دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

(مشکل است)

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است

هرچه جز معشوق باشد پرده‌ی بیگانگی است
بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است

غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون
بی‌نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است

ماتم فرهاد، کوه بیستون را سرمه داد
بی هم‌آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است

هر سر موی تو را با زندگی پیوندهاست
با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است

در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری
نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است

تا نگردد جذبه‌ی توفیق (صائب) دستگیر
از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است.

"صائب تبریزی"

پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرها

(بخت بد)

پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرها
بند بر پا مانده در زنجیر زلفت شیرها

دردم افزون شد نمی‌دانم ز عشقت چون کنم
با وجود آن‌که کردم در غمت تدبیرها

چون خلاصی کس تواند یافتن از کوی او
نقش پای مور را بر پا نهد زنجیرها

گر نیفتد پرتو حسن تو چون ظاهر شود
دستکار صنعت نقاش بر تصویرها

بخت بد (قصاب) او را دور می‌سازد ز تو
گرچه بسیار از محبت دیده‌ام تأثیرها

"قصاب کاشانی"

ای نگاه نافذت بر سینه‌ ها چون تیرها

(غزال چشم تو)

ای نگــاهِ نـافـــذت بـر سـیـنه‌ها چون تیــرها
ابــــروانت تیـــزتــر، از تیغـــه ی شمشــیرها

تیـغ مـژگـان سیاهت چون خدنگ خونچکان
می‌نشـیـند بــر دل عشـاق، همچــون تیــرها

مـاهـــرویــان سمــرقنــدی همه مــات رخت
غــرق در چشم سـیاهت می‌شود کشمیــرها

در میـــان بیـشـه‌زار نـــرگــس چشــمان تــو
گـو کمیـن کردند صــیادانِ دل چون شــیرها

کـو دلـی که چشم پـوشـد از غــزال چشم تو
تـا نیفتــد ناگهــان در بنــد، چون نخجیــرها

بـا نگـاهـی می‌کنـی مِـس را مبـــدّل بر طــلا
آنچنــان که مــات و مبهـوت تواند اکســیرها

یک نیستان لازم است و بحری از جوهر نیاز
تا که خطـاطـان کنـند از وصف تو تحریــرها

گفت (ساقی) این غــزل را در مدیح روی تو
گـرچـه بـایـد کــرد توصـیف تـو را تفسـیرها

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/29

نشئه‌ی هستی به دور جام پیری نارساست

(نشئه‌ی هستی)

نشئه‌ی هستی به دور جام پیری نارساست
قامت خم گشته، خط ساغر بزم فناست

اهل معنی در هجو‌م اشک‌، عشرت چیده‌اند
صبح را در موج شبنم خنده‌ی دندان‌نماست

عافیت خواهی‌، وداع آرزوی جاه ‌کن
شمع این بزم از کلاه خود به‌کام اژدهاست

گر ز اسرار آگهی کم نیست نقصان از کمال
چون خط پرگار خواندی ابتدایت انتهاست

بعد مردن هم نی‌ام بی‌حلقه‌ی زنجیر عشق
هر کف خاکم به دام‌ گردبادی مبتلاست

موی‌ پیری‌ می‌کشد ما را به‌ طوف‌ نیستی
شعله‌سان خاکستر ما جامه‌ی احرام ماست

سینه‌صافان را هنر نبوَد مگر اسباب فقر
جو‌هر اندر خانه‌ی آیینه نقش بوریاست

گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدار
چون سخن از لب‌ قدم‌ بیرون نهد جزو هواست

دستگاه از سجده‌ی حق مانع دل می‌شود
دانه را گردن‌کشی سرمایه‌ی نشو و نماست

دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستن
بی‌تو صبحم شام‌ مرگ و شام ‌من روز جزاست

شوق می‌بالد خیال ماحصل منظور نیست
جستجو بی‌مقصد است‌ و گفتگو بی‌مدعاست

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت (بیدل) وحشتم
شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست.

"بیدل دهلوی"

جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا

(کشور جان)

جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا
غمناک چو می‌خواهی ما را تو، چنین بادا

بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی
شادش چو نمی‌خواهی غمگین‌تر ازین بادا

هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد
چون سایه‌ات افتاده بر روی زمین بادا

با مدعی از یاری، گاهی نظری داری
لطف تو به او باری چون هست همین بادا

جز کلبه‌ی من جائی از رخش فرو نایی
یا خانه‌ی من جایت، یا خانه‌ی زین بادا

گر هست وفا گفتی هم در تو گمان دارم
در حق من‌ات این ظن، برتر ز یقین بادا

پیش از همه کس افتاد در دامِ غمت (هاتف)
امّید کز این غم شاد، تا روز پسین بادا...

"هاتف اصفهانی"

گفتی که دلت از عشق، پیوسته غمین بادا

(تیغ جفا)

گفتی که دلت از عشق، پیوسته غمین بادا
تا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا

از ناله‌ی من ای گل! آشفته مکن سنبل
گو پرده درَد بلبل، گل پرده نشین بادا

صید دل از این وادی، دارد سر آزادی
امّید که صیادی، بازش به کمین بادا

اغیار همی پویند، تا پیش من‌ات جویند
حرفی به گمان گویند، ای کاش یقین بادا

افزود دگر امشب، زخم دل من زآن لب
زآن بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا

تا تیغ جفا بربست، صد کشته به‌هم پیوست
در صیدکُشی آن دست، چابک‌تر ازین بادا

غیرت که ز پی پوید، وصلت به دعا جوید
هرچند که او گوید، گویم، نه چنین بادا

دی کآن مه موزون رفت، دلخون شده در خون رفت
دین از پی دل چون رفت، جان پیرو دین بادا

گشت این دل شورانگیز، ویران ز تو چون تبریز
این مُلک خرابت نیز، در زیر نگین بادا

تاراج بَدخشان گر، کرد آن لب جان پرور
آن زلف سیاه (آذر)، غارتگر چین بادا...

"آذر بیگدلی"

دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت

(شکوه‌ی آذر)

دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت
دردا که دیر آمد و، افغان که زود رفت

چون شاخ گل، به پهلوی من تا نشست، خاست؛
چون ماه نو، به دیده‌ی من تا نمود رفت!

بختم که سر ز خواب برآورده بود، خفت؛
سروی که سایه بر سرم افکنده بود رفت!

گفتم: کنم سجود به شکر قدوم او؛
دردا که برنداشته سر از سجود رفت!

آمد زد آتشم به دل از آمدن، ولی
زآن پیشتر که خیزدم از سینه دود رفت

سودم جبین به‌خاک رهش، کآمد از کرم؛
ننشسته، از کنارم اما چه سود رفت!

نی نی نشسته بود و، حریفان به عرض‌حال
تا داستان شِکوه‌ی (آذر) شنود، رفت.

"آذر بیگدلی"

زاغی به طرف باغ، به طاووس طعنه زد

(عیب‌جو)

زاغی به طرف باغ، به طاووس طعنه زد
کاین مرغ زشت‌روی چه خودخواه و خودنماست

این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست

پایش کج است و زشت، از آن کج رود به راه
دمّش چو دمّ روبه و رنگش چو کهرباست

نوکش چو نوک بوم سیه‌کار، منحنی‌ست
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست

از فرط عُجب و جهل، گمان می‌بَرد که اوست
تنها پرنده‌ای که در این عرصه و فضاست

این جانور نه لایق باغ است و بوستان
این بی‌هنر نه درخور این مِدحت و ثناست

رسم و رهیش نیست به جز حرص و خودسری
از پا فتاده‌ی هوس و کشته‌ی هواست

طاووس خنده کرد که رای تو باطل است
هرگز نگفته است بداندیش حرف راست

مردم همیشه نقش خوش ما ستوده‌اند
هرگز دلیل را نتوان گفت ادعاست

بدگویی تو این همه از فرط بددلی است
از قلب پاک نیت آلوده برنخاست

ما عیب خود هنر نشمردیم هیچگاه
در عیب خویش ننگرد آنکس که خودستاست

گاه خرام و جلوه به نُزهَتگه چمن
چشمم ز راه شرم و تأسف به‌سوی پاست

ما جز نصیب خویش نخوردیم، لیک زاغ
دزدی کند به هر گذر و باز ناشتاست

در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست؟

پیرایه‌ای به عمد، نبستم به بال و پر
آرایش وجود من ای دوست! بی‌ریاست

ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفت‌و‌گو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست

کارآگهی که آب و گل ما به هم سرشت
بر من فزود، آنچه که از خلقت تو کاست

در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
مرغی: کلاغِ لاشخور و، دیگری هماست

صد سال گر به دجله بشویند زاغ را
چون بنگری، همان سیه زشت بینواست

هرگز پر تو را چو پر من نمی‌کنند
مرغی که چون منش پر زیباست، مبتلاست

آزادی تو را نگرفت از تو هیچ کس
ما را همیشه دیده‌ی صیاد در قفاست

فرماندهِ سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمی‌زند که صواب‌است یا خطاست

ما را برای مشورت، اینجا نخوانده‌اند
از ما و فکر ما، فلک پیر را غناست

احمق، کتاب دید و گمان کرد عالِم است
خودبین، به کِشتی آمد و پنداشت ناخداست

ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه‌ای
این خرده‌گیری، از نظر کوته شماست

طاووس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست
این رمزها به دفتر مستوفی قضاست.

"بانو پروین اعتصامی"

تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت

(فروتنی)

تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی‌جدایی نیست این را گفت و رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ویران شد درین آتش سرا
هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فوّاره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مُهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

"فاضل نظری"

بیا مرا ببر ای عشق! با خودت به سفر

(زمانه‌ی دیگر)

بیا مرا ببر ای عشق! با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

مرا به حیطه‌ی محض حریق دعوت کن
به لحظه‌‌لحظه‌ی پیش از شروع خاکستر

به آستانه‌ی برخورد ناگهان دوچشم
به لحظه­‌‌های پس از صاعقه، پس از تندر

به شب­‌‌نشینی شبنم، به جشنواره‌ی اشک
به میهمانی پرشور چشم و گونه‌ی تر

به نبض آبیِ تب­‌‌‌دار در شبی بی­‌تاب
به چشم روشن و بیدارِ خسته از بستر

من از تو بالی بالا بلند می­‌خواهم
من از تو تنها بالی بلند و بالاپَر

من از تو یال سمندی، سهند مانندی
بلند یالی از آشفتگی پریشان‌تر

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمین و زمانه‌ی دیگر...

"دکتر قیصر امین‌پور"

سلام و تهنیت از کردگار حیّ و قدیم

(حضرت عبدالعظیم)

سلام و تهنیت از کردگار حیّ و قدیم
به روح پاک تو ای شاهزاده عبدالعظیم

به علم و فضلِ تو شرع رسول می‌نازد
که خود حکیم و خبیر و محدّثیّ و علیم

سلام بر تو ز کرّوبیانِ عالَمِ قدس
از آنکه کرده عطایت خدای، قلب سلیم

ازین شرف که تو فرزند شاه دین، حسنی
دهند دل به ولایت دو صد مسیح و کلیم

به شهرری تو و در کربلا حسینِ شهید
پناه و ملجأ خَلقید زَامر ربِّ قدیم

به شهر ری نه همین نام تو بوَد مشهور
به حق که نام تو باشد سَمَر به هفت اقلیم

کسی ز قدر و مقام تو می‌شود آگاه
که همچو ما به رهت جان و سر کند تقدیم

به مِدحتِ تو مرا می‌رسد سروش از غیب
ز راه دل، سخنم روز و شب کنی تعلیم

ز درگه تو گدا، پادشاه برگردد
شود اگر چو من آگه‌ تو را ز طبع کریم

چنان به روی تو مشتاق گشته‌ام که به دل
مدام نقش جمال تو می‌کنم ترسیم

زمانه گر دَهَدَم مهلت، ای عزیز خدا
هزار نظم به نام تو می‌کنم تنظیم

ببوس (معجزه) آسا تو خاک درگه آن
امام‌زاده‌ی والایِ واجب‌ التّعظیم.

حیدرآقا تهرانی (معجزه)

رفتن ز درت کار من دل نگران نیست

(رفتن ز درت)

رفتن ز درت کار من دل نگران نیست
گر کشته شوم خونم از آن کوی روان نیست

با تیر بلا چون هدفم روی گشاده
گر کوه شود درد غم عشق گران نیست

حال من بی برگ و نوا را چه شناسد
آن سرو که آگاه ز تاراج خزان نیست

رسوایی ما را ز کفن پرده شناسد
گر شمع به فانوس رود، باز نهان نیست

شمشیر تو خوب است که بی‌خواست برآید
فیضی نرساند به دل، آبی که روان نیست

طالع مددی گر نکند کی به کف آبی
بی یاری کس تیر در آغوش کمان نیست

کس واقف حیرانی ما نیست درین بزم
کانجا که تویی دیده به غیری نگران نیست

در دامن الوند دگر غنچه شود گل
زنهار مگویید (کلیم) از همدان نیست.

"کلیم همدانی"

دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را

(غزل)

دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را
مَرد می‌باید نگه دارد عنان آه را!

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است
هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را

عشق مستغنی‌است از تدبیر عقل حیله‌گر
شیر، کی سازد عصای خود دم روباه را؟

چون شود هموار دشمن، احتیاط از کف مده
مکرها در پرده باشد آب زیر کاه را

خودنمایی پرده برمی‌دارد از بالای جهل
نیست عیبی در نشستن جامه‌ی کوتاه را

یوسف از مصر غریبی شکوه کافر نعمتی است
یادداری جامه‌ی خود کرده بودی چاه را!

بر تهی آغوشی خود گریه (صائب) می‌کنم
چون ببینم هاله در آغوش گیرد ماه را...

"صائب تبریزی"

چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست

(کمتد مهر)

چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست
سر نیاز به فتراک بدگمانی بست

به دست جور چو داد از شکست عهد عنان
به یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست

به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جان
اجل ز مرحمت احرام بادبانی بست

ز پای گرگِ طمع دستِ حرص بند گشود
چو ناز او کمر سعی در شبانی بست

تو از طلب به همین باش و لب مبند که یار
زبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست

تو ای سوار که بردی قرار و طاقت ما
بیا که دزد هوس دست پاسبانی بست

به روی من تو در مرگ نیز بگشائی
اگر توان در تقدیر آسمانی بست

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی
شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

رقیب بار سکون بر در تو گو بگشا
که (محتشم) ز میان رخت کامرانی بست

"محتشم کاشانی"

نان به نرخ روز خوردن کار غیرتمند نیست

https://uploadkon.ir/uploads/a4af13_25نان-به-نرخ-روز-خوردن-کار-غیرتمند-نیست.jpg

(غیرتمند)

از گرانی گرچه بر لب‌ های‌ مان لبخند نیست

یا اگر دل‌هایمان از رنج و غم خرسند نیست

با قنـاعـت زندگانی می‌کنیم امروزه؛ چـون...

نـان به نـرخ روز خوردن کار غیرتمند نیست.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/23

به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را

(استغنای من)

به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را
خوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را

ز شوق دوست زآن‌سان چشم حسرت بر قفا دارم
که رو هم گر به راه آرم نمی‌بینم مقابل را

چمن را غنچه نشکفته بسیار است، می‌ترسم
که در گلزار ایران هم نبینم شادمان دل را

اسیر هندم و زین رفتن بی‌جا پشیمانم
کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را

اگرچه هند گرداب است امان از وی نمی‌خواهم
نگیرد دست استغنای من دامان ساحل را

به امّید صبوری از درش بار سفر بستم
خورند آری به امّید دوا زهر هلاهل را

به ایران می‌رود نالان (کلیم) از شوق همراهان
به پای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را

"کلیم همدانی"

غبار خطّ جانان لنگر آرام شد دل را

(دست سائل)

غبار خطّ جانان لنگر آرام شد دل را
که سازد توتیای چشم، طوفان دیده ساحل را

تفاوت نیست در لطف و عتاب و خشم و ناز تو
تو از هر در درآیی می‌کنی گلزار محفل را

نباشد خونبها آن را که شادی مرگ می‌گردد
نگیرد خون ما چون خون گل دامان قاتل را

سماع اهل دل را نغمه پردازی نمی‌باید
که باشد مطرب از بال و پر خود مرغ بسمل را

به چشم من که با درد طلب قانع ز مطلوبم
ره خوابیده دارد راحت و آرام منزل را

مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را

نباشد آدمی را هیچ خلقی بهتر از احسان
که بوسد دست خود، هر کس که گیرد دست سایل را

ندارد گریه کردن حاصلی در پیش بی دردان
میفشان در زمین شور (صائب) تخم قابل را

"صائب تبریزی"

نگاه باغبانم، می‌پرستم لاله و گل را

(آواز بلبل)

نگاه باغبانم، می‌پرستم لاله و گل را
کنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را

پُر از گل دامن خود را ز فیض خرقه می‌بینم
چو طاووسان کنم چتر خود این دامان پرگل را

به گلشن دام زلف و سرمه‌ی چشمش ز صیادی
یکی بلبل گرفت و دیگری آواز بلبل را

عنان پایداری چون ز کف شوق فنا گیرد
کند چون موج با سیل بهاری همسفر پل را

(سلیم) از لاعلاجی خویش را باید به دریا زد
گرفته موج، همچون رهزنان از ما سر پل را

"سلیم تهرانی"

در قلبِ سنگر، منزل و مأوای او بود

به بهانه بیست و ششمین سالروز شهادت امیر سپهبد

شهید علی صیاد شیرازی

در قلبِ سنگر، منزل و مأوای او بود
غرق فروغِ جبهه ها، سیمای او بود

در حجمِ این عالم نمی گنجید نامش
ایثار و عشق و عاطفه، دنیایِ او بود

مهر و محبّت در نگاهش موج می‌زد
یک آسمان احساس در سیمای او بود

یک لحظه از یاد خدا غافل نمی‌شد
شیواترین ذکر خدا در نای او بود

پیوسته گفت از خاطراتِ جبهه و رزم
در جای جایِ جبهه، ردّ پای او بود

با شاهدِ سنگرنشینان الفتی داشت
شوق شهادت بهترین رؤیای او بود

وقتی‌که رهبر بر جبینش بوسه می‌زد
زیباترین لبخند بر لب‌های او بود!

"غلامپور دهسرخی"

صید شد گرچه بود خود «صیاد»

https://uploadkon.ir/uploads/705010_25صید-شد-گرچه-بود-خود-«صیاد».jpg

(شهید سپهبد صیاد شیرازی)

«صیاد دل‌ها»

بود اهل مُروّت و مَردی
مَرد رزم و، خدای همدردی

ارتشی‌مَردی از قماش بسیج
دلش آکنده بود از تهییج

سینه‌اش بود عاری از کینه
قلب او بود همچو آیینه

اهل تزویر و قیل و قال نبود
روی دوش وطن، وَبال نبود

من به چشمان خویشتن دیدم
آنچه را که بدون تردیدم ـ

با خدا بود و، خادم مَردم
سینه‌اش بود پهنه‌ی قلزم

ساده و بی ریا و خاکی بود
مَظهر مِهر و عشق و پاکی بود

چون به دافوس من شدم سرباز
دیدم او را به شیوه‌ای ممتاز

داشت برخورد با صغیر و کبیر
بود اگرچه که اوستاد و امیر

در نگاهش نبود حسّ غرور
بود بر خصلتی چنین مشهور

من که سرباز و، او امیرم بود
یار و همراه و دستگیرم بود

نه که با من که با همه نیکو
گفتگو داشت چون برادر، او

داشت لبخند دایماً به لَبش
که نشان داشت از دل و اَدَبش

تندخویی نبود در کارش
هیچ چشمی ندید آزارش

هشت سالِ تمام را در جنگ
سپری کرده بود بی نیرنگ

چون که با ظلم بود در پیکار
بود بر چشم خائنان چون خار

صید شد گرچه بود خود «صیاد»
عاقبت شد سوارِ اسبِ مراد

که به دستِ منافقی نامَرد
شد شهید آن امیر دشتِ نبرد

بود کوتاه، عمر پُربارش
رفت و شد ملّتی عزادارش

دارم ایمان که (ساقی) کوثر
شافعش هست در صفِ محشر

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/21

حجت زنده‌دلی دیده‌ی گریان باشد

(تاج سر دیوان)

حجت زنده‌دلی دیده‌ی گریان باشد
شاهد مرده‌دلی‌ ها لب خندان باشد

مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
سَر خود میخورد آن پسته که خندان باشد

بر سر خوان فلک شکوه ز طالع کفر است
شوری بخت، درین بزم نمکدان باشد

مستی از دایره‌ی عقل برون بُرد مرا
گرد خوابی که کلید در زندان باشد

می‌کند پرتو خورشید سپرداری خویش
حسن آن نیست که محتاج نگهبان باشد

عشق بی صفحه‌ی رخسار نگردد گویا
مور را آینه از دست سلیمان باشد

همچو خورشید به ذرّات جهان قسمت کن
گر نصیب تو ز گردون همه یک نان باشد

برق شیرازه‌ی خرمن نتواند کردن
می چه سازد به دماغی که پریشان باشد؟

بگریزند ز مردم که درین وحشتگاه
فتح از آن است که از خلق گریزان باشد

اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید
کعبه آن است که در ناف بیابان باشد

حیف خود می‌کشد آخر ز فلک ناله‌ی من
این شرر چند درین سوخته پنهان باشد؟

مرگ بیداردلان صحبت بی‌دردان است
شرر از دود سیه‌کار گریزان باشد

(صائب) این تازه‌غزل کز قلمت ریخته است
جای آن است که تاج سر دیوان باشد.

"صائب تبریزی"

چون که اهل جیفه‌ی دنیای بی در نیستم

https://uploadkon.ir/uploads/886b09_25پادشاهان-جهان-را-با-گدا-دانم-یکی.jpg

(کافر نیستم)

چون که اهل جیفه‌ی دنیای بی در نیستم
تشنه‌ی پُست و مقام و میز و منبر نیستم

گرچه دارم خامه‌ای زرّین به کف از لطف حق
در پی نام و نشان و لوح و دفتر نیستم

چون نسَب دارم ز مولایم امیرالمؤمنین
تا نفس دارم مرید شخص دیگر نیستم

پایداری کرده‌ام عمری به راهش با خلوص
گرچه حتیٰ خاکِ زیرِ پای حیدر نیستم

نیست فرقی در نگاهم بین مخلوق خدا
اهل تبعیض و تزاحم چون ستمگر نیستم

مذهبم عشق‌است و باشد قبله‌گاهم راستی
دشمن و بدخواه مخلوقات داور نیستم

خم نگردد قامتم چون تاک، نزد این و آن
مثل سَروم راست‌قامت؛ گر صنوبر نیستم

پادشاهان جهان را با گدا دانم یکی
شاهِ مُلکِ عزتم هرچند قیصر نیستم

دوست دارم دوستی را با همه خلق جهان
گرچه می‌گویند با ایشان برادر نیستم

سنگِ تکفیرم مزن با دستِ تزویر و ریا
من مسلمان‌زاده‌ام، ای دوست! کافر نیستم

می‌کشم پَر عاقبت سوی خدا از این دیار
با سبکبالی، اگرچه من کبوتر نیستم

تا که هستم مَست جام (ساقی) کوثر علی
در پی جام می و دنبال ساغر نیستم.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/19

دوشم سروش زد در دولتسرای دل

(دولتسرای دل)

دوشم سروش زد در دولتسرای دل
گفتند کیست گفت سروشم گدای دل

آمد ندا که گاه تمنای غیر نیست
بیگاه در مزن که نئی آشنای دل

تا سدره منتهای مقام تو است و بس
ای بی‌خبر ز عالم بی منتهای دل

در جایگاه دوست نگنجد بغیر دوست
گر غیر اوست دل نبود نیز جای دل

از آب و از هوای دیار مکدری
رست آنکه دید صفوت آب و هوای دل

مجموع کائنات نشیمنگه فناست
موجود باقی است وجود و بقای دل

قومی به انتظار که خورشید سر زند
از غرب و او دمید ز شرق سمای دل

او در سر است و من ز سما می‌کنم طلب
من در برون و اوست درون سرای دل

عمری‌ست می‌دویم چو دیوانه کوبه‌کو
دل در قفای دلبر و من در قفای دل

امروز شد پدید که از پای تا به سر
بگرفته است یار ز سر تا به پای دل

از مُلک تا مَلک همه محکوم حکم ماست
ما در تحکم قدَریم و قضای دل

سلطان دولت احد جمع بی زوال
زد دستگاه سلطنت اندر فضای دل

دل نیست این به سینه سویدای دولت است
جانانه است باد سر جان فدای دل

سیناست سینه و دل کامل درخت طور
نبوَد سری که نیست در آن سر صدای دل

اوصاف کبریا و ولای ولایتش
بر دوش دل رداست زهی کبریای دل

هر سالکی به مسلک سلطان دولتی‌ست
مائیم در طریقت فقر و فنای دل

فقر آیت (صفا)ست که در مدرس الست
ما کسب کرده‌ایم ز سرّ صفای دل

"صفای اصفهانی"

بیوگرافی و اشعار صفای اصفهانی

https://uploadkon.ir/uploads/d7d009_25صفای-اصفهانی.png

(بیوگرافی)

شادروان حکیم محمدحسین صفای فریدنی ـ معروف به (صفای اصفهانی) به سال 1269 هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، چشم به عالم هستی گشود. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گشت.

صفای اصفهانی در این ایام به عرفان و تصوف گراییده و در سال 1309 هجری قمری به مشهد رفت و با عنایات میرزا محمدعلی مؤتمن ملقب به مؤتمن السلطنه، وزیر خراسان در مشهد ساکن شد. او در مشهد با چند تَن از فضلای معروف خراسان از جمله ادیب نیشابوری معاشرت داشت.

وی در فلسفه، تفسیر، کلام، منطق و حکمت استاد بود. غزلیاتش به طرزی دلنشین همراه با ترکیبات ابداعی مورد استقبال شاعران قرار گرفت. قصاید وی استادانه سروده شده و در مثنوی از گلشن راز شبستری پیروی کرده و مسمطات وی حاوی مدح و منقبت ائمه‌ی اطهار (ع) است.

اشعار وی بیشتر شامل مواعظ، توحید و دقایق عرفان و تصوف است. هم اینک نام یکی از خیابان‌های اصفهان در شمال غرب این شهر به نام حکیم صفایی می‌باشد.‌

وفات :

صفای اصفهانی سرانجام به سال 1322 هجری قمری ـ به علت بیماری ذات الریـ در مشهد مقدس چشم از جهان فروبست و به لقای معبود پیوست. و پیکرش در مدرسه‌ی مؤتمن السلطنه که پشت ایوان عباسی صحن کهنه بود به خاک سپرده شد‌.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(سیمرغ صفا)

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
این خانه‌ی هستی را از بیخ براندازم

تن خانه‌ی گور آمد ، جان جیفه‌ی گورستان
زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم

دیوانه‌ام و داند، دیوانه به خود خواند
او سلسله جنباند من عربده آغازم

در آتشم و راهی جز صبر نمی‌دانم
هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم

دلبسته‌ی سودایم این سلسله از پایم
بردار که بگریزم، بگذار که بگذارم

من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را
در بادیه‌ی عشقش من از همه ممتازم

راز ازلی مشکل، پوشید توان از دل
دل خواجه‌ی این منزل من مَحرم این رازم

در قاف احد دارد سیمرغ (صفا) منزل
زین شمع نمی‌برد پروانه‌ی پروازم.

"صفای اصفهانی"

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می‌کنند

(دریادلان)

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می‌کنند
شمع را پروانه، آتش را سمندر می‌کنند

عشق را با ناتوانان التفات دیگر است
فربه انصافان شکار صید لاغر می‌کنند

آه ازین خورشید رخساران که از تردامنی
از گریبان دگر هر صبح سر بر می‌کنند

غافلان را عمر در امروز و فردا می‌رود
عارفان امروز را فردای محشر می‌کنند

نامه پردازان در ایام فراق دوستان
با کدامین دست و دل یارب قلم سر می‌کنند

در زمین پاک خرسندی قناعت پیشگان
خاک می‌لیسند و استغنا به شکر می‌کنند

هوشیاران را غم ایام می سازد زبون
دردنوشان زود غم را خاک بر سر می‌کنند

پخته شو تا روز محشر ایمن از دوزخ شوی
ورنه عود خام را در کار مجمر می‌کنند

صحبت دریادلان (صائب) بهار رحمت است
موم را در یک نفس، این قوم، عنبر می‌کنند.

"صائب تبریزی"

دل را گره بزن به خدا ، نَه به بنده‌اش!

(آزاده باش!...)

دل را گِره بزن به خدا ، نَه به بنده‌اش!
خواهی هرآنچه را به‌جهان، از خدا طلب
شعری بگو برای رضای خدا ، نه خلق
هستی اگر که بنده‌ی حق و خداطلب


آزاده باش و حرف دلت را بگو! بگو!
حرف دلی که حرفِ دل مَردم‌ات بوَد
حرفی که بسته راهِ نفس را به سینه‌ها
حرفی که دَرد مَردم سر در گُم‌ات بوَد


این مردمی که دار و ندارش به باد رفت
این مردمی که در شب ماتم نشسته است
این مردمی که بار غم و رنجِ مَسکنت
هم قلب و همچنین کمرش را شکسته است


آری بگوی! از غم این مَردم غیور
از این گرانی و دل اندوهناک‌شان
از رنج و خجلت پدرانِ همیشه مَرد
از دَردِ مادران و دلِ چاک چاک‌شان


از آن فرشته‌های فروهِشته آرزوی
از دخترانِ بخت، که درمانده در غم‌اند
آری بگوی! از پسرانِ اسیر یأس
آن‌ها که خسته از غم و در رنج و ماتم‌اند


بگذشته است فصل جوانی‌شان به آه...
در انتظار کار، که رؤیای‌شان شده‌است
در فکر ازدواج، ولی زندگی سخت...
سنگی به پیش رهگذر پای‌شان شده‌است


سنگی که سدّ راهِ جوانان این دیار ،
گردیده است و نیست توانِ گذر، از آن
این سنگ را بگو که چرا بسته راه را ؟
یا که بگو که؟ هست مقصر درین میان


مسؤول را بگو که شدی غافل از خودی!
ما را کمی ببین به قیاس غریبه‌ها
آیا چرا که هیچ تلاشی نمی‌کنی؟
تا که شود جوان وطن، از مِحَن رها


وقتی روا به خانه‌ی خود هست این چراغ
باشد حرام اگر که به مسجد دهد فروغ
قول مؤکّدی که از اصحاب منبر است
بر آن عمل نما که نباشد به حق، دروغ


(ساقی) بگو حقیقت و جز راهِ حق مپوی
آزاده باش، مثل زمانِ جوانی‌ات!
تو مَرد جنگ و جبهه و ایثار بوده‌ای
حق را بگو که حق بکند جاودانی‌ات

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/18

جلوه‌ی جنت به چشم خاکیان دارد بقیع

(خلوت افلاکیان)

جلوه‌ی جنت به چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع

گرچه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتی با مهر و ماه آسمان دارد بقیع

گرچه محصولش به‌ ظاهر یک نیستان ناله است
یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع

گرچه می‌تابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پر و بال ملائک سایه‌بان دارد بقیع

می‌توان گفت از گلاب گریه‌ی اهل نظر
بی‌نهایت چشمه‌ی اشک روان دارد بقیع

این مبارک بقعه را حاجت به نور ماه نیست
در دل هر ذره، خورشیدی نهان دارد بقیع

این‌که ریزد از در و دیوار او گردِ ملال
هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع

در پناه مجتبی، در ظِلّ زین‌العابدین
ارتباط معنوی با قدسیان دارد بقیع

باقر علم نبی و صادق آل رسول (ص)
خفته‌اند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع

قرن‌ها بگذشته از آن ماجرا اما هنوز
داغ هجده‌ساله زهرای جوان دارد بقیع

آخر اینجا قصه‌گوی رنج بی‌پایان توست
غصه و غم، کاروان در کاروان دارد بقیع

حوریان گیسوپریشان‌اند در این آستان
شاید از انسیه‌ی حورا، نشان دارد بقیع

تربت زهرای اطهر بی‌نشان است ای دریغ
تا به کی مُهر خموشی بر دهان دارد بقیع؟

شب که تنها می‌شود با خلوت روحانی‌اش
ای مدینه! انتظار میهمان دارد بقیع

شب که تاریک است و در بر روی مردم بسته‌اند
زائری چون مهدی صاحب‌زمان دارد بقیع

محمدجواد غفورزاده (شفق)

دم، از تو می‌زنیم و تو غافلیم ما

«اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا اَمِیرالْمُؤمِنـِین»

https://uploadkon.ir/uploads/3d1419_24یک-عمر-دم-زدیم-ز-نام-تو-یاعلی-.jpg

(یا علی)

دم، از تـو مـی‌زنیــم و ز تـو غــافلیــم ما
هسـتـیم شــیعه‌ی تـو ولـی جــاهلیــم ما

یک عمــر دم زدیــم ز نــام تــو یـا علــی!
امـــا ز راه و مَـسـلـک تــو ! غــافلیــم ما

وقتِ سخن، سخن ز تو گفتیم و در عمل
راهـت نــرفتــه‌ایـم ، ز بس کــاهلیــم ما

دل را نبـسـته‌ایم بـه تـو؛ چونکــه از ازل
دلـبـســتــه‌ی دو روزه‌ی آب و گـلیـــم ما

نــام تـو هست وِرد زبــان بی‌خلـوص دل
در دســتگاه اقــــدس‌ات امــا ، وِلیــم ما

خواندیم اگر خدای، تورا از جهالت‌ است
چون غــافـل از خــدا، به ره بـاطلیــم ما

تو، بنــده‌ی خــدایی و ما بنــده‌ی دلیــم
چون بی‌خبـر ز مـاضی و مستقبلیــم ما

از نفس مُطمئــنه، گــریـزان شدیم چون
بـر نفس ددسـرشـت، ز بس مــایلیــم ما

ما را قیــاس نیست یقین با مجــاهــدان
وقتی که در طـریقـت تـو ، عــاطلیــم ما

دریــای عــزتــی! که تو را نیست ساحلی
کشـتی‌به گِل نشـسته‌ی در ســاحلیــم ما

کــر کرده است گوش فلک را صـدای‌مان
چون طبل، پُر ز خالی و بی‌حـاصلیــم ما

در بنــد جهــل اگر که گـرفتــار گشته‌ایم
کردیم چون گمـان به غلط، عــاقلیــم ما

بـودیم در ستــیزه‌ی همنــوع‌مان مــدام
قــابیــل ســیرتیـم، بلــی!... قــاتلیــم ما

کــردیــم اقتــدا بـه شــیاطیــن روزگــار
عمری‌ست چون ز جهـل، اسـیر دلیــم ما

چون آبِ هــرزه‌گــرد روانیــم روی خـاک
در انتهـــا به بـرکـه‌ی غـــم ، واصلیــم ما

تا رهــروت نگشـته و دم از تـو می‌زنیــم
مـا شـیعـــه‌ات نگشـته و ، نـاکـاملیــم ما

(ساقی) به روز حشر که بر توشه بنگرند
معلوم می‌شود که چــه؟ را حـاملیــم ما

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401

هر رهروی که شوق تو سازد روانه‌اش

(غزل عاشقانه‌اش)

هر رهروی که شوق تو سازد روانه‌اش
از موج خود چو آب بوَد تازیانه‌اش

مرغی‌ست روح، قطره می آب و دانه‌اش
دل توسنی‌ست ناله‌ی نی تازیانه‌اش

هر دم هزار بوسه طلب را به گفتگو
وا می‌کند ز سر لب شیرین بهانه‌اش

در قلزمی که موجه‌ی من سیر می‌کند
خارو خسی‌ست هر دوجهان بر کرانه‌اش

مرغی که در بهار چکد خونش از فغان
در فصل برگریز چه باشد ترانه‌اش

در وقت خویش هر که دهن باز می‌کند
از گوهر است همچو صدف آب و دانه‌اش

امّید هیچ‌کس به قیامت نمانده‌ست
از بس که روز می‌گذراند بهانه‌اش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش

هرکس کند ز پایه‌ی خود بیشتر بنا
فال نزول می‌زند از بهر خانه‌اش

از حسن اتفاق مگر بر هدف خورَد
تیر هوائیی که نباشد نشانه‌اش

کو روی سخت، تا چو کمان افکند به دور
چون تیر هر که سرزده آید به خانه‌اش

افسانه‌ای‌ست عمر که مرگ است خواب او
زنهار گوش هوش منه بر فسانه‌اش

بیچاره رهروی که دل از دست داده است
سرگشته ناوکی که نباشد نشانه‌اش

ما را زبان شکوه برآتش نشانده است
آسوده آتشی که نباشد زبانه‌اش

از قرب حسن اگر نه دماغش مشوّش است
چون حرف می‌زند به سر زلف، شانه‌اش

(صائب) اگر به یار سخن‌فهم می‌رسید
می‌شد جهان پر از غزل عاشقانه‌اش...

"صائب تبریزی"

می‌رسد روزی که ما هم از جهان خواهیم رفت ‏

(خواهیم رفت)

می‌رسد روزی که ما هم از جهان خواهیم رفت
سوی مُلک جاودان زین خاکدان خواهیم رفت ‏

همچنان که آمدن، در اختیار ما نبود
همچنان بی اختیار از این جهان خواهیم رفت ‏

مهلت آمد شدِ ما یک دو روزی بیش نیست ‏
در بهاران آمدیم و در خزان خواهیم رفت ‏

کاروان در کاروان رفتند از یاران ما
عاقبت ما هم پی این کاروان خواهیم رفت ‏

بهر پاسخ دادن سود و زیان عمر خویش
پای میزان عدالت، بی‌گمان خواهیم رفت ‏

هست ما را این جهان (خسرو) سرای امتحان
چون به سر آید زمان امتحان خواهیم رفت ‏.

سید محمد خسرونژاد (خسرو)

مزد حاجتمند در هنگام حاجت، خجلت است

(اِرحم تُرحم)

مزد حاجتمند در هنگام حاجت، خجلت است
ردّ حاجت، خجلت افزودن به اهل حاجت است

حاجت کَس گر روا گردید گردد سرفراز
کاین سرافرازی علاج دردِ شرم و خجلت است

عرض حاجت، گر کند پیش تو محتاجی غیور
کن روا، کاین سیرت مردان صاحب غیرت است

تا توانی بار غم، از دوش غمگینان بگیر
ورنه روز غم به دوش‌ات بار رنج و مِحنت است

هر که باشد دستگیر خلق در روز نیاز
دستگیرش روز حشر الطاف ربّ العزت است

رحم کن درماندگان را تا شوی مشمول رحم
نصّ اِرحَم تُرحَم است این بلکه باب رحمت است

دل به زرق و برق دنیای دنی بستن خطاست
کاین عجوز نیک‌صورت، در نهان بدسیرت است

عزت و ذلت ندارد فرق در کار جهان
ذلتش با عزت است و عزتش با ذلت است

(شمس قم)! حاجت ببر بر درگه فیض کریم
کز کرم، دریای مهر و بذل و جود و نعمت است

شادروان سید علیرضا شمس قمی

دار فنا که خلق بخواند به سوی خویش

(سفر به سوی خویش)

دار فنا که خلق بخواند به سوی خویش
در پرده‌ی فریب، نهان کرده روی خویش

آدم که نیست آه و دمی بیش در جهان
آسان خورَد فریب و بَرد آبروی خویش

آه از دمی که آه و دمی این‌چنین کند
کوتاهِ عمر، صرف بلندآرزوی خویش

دنیا پلی و بُعد مسافت دو روز عمر
ای رهگذر بکوش! بری ره به کوی خویش

سِیر زمین رها کن و در سیر آسمان
خود را بجو و کن سفری هم به سوی خویش

چون خودشناس می‌شود آخر خداشناس
جویی خدای، گر بکنی جستجوی خویش

قبل از تحاسبوا ست تو را امر حاسبوا
قاضی کنی کلاه اگر روبروی خویش

بنگر کنون کجایی و بهر چه آمدی
عمرت گذشت؛ از چه نیاری به روی خویش

هر لحظه مرگ بینی و فکری نمی‌کنی
الّا دمی که جان نگری در گلوی خویش

از عیب خویش غافل و دنبال عیب خلق
صد پرده می‌دری که نمایی رفوی خویش

رنگ گناه می‌کشدت عاقبت به ننگ
با آب توبه گر نکنی شستشوی خویش

در وادی فنا شوی از تشنگی هلاک
ز آب حیات پر نکنی گر سبوی خویش

گر شیعه‌ی صدیقی و در دینِ صادقی
از او بگیر خصلت و خو رنگ و بوی خویش

خطّ وِلای آل علی فقه جعفری‌ست
پس جعفری خوش آن که کند خُلق و خوی خویش

چون بی ولا عمل چو نمازی‌ست بی‌وضو
گو با عدو اعاده نماید وضوی خویش

باشد (امید) این که رضای خدا کنیم
سرمشق راه و سرّ بگو یا مگوی خویش

محمد موحدیان قمی (امید)

آیینه دار حیرتم از آه سرد درد

(آهِ سَرد)

آییــــنه دار حیـــــرتــــم از آهِ سَـــردِ دَرد
چون نیست در کشاکش ایّـام، هــم‌نــوَرد

سـرخی صــورتــم بــوَد از ســیلی ســتم
در باطن است اگرچه مـرا رنگِ روی، زرد

مَــردانه گر سِــتاده‌ام اکنــون به روزگــار
باشد مبرهنم که جهان نیست جای مَــرد

در دوده‌‌دانِ دهــر، شده بخـتِ من ســیاه
دیگر چــرا به دیـده زنــم تـوتیــای گَــرد؟

راهــم بـــرادری و نگاهــم بــرابـری است
گرچه جهان نشـسته به کین‌توزی و نبــرد

چون خلـق در خمــود جهالت به سر بَــرَد
خورشـید را کنـند به دسـتان ظـلم، طَــرد

گــرمـی مجوی از دلِ دی ماهِ جـان‌سِـتان
وقتی که نیست غیر بُرودت به فصل بَرد

در فروَدین که فصل نشاطست و انبساط
رویید خــار غــم ز درختان به جــای وَرد

(ساقی) به غیر میکــده و مِی کشان دهر
دنبــال مــَـردی و شــرف و آبـــرو مگـــرد

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/09

عید رمضان آمد و دل‌ها شد شاد

😊 (عید سعید فطر مبارک) 😊

عیــد رمضـان آمـد و دل‌هـا شـد شـاد

چون تشنگی و گرسنگی رفت به بــاد

پنهــانـی اگــر روزه‌خــوری می‌کـردیم

شوّال شده خورد و خوراک‌‌است آزاد

سید محمدرضا شمس (ساقی)

بیوگرافی و اشعار افسرالملوک عاملی (اعتصام)

https://uploadkon.ir/uploads/359d04_25افسرالملوک-عاملی-اعتصام-.png

(بیوگرافی)

شادروان بانو افسرالملوک عاملی (اعتصام) _ به تاریخ 10 رجب سال 1309 هجری قمری (20 بهمن 1270 خورشیدی) در مشهد چشم به جهان هستی گشود. پدرش میرزا اسماعیل‌خان مستوفی شیرازی، ملقب به《اعتصام الممالک》از رجال سیاسی بود که در هنگام تولد افسرالملوک، کارگزار خراسان بود.

ادامه نوشته

تازه ساز داغ مردم چون محرم نیستم

(خوان عمل)

جنت از رضوان، که من زآن روضه خرّم نیستم
سیر چشمم، در پی میراث آدم نیستم

خوردنم غیر از ندامت نیست بر خوان عمل
چند گیرم در دهان انگشت، خاتم نیستم

هرگز از فوت مرادی ناله از من سر نزد
مرده را از بی‌غمی در فکر ماتم نیستم

همچو غم در خلوت هر دل مرا ره داده‌اند
این سبکروحی از آن دارم که بی‌غم نیستم

همچو ماه عید کارم غم ز خاطر بردن است
تازه ساز داغ مَردم چون مُحرّم نیستم

طالع پیراهن فانوس دارد نسبتم
در حریم وصل با این قرب مَحرم نیستم

خانه‌زاد آستان پَستی‌ام همچون غبار
گر شوم آرایش مسند مقدم نیستم

بس‌که رنجیده‌ست طبعم از نفاق صلح کل
نیشتر تا می‌توانم بود مرهم نیستم

لاف اهلیت که باور می‌کند از من (کلیم)!
اهل چون باشم، مگر از اهل عالم نیستم.

"کلیم همدانی"

اندک اندک ماه رحمت، رو به پایان می‌رود

(وداع با ماه مبارک رمضان)

«ماه رحمت»

اندک‌ اندک ماهِ رحمت، رو به پایان می‌رود
رو به پایان ای دریغا ، ماهِ غفران می‌رود

ماه فیض و طاعت و ذکر و مناجات و دعا
ماه زهد و پاکی و تقوا و ‌عرفان می‌رود

ماه خودسازی انسان، در کلاس مَعرفت
ماه دوری‌کردن از اغوای شیطان می‌رود

ماه عشق و بندگی در سجده‌گاه عاشقی
ماه تسبیح و نماز و، ماهِ جانان می‌رود

ماه یا سُبّوح و یا قدّوس و آن شب‌های قدر
ماه نازل گشتن آیات «قرآن»، می‌رود

ماه بر تن کردن «جوشن» که اسمای خداست
ماه مهمانی و توفیق فراوان، می‌رود

ماه لب بستن نه تنها بر طعام و شُرب آب
ماه امساک از گناه و جرم و عِصیان، می‌رود

ماه خیر و همدلی و رأفت و مِهر و وفا
ماه لطف و دستگیری از ضعیفان می‌رود

آن دلی که پی نبرده بر فضیلت‌ های آن ،
کِی خورَد افسوسِ آنچه رو به پایان می‌رود؟

ای که دل را شست‌وشو دادی به آب دیدگان!
دل چو شد پاک از گناه، از دست، آسان می‌رود

باش آگاه از «هوای نفسِ» خود در هر نفَس
گر شوی تسلیم او، از سینه ایمان می‌رود

(ساقیا)! از باده‌ی جان‌پَرور «ماهِ صیام»
هرکه نوشیده، به‌دنبالش شتابان می‌رود.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/06

ای صفابخش دل و جان، ماه قرآن! الوداع

(وداع با ماه مبارک رمضان)

ای صفابخش دل و جان، ماه قرآن! الوداع
ای ز تو پاکیزه شد، آیینه ی جان، الوداع

ماه بارش‌های رحمت با سِرشک عاشقان
لحظه های عاشقی در زیر باران الوداع

ای سحرهای مناجات و دعای افتتاح
در قنوت عاشقی با چشم گریان الوداع

هر سحر، سی پاره در کف، مست از جام ولا
طی شد آن مستی و آمد وقت پایان، الوداع

صاحب مهمانی بزم محبت، یار بود
شد تمام این وصل و آمد روز هجران، الوداع

مرهم زخم دل ما بودی ای ماه کریم!
ای شِفای سینه‌ی شب زنده‌داران! الوداع

آمدی آزاد کردی مرغ دل را از قفس
ای رهایی بخش دل، از بند شیطان! الوداع

یاد بادا وقت افطار و، ندای ربّنا
می‌رسید از مأذنه با عِطر ایمان، الوداع

توبه های عاصیان مقبول شد از رحمتت
ای نسیم رحمت و ای ماه غفران! الوداع

قدر تو نشناختیم ای حامل شب‌های قدر !
ای شب تقدیرها با لطف و احسان، الوداع

شد نصیب عارفان، حکمت درین ماه عزیز
ای کلید گنج های علم و عرفان! الوداع

لحظه لحظه گریه کردیم از فراق روی دوست
تا شود وقت فرج بر شاه دوران، الوداع

پُر شده دشت (شقایق) از شمیم انتظار
تا که باز آید عزیز مُلک امکان، الوداع...

حمید رضازاده (شقایق)
کرمان ۱۴۰۴/۱/۷

بیوگرافی و اشعار صبری اصفهانی

(بیوگرافی)

روزبهان صبری اصفهانی _ از شاعران سده‌ی دهم هجری قمری و از سادات اردستانى ساکن اصفهان بود. وی که معاصر شاه طهماسب صفوى بود مدتى در قزوین به سر برد و در آنجا به شاعرى پرداخت .

صبری اصفهانی، در ابتداى شاعرى (فارس) تخلص می‌كرد و سپس به (صبرى) تغییر داد. وى بیشتر در قالب غزل طبع‌ ‏آزمایى می‌كرد.


روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

آن كیست كه از شرم و حیا پرده‌ ‏نشین است
وز دیدن گستاخ منش، چین به جبین است

*****

با این دو روز وصل چه‌ها می‌کند رقیب
جام مراد ، بر کف نو دولتان مباد..!

"صبری اصفهانی"

بیوگرافی و اشعار سحاب اصفهانی

https://uploadkon.ir/uploads/ad6b29_25سحاب-اصفهانی.png

(بیوگرافی)

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی _ متخلص به (سحاب) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی، و برادر رشحه اصفهانی _ از شاعران قرن سیزدهم هجری قمری _ ملقب به (مجتهد الشعراء) . اصلش از سادات حسینى اصفهان و از شعراى عهد فتحعلى‏ شاه قاجار بود. و نزد فتحعلى‏ شاه مقام و احترام شایان داشت.

ادامه نوشته

ای چشم‌ها! به صورت مولا نظر کنید

(شیر خدا)

ای چشم‌ها! به صورت مولا نظر کنید
جاری به زخم خود، همه خون جگر کنید

زینب! حسن! حسین! علی چشم خویش بست
بر آن غریب، جامه‌ی ماتم به بر کنید

ریزید همچو اشک به خاک ای ستارگان!
سخت است بی علی شب خود را سحر کنید

بیرون شهر کوفه در آن کوچه‌ی خموش
آن کودک خرابه‌نشین را خبر کنید

ای جنّ و انس و حور و ملک! ای تمام خلق!
تا روز حشر، خاک یتیمی به سر کنید

شیر خدا نیاز ندارد دگر به شیر
اشک عزا روانه بر او از بصر کنید

امشب به جای آنکه بر او شیر آورید
خونِ جگر نثار، به زخم پدر کنید

از قصّه‌ی خرابه‌ی شام آورید یاد
یک شب گر از خرابه‌ی کوفه گذر کنید

هنگام شب جنازه‌ی او را چو می‌بَرید
در سینه داغ فاطمه را تازه‌تر کنید

ای ناله‌های نیمه‌شب هر شبِ علی
آتش شوید و بر جگر ما اثر کنید

از بس گناه کرده‌ام افتادم از نظر
ای خاندان وحی! به (میثم) نظر کنید

غلامرضا سازگار (میثم)

ترکیب بند عاشورایی میرزا یحیی مدرس اصفهانی

«قسمتی از ترکیب بند در رثای حضرت سیدالشهداء»

(بند اول)

ای مبتلای غم که جهان مبتلای توست
پیر و جوان شکسته دل اندر عزای توست

ادامه نوشته

در دل شوریده، عشقی آتشین می‌پرورم

(افعی)

در دل شوریده، عشقی آتشین می‌پرورم
افعیِ آتش‌نفس در آستین می‌پرورم

ریشه در خون کرده، اندوهِ شرنگ‌اندود عشق
شاخه‌ی حنظل به جوی انگبین می‌پرورم

گرچه می‌میرم ولی با مرگ شورانگیز خود
زندگی را در نگاه واپسین، می‌پرورم

در بلورستان دل، گلخانه‌ای از جنس ناز
زیر چتری از خیال، ای نازنین می‌پرورم

از برای خوابِ تو در خرمنستان غزل
دشتی از آلاله‌های دستچین، می‌پرورم

تا ز چشم هر گیاهی مشعلی روشن شود
آفتابی در نهانگاه زمین می‌پرورم

جز به عمری خون‌دل خوردن نمی‌آید بدست
شوکت نامی که بر نقشِ نگین می‌پرورم

حسن اسدی (شبدیز)

آنکه از حال من خسته کند یاد ، کجاست ؟

(کجاست؟)

آنکه از حال من خسته کند یاد ، کجاست ؟
آنکه گردد دلم از دیدن او شاد کجاست ؟

ای نسیم سحر آن تازه گُل غالیه بوی!
که از او هستی جمعی شده بر باد، کجاست ؟

غیر میخانه که اهلش همه مستند و خراب
گوشه‌ی أمن کجا ؟ خانه م‌ی آباد ، کجاست ؟

هوسی بود ، که آزاد بمانم ، ور نه
در هوس‌خانه‌ی گیتی، دل آزاد کجاست ؟

چیست این دشت پُر از کُشته، که در هر قدمی
صید پیدا و ، ندانیم که صیّاد کجاست ؟

خشک سالی، هنر و ذوق اگر نیست بگوی ؟
شور شیرین چه شد و شورش فرهاد کجاست ؟

نیست خاموشی من ، ناشی از آسایش من
درد دل هست ولی قوّت فریاد ، کجاست ؟

"پارسا تویسرکانی"

بیوگرافی و اشعار پارسا تویسرکانی

https://uploadkon.ir/uploads/4bd117_25عبدالرحمن-پارسا-تویسرکانی.jpg

(بیوگرافی)

شادروان عبدالرحمان پارسا تویسرکانی ـ متخلص به (پارسا) ـ در سال 1288 شمسی در تویسرکان چشم به جهان هستی گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرهای تویسرکان، مازندران و تهران به پایان رساند و از دارالمعلمین مرکزی فارغ‌التحصیل شد.

وی پس از پایان تحصیلات، در دبیرستان‌های تهران و مدرسه‌ی عالی سپهسالار به معلمی پرداخت. و همچنین در دولت ازهاری مشاور مطبوعاتی نخست‌وزیر بود؛ اما عمده فعالیت وی در مطبوعات و سردبیری مجله‌ها و روزنامه‌هایی چون معارف و کرمانشاه نیز خلاصه می‌شد.

او از جوانی به سرودن شعر پرداخت. شمار ابیات او را بیش از پنج‌هزار دانسته‌اند. قالب‌های مورد علاقه‌ی او نیز غزل، قطعه، مثنوی و رباعی بود. هرچند دیوان اشعار او هنوز به چاپ نرسیده‌ است؛ اما بیشتر شعرهای او در مجله‌های ارمغان، وحید، گوهر و مجله‌های کشورهای افغانستان و پاکستان منتشر شد. برخی از اشعار او را پروفسور ایلسکی به زبان روسی و پروفسور مولوی به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌اند.‌

آثار :

تصحیح و چاپ دیوان دیوان افسر سبزواری
تصحیح دیوان عنصری
تصحیح و چاپ دیوان رضی‌الدین آرتیمانی
تاریخ تویسرکان
تصحیح، مقدمه و چاپ قیصرنامهٔ ادیب پیشاوری
مقدمهٔ دیوان مجنون تویسرکانی‌

وفات :

پارسا تویسرکانی، سرانجام در 2 فروردین ماه سال 1369 در 81 سالگی چشم از جهان فروبست و به ابدیت پیوست.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(کنج فقر)

به دل شراره‌ی آهی که داشتم دارم
هنوز روز سیاهی که داشتم دارم

تو چشم لطف فرو بسته‌ای ز من، ورنه
به دل، امید نگاهی داشتم که دارم

چو صبح صادق از آن روشن است خاطر من
که مهر طلعت ماهی که داشتم دارم

طریق امن و سلامت چو کس نداد نشان
به کوی میکده راهی که داشتم دارم

اگرچه گنج زرم نیست، آرزو هم نیست
به کنج فقر، پناهی که داشتم دارم

گدای کوی توام بی نیاز از همه کس
هنوز حشمت و جاهی که داشتم دارم

هنوز در دل من (پارسا)! محبت اوست
ز خون دیده، گواهی که داشتم دارم .

"پارسا تویسرکانی"

صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشته‌ها وا  کرد

(کوفه خالی از خورشید)

صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشته‌ها وا کرد
آمدند و امیر (ع) را بردند، کوفه اما فقط تماشا کرد!

کوفه دیگر یتیم و تنها بود، در مسیر حوادث دوران
گوشه ای رفت و با دلی پر درد، گره از بغض اشک‌ها وا کرد

قدر نام پدر کسی داند، که یتیمی کشیده در دنیا
شهر نامردمان چه می‌داند، چه کسی نان شب مهیا کرد؟

روزگاری علی(ع) در این سامان، نخل سبز عدالت حق بود
از حسادت شریر بدطینت، قصد قطع درخت طوبی کرد

ابن ملجم نشست با اشعث، هم معاویه با بنی شیطان
فتنه و توطئه ز هر سمتی، قامت دولت جهان تا کرد

کوفه در خواب ناز، چون هر شب، میر بیدار، شهربانش بود
کوفه را بانگ ناله‌ی جبریل، ناگهان غرق شور و غوغا کرد

جز علی، هر که بود، نالان بود، صحبت وصل عشق و هجران بود
گرچه زخم عمیق را با مهر، جبرئیل امین، مداوا کرد!

نوبت وصل و وعده جانان، شوق مولا به چهره می‌آورد
اهل خانه، تمام‌شان دیدند، که چه وجدی به چهره پیدا کرد

آنکه می‌رفت، حال و فالش خوش، آنکه می‌ماند، روزگارش سخت
زآن میان عشق، با غم غربت، بعد مولا فقط مدارا کرد

یا علی جان، به جان تو سوگند، دوستت دارم از ته قلبم
قسمت من همین، محبت بود، آنچه دنیا نصیب بر ما کرد

یک هزار و چهارصد سال است، از پی نام و یادتان، طی شد
با تو تاریخ، دشمنی‌ها در کوفه و شام و کل دنیا کرد

لیک، یک روز می‌رسد مردی، از تبار درخت طوبایت
آن که آینده را فقط خواهد، چون علی، با علی مصفا کرد.

سید علی اصغر موسوی (سعا)
خرداد ۱۳۹۸

جهان از سبزه فیروزی گرفته

(بهاریه)

جهان از سبزه فیروزی گرفته
همه کس برگ نوروزی گرفته

زمین بگشاده درِ خُلد برین را
فلک خم گشته تا بیند زمین را

شنیدم در بهاران خون شود بیش
کشیده خار گل زان نشتر خویش

گشاده غنچه خون و کرده بیرون
شکوفه پنبه بهر بستن خون

ز سرمستی گل از یک‌سو فتاده
صبا بر دامن گل سر نهاده

به هم بر کرده گل بازار خورشید
شده شرمنده ابر از سایه‌ی بید

به شبنم شسته ریحان زلف بلبل
فلک پر کرده ز انجم دامن گل

زده گل هم‌چو مستان پیرهن چاک
نسیم از بوی گل افتاده بر خاک

قمر با شمس گفت ای قرة العین
به دیوار تو روشن چشم کونین

مباد از باده‌ی دولت خمارت
مبارک باد ایّام بهارت

مباد از روزه عیشت را زوالی
شبت ماهی و ماهی باد سالی

ز خوبی هرچه خواهی در سمندت
فلک در سایه‌ی سرو بلندت

هوا بس خرم است امروز و دلکش
گرفته لاله جام و باده بی‌غش

گرفت اینک عروس گل ز سر ناز
گلستان کرد عالم را دگر باز

چمن سرسبزی باغ جنان یافت
جهان از نکهت نوروز جان یافت

به مجلس گل زر خود بر طبق کرد
چنان کز شرم آن نرگس عرق کرد

چمن خود را به رنگ و بو بیاراست
سمن بنشست و سرو ناز برخاست

دگر جان یافت خاک از باد شبگیر
جوان شد بار دیگر عالم پیر

چمن هنگامه‌ی پیر و جوان شد
گل آتش باز و سوسن قصه خوان شد

درخت از گل که بر وی دارد آرام
مثال گنبد سبز است و بهرام

ز بوی گل که شد تا چرخ دوار
ز کامت ابر نیسان را دگر بار

چرا فصلی چنین تنها نشینم
بیا تا با گل و صهبا نشینم

تو خورشیدی و من آن ذرّه‌‌ی پست
که در دامان افاق تو زد دست.

"خواجه مسعود قمی"

با چشم اشکبار و دلی غرق سوز و آه

«اَللّٰهْمَّ عَجّلْ لِوَلٖيِكَ الْفَرَج»

با چشم اشکبــار و دلـی غــرق سـوز و آه

آغــاز سال نــو، شده با «قـــدر» هم‌پگـاه

در ابتدای سال «پدر» چون رَوَد به عرش

تــا انتهـــای ســال، می‌آیــد «پسر» ز راه؟

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/01