(سوته دلان)
شبی از دست نور افشان مهتاب
به سیمای جهان میریخت سیماب
ستاره، در فلک چشمک زنان بود
قمر ، تاجی به فرق آسمان بود
مهی با من در آن مهتاب شب بود
مرا لبهای جانبخشی به لب بود
ز دست غم نجاتم داد آن شب
لبش ، آب حیاتم داد آن شب
مرا آنشب دو مه در پیش رو بود
یکی خامش، یکی در گفتگو بود
مرا همچون هلالی بود آغوش
درونش کوکبی سیمین بناگوش
همه رنج جهان رفت از تن من
چو دستش حلقه شد بر گردن من
نگاهش با نگاهم راز میگفت
سخنها چشم او با ناز میگفت
به چشمم اشک شادی حلقه زن بود
که دلدارم نبود او ، جان من بود
نمایاند به من تا آن بدن را
به دور افکند آن گل، پیرهن را
دلم از شوق آن تن رفت از دست
تن او رونق مهتاب بشکست
تن او خرمنی بود از گل یاس
دلم افتاد از شوقش به وسواس
گل من دلبرانه ناز میکرد
لبش را غنچه آسا باز میکرد
بر آن بودم که در پایش بمیرم
ز وصلش داد هجران را بگیرم
بدو گفتم که : ای ماه شب افروز
که از روی تو یابد روشنی ، روز
مرا از دوریت بی تاب کردی
کجا بودی، دلم را آب کردی
کجا بودی که بینی شام تارم
گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟
گواهم مرغ شب در زاری من
قمر ، آگاه از بیداری من
ز گفتارم، دو چشمش شد غم آلود
گل رویش ، ز اشکش شبنم آلود
بگفت : ای بی خبر از شهر رازم
کجا بودت خبر از سوز و سازم؟
که من هم در غمت بیتاب بودم
ز گریه در میان آب بودم
بگفتم : روز من بدتر ز شب بود
دلم هر شب میان سوز تب بود
به پاسخ گفت یار گرم گفتار :
سخن از حال گو ، بگذشته بگذار
بگفتم : با وصالت غم ندارم
بگفتا : من هم از تو کم ندارم
بگفتم : بوسه باشد مطلب من
بگفتا: این تو و این هم لب من
بدو گفتم : چه نوشم در جوانی؟
بگفت : از لعلم آب زندگانی
بگفتم : درد هجران را دوا کن
بگفت: از وصل کامت را روا من
بت افسونگر من نازها کرد
میان نازها کامم روا کرد
در آغوشم به مستی رفت در خواب
چو طاووسی که آرامد به مهتاب
«چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امّیدی رسد امّیدواری»
"زنده یاد مهدی سهیلی"