الله ولی"

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد

(گنج حضور)

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد

به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم
شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

رواست در بَر اگر می‌تپد کبوترِ دل
که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کویِ عشق مَنِه بی‌دلیلِ راه، قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلبِ گنجنامه‌ی مقصود
شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جستجوی گنجِ حضور
بسی شدم به گدایی، بَرِ کِرام و نشد

هزار حیله برانگیخت (حافظ) از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار، رام و نشد.

"حضرت حافظ"

یار من همسر گرفت و عشق من بر باد رفت

(ای داد رفت)

یار من همسر گرفت و عشق من بر باد رفت
یاد من از یاد بُرد و، با رقیبم شاد رفت

آن همه عشق و امید و عهدها بر باد شد
آن همه سوز و گداز و اشک‌ها از یاد رفت

با سرود آه من، بزم عروسی ساز کرد
با جهیز اشک من، در خانه‌ی داماد رفت

باده‌ی خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت
لاله‌ی امّید من پرپر شد و بر باد رفت

آنکه در افسونگری کرد آن همه غوغا گریخت
آنکه در عاشق‌کشی کرد این همه بیداد رفت

آن نهال نیک‌بختی، آن درخت آرزو
آنکه بُد در باغ رؤیا خوشتر از شمشاد رفت

آنکه عشقش در ازل با هستی‌ام پیوند یافت
آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت

گفتمش پس عشق من؟ با خنده گفت: ای وای مُرد
گفتمش پس یار من؟ با عشوه گفت: ای داد رفت.

"دکتر خسرو فرشیدورد"

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد

(می‌نتوان داد)

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد
وز میم دهان تو نشان می‌نتوان داد

میم است دهان تو و مویی است میانت
کی را خبر موی میان می‌نتوان داد

دل خواسته‌ای و رقم کفر کشم من
بر هر که گمان بُرد که جان می‌نتوان داد

گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است
در خورد رخت نیست از آن می‌نتوان داد

یک جان چه بوَد کافرم ار پیش تو صد جان
انگشت زنان رقص کنان می‌نتوان داد

سگ بهْ بود از من اگر از بهر سگت جان
آزاد به یک پاره‌ی نان می‌نتوان داد

داد ره عشق تو چنان کآرزویم هست
عمرم شد و یک لحظه چنان می‌نتوان داد

جانا چو بلای تو بیرزد به جهانی
خود را ز بلای تو امان می‌نتوان داد

گفتم که ز من جان بستان یک شکرم ده
گفتی شکر من به زبان می‌نتوان داد

چون نیست دهانم که شکر زو به در آید
کس را به شکر هیچ دهان می‌نتوان داد

خود طالع (عطار) چه چیز است که او را
یک بوسه نه پیدا نه نهان می‌نتوان داد.

"عطار نیشابوری"

تو آن عاشق‌ترین مردی که در تاریخ می‌گویند

(عاشق‌ترین مرد)

تو آن عاشق‌ترین مردی که در تاریخ می‌گویند
تو آن انسانِ نایابی که با فانوس می‌جویند

تمام باغ‌ها در فصل لب‌های تو می‌خندند
تمام ابرها در شطّ چشمان تو می‌مویند

به‌شوق سجده‌ات هفت‌آسمان خم می‌شود بر خاک
به نام نامی‌ات خورشیدها از خاک می‌رویند

قناری‌های عاشق از گلوگاه تو می‌خوانند
و قمری‌های سالک کو به کو راه تو می‌پویند

تمام موج‌ها در حلقه‌ی یاد تو می‌چرخند
تمام بادها نام تو را سرگرم هوهویند

تو تمثال تمام عطرهای بی‌ریا هستی
که تصویر تو را عشاق در آیینه می‌جویند

تو آن ذکر جلی هستی، که دل‌ها از سرِ مستی
به لحنی ارغوانی با زبانی سرخ می‌گویند

"دکتر سید حسن حسینی"

صبا هر صبحدم ، بر خاک کویت افتد و خیزد

(زنجیر زلف)

صبا هر صبحدم ، بر خاک کویت افتد و خیزد
اسیر عشقت ای مَه! پیش رویت افتد و خیزد

مکن صورت نهان ای گل! که دل چون بلبل از هجرت
میان خار و خس در جستجویت افتد و خیزد

بده از باده‌ی مِهرت یکی ساغر خماران را
که ساقی از گرانبار سبویت افتد و خیزد

سیه شد روزگارم چون سواد زلف مِشکینت
ز بس بر ماهِ رویت ابر مویت افتد و خیزد

صبا گر نکهتی زآن زلف مشکین در چمن آرد
به گلشن عندلیب از عطر و بویت افتد و خیزد

بر اسب پیلتن بنشین و کن مات رخت شاهان
پیاده تا مگر در چار سویت افتد و خیزد

دو لعل انگبین بارت شکسته نرخ شکّر را
که طوطی بهر شیرین گفتگویت افتد و خیزد

دلم در طرّه‌ی زلفت شده مدهوش و دیوانه
که با زنجیر زلف مشکبویت افتد و خیزد

ز شعرت (شمس قم) شیرین کنی بس تلخ کامی‌ها
که فرهاد از نوای نغز گویت افتد و خیزد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ای قامتت به گلشن توحید سرو ناز

(نسخه‌ی کمال)

ای قامتت به گلشن توحید سرو ناز
عنوان آدمی ز تو شایان امتیاز

كویت حریم كعبه‌ی دل‌های عاشقان
رخساره‌ات به اهل صفا قبله‌ی نماز

كوتاه باد از كرم و لطف ایزدی
دستی كه جز به ذیل عطایت شود دراز

در مخزن جمال، تو والاترین گهر
در نسخه‌ی كمال، تو زیباترین فراز

ای مه چرا ز پرده نیایی دمی برون
كز كاینات جمله نیاز است و از تو ناز

ای سرّ حق بیا و تو خود كشف راز كن
ذكر تو می‌رود همه در حلقه های راز

خورشید فرش راه تو انوار خود كند
مهتاب بر حریم تو ساید رخ نیاز

گل آیتی ز حسن تو با روی دلفریب
بلبل كند حدیث تو با صوت دلنواز

ای آفتاب برج ولا وقت آن نشد
كانوار خود عیان كنی از مشرق حجاز

ما دست بر دعا و ندانیم كی دهد
ایزد ظهور جلوه‌ی ذات تو را جواز

تنها نه زیب طاق مطرّز فروغ توست
ای عارض تو گلشن فردوس را طراز

ای صبح روشن ازلی كو دمیدنت
مهجور را كم است صبوری و شب دراز

هر كس سراغ حسن تو جوید ز همدمی
گل از نوای بلبل و عارف ز شور ساز

بخرام با رخ چو گل اندر چمن دمی
تا آیدت هزار چمن گل به پیشواز

ای هر چه پاكی از تو بیا تا به مقدمت
ریزند جان و سر همه یاران پاكباز

ای نفخه‌ی نسیم الهی عنایتی
كآید لوای قسط و عدالت به اهتزاز

فیضی رسد گر از كرم لایزالی‌ات
خشكد به كشتزار حقیقت بُنِ مجاز

بر هر چه مستمند، امیدیّ و ملتجا
بر هر كه دردمند، طبیبی و چاره ساز

در جستجوی جلوه‌ی ماه جمال تو
بس دیده ها سپهر كند از ستاره باز

صافی دلان مَشرب فیّاض معرفت
از هرچه غیر عشق تو، جویند احتزاز

(عابد) گر انتظار سحر می‌بری چو شمع
هر شب به یاد او همه مِی سوز و مِی گداز

محمد عابد تبریزی (عابد)

ای که در کوی وفای دوست تنها می‌روی

(حاجیان بیت الله الحرام)

ای که در کوی وفای دوست تنها می‌روی
مست وحدت در مقام قربِ یکتا می‌روی

می‌روی تا در حریم کعبه بینی روی دوست
تا کنی آیینه‌ی دل را مصفا می‌روی

شسته‌ای از شوکت و مال و منال خویش دست
فارغ از اندیشه‌ی امروز و فردا می‌روی

راز وحدت بین در آن سامان که با شاه و گدا
یکزبان و یکدل و یکسان و یکجا می‌روی

حالیا تا محرم اندر کوی جانان گشته‌ای
با صفای دل، برِ محبوب یکتا می‌روی

پاک از نور حقیقت لوح دل کن چون کلیم
گر پی دیدار حق در طور سینا می‌روی

راه بس دشوار و شیطان سدّ راه است ای رفیق
هان مشو غافل که این ره بی‌محابا می‌روی

می‌کنی شب زنده‌داری در هوای روز وصل
گر نبینی مِهر روی یار، بی جا می‌روی

بانگ لبیکِ اجابت از لب دلبر خوش است
ورنه بیهوده‌ست کاین پایین و بالا می‌روی

جامه‌ی تلبیس از تن دور کن گر چون مسیح
بر سر دار بلا از بهر مولا می‌روی

عاشقان را خلوت دل جایگاه دلبر است
بی‌جهت مجنون‌صفت در کوه و صحرا می‌روی

شو چو (مردانی) گدای ره‌نشین کوی دوست
کز پی دیدار آن ماهِ دلا را می‌روی...

"محمدعلی مردانی"

دلم روانه به دنبال یار افتد و خیزد

(افتد و خیزد)

دلم روانه به دنبال یار افتد و خیزد
بلی پیاده به پای سوار افتد و خیزد

ز پیش رفت و نکرد از عقب نگاه که بیند
دل از قفاش چو بیمار زار افتد و خیزد

برای بوسه ز پا و سرش ز روی ادب، دل
چو شاخ بید ، ز باد بهار افتد و خیزد

شکن شکن ز دو سو زلفش از نسیم چو رقاص
به چهره‌اش ز یمین و یسار افتد و خیزد

به خاک مقدم او خلق از سجود چو زاهد
به قرب حضرت پروردگار افتد و خیزد

مها، شها، ملکا دل از عشق جلوه‌ی رویت!
به گِرد شمع تو پروانه وار افتد و خیزد

شدی روانه به میخانه از قفای تو (شاطر)
دوان دوان به تماشای یار افتد و خیزد.

"شاطر مصطفی انتظاری قمی"

دلم به طره‌ی پر چین یار افتد و خیزد

(افتد و خیزد)

دلم به طره‌ی پر چین یار ، افتد و خیزد
چنانکه مست به شب‌های تار افتد و خیزد

چو رخ نماید و تازد سمند ناز هزاران
پیاده در پی آن شهسوار افتد و خیزد

چنان که سنبل تر از نسیم بر ورق گل
ز شانه زلف به روی نگار افتد و خیزد

عجب ز نرگس بیمار او که هر که ببیند
همی بنالد و بیماروار افتد و خیزد

غمین مشو ز فتادن به راه عشق که سالک
هزار بار در این رهگذار افتد و خیزد

برای بوسه‌ی یک جای پای ناقه‌ی لیلی
هزار مرتبه مجنونِ زار افتد و خیزد

فتادی‌اش چو به پا عزم خاستن مکن آری
نه عاشق است که در پای یار افتد و خیزد

(صغیر) چون نتواند به روزگار ستیزد
همان بهْ است که با روزگار افتد و خیزد.

"مرحوم صغیر اصفهانی"

مرا جز عاشقی جانا نباشد جرم و تقصیری

(سودای وصال)

مرا جز عاشقی جانا نباشد جرم و تقصیری
چنین تقصیر را جانا خطا باشد خطاگیری

یقین ای بیوفا درس جفا جای وفا خواندی
که دائم در پی عاشق کشی در فکر تدبیری

رخ زردم تبسم آورَد، بر لعل یاقوتت
ندارد زعفران جانا به غیر از خنده تأثیری

ز هجرت کشور دل سر به سر گردید ویرانه
کنون ویرانه‌ام را از وصالت ساز تعمیری

اگر قصد هلاکم کرده‌ای با خنجر مژگان
نما تعجیل جایز نیست در این کار تأخیری

عجب دارم ز ترک چشم مستت فتنه انگیز است
ز ابرو از پی قتلم به کف بگرفته شمشیری

به سودای وصالت داده‌ام روح و روانم را
مرا از جان و دل جانا نمانده غیر تصویری

اسیر زلف پرچین‌ات دل سرگشته دارم من
بلی دیوانه را باید به پا بندند زنجیری

سزاوار است (شاطر) از فراقت روز و شب گوید
مرا جز عاشقی جانا نباشد جرم و تقصیری

"شاطر مصطفی انتظاری قمی"

گفتم که چاره‌ی غم هجران شود نشد

(نشد)

گفتم که چاره‌ی غم هجران شود نشد
در وصل یار ، مشکلم آسان شود نشد

یا از تب غمم شب هجران کشد نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود نشد

یا آن صنم مراد دل من دهد نداد
یا این صنم‌پرست مسلمان شود نشد

یا دل به کوی صبر و سکون ره بَرد نبرد
یا لحظه‌ای خموش ز افغان شود نشد

یا مدعی ز کوی تو بیرون رود نرفت
چون من اسیر مٍحنت هجران شود نشد

یا از کمند غیر غزالم جهد نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود نشد

یا از وفا نگاه به (هاتف) کند نکرد
یا سوی او ز مِهر خرامان شود نشد

"هاتف اصفهانی"

سحر که برق نگاهت به آسمان پیچید

(صلای سبز)

سحر که برق نگاهت به آسمان پیچید
فلک به لرزه درآمد مَلک به جان پیچید

نگاه دلکش دلدار لایزالی بود
که نقش شاهد خلوت درین مکان پیچید

زلال جاری چشمت چه جذبه‌ای دارد
که جلوه جلوه‌ی عشقت درین جهان پیچید

به بام دیده‌ی جانم ستاره‌ای خندید
دمی که پرتو مهرت به دل عیان پیچید

به لحظه‌های سکوتم نمی‌برم تردید
شکوه معجزه‌ات تا به کهکشان پیچید

طنین نام رسایت در آسمان گل کرد
صلای سبز سرودت به بی کران پیچید

درون پرده‌ی معنا مگر چه طرحی بود؟
که نام نامی «احمد» به لامکان پیچید

حدیث حُسن نگارت چه خوش بُود (کوشا)
ز بدو خلقت عالم سر زبان پیچید.

"سید محمد صالحی کوشا"

سرشک دیده‌ام از هجر یار لرزد و ریزد

(لرزد و ریزد)

سرشک دیده‌ام از هجر یار لرزد و ریزد
بلی پیاله ز دست خمار لرزد و ریزد

ز چشم مردمک دیدگان به چهره سرشکم
بسان قطره ، در ابر بهار لرزد و ریزد

دری که با مژه سفتم ز اشتیاق وصالت
به اختیار نه بی اختیار لرزد و ریزد

عرق ز تات عرق همچو ژاله بر رخ لاله
به صفحه‌ی گلت ای گلعذار لرزد و ریزد

ز شانه زلف تو را باد اگر به نافه رساند
ز ناف آهوی دشت تتار لرزد و ریزد

ز ابر دیده چو باران سرشک دیده‌ی (شاطر)
به دامن رخش از انتظار لرزد و ریزد

"شاطر مصطفی انتظاری قمی"

دیدم به کوچه صبح یکی پیر خارکن

(پیر خارکن)

دیدم به کوچه صبح یکی پیر خارکن
قدّ ِ خمیده و رخ زردِ پر از محن

در گونه‌اش ز جور زمانه هزار چین
در چهره‌اش ز رنج مشقت دو صد شکن

در پای پر ز خار غمش پاره گیوه‌ای
در دست پر ز تیغ جفایش یکی رسن

در جیب خود نهاده یکی لقمه نان جو
بر تن نموده است یکی ژنده پیرهن

جاری ز چشم، اشک وی از جور روزگار
چون دانه‌های لؤلؤ و همچون در عدن

آتش گرفت قلب من از وضع و حالتش
مغزم ز کار ماند و توانم بشد ز تن

نی چاره‌ای ز دست من آید برای او
نی فایده برای وی از سوز و تاب من

نی طاقتی که بگذرم و راه خود روم
نی مطلبی که باز نمایم سر سخن

چون مردگان ستادم و کردم نظاره‌اش
ننگ آمدم ز زندگی زشت خویشتن

چون دید پیر، حال مرا گفت غم مخور
بسیار ماجراست در این عالم کهن

از پینه‌های دست من این کاخها به پاست
پرورده ز اشک من شده این سنبل و سمن

از جور اغنياست دل لخت، لخت من
شیرین بوَد ز خون دلم جمله را دھن

چون کهربای گشت رخم تا چه ارغوان
بگرفت رنگ چهره‌ی یک عده بی وطن

روزی که متصل بشود جمع دربه در
نور خدا بتابد و رخ تابد اهرمن

روزی که متحد صف زحمتکشان شود
یکدل شوند پیر و جوان جمله مرد و زن

این کاخها که ز اشک فقيران به پا شده
با تیشه می‌شود همه از بیخ ریشه کن

خواهی اگر که زود رسد روز انتقام
(ثابت) دعای کن برِ خلاق ذو المنن

شادروان سید رضا باقرمنش (ثابت)

دلم به غنچه‌ی آفت رسیده می‌ماند

(ولای آل علی)

دلم به غنچه‌ی آفت رسیده می‌ماند
به صید وحشی در خون تپیده می‌ماند

امید و عشق به صحرای جان سوخته‌ام
به جست و خیز غزال رمیده می‌ماند

ندیده جلوه‌ی خورشید شب ز راه رسید
سیاه‌‌بختی من در سپیده می‌ماند

چو مطلع غزل ناب بود عمر و کنون
به آخرین دو سه بیت قصیده می‌ماند

زبان ز بار تملق چو شانه ساخت تهی
به تیغ آخته‌ی آبدیده می‌ماند

سپهر با همه رفعت به پای‌بوسی عشق
ز حال تا به قیامت خمیده می‌ماند

حدیث عشق مکرر شنیده ایم وليک
روایتی‌ست که چون ناشنیده می‌ماند

ولای آل على ، فخر شد (براتی) را
بجان دوست که بر این عقیده می‌ماند.

"حاج محمدرضا براتی قمی"

با سرو هم‌طرازی و با مه برابری

(شیرین‌تر از تو)

با سرو هم‌طرازی و با مه برابری
نی نی ز سرو برتر و از ماه بهتری

هرگز گدای کوی تو، ای آفتاب روی
سلطان شهر را به تمنا نزد دری

گفتم: چرا به دیده‌ی من پا نمی نهد
دیدم که نیست لایق پای تو ای پری

گفتم که: بنده‌ی سر و روی دگر شوم
دیدم بر آستان تو افتاده هر سری

گفتی به ناز: کز عقب من نیا دگر
من خود به اختیار نیایم، تو می‌بری

شیرین‌تر از تو ، در همه عالم ندیده‌ام
(فرهاد) از آن شدم که تو کامم برآوری

علی اشتری (فرهاد)