ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

(راز پنهان)

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کی‌ام کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پُر درد دارم هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان، چشم گریان مرا

گرچه از سر پای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان (عطار) از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود، جان پریشان مرا .

«عطار نیشابوری»

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

(سری عشق)

سرّ عشقت مشکلی بس مشکل است
حیرت جان است و سودای دل است

عقل تا بوی می عشق تو یافت
دایماً دیوانه‌ای لایعقل است

بر امید روی تو در کوی تو
پای عاشق تا به زانو در گل است

منزل اندر هر دو عالم کی کند
هر که را در کوی عشقت منزل است

هست عاشق لیک هم بر خویشتن
هر که از عشق تو یک دم غافل است

گفته‌ای حاصل چه داری از غمم
می به نتوان گفت آنچم حاصل است

تا دلم در دام عشقت اوفتاد
در میان خون چو مرغی بسمل است

معطلی مطلق تویی در ملک عشق
هر دو عالم دست‌های سایل است

تا گشادی بر دل (عطار) دست
بر دل عطار بندی مشکل است.

«عطار نیشابوری»

چون به اصلِ اصل در پیوسته بی‌تو جان توست

(اصل تو)

چون به اصلِ اصل در پیوسته بی‌تو جان توست
پس تویی بی‌تو که از تو آن تویی پنهان توست

این تویی جزوی به نفس و آن تویی کلّی به دل
لیک تو نه این، نه آنی بلکه هر دو آن توست

تو درین و، تو در آن، تو کی رسی هرگز به تو
زآنکه اصل تو برون از نفس توست و جان توست

بودِ تو اینجا حجاب افتاد و نابودت حجاب
بود و نابودت چه خواهی کرد چون نقصان توست

چون ز نابود و ز بودِ خویش، بگذشتی تمام
می‌ندانم تا به جز تو کیست کاو سلطان توست

هرچه هست و بود و خواهد بود هر سه ذرّه است
ذرّه را منگر چو خورشید است کو پیشان توست

تو مبین و تو مدان، گر دید و دانش بایدت
کآنچه تو بینی و تو دانی همه زندان توست

بی سر و پا گر برون آیی ازین میدان چو گوی
تا ابد گر هست گویی در خم چوگان توست

عین عینت چون به غیب الغیب در پوشیده‌اند
پس یقین می‌دان که عینت غیبِ جاویدان توست

صدرِ غیب‌الغیب را سلطان جاویدان تویی
جز تو گر چیزی‌است در هر دو جهان دوران توست

هم ز جسم و جان تو خاست این جهان و آن جهان
هم بهشت و دوزخ از کفر تو و، ایمان توست

هم خداوندت سرشت و هم ملایک سجده کرد
پس تویی معشوق خاص و چرخ سرگردان توست

ای عجب تو کور خویش و ذرّه ذرّه در دو کون
با هزاران دیده دایم تا ابد حیران توست

بر دل (عطار) روشن گشت همچون آفتاب
کآسمان نیلگون، فیروزه‌ای از کان توست .

«عطار نیشابوری»

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

(برق استغنا)

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد
هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیش‌کش جان آورم
پیش‌دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و ترم در دست، جز خاکستری
کآتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد
برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذرّه‌ای دیگر بمانم گفت باش
ذرّه‌ی دیگر چه باشد ذرّه‌ای دیگر بسوخت

چون رسید این جایگه (عطار) نه هست و نه نیست
کفر و ایمانش نماند و، مؤمن و کافر بسوخت .

«عطار نیشابوری»

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم

(بیم خطر ندارم)

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم

در زاری و نزاری، چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم

روزی گرَم بخوانی از بس‌که شاد گردم
گر ره بوَد بر آتش، بیم خطر ندارم

گر پَرده‌های عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو بر ندارم

در پیش بارگاهت از دور بازماندم
کز بیم دور باش‌ات روی گذر ندارم

نه نه تو شمع جانی پروانه‌ی توام من
زآن با تو پَر زنم من کز تو خبر ندارم

عالم پُر است از تو غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیکن، من آن نظر ندارم

(عطار) در هوایت پَر سوخت از غم تو
پرواز چون نمایم؟ چون هیچ پَر ندارم!

«عطار نیشابوری»

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

(خرابات عشق)

ما ز خرابات عشق ، مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر (عطار) یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

"عطار نیشابوری"

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد

(می‌نتوان داد)

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد
وز میم دهان تو نشان می‌نتوان داد

میم است دهان تو و مویی است میانت
کی را خبر موی میان می‌نتوان داد

دل خواسته‌ای و رقم کفر کشم من
بر هر که گمان بُرد که جان می‌نتوان داد

گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است
در خورد رخت نیست از آن می‌نتوان داد

یک جان چه بوَد کافرم ار پیش تو صد جان
انگشت زنان رقص کنان می‌نتوان داد

سگ بهْ بود از من اگر از بهر سگت جان
آزاد به یک پاره‌ی نان می‌نتوان داد

داد ره عشق تو چنان کآرزویم هست
عمرم شد و یک لحظه چنان می‌نتوان داد

جانا چو بلای تو بیرزد به جهانی
خود را ز بلای تو امان می‌نتوان داد

گفتم که ز من جان بستان یک شکرم ده
گفتی شکر من به زبان می‌نتوان داد

چون نیست دهانم که شکر زو به در آید
کس را به شکر هیچ دهان می‌نتوان داد

خود طالع (عطار) چه چیز است که او را
یک بوسه نه پیدا نه نهان می‌نتوان داد.

"عطار نیشابوری"

زندگی‌نامه و اشعار عطار نیشابوری

https://uploadkon.ir/uploads/47fe19_25عطار-نیشابوری.jpg

(زندگی‌نامه)

عطار نیشابوری یکی از بزرگترین شعرا و عارفان تاریخ پر افتخار ایران می‌باشد که آثار ارزشمند زیادی را از خود به یادگار گذاشته است. فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری _ مشهور به (عطار نیشابوری) _ در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است.

ادامه نوشته