غوغای طوفانی که کار مرگ می‌کرد

(سرنوشت تلخ)

غوغای طوفانی که کار مرگ می‌کرد
انگیخت در گرداب دریایی بلایی
کشتی شکست و بادبان را باد بر کند
آشفته شد چون موج دریا، ناخدایی

او بود و فرزندان رنگ از رخ پریده
او بود و دریا بود و طوفان و بلا بود
بیچاره، در چنگال طوفانی بلاخیز
چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود

او چون حبابی بود در گرداب مانده
دستی نبودش تا که با دریا ستیزد
درمانده‌ای پابند فرزندان خود بود
پایی نبودش تا که از دریا گریزد

او سرنوشت تلخ فرزندان خود را
در دست طوفان، در دل گرداب می‌دید
در چنگ موج بی امان زندگی‌سوز
بنیاد عمر خویش را بر آب می‌دید

من ناخدای کشتی بی بادبانم
گرداب من، این موج‌خیز زندگانی
من پاسبان جان فرزندان خویشم
اما نمی‌آید ز دستم پاسبانی

من، آن حبابم در دل گرداب مانده
دستی ندارم تا که با دریا ستیزم
درمانده‌ای پابند فرزندان خویشم
پایی ندارم تا که از دریا گریزم.

«مهدی سهیلی»

شکوه مکن‌، دژم مشو، یار ز راه می‌‌رسد

(یار ز راه می‌رسد)

شِکوه مکن‌، دُژم مشو، یار ز راه می‌‌رسد
رنجِ فراق طی‌ شود، مِهر به ماه می‌‌رسد

پای بکوب و کف بزن، عود بساز و دف بزن
شکوه مکن، دژم مشو، یار ز راه می‌رسد

یوسفِ من مکن گِله، از غم و دردِ بی‌کسی
قافله پشتِ قافله، بر سرِ چاه می‌رسد

ای به عزیزی آشنا، بیم چه داری از بلا؟
هرکه نترسد از خطر، زود به جاه می‌رسد

غمزده از خزان مشو، غنچه ز شاخه می‌دمد
نوبتِ بانگِ بلبلان، خواه نخواه می‌رسد

ناله‌ی بی‌سبب مکن، شکوه ز خالِ لب مکن
مرهمِ لطفِ ایزدی، گاه به گاه می‌رسد

های! به غم نشستگان، مژده دهم به خستگان
جانبِ دل‌شکستگان، لطفِ الاه می‌رسد.

"شادروان مهدی سهیلی"

بیوگرافی و اشعار استاد مهدی سهیلی

https://uploadkon.ir/uploads/7f4124_23مرحوم-مهدی-سهیلی.jpeg

(بیوگرافی)

شادروان استاد مهدی سهیلی ـ فرزند غلامرضا ـ در هفتم تیر ماه سال 1303 خورشیدی در تهران چشم به عالم وجود گشود. نیای مادرش "اصفهانی" و نیای پدرش "تهرانی" بود. پس از پایان تحصیلات ابتدایی به فراگرفتن علوم قدیم و صرف و نحو عربی و منطق و معانی نزد استادان فن پرداخت و دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان نظام آباد به پایان رساند . سپس وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد.

او که امتیاز دو روزنامه‌ی فکاهی با نام‌های «متلک» و «نوشخند» را داشت، در جراید مختلف روز از جمله، اطلاعات، روشنفکر، زن روز و توفیق، شعر و مطلب می‌نوشت و از نام‌های مستعار نمکدون، بذله‌‌گو، شازده‌‌پسر، زهرخند، شیرین، بی‌خیال، بازاری و... استفاده می‌کرد. وی شاعری شوخ طبع، خوش ذوق و حاضرجواب بود و در سرودن شعر فکاهی تسلط کامل داشت. سُهیلی نه تنها نویسنده مقالات طنز بود بلکه نمایشنامه‌های انتقادی نیز می‌نگاشت و اشعار جدی نیز می‌سرود.

در 1957 م. چند اثر از وی را در مسکو به چاپ رساندند. او سال‌ها در رادیو ایران، نویسنده و مجری برنامه‌های رادیویی از جمله مشاعره، دریچه به جهان روشنایی و بزم شاعران بود.

سرانجام این شاعر گرانقدر در 18 مرداد 1366 در 63 سالگی به علت سکته‌ی مغزی، چشم از جهان فرو بست و به لقای حضرت معبود پیوست و پیکرش در حرم "شاه عبدالعظیم" ری ، به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

آثار :

اسرار مگو: این کتاب در دهه سی به صورت مخفیانه چاپ می‌شود و مردم آن را بخاطر جوک‌ها و لطیفه‌های مخصوص بزرگسالانش دوست داشتند. کتاب اسرار مگو کتابی است سه جلدی که مجموعه‌ای از فکاهیات و لطایف و اشعار طنز که توسط مهدی سهیلی گردآوری شده‌است. کتاب اسرار مگو حاوی تندترین مطالب بدور از ملاحظات و اخلاق است.

  • بیا با هم بگرییم
  • در خاطر منی
  • بوی بهار می‌دهد
  • بزم شاعران
  • شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی
  • اشک مهتاب
  • طلوع محمد
  • پرواز در آسمان شعر
  • مشاعره
  • شعر و زندگی
  • یک آسمان ستاره
  • گنج غزل
  • چشمان تو و آیینهٔ اشک
  • هزار خوشهٔ عقیق
  • کاروانی از شعر
  • باغ‌های نور
  • لحظه‌ها و صحنه‌ها
  • گنجوارهٔ سهیلی
  • اولین غم و آخرین نگاه
  • نگاهی در سکوت
  • ضرب‌المثل‌های معروف ایران
  • خوشمزگیها
  • مرا صدا کن
  • سرود قرن و عقاب
  • چه کنم دلم از سنگ نیست.
  • گنجینهٔ سهیلی(۵جلد)
  • هزار و صد غزل هماهنگ

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(نگاهت را نمیخوانم)

نگاهت را نمیخوانم نه با مایی نه بی مایی
ز کارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی مگر ای غنچه گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی ، مگر ای ماه دریایی ؟

چه می‌کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان! بهشت آرزوهایی؟

گهی با من هم آغوشی ، گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر بی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویایی

گهی از دیده پنهانی ، پریزادی پریرویی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی

به رخ گیسو فرو ریزی که دل‌ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر ، به هر صورت دلارایی

چرا زلف سیاهت را حجاب چهره می‌سازی؟
تو ماهی در دل شب‌ها نه پنهانی که پیدایی

زبانت را نمی‌دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمیخوانم نه با مایی نه بی مایی

"زنده یاد مهدی سهیلی"

ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام

(من با توام)

ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام
خسته دل از هر كه ، وز هر جا شدی من با توام

گر به كنج بی كسی آمیختی با درد خویش
دلگران از مردم دنیا شدی من با توام

از غمت گریان منم گر تا سحر مانند شمع
اشكریزان در دل شب‌ها شدی من با توام

ای عزیز همزبان ای هم نفس! ای هموطن!
خسته گر از گنبد مینا شدی من با توام

اشک غمگینان دلم خون می‌كند؛ ای وای من!
ناله كمتر كن اگر تنها شدی من با توام

ای بیابانگرد بی كس! گر ز غربت روزها
دربه‌‌در در كوه و در صحرا شدی من با توام

در شب سرد زمستان روح من در كومه هاست
چون اسیر لشکر سرما شدی من با توام

كامران بودی اگر جانت سلامت ، شاد باش
ور به كام درد جان فرسا شدی من با توام

ای دو چشم اشكریزان! در دل شب های تار
هر زمان از دست غم دریا شدی من با توام

شعر من غمنامه ی عمر من است ای آشنا
هم سخن گر با كلام ما شدی من با توام...

"زنده یاد مهدی سهیلی"

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی‌کنی ؟

(خدای چاره ساز)

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی‌کنی؟
خدای چاره ساز را ، چرا صدا نمی‌کنی؟

به هر لب دعای تو فرشته بوسه می‌زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی‌کنی؟

ز پرنیان بسترت شبی جدا نبوده‌ای
پرند خواب را ز خود چرا جدا نمی‌کنی؟

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می‌کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی‌کنی؟

سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد می‌دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی‌کنی؟

دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده ی اسیر را ، چرا رها نمی‌کنی؟

ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیم‌شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی‌کنی؟

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده‌ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمی‌کنی؟

"زنده یاد مهدی سهیلی"

آهوان را هر نفس ، از تیر ها فریاد هاست

(بیداد خزان)

آهوان را هر نفس ، از تیر ها فریاد هاست
لیک صحرا پر زِ بانگ خنده ی صیاد هاست

گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست
بس که از جور خزان بر باغها بیداد هاست

غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد
هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یاد هاست

باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاری‌اش در هوی هوی باد هاست

گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک
لب فرو بستم ولی در سینه‌ام فریادهاست !!!

"زنده یاد مهدی سهیلی"

گر با سحر ها خو کنی بانگ خدا را بشنوی

(عطر دعا)

گر با سحر ها خو کنی بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا را بشنوی

در آن سکوت جانفزا از عرش می‌آید صدا
گوش دگر باید تو را تا آن صدا را بشنوی

محو جهان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوی مرغ حق ، نام خدا را بشنوی

بال خدایی ساز کن تا عرش حق پرواز کن
کز قدسیان گل‌نغمه ی حی علا را بشنوی

باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذری عطر دعا را بشنوی

از سبزه ها وز سنگ ها سر می‌زند آهنگ‌ها
گر گوش جان پیدا کنی آهنگ ها را بشنوی

"زنده یاد مهدی سهیلی"

شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

(شب ، ماه ، دریا)

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد

نامه ی مهر تو دزدیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد

ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد

آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سودازدگی در وا شد

باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد

آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد

بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب
ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد

ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد

باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

"زنده یاد مهدی سهیلی"

همه دردم ، بیا درمان من باش

(شعر جاوید)

همه دردم ، بیا درمان من باش
به یاد دیده ی گریان من باش

تو که مِهر زمینی، ماه من شو
تو که روح جهانی، جان من باش

گلستانی که می‌دیدی، خزان شد
بهارم کن ، گل خندان من باش

نگه کن بی سروسامانی ام را
سرانجامم شو و سامان من باش

چو رفتی، ظلمت شب ها مرا کشت
بیا ، باز اختر تابان من باش

مکن از چشم گریانم جدایی
چو اشکی بر سر مژگان من باش

اگر شعر مرا ، جاوید خواهی
بیا شیرازه ی دیوان من باش

"زنده یاد مهدی سهیلی"

در دل سنگ دلبران ، ناله اثر نمی‌کند

(مرگ خبر نمی‌کند)

در دل سنگ دلبران ، ناله اثر نمی‌کند
چاره ی داغ هجر را، دیده ی تر نمی‌کند

بس‌که گرفتم ابر غم، روزنه ی بهار را
چلچله‌ای ز بام ما ، میل گذر نمی‌کند

راه دراز، پیش رو، بار گناه، پشت سر
فکر سفر نمی‌کنی، مرگ خبر نمی‌کند

خفته به خاک تیره بین خیل دلاوران ولی
یک تن ازین تهمتنان ، سینه سپر نمی‌کند

بیهده بر درندگان، نسبت شر چه می‌دهی؟
کاین همه فتنه در جهان، غیر بشر نمی‌کند

یوسف مصر را بگو: سکه به نام خود مزن
هر پسری عزیز شد ، یاد پدر نمی‌کند

ناله ی آتشین من، شعله به جان شب زند
کانچه به عمر کرده‌ام، مرغ سحر نمی‌کند

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده‌ام
طبع لطیف آدمی ، با همه سر نمی‌کند

"زنده یاد مهدی سهیلی"

گذر كردم به گورستان ياران 

(بزم خاموش)

 

گذر كردم به گورستان ياران 

به خاک نغزگويان گلعذاران

 

همه آتش بيان و نغمه پرداز 

دريغا در گلوشان مرده آواز

 

 

ادامه نوشته

خداوندا به دل‌های شکسته

(مناجات)

خداوندا به دل‌های شکسته
به تنهایان در غربت نشسته

به مسكینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده

به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگانی ، جان فروشند

همه كاشانه شان خالی ز قوت است
سخن‌هاشان نگاهی در سكوت است

به طفلانی كه نان آور ندارند
سر حسرت به بالین می‌گذارند

به آن كودک كه ناكام است كامش
ز پا می افكند بوی طعامش

به آن جمعی كه از سرما به‌جانند
ز  "آه" جمع ، "گرمی" می‌ستانند

به آن بی‌كس كه با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است

به آن بی مادر از ضعف خفته
سخن از مهر مادر ، ناشنفته

به آن دختر كه نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش

بدان درمانده زن کز فقر جانکاه
نهد فرزند خود را ، بر سر راه

به آن چشمی که از غم گریه خیز است
به بیماری که با جان در ستیز است

به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است

دلم را از گناهان ، ایمنی بخش
به نور معرفت‌ها روشنی بخش.

"شادروان مهدی سهیلی"

ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا

(راحت جان)

ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق گر نمی‌خوانی بیا

تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو
جز وفا اکنون اگر راهی نمی‌دانی بیا

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل
زآن همه نامهربانی گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش
گر نمی‌خواهی که جانم را برنجانی بیا

خود، تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا

دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز توست
با همه این شکوه ها گر راحت جانی بیا

مهدی سهیلی

نیمه شب همدم من دیده ی گریان من است

(رتبت عقل)

نیمه شب همدم من دیده ی گریان من است
ناله ی مرغ شب از حال پریشان من است

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود
گریه انگیز تر از مهر من آبان من است

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان من است

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان من است

غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت
ناله ام زمزمه ی روح پشیمان من است

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم
ورنه هر لحظه ی من نقطه ی پایان من است

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
گفت خاموش که او طفل دبستان من است

"زنده یاد مهدی سهیلی"

شبی از دست نور افشان مهتاب

(سوته دلان)

شبی از دست نور افشان مهتاب
به سیمای جهان میریخت سیماب

ستاره، در فلک چشمک زنان بود
قمر ، تاجی به فرق آسمان بود

مهی با من در آن مهتاب شب بود
مرا لب‌های جان‌بخشی به لب بود

ز دست غم نجاتم داد آن شب
لبش ، آب حیاتم داد آن شب

مرا آن‌شب دو مه در پیش رو بود
یکی خامش، یکی در گفتگو بود

مرا همچون هلالی بود آغوش
درونش کوکبی سیمین بناگوش

همه رنج جهان رفت از تن من
چو دستش حلقه شد بر گردن من

نگاهش با نگاهم راز می‌گفت
سخن‌ها چشم او با ناز می‌گفت

به چشمم اشک شادی حلقه زن بود
که دلدارم نبود او ، جان من بود

نمایاند به من تا آن بدن را
به دور افکند آن گل، پیرهن را

دلم از شوق آن تن رفت از دست
تن او رونق مهتاب بشکست

تن او خرمنی بود از گل یاس
دلم افتاد از شوقش به وسواس

گل من دلبرانه ناز می‌کرد
لبش را غنچه آسا باز می‌کرد

بر آن بودم که در پایش بمیرم
ز وصلش داد هجران را بگیرم

بدو گفتم که : ای ماه شب افروز
که از روی تو یابد روشنی ، روز

مرا از دوریت بی تاب کردی
کجا بودی، دلم را آب کردی

کجا بودی که بینی شام تارم
گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟

گواهم مرغ شب در زاری من
قمر ، آگاه از بیداری من

ز گفتارم، دو چشمش شد غم آلود
گل رویش ، ز اشکش شبنم آلود

بگفت : ای بی خبر از شهر رازم
کجا بودت خبر از سوز و سازم؟

که من هم در غمت بی‌تاب بودم
ز گریه در میان آب بودم

بگفتم : روز من بدتر ز شب بود
دلم هر شب میان سوز تب بود

به پاسخ گفت یار گرم گفتار :
سخن از حال گو ، بگذشته بگذار

بگفتم : با وصالت غم ندارم
بگفتا : من هم از تو کم ندارم

بگفتم : بوسه باشد مطلب من
بگفتا: این تو و این هم لب من

بدو گفتم : چه نوشم در جوانی؟
بگفت : از لعلم آب زندگانی

بگفتم : درد هجران را دوا کن
بگفت: از وصل کامت را روا من

بت افسونگر من نازها کرد
میان نازها کامم روا کرد

در آغوشم به مستی رفت در خواب
چو طاووسی که آرامد به مهتاب

«چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امّیدی رسد امّیدواری»

"زنده یاد مهدی سهیلی"

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

(باز شب آمدو...)

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد

نامه ی مهر تو دزدیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد

ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد

آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سودا زدگی در وا شد

باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد

آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد

بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب
ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد

ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد

باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد .

"مهدی سهیلی"

کجایی تو ، ای گرمی جان من ؟

(کجایی)

کجایی تو ، ای گرمی جان من ؟
که شد زندگی بی تو زندان من

کجایی تو ای تک چراغ شبم ؟
که دور از تو جان میرسد بر لبم

لبم ، بوسه جوی لب نوش توست
در آغوش من بوی آغوش توست

به هر جا گلی دیده ، بو کردم
ز گلها تو را جستجو کرده ام

شب آمد ، سیاهی جهان را گرفت
غم تو ، گریبانِ جان را گرفت

بیا ای درخشنده مهتاب من
که عشق تو بُرد از سرم خواب من

رهایم مکن در غمِ بی کسی
کنم ناله ، شاید به دادم رسی

خطاکارم ، اما ز من گوش کن
بیا رفته ها را فراموش کن 

"شادروان مهدی سهیلی"

دل به هر کس کی سپارم، من که در دل ها مقیمم

(بیگانه باشم)

دوست می‌دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم‌صحبت دیوانه باشم

دل به هر کس کی سپارم، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم

آزمودم آشنایان را ، فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا ، بیگانه باشم

مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم

مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا ، نباشم؟

"شادروان مهدی سهیلی"

من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی

(چه بخواهی چه نخواهی)

من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی

دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی

ایستادم به ارادت , چه بود گر بنشینی
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی؟

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی

جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

"مهدی سهیلی"

مادر ! مرو ، برای خدا پیش ما بمان

(طلاق)
 
مادر ! مرو ، برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا مشو !
بر قطره های تلخ سرشكم نگاه كن
بنگر به دست كوچک و لرزان طفل خویش
از قصه ی طلاق و جدائی سخن مگو

از پیش ما مرو
از ما جدا مشو !

اشک نیاز را به رخ زرد ما ببین
ما جوجه های تازه رس بی ترانه ایم
بر جوجه های غمزده ، سنگ ستم مزن

ما را به زیر بال نوازش عزیز دار

سامان آشیانه ی ما را به هم مزن
مادر ! هراس در دل ما موج می‌زند
دستم به دامنت

از قصه ی طلاق ، در این خانه دم مزن
بابا ! شكسته شیون من در گلوی من
در پیكرم حكومت بیم است و اضطراب
بنگر به خواهرم
كاین طفل خردسال 
می‌لرزد از هراس 
می‌ترسد از طلاق 

فریاد التماس مرا گوش كن پدر !
ما با وفای مادر خود خو گرفته ایم
مادر بهشت ماست
او نقش‌بند زندگی و سرنوشت ماست 
مادر ! اگر ز كلبه ی ما ، پا برون نهی 
فردا چه می‌شود ؟

مائیم و موج درد 
مائیم و روی زرد 

مائیم و داستان غم انگیز بی كسی 
ما دست التماس به سویت گشاده ایم 
شاید ز راه مهر ، به فریادمان رسی
بابا ! فدای تو
لختی درنگ كن

ما را به چنگ موج حوادث رها مكن
اندیشه كن پدر
ما را ببین چگونه به پایت فتاده ایم
از خشم درگذر
بی مادری بلاست

ما را اسیر فتنه ی بی مادری مكن
مادر اگر رود ، شب ما بی ستاره است 
در آشیانه ای كه به هم انس بسته ایم
ویرانگری مكن 

ای نازنین پدر !
وی مادری كه شمع دل افروز خانه ای !
از خشم بگذرید
ای جان ما فدای شما ، آشتی كنید
جغد طلاق، بر سر ما ضجه می‌زند
لعنت بر این طلاق!

از بهر ما نه ، بهر خدا آشتی كنید
ما كاروان كوچک و همراه بوده ایم
ای اُف بر این طلاق 
كز تند باد او 
ناگه چراغ قافله خاموش می‌شود

وندر شبی سیاه 
در شوره زار عمر
هر یک ز ما به كوره رهی می‌رود غریب
وز یاد روزگار ، فراموش می شود

مادر ! مرو برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا مشو !

بر قطره های تلخ سرشكم نگاه كن
بنگر به دست كوچک و لرزان طفل خویش
از قصه ی طلاق و جدائی سخن مگو

از پیش ما مرو
از ما جدا مشو !

بابا ! فدای تو
لختی درنگ كن
بی مادری بلاست
ما را اسیر فتنه ی بی مادری مكن
مادر، اگر رود شب ما بی ستاره است
در آشیانه ای كه به هم انس بسته ایم
ویرانگری مكن !

"مهدی سهیلی"

گوید به گوش من دل زیباپرست من

(خداوند ناز)

‌گوید به گوش من ، دل زیبا پرست من :
این "سوفیاست" یا که خداوند نازهاست؟
گوید به من ، نگاه هوسبار گرم او :
این چشم نیست، جلوه ی دریای رازهاست

‌هرجا که پا گذارم و هر سو که رو کنم -
بینم که قبلهٔ دل شوریده، اوست، اوست
تابنده اختری ‌ست که روشنگر دل است
رخشنده گوهری‌ست که در بحر آرزوست

‌صد آفرین به همت صورتگری که باز  
نقشی ز کلک خویش، بدین آب و رنگ ریخت
پس مرحبا به قدرت پیکرتراش دهر-
کاندام او ز برگ گل و دل ز سنگ ریخت

‌الماس ها میان دو یاقوت او ببین  
این چشمه نیست، چشمهٔ نور است، بر لبی
روی سپید ، در دل زلف سیه، نگر...
این چهره نیست، پرتو ماه است در شبی

‌مرمرتراش دهر ، بسی شام تا سحر
بیدار ماند تا که به ساقش جلا دهد
ایینه ساز چرخ ، بسا روز تا به شام
در کار بود تا که به چهرش صفا دهد

‌با این نگاه گرم و شرر زا و پر لهیب
ما را به عمر، فرصت مستی نمانده است
با این لبی که شهد هوس میچکد از آن -
دل را هوای باده پرستی نمانده است .

‌با این دو چشم مست و توان‌سوز و شعله‌بار
در سر، نشاط مستی و شوق شراب چیست؟
با سینه ای که جلوه ز مهتاب می‌برد
دلبستگی به روشنی ماهتاب چیست؟

‌گلبوسه‌ها ز دور، ربایم به میل خویش -
از چاله های گونه ی عابد فریب او
آن آتشی که سینه گدازد ، نصیب من
و آن سینه‌ای که عشق نبازد، نصیب او

‌بس نیمه شب میان دو لرزنده گوی او-
در عالم خیال ، به مستی غنوده‌ام
وز آن دو گوی نرم و هوسبار و پرفریب -
پروانه وار ، بوسه ی دزدی ربوده‌ام!

‌پروردگار ناز و خداوند دلبری‌ست
سر تا به پا نیاز شوم ، وقت ناز او
عمر دوباره، عشق و هوس، طعم زندگی‌ست
در حلقه های ساعد عاشق نواز او

‌لطف نسیم، چشمه ی هستی، گل بهار-
حرفی ز داستان لب نوش او بوَد
بی وصل، نام مرگ، چرا زندگی نهیم؟
آن را ست زندگی که در آغوش او بود !

"‌زنده یاد مهدی سهیلی"

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

(آینه ی اشک)

آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست به مرداب نباشد

هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق
آن را که به دل عشق بوَد خواب نباشد

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بی‌تاب نباشد

چشمان تو در آینهٔ اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت
آن‌جا که منم حاجت مهتاب نباشد

"زنده یاد مهدی سهیلی"