هر آنکه را بود اکسیر علم و فضل و کمال

(اکسیر کمال)

هر آنکه را بوَد اکسیر علم و فضل و کمال
چه حاجتی بوَد او را به مکنت و زر و مال

منال و مال، نباشد نشان اصل شرف
که این گهر نبوَد جز به بحر فضل و کمال

کمال و فضل چو سرمایه‌ی بشر گردد
نباشدش به مکاسب، غم کساد و زوال

جهانِ عهدشکن خود وبال انسان است
شکسته‌دست، بوَد بر تن شریف، وبال

جمال و حسن، فزون گردد از کمال نَه مال
که زشت جلوه کند بی کمال، حُسن و جمال

در آن دیار که سیرت بوَد بهْ از صورت
یکی‌‌است اَسهد و اشهد ز لفظ پاکِ بلال

به لفظِ طوطی تقلیدچی کمال مجوی
که عندلیب، بوَد کامل از کمالِ مقال

گر از خدا طلبی نام نیک و اَجر نکو
بکن نکویی و بفکن به دجله‌ی اعمال

عمل نکو کن و ارواح قدس، رنجه مساز
که خیر و شرّ تو خوانند ذرّه و مثقال

تو بذر نیکی و احسان بپاش و چشم بپوش
که دیگران دِرَوَند و کنند استحصال

چو بذر خویش فشاندی، مدار امید درو
که داس مرگ، کسی را نداده است مجال

دمی ز عمر چو باقی بوَد غنیمت دان
به سود خلق بکوش و مکن دمی اِهمال

لگام عقل بِنه اسبِ نفس سرکش را
که می‌کند سرِ روحانی تو در گودال

به حکمِ ناحق اگر حقِ کس کنی باطل
قسم بحق که شود حکم حقّه‌ات اِبطال

حقوق اهل و عیالِ تو پایمال کنند
اگر حقوق کسان دِرهمی کنی پامال

شهی که کلبه‌ی درویش مُضمحل سازد
شود هرآینه محکوم هَدم و اِضمحلال

به عدل و داد، اگر حکمِ پادشاه بُود
به نام نیک چو کسری شود عدیم مثال

جهان وفا نکند با کسی، که این خصلت
جدا بوَد ز جفاسیرتان کینه خصال

دریغ و آه که یکدم نمی‌گذارد چرخ
شویم همدم عیش و طرب، ولو به خیال

به نزد (شمس قمی) هست مجد و فخر و شرف
کمال و فضل و هنر ؛ نی جمال و مال و منال .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چنان ز سیلی، نیلی عذار فاطمه شد

(السّلام علیكِ یا فاطمةالزهراء)

《مزار فاطمه》

چنان ز سیلی، نیلی عِذار فاطمه شد
که دهر، تیرہ به حال نزار فاطمه شد

میانه‌ی در و دیوار و ناوَک مسمار
نشانه، محسن نیکوعِذار فاطمه شد

ز ضرب در، که عدو زد به پهلوی زهرا
فغان فضّه فقط، غمگسار فاطمه شد

ز سقطِ محسن معصومِ فاطمه نه عجب
که میخ غرقه به خون شرمسار فاطمه شد

عدو به رغم ولای علی و غصب فدک
زمینه ساز غمِ بی شمار فاطمه شد

علی که بعد نبی بود جانشین رسول
ز غصّه خانه‌‌نشین در کنار فاطمه شد

کنار چشمه‌ی کوثر، پیمبر خاتم (ص)
غمین و مویه‌کُنان داغدار فاطمه شد

نهان اگرچه بظاهر مزار فاطمه است
میان قلب محبّان، مزار فاطمه شد

نه (شمس قم) شدہ گریانِ این غم جانکاہ
که چشم جنّ و بشر، اشکبار فاطمه شد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو یکدم وصل آن آرام جان را آرزو کردم

(سنگِ هجران)

چو یکدم وصل آن آرام جان را آرزو کردم
به زندان فراق آن صنم یک عمر خو کردم

همه شب تا سحر با یاد او بیدار بنشستم
به خلوت شرح جودش با دل خود گفتگو کردم

دلم چون لاله خون شد زین گنه کز فرط مشتاقی
نگه یکدم به روی آن نگار لاله رو کردم

لباس عافیت صدپاره شد از دوریَ‌ات! امّا...
به صد بارش ز تار و پود گیسویت! رفو کردم

به حکم وحدت هستی بدیدم در رُخِ اشیا
چو رخسار نکویت را به هرجا جستجو کردم

به جز روی تو هر جا پا نهادم رو سیه گشتم
ز کف شد آبرویم جز تو سوی هرکه رو کردم

صبا تا بر مشامم زد شمیم زلف مشکین‌ات!
شکایات دل خود را به پیشش مو به مو کردم

سبوی وصلِ ما را سنگِ هجرانت شکست آری
من این شرح غم افزا را حکایت با سبو کردم

گُنه کردم اگر عاشق شدم بر روی زیبایت!
به اشک دیده، گرد این گنه را شستشو کردم

نوای شعر (شمس قم) که بلبل را به وَجد آرد
ز هجر یار شد خاموش و تَرکِ های و هو کردم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

همچو مرغ بسته‌بالی از پرش، وا مانده‌ام

(کاهلی)

همچو مرغ بسته بالی از پرش، وا مانده‌ام
همچو صیدی نیمه‌جان در بند صحرا مانده‌ام

دُردنوش جام غم چون من درین میخانه نیست
بی‌جهت در انتظار جام صهبا مانده‌ام

ناخدای عشق افکندم به کام موج غم
خود به ساحل رفت و من در موج دریا مانده‌ام

همرهان رفتند برق‌آسا به شهر افتخار
من ز فرط کاهلی در راه، تنها مانده‌ام

مرغکان نوسخن گشتند در گلشن مقیم
من درین ویرانه با جغدان هم‌آوا مانده‌ام

کار من در بوته‌ی اجمال ماند از کاهلی
زین‌سبب از کاروان همرهان جا مانده‌ام

قافله بگذشت و مقصد دور و، من غافل ز خویش
همچو مورِ خسته‌جانی در لگن وامانده‌ام

من همای عشق بودم در فضای باغ عرش
کاین‌زمان چون صعوه‌ای در دام دنیا مانده‌ام

پیشوای همگنان خویش بودم ای دریغ
خود عقب زآن همرهان کُندپیما مانده‌ام

حالیا ای عقل! دستم گیر کز بیداد جهل
گیج و گمره همچو طفلی گنگ و اعما مانده‌ام

گر ز جور چرخ می‌چرخم عبث بر گِرد خویش
نقطه‌ی پرگار ایمانم که برجا مانده‌ام

رنج بی‌پایان به راه زندگی بُردم ولی
آن‌قدَر بیهوده پیمودم که از پا مانده‌ام

دستِ جهل و خودسری همدست شد با بخت شوم
تا بدین روز سیَه، چون شام یلدا مانده‌ام

گرچه ماندم از رفیقان و رقیبان، خوشدلم
کاندرین بیراهه با طبع گهرزا مانده‌ام

گر پَرستم آفتاب طبع (شمس قم) چه باک؟
خیره بر ذوق فروزانش چو حَربا مانده‌ام.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

دلبر آمد ز ره و چهره برافروخته بود

(شعله‌ی عشق)

دلبر آمد ز ره و چهره برافروخته بود
که مرا خرمن عقل و دل و دین سوخته بود

به تفرج گل من تا به چمن گام نهاد
لاله را آتش حسرت به دل افروخته بود

همچو شمعی که بسوزد تن پروانه‌ی زار
روی او شمع دل عاشق دلسوخته بود

خال او عکس سیه مردمک چشم من است
بس‌که این دیده نظر بر رخ او دوخته بود

با نگه مرغ دلم از قفس سینه ربود
گویی از تیر نگه صید دل آموخته بود

بس دل غمزده همچون دل شیدایی من
در خم زلف شکن در شکن اندوخته بود

دست خیاط ازل جامه‌ی زیبایی را
با تناسب به قد و قامت او دوخته بود

شعله‌ی عشق که از چهره‌ی شیرین برخاست
آتشی در دل فرهاد برافروخته بود

غم مخور (شمس قمی) گر به رقیبت بفروخت
زآن که پیش از تو بسی بهْ ز تو بفروخته بود .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

تربیت در مردمان بدگهر، بی‌حاصل است

(پاداش نکو)

خواهی ار نور حقیقت، پاک کن اندیشه را
روشنی گیرد فزون، گر پاک سازی شیشه را

تربیت در مردمان بدگهر، بی‌حاصل است
سنگ خارا می‌کند پامال، رنج تیشه را

قابل اصلاح نبوَد آن که باشد بد نهاد
برکند از بیخ و بن، دندانِ فاسد ریشه را

کن نکویی تا که پاداش نکو بینی به دهر
خواهی ار نام نکو، نیکو طلب کن پیشه را

رهبر آزاده، ملت را دهد آزادگی...
شیر غژمان از فتوّت، امن سازد پیشه را

(شمس قم) گر پرتوی خواهی ز بُرج مَعرفت
در سپهر عقل و دانش پاک کن اندیشه را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

دارم دلی ز عیش و نشاط جهان، تهی

(حواله‌ی دوزخ)

دارم دلی ز عیش و نشاط جهان، تهی
نالان ز درد هجر، چو نای میان تهی

از آتش فراق، نگردد تهی دلم
زآتش اگرچه می‌شود آتش‌فشان، تهی

در بَزم دوست، خونِ دل از دیده ریختم
شد ساغر دلم، ز می ارغوان، تهی

بس شد تلف متاع سخن نزد مشتری
گویی کزین متاع، مرا شد دکان، تهی

شد سفره‌ی توانگر از آن روی، پُر طعام
کز جور اوست سفره‌ی بس ناتوان، تهی

هرگز نظر به خوان دنی فطرتان مَدار
هرچند کز طعام، تو را گشته خوان، تهی

با خورد و خواب، درک مَعارف بوَد مُحال
عارف، درون خویش کند زآب و نان، تهی

رندانه نوش باده به دفع خمار از آنک:
گردی خمار، گشت چو رطلِ گران، تهی

بگذار سنگ و، رُو به طوافِ شکسته‌دل
کز مکر و کید و، ما و من‌است این‌مکان، تهی

پند فقیه، بی‌ثمر افتد سفیه را
از مومیا چه سود بَرَد استخوان تهی؟

زاهد، ز بس حواله‌ی دوزخ دهد به خلق
ترسم به روز حشر، بماند جِنان، تهی

(شمس قم) از بیان حقایق تو را چه باک؟!
تا واپسین‌دمی که تن‌ات شد ز جان، تهی .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

یکی خارکن پای یک بوته خار

(مناظره‌ی خارکن و تبر)

یکی خارکن پای یک بوته خار
چنین گفت روزی سخن با تبر :

اگرچه بوَد نیش تو سخت و تیز
ز شمشیر هم گر بوَد تیزتر

ز نیروی بازوی من ‌خارِ سخت
شود از بُن خاک و خارا به در

نباشد اگر زور بازوی من
نیاید برون با تبر، خارِ تر

تبر بی تأمل زبان برگشود
بگفتا که : ای ابله بی هنر

گرت هست نیروی خرطوم پیل
و یا زور سر پنجه ی شیر نر

نخواهی توانست با زور خویش
ز بُن برکَنی خار را بی تبر

اگر من نباشم به کف خار تیز
برآرد ز دست تو خون جگر

خَلَد بر تن و دست و پایت چنانک
سر از پای، نشناسی و، پا ز سر

به یاری تو هیچکس همچو من
به خار شررگر نیابد ظفر

به همدستی من توان بر کَنی
ز بن ریشه‌ی خار و، بیخ شجر

نشاید کنی سعی ما را تباه
نشاید بَری قدر ما از نظر

بخوان درس همکاری و اتحاد
ز خودخواهی و خودسری کن حذر

من و تو دو همکار با همتیم
تویی کاردان و، منم کارگر

تو پای مرا هِشته در دست و، من
کَنم خار ها را به نیروی سر

چو یک دست را نیست هرگز صدا
نیاز من و توست بر یکدگر

کنون وقت کار است و نبوَد مَجال
سخن واگذارم به وقت دگر

کن اندیشه در شعر (شمس قمی)
به فحوای این گفت و گو، پی ببر

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1334

تا لباس بی نیازی، بر بدن پیچیده‌ام

(لباس بی نیازی)

تا لباس بی نیازی، بر بدن پیچیده‌ام
گنج عزّت در میان پیرهن پیچیده‌ام

همچو کرم پیله تا خدمتگزار مَردمم
رشته‌ی محصول خود را گِرد تن پیچیده‌ام

در کمند قید و بند دوستی، آهو صفت
دست و پای خویش گویی با رسن پیچیده‌ام

از جفای دشمنان بیزارم از این زندگی
گوییا طومار عمر خویشتن پیچیده‌ام

خَلق از ماری که پیچد جَسته، من از بیم خلق
همچو ماری گوشه‌ی بیت الحَزَن پیچیده‌ام

بس‌که دیدم مِحنت از این شهریان بی‌ثبات
گِردباد آسا، به هر دشت و دمن پیچیده‌ام

کس در آغوشم ندیدم غیر زانوهای خویش
دست غم، بر گردن دَرد و مِحَن پیچیده‌ام

در سیه‌‌چال جهان، بهر تلاش زندگی
گرد خود مانند موران در لگن پیچیده‌ام

آرزوها کز جوانی، بهر پیری داشتم...
زنده زنده در شبابم در کفن پیچیده‌ام

زندگی، مَرگ است و مَرگ ما اَوان زندگی...
تار و پود عِلم و دین، بر این سخن پیچیده‌ام

داروی درمان درد زندگی، جز مرگ نیست
خود طبیب خویشم و این نسخه من پیچیده‌ام

در میان بَزم دانش، گِرد شمع مَعرفت ـ
همچو پروانه به عشق سوختن پیچیده‌ام

نغمه‌ی بلبل به صحن باغ پیچیده‌‌است و من
نغمه‌ی آمال دل، در انجمن پیچیده‌ام

(شمس قم) از نازنینان کِی؟ کشم ناز و نیاز
تا لباس بی نیازی، بر بدن پیچیده‌ام...

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مرا صیاد چشمش قصد جان کرد

(کمان ابرو)

مرا صیّادِ چشمش قصدِ جان کرد
از آن کاری که ترسیدم همان کرد

دلم شد صید، با تیر نگاهش
هدف را با کمان‌ابرو نشان کرد

شکارِ شیرِ چشمش دل، از آن شد
که منزل، در کنار نیسِتان کرد

دریغا از من آن چهر مهین را
به پشتِ ابرِ گیسویش نهان کرد

روانم گوییا رفته‌است از دست
از آن رفتن که آن سروِ روان کرد

گهرها کز جفایش دیده بارید
مرا غوّاص بحری بیکران کرد

چو جغدم در شب جانکاه هجران
هم‌آغوش غم و درد و فغان کرد

غم و دردم فزون از حدّ و حصر است
که نتوانم یک از صد را بیان کرد

چنین جور و جفا بر (شمس قمّی)
فراقِ دلبری نامهربان کرد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

عشقی‌‌است مرا در دل و افشا شدنی نیست

(گوهر ایمان)

عشقی‌‌است مرا در دل و افشا شدنی نیست
دردی‌‌است مرا بی تو مداوا شدنی نیست

در پرده عیان است که بس راز، نهان است
چون راز ، نهانی‌‌است هویدا شدنی نیست

چون لؤلؤ مکنون بوَد اسرار حقایق...
نشکفته صدف گوهرش افشا شدنی نیست

در نزد رقیبان نکنم شکوه ز یاران
این عقده‌ی پیچیده‌ی دل وا شدنی نیست

آن کس که بوَد سروصفت قائم و آزاد
در خدمت ارباب دِرَم تا شدنی نیست

از غفلت دل، گوهر ایمان مده از کف
افسوس خوری عمری و پیدا شدنی نیست

دل، زنده نگه دار که قرآن به شب قدر
بر سر چو نهی مرده‌دل احیا شدنی نیست

آیینه‌ی دل، تیره چو از زنگ گنه شد
بی اشک سحرگاه، مصفا شدنی نیست

گفتی که وصال تو میسّر شود اما
یا وقت وصالت نشده یا شدنی نیست

حرمان و غم رنج و پریشانی‌ام ای دوست
چون زلف پریشان تو احصا شدنی نیست

شد (شمس قمی) ذرّه صفت محو جمالت
از شمس رُخت ذرّه ، مجزّا شدنی نیست.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

به شام غم چو از آن مَه نشانی کرده‌ام پیدا

(برج تولا)

به شام غم چو از آن مَه نشانی کرده‌ام پیدا
ز انوار جمالش، کهکشانی کرده‌ام پیدا

به محنت‌خانه‌ی دل چون تجلّی کرد رخسارش
درون سینه‌ی خود آسمانی کرده‌ام پیدا

چو شبنم هر سحر بر خاک کویش میزنم بوسه
که از شب‌زنده‌داری، آستانی کرده‌ام پیدا

به دفع دیو شهوت، رستم آسا روز و شب راندم
که با رخش اطاعت، هفت خوانی کرده‌ام پیدا

نیازی نیست بر لاهوت چون در خلوت ناسوت
ز تنهایی مکان لامکانی کرده‌ام پیدا

به جز غم همدم مَحرم نباشد در سرای دل
درین خلوت، مبارک میهمانی کرده‌ام پیدا

ز جور حاسدان گر دردمند و ناتوان گشتم
به یمن داروی عزلت، توانی کرده‌ام پیدا

جدا از جمع گشتم معتصم بر حبل گیسویش
ز وحدت بین چه محکم ریسمانی کرده‌ام پیدا

من آن مرغ گرفتارم که در کنج قفس شادم
چو دور از جور صیاد آشیانی کرده‌ام پیدا

ز قحط همزبان همدل از بهر زبان دل
ز دیوان ادیبان، همزبانی کرده‌ام پیدا

نخواهم ساقی و ساغر که در میخانه‌ی وحدت
میِ جان‌پرور و پیر مغانی کرده‌ام پیدا

بوَد از پرتو شمس ولایت نور (شمس قم)
چو در برج تولا ، عزّ و شانی ‌کرده‌ام پیدا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مرغ عشقم کز فراقت سوگوار افتاده‌ام

(اشکبار)

مرغ عشقم کز فراقت سوگوار افتاده‌ام
لاله‌ام کز سوز هجرت داغدار افتاده‌ام

هاله‌ام بر گرد جام نامرادی جلوه‌گر
ژاله‌ام کز دیده‌ی ابر بهار افتاده‌ام

برگ خشکم زآن که از جور خزان روزگار
زرد و پژمان، در کنار جویبار افتاده‌ام

من مریض عشق یار بی‌وفایم ای دریغ!
کز جفای او، به حال احتضار افتاده‌ام

بس‌که نالیدم چو مرغ شب ز بخت شوم خویش
گوییا از چشم شوم شام تار افتاده‌ام

کشتی بی ناخدایم در میان بحر عشق
کاین زمان از موج قهرت برکنار افتاده‌ام

بس کشیدم انتظار مقدم جان‌پرورت...
نزد بدخواهانِ حاسد، از وقار افتاده‌ام

از فراقت یوسفا! یعقوب حالت روز و شب
گوشه‌ی کنعان حسرت، اشکبار افتاده‌ام

پشتم از هجرت کمان شد همچو پیری کوژ پشت
گرچه هستم نوجوان، زین غم ز کار افتاده‌ام

رحمتی ای سنگدل! بر عاشق شوریده‌دل
زآن که در نزد رقیبان شرمسار افتاده‌ام

سوختم پروانه سان بر گرد شمع عارضت!
گرچه (شمسم) پیش تو پروانه‌وار افتاده‌ام

شادروان سید علیرضا شمس قمی

1335

عارفان را محنت دنیاست شامل بیشتر

(زخم ناکامی)

عارفان را مِحنت دنیاست شامل بیشتر
می‌کشد بار ستم را ، مَرد عاقل بیشتر

بر حذر از سنگ طفلان است شاخ بی ثمر
راحت گیتی بوَد از بهر جاهل بیشتر

جاهلان را علم و دین کمتر بوَد از مال و جاه
حرف حق کمتر بوَد، الفاظِ باطل بیشتر

بلبل از خار جفای گل بوَد زخمش به دل
عارفان را زخم ناکامی‌ست بر دل بیشتر

زاهدا منع می آخر کرد ما را می‌گسار
شور عاشق را کند در عشق، حائل بیشتر

عاشق مسکین خود را از سر کویت مران
ردٌ سائل می‌کند اصرار سائل بیشتر

تُرک مستت خون قلبم ریخت شد سرسخت تر
خون چو بیند می‌شود بیدادِ قاتل بیشتر

کاروان عمر ما را گو شتابد بی‌دریغ
چون به مقصد نیست ما را یک دو منزل بیشتر

کامیابی زانقلاب فکر حاصل می‌شود
کشتی از طوفان رسد بر طرْف ساحل بیشتر

آدمی در سوز و ساز زندگی یابد کمال
زر شود در التهاب بوته، کامل بیشتر

تا نگردد علم و دین حلّال مشکل در جهان
خلق گیتی را شود هرلحظه مشکل بیشتر

مردم صاحب_‌هنر ، نافع_ترند از بهر خلق
زآنکه بخشد خاکِ حاصل‌خیز، حاصل بیشتر

از شرار ظلم سوزد ظالم از مظلوم بیش
شمع از پروانه سوزد صد مقابل بیشتر

آتش خشم ابتدا سوزد خدای خشم را
چوب کبریت ابتدا سوزد به محفل بیشتر

زآتش هجران بسوزد جمله اعضا ، لاجرم
جان و تن سوزد ازآن آتش ولی دل بیشتر

(شمس قمّی) قدر گفتار تو دانند اهل ذوق
چون بوَد هم‌جنس بر هم‌جنس مایل بیشتر

شادروان سید علیرضا شمس قمی

از نظرتنگی ما عرصه‌ی دنیا تنگ است

(تنگدلی)

گرچه از فرط غم و رنج، دلِ ما تنگ است
از نظرتنگی ما ، عرصه‌ی دنیا تنگ است

تنگدل را چه تسلّی دهد از تنگدلی ؟
چون به هرجا بنهد پای، همانجا تنگ است

جای ما نیست دگر در دل یاران زیرا...
بس‌که دل‌ها شده پرخون همه دل‌ها تنگ است

تنگنایی‌‌است جهان با همه پهناوری‌اش
که به چشمان ستمدیده، سراپا تنگ است

زاهد از ساغر مینا نخورَد می که ورا...
خُم گردون به نظر چون دل مینا تنگ است

تا کِی از وسعت فردوس زنی دم واعظ؟!
که بدان پهنه‌وری، بهر تو تنها تنگ است

سخن بیهده‌ی زهدفروشان ز ریا...
دردناک است چنان کفش که بر پا تنگ است

عارفان را نبوَد تنگی و وسعت منظور
که نگویند وسیع است جهان؛ یا تنگ است

بیش ازین جهد مکن (شمس قم) اینجا به عبث
که کنون حوصله‌، چون قافیه، اینجا تنگ است.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

تا ز دست ساقی بزم ولا ساغر زدم

(اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَـا اَمِیرالْمـُؤمِنـِین)

«اکسیر ولایت»

تا ز دست ساقی بزم ولا ، ساغر زدم
پشت پا بر زمزم و بر چشمۀ کوثر زدم

تا که از دامان مادر ، اوفتادم بر زمین
دست بر دامان میر مؤمنین حیدر زدم

آری از روز ازل مهر علی بر قلب خود
کیمیاسان، بهر اکسیر ولایت بر زدم

چون به چشم دل خُم پاک غدیرش دیده‌ام
تا که مست معرفت گردم یکی ساغر زدم

نشئة الاولیٰ عیان دیدم به چشم معرفت
تا صبوحی ، از کف ساقیِ مَه پیکر زدم

از مِی خمخانه‌ی عشقش چشیدم زآن سپس
بَر جم و جامش از آن می، تا ابد آذر زدم

تا شدم از باده‌ی مِهر و ولایش جرعه نوش
پرچم فرزانگی ، بر گنبد اخضر زدم

محور عدل و کرامت چون علی مرتضاست
چرخ عرفان و طریقت را بر این محور زدم

چون نهادم سر به خاک پای مولا از خلوص
نی عجب کز تاج «کرّمنا» به سر، افسر زدم

در طریق عشقِ آن دلبر ، ز اخلاص عمل
از همه دل بر گرفتم، دم از آن دلبر زدم

چونکه احمد شهر عِلم است و علی‌اش باب آن
من به کسب علم، سر بر حلقه‌ی آن در زدم

صارم «نصرُ منَ اللّه» از طفیل «لافتیٰ»
بر میان فرق بدخواهانِ بد اختر زدم

چون به سر دارد علی فرخنده‌تاج «هل اتیٰ»
من هم از «مُلکاً کبیرا» افسری بر سر زدم

اژدهای نفس روبَه‌کیش را غالب شدم
تا دم از شیر خدا ، مولای اژدر در ، زدم

قلعه‌ی اندوه و حرمان را برافکندم ز بُن
چون قدم ، اندر طریق فاتح خیبر زدم

پرچم «انّا فتحنا» را نمودم پایدار
زآنکه با «فتحاً مُبینا» بر صف لشکر زدم

تا علی‌ٰرغم حسودان برکشیدم تیغ مدح
بر صف هیجا به عشق حیدر صفدر زدم

چون «یدالله فوق ایدیهم» بود شایان او
بوسه بر دست خدای اعظم اکبر زدم

ناخدا و رهبر کشتی عالم چون علی‌ست
دل به بحر مَعرفت، با مِهر آن رهبر زدم

دم زدم از مدح سلطان سریر ِ «انّما»
از طریق بندگی؛ نی بهر سیم و زر زدم

زَاسب پیل‌آسای عشقم مات شد شاه و وزیر
شهسواران را پیاده، بس ز میدان در زدم

نردبازان وفا را در قمار عشق دوست
مهره‌ی آمال‌شان را جمله بر ششدر زدم

این مباهی بس بوَد کز راه عشق و مَعرفت
این رقم در مِدحتِ داماد پیغمبر زدم

تا بدانند اهل دل با بیدلی در راهِ دوست
دل به دریای ولای ساقی کوثر زدم

(شمس قم) نور ولا ، تابید دوش اندر دلم
کاین فروغ ایزدی از شمس، روشن‌تر زدم.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

تا به صید دل فکندی تیر و تیغ تیز هم

(تلخ کامی)

تا به صید دل فکندی تیر و تیغ تیز هم
قاتلم شد خیل مژگان ابروی خونریز هم

دل شهید از تیر و تیغ مژّه و ابروی اوست
لشکر زنگی ببین و خنجر چنگیز هم

طره‌ی گیسو چو افشاندی به تسخیر دلم
شد شریک قتل من آن زلف عنبربیز هم

زآن دهان تنگ‌شکّر، کام من شیرین نشد
تلخ‌کامی، کوهکن می‌داند و پرویز هم

سر زدم بر حلقه‌ی عشقت که افتادم ز پا
نامدی بر دستگیری تا دم دهلیز هم

خطّ ابرویت مرا با هفت خط کرد آشنا
کز چنین خط نیست واقف احمد نیریز هم

دیده‌ی شب زنده‌دارم شاهد درد من است
شب ز دردم هست آگه مرغ شب آویز هم

با قیامت کن قیامت تا جهان یابد قوام
کز قیامت هست قائم روز رستاخیز هم

(شمس قم) می‌سوزد از هجر تو و طعن رقیب
کس نسوزد همچو من، شمس‌ الحق تبریز هم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

از آن بهْ، که معتاد افیون شوی

(افیون)

اگر سال ها از دیار وطن...
به بدبختی و فقر بیرون شوی

چو آوارگان فلسطین به جبر
اسیر جنایات صهیون شوی

به غربت شوی مفلس و بهر نان
جهودت دهد نان که ممنون شوی

ز مکنت به عسرت شوی مبتلا
که محتاج همسایه‌ی دون شوی

پی کسب روزی همه روز و شب
مددخواه، از رقص میمون شوی

به صحرای سوزان افریقیه
پیاده دوان پای پرخون شوی

گرسنه شکم، تشنه لب در کویر
پریشان و حیران چو مجنون شوی

به چشمان بسته، بدون دلیل
ز قلّه روان سوی هامون شوی

به جنگل میان دد و دیو و وحش
هماهنگ و هم‌کیش و همگون شوی

به فصل زمستان و یخسار دی
شناور به جیحون و سیحون شوی

ز شرّ طلبکار یُبس و سِمج
پناهنده بر حبس قانون شوی

ز بی‌خوابگاهی به هنگام خواب
همه شب به گودال پاتون شوی

ز شغلی که مافوق جمعی بُدی
تنزّل دهندت که مادون شوی

به وقت سفر بهر کسب معاش
گرفتار دزد و شبیخون شوی

همه شب به دست شکنجه گران
به سر، در تهِ چاه، وارون شوی

بدون گناه و خطا ، تا ابد
به حبس سلاطین ملعون شوی

سرانجام در حوض سلطان قم
به قعر نمک‌زار ، مدفون شوی

به پندار (شمس قم) این رنج‌ها
از آن بهْ، که معتاد افیون شوی

شادروان سید علیرضا شمس قمی

تا نریزد دانه، کی صیاد صید آرد به چنگ

https://uploadkon.ir/uploads/c47603_25تا-نریزد-دانه،-کِی-صیاد،-صید-آرد-به-چنگ.jpg

(عاشقان پاکدل)

بیدلان پاکدل، از خویشتن بیگانه‌اند
جان به کف، سر در قدم قربانی جانانه‌اند

عاشقان را نیست پروایی ز سوز و ساز عشق
گرد شمع عارض معشوق چون پروانه‌اند

دُردنوشان با مِی صهبا ندارند الفتی
اهل درد از ساغر رنج و بلا مستانه‌اند

غم نصیبان را نباشد جز غم دنیا نصیب
همچو بوتیمار از اندوه و غم افسانه‌اند

هرکه مانَد در وطن ایمن بود از حادثات
مرغکان باشند ایمن تا میان لانه‌اند

تا نریزد دانه، کی صیاد صید آرَد به چنگ
زاهدان صیاد ما با سبحه‌ی صد دانه‌اند

شیوه‌ی تن‌پروران را نیست غیر از خواب و خور
مرغکان خانگی سرگرم آب و دانه‌اند

باده‌نوشان را بنازم کز سر صدق و صفا
پای‌بند عهد و پیمان با یکی پیمانه‌اند

طالبان روی جانان دربه‌در از جان و دل
معتکف در مسجدند و ساکن میخانه‌اند

در خرابات آنچه خواهی یاب ز اسرار نهان
گنج‌ها البته پنهان در دل ویرانه‌اند

(شمس قم) در حلقه‌ی فرزانگان پابست نیست
عاشقان پاکدل از خویشتن بیگانه‌اند.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مزد حاجتمند در هنگام حاجت، خجلت است

(اِرحم تُرحم)

مزد حاجتمند در هنگام حاجت، خجلت است
ردّ حاجت، خجلت افزودن به اهل حاجت است

حاجت کَس گر روا گردید گردد سرفراز
کاین سرافرازی علاج دردِ شرم و خجلت است

عرض حاجت، گر کند پیش تو محتاجی غیور
کن روا، کاین سیرت مردان صاحب غیرت است

تا توانی بار غم، از دوش غمگینان بگیر
ورنه روز غم به دوش‌ات بار رنج و مِحنت است

هر که باشد دستگیر خلق در روز نیاز
دستگیرش روز حشر الطاف ربّ العزت است

رحم کن درماندگان را تا شوی مشمول رحم
نصّ اِرحَم تُرحَم است این بلکه باب رحمت است

دل به زرق و برق دنیای دنی بستن خطاست
کاین عجوز نیک‌صورت، در نهان بدسیرت است

عزت و ذلت ندارد فرق در کار جهان
ذلتش با عزت است و عزتش با ذلت است

(شمس قم)! حاجت ببر بر درگه فیض کریم
کز کرم، دریای مهر و بذل و جود و نعمت است

شادروان سید علیرضا شمس قمی

رسید مژده به بلبل که نوبهار آمد

(السّلامُ عَلَيكَ يَا بَقيةاللهِ فِی اَرضه)

« دُرّ شاهوار »

رسید مژده به بلبل، که نوبهار آمد
به صحن باغ و چمن، یار گلعذار آمد

صبا عبیرفشان کرده دشت و بستان را
بدین نوید فرح‌زا که نوبهار آمد

صباح لب به تبسّم گشود غنچه ز شوق
چو عندلیب خوش‌الحان به شاخسار آمد

به‌طرْف باغ به گلبانگِ عشق، بلبل و سار
به صد ترنم و شور و نوا، هزار آمد

روان به جوی، چو شهد خوشاب آب روان
به پای گلبن چون درّ ِ شاهوار آمد

کنارِ جوی، به شادابی و صفا سوسن
به دَه زبانِ رسا ، مژده داد : یار آمد

چو لاله چهره‌ی این گل بدید در گلشن
بسوخت چهره‌اش از رَشک و داغدار آمد

سحرگه از شرف باغبان گلشن دین
فرح‌فزا گل مختوم هشت و چار آمد

به باغ عسکری آن گل دمید و باغ جنان
ز رشک آن گل رخساره، شرمسار آمد

دمید نوگل نرگس به دامن نرجس
که نرگس چمن از حسرتش خمار آمد

شمیم دلکش آن گل ز عطر دین و خرد
مشام اهل خِرد را ، شمامه بار آمد

به گلشن علوی سرو سرفراز رسید
به کشور نبوی شاهِ تاجدار آمد

به‌روز نیمه‌ی شعبان ز کِتم پرده‌ی غیب
امام عصر و شَهِ غیب و آشکار آمد

سلیل احمد مختار و ناسخ کفّار
به انتقام نیاکان، به اختیار آمد

شَه سَریر امامت، امیر کشور دین
به تاج و تخت شریعت زمامدار آمد

شهی که از قدمش شد بنای دین باقی
مَهی که از کرمش عرش را قرار آمد

امامِ هادی مطلق، ولی و حجّت حق
به استعانت ِ اسلام حق شعار آمد

نه خاکیان به سُرورند از ولادت وی
که قدسیان همه را عیش پایدار آمد

رسید خسرو عادل به دفع اهرمنان
بگو به خصم که با حکم کردگار آمد

امیر لشکر دین، در نبرد مدعیان
به رزمگاه، مسلّح به ذوالفقار آمد

خدیو عرصه‌ی ایمان، زعیم مُلک ولا
به شهر عشق، مَلک‌جاه شهریار آمد

پناه و حامی درماندگان به عدل و وداد
به دادخواهی مظلوم، دادیار آمد

نجات‌بخش بشر از میان بحر ستم
مهینه جنّت یزدان، سفینه‌وار آمد

شدند مات رخ او صفوف شاه و وزیر
چو میر عرصه‌ی شطرنج، شهسوار آمد

نهاد مهره‌ی دشمن به ششدر توحید
چو دل بباخت درین نرد و در قمار آمد

شها ، مها ، ملکا ، خسروا ، جهاندارا !
بیا که بی‌‌تو به دین لطمه بی‌‌شمار آمد

ریا و کید و جفا و عناد و کین و حسد
به جای رحم و وفا و شرف به کار آمد

به سوی منتظران، خسروا نظر فرما
که جان ما به لب از دردِ انتظار آمد

به طبع (شمس قمی) کن عطا فروغ خِرد
که بی فروغ و خرد، دین و علم تار آمد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد

اَلسّلامُ عَلَیكَ یا اَباصالحَ المَهدی (عج)

(بهار رحمت)

شد بهار رحمت و، گل وارد بازار شد
طرْف بستان و چمن، خرّم ز لطف یار شد

صحن گلشن شد مزین از گل و سرو و سمن
دامن صحرا منَقّش از گل و اشجار شد

یک طرف شمشاد، قد افراشته اندر چمن
یک طرف سروِ چمان با ناز، خوش‌رفتار شد

فرش بستان چون حریری سبز پر نقش و نگار
از شقایق، وز گل نیلوفر و گلنار شد

ژاله بر لاله چو باده در پیاله جلوه‌گر
نرگسش مِی ‌نوش و بلبل ساقی گلزار شد

شانه بر زلف بنفشه می‌زند باد صبا
تا کند آرایشش مشاطه‌ای عیّار شد

سوسن از شوق وصال عندلیب نغمه ‌ساز
گوئیا با دَه زبان، مستانه در گفتار شد

نرگس شهلا خمارآلوده بنشسته به ناز
وز نگاه و راحه، رشک آهوی تاتار شد

ساحت باغ و چمن شد حسرت خلد برین
صورت گلزار، چون یاری پری‌رخسار شد

این‌‌همه جشن نشاط انگیز و این بزم سرور
ظاهر از یمن قدوم ختم هشت و چار شد

بارالها می‌شود بر گوش جان آید ندا ؟:
یوسف کنعانِ رحمت، وارد بازار شد

خسروی مولود گشت امروز کز مجد و وقار
شاد و خشنود از ورودش خالق دادار شد

نیمه‌ی شعبان بوَد کز یُمن لطف سرمدی
مولد مسعود سبط احمد مختار شد

هست میلاد ولیّ ِ عصر امام منتظَر
قائم آل عبا کاو غائب از انظار شد

هادی المهدی امام عصر، شاه جن و انس
کش امامت بر جهان از ثابت و سیار شد

نور چشم عسکری، سبط نبی پور ولی
کز طفیلش کاخ عرش‌‌آسای دین سُتوار شد

آن همایون پادشاه کشور دین و خرد
کاروان راه حق را رهبر و سالار شد

آخرین اِستاره‌ی منظومه‌ی شمسی دین
در سپهر شرع احمد، مطلع انوار شد

مکتب اسلام در معنی بدی چون دایره
فضل آن شاهش به‌سان نقطه‌ی پرگار شد

ساقی میخانه‌ی وحدت فرا آمد به ناز
کز می ایمان و عدلش عالمی هشیار شد

گو عزیز مصر دین را محترم بشمار وقت
یوسف کنعان رحمت وارد بازار شد

گرچه پنهان است و ناپیدا ولی از راه دل
جلوه‌‌گر در چشم ایمانِ اولوالابصار شد

خسروا برخیز و برکش تیغ عدل و انتقام
زآنکه دین حق، ذلیل از کینه‌ی کفّار شد

باغبانا همتی فرما که از جور خزان!
گلشن دین، مأمن زاغان ناهنجار شد

العجل! ای شهسوار عرصه‌ی عدل و صفا
دفع آنان کن که بیداد ستم‌شان کار شد

پادشاها بر کَن از بُن ریشه‌ی کاخ ستم
سرنگون کُن پرچم هر کو ستم‌‌کردار شد

ای طبیب درد بیماران عالم! کن شتاب
زآنکه دین و رسم و آیین سر به سر بیمار شد

خانه‌ی اسلام شد ویران، تواش آباد کن
مُلک دین هموار کن کز جهل، ناهموار شد

جور و کین دشمنان دین، فزونی یافته
عرصه‌ی مردان حق، جولانگه اشرار شد

از ریای اهل تزویر و عناد مشرکین...
دین ما بازیچه‌‌ی بیگانه‌ی غدّار شد

گلسِتان دین خزان شد زآفت ریب و ریا
گل ز گلشن رفت و گلشن جایگاه خار شد

چاره‌ای کن از کرم بر دفع استبدادیان
زآنکه فکر ما به دفع اهرمن ناچار شد

رایت عدل و عدالت بر فراز ای شاه دین!
چون شمار لشکر بیداد و کین بسیار شد

با ظهور خویشتن دشوار ما آسان نما
چون ز هجران تو شاها کارها دشوار شد

(شمس قم) گفت این قصیدت را به مدح خسروی
کز شرافت، جبرئیلش خادم و دربار شد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

گفتم: به وصل من کوش! گفتا: گرَم برآید

(گدای عشق)

گفتم: به وصل من کوش! گفتا: گرَم برآید
گفتم: فِراق تا کی؟ گفتا: دگر سر آید

گفتم: ز شام هجرت شد تیره روزگارم
گفتا: ز مهوشان کی، جبران آن برآید ؟

گفتم: غزال مستت، صید دلم نموده
گفتا که: صید دل‌ها ، ما را مقدر آید

گفتم: گدای عشقم بر درگه جمالت...
گفتا که: شه گدا را ، کی ذرّه‌پرور آید ؟

گفتم: وفا بیاموز، جانا ز عاشق خود
گفتا: وفا ز معشوق، البته کمتر آید

گفتم: به دادِ دل رس! کز فرقت تو خون شد
گفتا که: قلب دلبر، کی دادگستر آید ؟

گفتم: ز وصل رویت بر (شمس قم) خبر دِه
گفتا که: بحث آن هم، در وقت دیگر آید.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

بهار عزت رسید، ز لطف پروردگار

(السَّلامُ عَلَیْكَ یَا رَسُولَ الله)

«مبعث الرسول»

بهار عزت رسید، ز لطف پروردگار
زمین شده سربه‌سر ز یُمن حق لاله‌زار
ز چشمه‌ی ایزدی، روان بوَد چشمه‌سار
هزاردستان عشق، به نغمه بر شاخسار

ترانه خوانَد همی به عشق و شور و نوا

به رزم اسپند و دی، سپاه نوروز بین
سپاه نوروز را ، همیشه پیروز بین
ز بعد شام سیَه، درخشش روز بین
به چرخ دین و خرد، مَهِ خودافروز بین

نبیّ امّی نسب، محمّد مصطفی (ص)

بشارت ای مسلمین! که عید بعثت رسید
گذشت دور مِحن، زمان عزّت رسید
شب غم آمد به سر، چو روز عشرت رسید
بگو به لب ‌تشنگان، که ابر رحمت رسید

بریز ساقی کنون، به جامم آب بقا

جناب احمد شبی، به امر حق شد رسول
که درس احکام دین، دهد به قوم جهول
کسی که اسلام را ، بکرد از اوّل قبول
خدیجه و بعد از او، علی‌ست زوج بتول

که صِیتِ توحیدشان رسید بر ماسَوا

رسول با فرّ و جاه، چو اختری تابناک
فروغ یزدان فشاند ز چرخ دین تا سماک
ز گفتن حرف حق، نشد دمی بیمناک
تناقص لامکان، ز صدر شد بر مَغاک

لوای اسلام شد، فراز عرش عُلا

به عزم ترویج دین، بکرد هفتاد جنگ
که لشکر ملحدان، رهاند از کفر و ننگ
بدید در جنگ ‌ها ، مصائب رنگ رنگ
به راه اسلام داد، بسی گهرها ز چنگ

هزار شیر دلیر، چو حمزه‌ی باوفا

به غیر لطف و کرم، نبود منظور او
سوای پند و حِکَم، نبود دستور او
جهان ز ظلمت رهید، ز پرتوِ نور او
علوم کاهن همه، شدند مسحور او

جز «إهدَ قَومی» نگفت به پیشگاه خدا

فراز دنیای کفر، فراشت احمد عَلَم
تمام اصناف را ، فکند بر خاک غم
به سقف بتخانه‌‌ها ، کلام حق زد رقم
که در تعجب شدند، کرسی و لوح و قلم

سرودِ توحید خواند به خفیه و بر ملا

بگویم این تهنیت، به جمله خلق جهان
ز بعثت مصطفی، رسول با عزو شان
چنو بوَد راهبر، به جمله‌ی پیروان
ز فرّ ایمان او بیافت گیتی، امان

ز شرّ کفّار دون، شدند امّت رها

چو طبع (شمس قمی) ز لطف یزدان بود
مدایح نغز او ، چو شمس رخشان بود
ز یُمن طبع روان همیشه شادان بود
به‌ وصف عشّاق حق، لبش دُر افشان بود

بسی بوَد مفتخر، به مدح آل عبا

شادروان سید علیرضا شمس قمی

برگرفته از روزنامه استوار قم 1337

تا جهان باقی بوَد دوران به کام مادر است

(روز سلام مادر)

تا جهان باقی بوَد دوران به کام مادر است
حکم ایجاد بنی آدم به نام مادر است

مظهر ابقای انسان‌ها ز بعد بوالبشر
هست حوّا مادر اول که مام مادر است

«روز مادر» شد قرین با زادروز فاطمه (س)
چونکه زهرا ، اسوه‌ی اعلی‌ٰمقام مادر است

بهترین دانشگه ارشاد فرزند از نخست
دامن پاک و عفیف و اهتمام مادر است

کودکان خسته‌جان را طعم «اَحلیٰ مِن عسل»
نوشخند دلکش و شیرین‌کلام مادر است

طفل سرکش کی بگردد رام با صد رنگ و دام
لیک با اظهار یک لبخند ، رام مادر است

پختگی‌‌های بشر ، در رهگذار زندگی
حاصل ایثارِ عمر و شیرِ خام مادر است

سختی و صبر و تحمّل در ره فرزند خویش
ایده و امّید و احساس و مرام مادر است

آنچه سازد آدمی را رستگار و شادکام
خاطر شاد و دعای مستدام مادر است

موجب آمرزش فرزند ، از جرم و گناه
ارتضای والدین و احترام مادر است

خواهی ار خیر دوعالم، حرمتش را پاس دار
ورنه هر محنت که بینی انتقام مادر است

شادی و پیروزی و بهروزی و بهزیستی
بهر فرزندان خود ، فکر مدام مادر است

در مقام و شأن مادر ، از سوی پروردگار
گفت پیغمبر که جنت زیر گام مادر است

در حیات و در مَمات او را گرامی دار چون
در دو عالم منجی ما لطف عام مادر است

(شمس قم) را شور و عشق و مستی و قول و غزل
از طفیل باده‌ی جانبخش جام مادر است

«روز مادر» ، »روز زن» ، با زادروز فاطمه (س)
هر سه چون شد مقترن روز سلام مادر است.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مادری از پس رنج بسیار پرورش داد یکی طرفه پسر

(مهر مادر)

مادری از پس رنج بسیار
پرورش داد یکی طرفه پسر

نوجوانی شد و رعنا و رشید
صاحب شغل و فن و علم و هنر

دولت و شوکت و دورانی یافت
خانه و همسر و پور و دختر

مادرش داشت بر او چشم امید
که نوازش کندش بعد پدر

از قضا مادر بیچاره‌ی زار
بینوا گشت و فقیر و مضطر

با دلی پاک و ز مِهر آکنده
شد مددخواه به درگاه پسر

شرمگین شد پسر دیوسرشت
نزد همسر ، ز بیان مادر

شد مصمم که کُشد مادر را
که شد آگاه ز فقرش همسر

تیغ بیداد چو در کف بگرفت
کرد از مادر خود قطع نظر

رفت در خوابگه مادر پیر
خفته‌اش یافت میان بستر

چو جدا کرد سر از پیکر او
ناله برخاست از آن خونین‌سر:

هان پسرجان! نبُری دستت را
به فدایت ، سر و جان مادر

(شمس قمّی) بسرود این ابیات
با دلی لُجّه ، ز خوناب جگر

شادروان سيد عليرضا شمس قمى

دلبر دلم ز حلقه‌ى گیسو رها نکرد

(بی وفا)

دلبر دلم ز حلقه‌ى گیسو رها نکرد
رحمی بر این شکسته دل آن دلربا نکرد

ما را به درد فرقت خود کرد مبتلا...
عیسیٰ_دَمی، که درد دلم را دوا نکرد

مرغ دلم به ناوکِ مژگان چو کرد صید
از کشتنم به خنجر ابرو ، اِبا نکرد

بشکست عهد دلبری آن یار سنگدل
یکدم وفا به عهد خود آن بی‌وفا نکرد

سعی صفا چه سود به جلوت که بی صفاست
با اهل دل، هرآن که به خلوت صفا نکرد

آن بی‌وفا که راه جفا برگزید و رفت
دم از وفا بسی زد و غیر از جفا نکرد

آن مدّعی که خدمت یاران ، شعار اوست
خدمت به غیر کرد و به یار اعتنا نکرد

عمری خدا خدا کند آن بی خدا که خود
یک کار خیر، بهر رضای خدا نکرد

دعوی زهد و ترکِ خطا در عیان خطاست
زاهد کسی بود که خطا در خفا نکرد

برگ و نوا و ساز و نوایش ز بی‌نواست
آن محتشم که رحم به یک بی نوا نکرد

مضمون طبع من همه تصویر آشناست
هر چند یک نظر به من آن آشنا نکرد

دیباچه‌ی کتاب غمم هر که دید و خواند
بوسید همچو مصحف و از غصّه وا نکرد

آزادگی ز سرو بیاموز، کز ثبات ــ
خود را چو تاک در صف اشجار تا نکرد

هرگز مبند دل به سرای سپنج دون
کاین عاریت‌سرای، به اهلش وفا نکرد

(شمس قمی) موافقِ صائب بُود که گفت:
«خرّم کسی که قصر اقامت بنا نکرد»

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در گلستان دین، گل بی‌خار زینب است

(السَّلامُ عَلیکِ یا أُمُّ المَصائِبِ یا زَینَب)

(عمّه‌ی غمخوار)

در گلسِتان دین، گل بی‌خار زینب است
عِطرآفرینِ گلشن دادار، زینب است

برج سپهر معرفت و عصمت و عفاف
مِهر منير و مطلع انوار، زینب است

زینِ اَب است و ایزدش این نام هدیه کرد
نامی که بهر اوست سزاوار، زینب است

دخت علی و فاطمه آن زوج بی قرین
اُخت حسین، خسروِ احرار، زینب است

هم یادگار فاطمه در وحدت و کمال
هم بهر کودکان علی یار، زینب است

برتر معینِ شاه شهیدان کربلا...
در عرصه ‌های رزم پرستار، زینب است

بر کودکان مضطر و سجاد و اهل‌بیت
اُمُ المصیبه عمّه‌ی غمخوار، زینب است

از کربلا به شام و مدینه اسیر خصم
همراه رأس سَروَر ابرار، زینب است

در مجلس یزید ، ز افشای کفر وی
ویرانگر حکومت غدّار، زینب است

آن که به تیغِ خطبه بزد ریشه‌ی فساد
با منطق فصیح علی ‌وار، زینب است

شد وارد خرابه چو رأس شهید عشق
مرثیه ساز خیل عزادار، زینب است

رأس پدر چو دید رقیه ؛ سپرد جان
شاهد بر این مصیبت غمبار، زینب است

پس با امام خویش علی، زینِ عابدین
همبزم و همدم غم بسیار، زینب است

(شمس قمی) شهیده‌ی مظلومه بی‌گمان
از فتنه‌ی یزید تبهکار، زینب است.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چو خیاط قضا پیراهن هستی تنم کرده

« خیّاط قضا »

چو خیّاط قضا پیراهن هستی تنم کرده
تمام عمر اسیر منّت پیراهنم کرده

تنم را گر اسیر پیرهن دارد عجب نبود
که مدفون گنج جانم را به ویرانِ تنم کرده

چو باشد پاکمردان را هزاران دشمن جانی
ز پاکی مورد خشم هزاران دشمنم کرده

به باغ خُلد باید با ملایک همنشین بودم
هوای معصیت، هم‌صحبت اهریمنم کرده

چنان می‌گریم از شرم معاصی در سحرگاهان
که اشک خجلتِ تَردامنی، تر ، دامنم کرده

گلی از بهر بوییدن ندادم باغبان امّا
مهیّا تاج گل بهر صفای مدفنم کرده

به سان بَردگان زرخریدم تا کشد هر سو
غُل و زنجیر تسلیم و رضا بر گردنم کرده

به خود پیچم چو ماری گوشه‌ی ویرانه‌ی میهن
چو خصم از چار سو تاراج ، گنج میهنم کرده

از آن روشندلم کز تیرگی های جهان دون
فروغ ایده آل (شمس قمّی) روشنم کرده

شادروان سید علیرضا شمس قمی

هر که از دیده رود، مهر وی از دل برود

زبانحال حضرت زینب کبری (س) خطاب به رأس برادر در خرابه ی شام

(رأس مُنیر)

هر که از دیده رَود، مِهر وی از دل برود
لیک ازین سوخته دل مِهر تو مشکل برود

جذبه‌ی رأس منیرت کِشدم کوی به کوی
که به هر جا برود، بدرقه‌اش دل برود

در پی لیلی حُسنت دل دیوانه‌ی من
در بیابان وفا ، منزل، منزل، برود

چون تحمّل نتوان کرد غم هجر تو را
دل غمدیده به دنباله ی مَحمل برود

خاک غم شد به سر خواهر سرگشته‌ی تو
که سَرت، بر سر نی جانب محفل برود

یا أخا زینب غمدیده ز داغت پس ازین
جانب شام ستم، شایق و مایل برود

خواهرت سر زده بر چوبه‌ی محمل کز خون
با خضاب سر و ، با زینت کامل برود

همره قافله‌ام مویه کُن و، موی کنان
گرچه این قافله بی مقصد و غافل برود

سرِ این سر چه بوَد کز پی مقصد مقتول
سر به کف ، بدرقه‌ی مقصد قاتل برود

چه کنم گر پی انگشترت، ای خاتم دین!
از کف ، انگشت تو از خنجر بَجدل برود

ما اسیر غُل و زنجیر ، ولی قاتل تو
هر کجاییم روان ، او ز مقابل برود

بسته‌ی رشته‌ی مِهر تو اَم ای مظهر عشق!
کی توان مرغ گرفتار ، به منزل برود؟

دل چو پروانه بوَد طائف شمع رخ تو
نیست دیوانه و در راه تو عاقل برود

رشته‌ی اُلفت تو می‌بَردم جانب خصم
ورنه کی دل به غُل و بند و سلاسل برود؟

زاشک چشمان من اندر ره وصلت ای گل!
عجبی نیست که صد قافله در گل برود

ساربانا ، دمی آهسته! خدا را رحمی...
گرچه دل هست درین ره متمایل برود

حذر از محفل دشمن نکنم حق با ماست
چون عیان است ز جاءالحق باطل برود

بارالها به رضای تو رضایم هر چند
کاروان، راهِ خطر پوید و عاجل برود

سائل کوی حسین آن شَه عشقم نه رواست
ناامید از درِ شَه ، عاشق سائل برود

چونکه کشتی نجات‌ است حسین هست عجب
بی حسین بن علی ، کس سوی ساحل برود

(شمس قم) حاصل این عمر بوَد عشق حسین
نه سزد عمر تو بی معنی و حاصل برود.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

اهل معنی ثمر علم و هنر می‌داند

(هنر)

اهـل معنی ثمر عــلم و هنــر می‌داند
زرگر از دانش خود قيمت زر می‌داند
جز سخنـدان نشناسد گهَر پاک سخن
گـوهــری ارزش والای گهـــر می‌داند

شادروان سید علیرضا شمس قمی

این ماتم از کجاست که دل‌ها پر از غم است

"ترکیب بند عاشورایی، شمس قمی"

(ماهِ ماتم)

این ماتم از کجاست که دل‌ها پر از غم است
این آه و ناله چیست که با گریه توأم است؟!

ادامه نوشته

منم بی بال و پَر مرغی که کنج لانه خاموشم

"زبانحال حضرت رقیه (س) در شام"

(گوشه‌ی ویرانه)

منم بی بال و پَر مرغی که کنج لانه خاموشم
ز بیم دام صیّاد و ز کید دانه خاموشم

منم شهدخت شاه دین که از جور یزید دون
ز تخت بخت افتادم ولی شاهانه خاموشم

رقیّه ، دختر سالار دشت نینوا هستم
که از بیداد پور کافر مرجانه خاموشم

مرا مرگ پدر ، افسانه‌ای باشد توان فرسا
که افسون گشتم و از وصف آن افسانه خاموشم

پی کالای وصلش، نقد جان خویشتن دادم
چو دیدم گنج خود را گوشه‌ی ویرانه خاموشم

شبی کز خواب خوش برخاستم در کنج ویرانه
بدیدم رأس خون آلوده‌ی جانانه خاموشم

یزیدم کرد مهمان رأس باب آورد در پیشم
از آن مهمان نوازی های نامردانه خاموشم

به بزم مدعی جام شهادت نوش جان کردم
چو بر پیمان خود دارم به لب پیمانه خاموشم

چراغ عمرم از باد حوادث شد خموش امّا
چه پنهان از شما کز طعنه‌ی بیگانه خاموشم

زدم مُهر خموشی بر لب و خون ميخورم از غم
که همچون غنچه‌ی نشکفته در گلخانه خاموشم

گر از داغ پدر چون (شمس قم) سوزد تن و جانم
ز شمع عشق می‌سوزم که چون پروانه خاموشم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

به نظم و شعر ادیبانه لازم است سه کار

"صنعت تقسیم"

(شعر ادیبانه)

به نظم و شعر ادیبانه لازم است سه کار
یکم فنون و دوم نسبت و سوم پندار

فنون و نسبت و پندار را سزد در پی
یکم بیان و دوم پاکی و سوم معیار

بیان و پاکی و معیار را بوَد شایان
یکم قیاس و دوم دقّت و سوم اظهار

قیاس و دقت و اظهار را شود لازم
یکم کلام و دوم معنی و سوم گفتار

کلام و معنی و گفتار را سه فن باید
یکم بدیع و دوم صنعت و سوم هنجار

بدیع و صنعت و هنجار را کند کامل
یکم مداد و دوم دفتر و سوم اشعار

مداد و دفتر و اشعار (شمس قم) دارد
یکم مقام و دوم شهرت و سوم مقدار

شادروان سید علیرضا شمس قمی

1337

عید قربان است و باید جان کنم قربان او

(عید قربان)

عید قربان است و باید جان کنم قربان او
تا ز قربانی و هم جان ، گردم از قربان او

گوسپند و گاو و اُشتر از چه قربانی کنند
صد هزاران جان نباشد لایق قربان او

جان فدای جان آن جانانه کز جانبازی ‌اش
گوسپندش گشته قربان چون تویی جانان او

خونبهای جان اسماعیل اگر شد گوسپند
گو : سِپند جان بسوزد چشم بد از جان او

چون ز چوگان وفا ، گویِ محبّت می‌بَرد
گویِ سر ؛ بسیار افتد در خم چوگان او

مقصد از طوف و صفا و مروه، عرفات و منا
عاشقان را درکِ عشق اوست با عرفان او

خانه را بگذار و درکِ فیض صاحبخانه کن
حاصل حج، قربِ یزدان است نی قربان او

چون ز لِلهُ عَلَی النّاس استطاعت یافتی
راز حج البیت، مکتوم است در فرمان او

زآنکه حج با امر حق واجب بوَد نی عزم خلق
ترک باطل کن چو کردی رمیْ، بر شیطان او

گر عنان نفس، بعد از این دهی در دست وی
در حقیقت می‌شوی خود سلسله جنبان او

(شمس قم)! قربانی حق کن وجود خویش را
تا که در محشر بگردی ، لایق احسان او...

​شادروان سید علیرضا شمس قمی​​​​​​

صبا هر صبحدم ، بر خاک کویت افتد و خیزد

(زنجیر زلف)

صبا هر صبحدم ، بر خاک کویت افتد و خیزد
اسیر عشقت ای مَه! پیش رویت افتد و خیزد

مکن صورت نهان ای گل! که دل چون بلبل از هجرت
میان خار و خس در جستجویت افتد و خیزد

بده از باده‌ی مِهرت یکی ساغر خماران را
که ساقی از گرانبار سبویت افتد و خیزد

سیه شد روزگارم چون سواد زلف مِشکینت
ز بس بر ماهِ رویت ابر مویت افتد و خیزد

صبا گر نکهتی زآن زلف مشکین در چمن آرد
به گلشن عندلیب از عطر و بویت افتد و خیزد

بر اسب پیلتن بنشین و کن مات رخت شاهان
پیاده تا مگر در چار سویت افتد و خیزد

دو لعل انگبین بارت شکسته نرخ شکّر را
که طوطی بهر شیرین گفتگویت افتد و خیزد

دلم در طرّه‌ی زلفت شده مدهوش و دیوانه
که با زنجیر زلف مشکبویت افتد و خیزد

ز شعرت (شمس قم) شیرین کنی بس تلخ کامی‌ها
که فرهاد از نوای نغز گویت افتد و خیزد .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

من به دیدار یار آمده‌ام

(خسرو توس)

من به دیدار یار آمده‌ام
خاکبوس نگار ، آمده‌ام

عذر تأخیر خدمتم بپذیر
که بسی شرمسار آمده‌ام

شوق دیدار بود و بخت نبود
حالیا... بختیار ، آمده‌ام

به گدایی کنی چو مفتخرم
بر درِ شهریار ، آمده‌ام

ناامید از همه بدین درگاه
بختِ امّیدوار ، آمده‌ام

بنده‌ی خاکی‌ام که از ملکوت
زی خداوندگار ، آمده‌ام

تا شوم مَست باده‌ی عشقت
به سرِ خم ، خمار ـ آمده‌ام

خونِ دل خشک شد به چشمه‌ی چشم
لاجرم اشکبار ، آمده‌ام

از حریم عفاف معصومه
عصمت کردگار ، آمده‌ام

خدمت هشتمین امام همام
حجّت هشت و چار آمده‌ام

سوی دربار شه از آن شهدخت
یافتم بار و ، بار آمده‌ام

به رضای تو چون رضا هستم
این‌چنین نامدار ، آمده‌ام

جسم و جانم به حق کنند اقرار
پیش خور ، ذرّه وار ، آمده‌ام

که منم شمس قم تو شمس شموس
من غلامت به قم ، تو خسرو توس


آمدم تا ببوسم این درگاه
که ملایک زنند بوسه پگاه

آمدم تا که حجت هشتم
دهدم در جوار خویش پناه

آمدم تا غبار درگاهت
سرمه‌ی دیدگان کنم همه گاه

آمدم تا شفا دهی از لطف
تن و جانم که خسته است و تباه

آمدم تا به قلزم کرمت
پاک سازی وجود غرق گناه

آمدم تا ز جذبه‌ی عشقت
شوم از راز عاشقان آگاه

آمدم تا که سکه‌ی ایمان
به گدایش عطا کند آن شاه

آمدم تا ظلیمه خواه شوم
نزد آن خسروِ عدالت‌خواه

آمدم تا که شٍکوه بنمایم
از ستم‌پیشگان نامه سیاه

آمدم تا دلیل مظلومی
دل بشکسته آورم به گواه

آمدم تا به خواهش مظلوم
حکم ظالم کنی به حکم الله

آمدم تا که رهنمون گردی
خلق گمگشته چون من گمراه

چون مریدان شاه می‌دانند
عجز این بنده را به درگه شاه

که منم شمس قم تو شمس شموس
من غلامت به قم ، تو خسرو توس


شکر لله که آن شه از ره ِ داد
چون مرید آمدم مرادم داد

آن شهِ دادرس ز لطف و کرم
باب رحمت به روی من بگشاد

دادِ من داد و دادبانی کرد
رفع غم کرد و دفع هر بیداد

پای من برگذشت از سر مهر
تا که پا بر سرم ز مِهر نهاد

هست معمار قلب ها و نمود
قلب ویرانه‌ی مرا آباد

هست باب الحوائج و از جود
گشته باب المراد و باب جواد

سایه‌ام سایبان گردون شد
تا ز شه سایه بر سرم افتاد

دل ناشاد ، از عنایت او
شاد گشت و نمی‌شود ناشاد

جان که محبوس جسم خاکی بود
فیض جانانه‌اش نمود آزاد

تا به جایی پرید طایر جان
که شده کُنگِر فلک ، میعاد

خاک کوی تو توتیا آرم
که مرا شد فروغ دیده زیاد

باز هم از خطای خود خجلم
که مبادا مرا بری از یاد

این حقیقت همیشه می‌گویم
گه ترنم کنم ، گهی فریاد

که منم شمس قم تو شمس شموس
من غلامت به قم ، تو خسرو توس


رفتم ای دوست! شادمان رفتم
با ره آورد و ارمغان رفتم

اینک از آستان اقدس تو
سوی قم با صد آرمان رفتم

جان نهادم به خدمت جانان
با تنِ بی روان و جان رفتم

نی غلط گفتم از تو جانانه
جانِ نو یافتم جوان رفتم

من خود از جان خویش آگاهم
که چه‌سان آمدم چه‌سان رفتم

آمدم با دلی تهی از مِهر
حال با قلب مهربان رفتم

بی امان آمدم ز ناامنی
در پناهِ تو در امان رفتم

مرغ پر بسته بودم و پَرِ من
چو گشودی به آسمان رفتم

ز آهوان اسیر صیادان
بودم و چون شدی ضِمان رفتم

جرعه نوش ولایتت چو شدم
مست و شاداب و شادمان رفتم

خاک بودم کنون شدم اکسیر
کاه بودم ، به کهکشان رفتم

رفتم از خدمتت شدم محروم
دیده گریان و دل گران رفتم

رفتم و دلشکسته ـ سرگردان
گفتم این راز و با فغان رفتم

که منم (شمس قم) تو شمس شموس
من غلامت به قم ، تو خسرو توس

شادروان سید علیرضا شمس قمی
تابستان 1357

آسمان امشب مگر خالی ز ماه و اختر است

شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد.

(صادق آل محمد)

آسمان امشب مگر خالی ز ماه و اختر است
کاین‌چنین تاریک و خامش بزم چرخ اخضر است

پرتوِ ماه و فروغ اختران و نور شمس...
گویی از روز ازل در چاه ظلمت اندر است

بر تن داماد کیوان از چه نیلی جامه شد؟
وز چه بر فرق عروس زهره مِشکین معجر است

جای گل، اندر گلستان خار جان‌فرسا بُوَد
جای بلبل، ناله و آوای زاغ منکر است

هر طرف بانگ و نوایی جانگزا آید به گوش
گوییا روز قیامت شد که بر پا محشر است

هر طرف غمدیده‌ای بر سرزنان با اشک و آه
از فراق دلبر جانان، به جانش آذر است

دل‌پریشان، دیده‌گریان، سینه‌سوزان، مو کنان
جمله ابنای بشر دیدم به کوی و معبر است

شیعیان از مَرد و زن در شهر و برزن، نوحه‌گر
هریکی بر خاک غم افتاده خاکش بر سر است

در همین اندیشه بودم کز چه طوفانی الیم
کشتی آمال ما، در بحر غم غوطه‌ور است

ناگهان آمد ندا از ساحت قدّوسیان :
کای گروه شیعیان! قتل امام جعفر است

صادق آل محمّد (ص) مظهر احکام دین
کز وجودش مذهب ثانی عشَر مستظهر است

آنکه درس مکتبش پی‌ریز فقه جعفری‌است
آنکه شاگرد دبستانش، هُشام و جابر است

شد شهید زهر کین، هر چند اما تا ابد...
مکتب شیعه از او جاوید و نقل منبر است

در رثای جانگدازش خامه‌ام در خون نشست
آنچنان‌ که سرخ، نقش چامه‌ام بر دفتر است

(شمس قمّی) در غم منجی دین احمدی...
نوحه‌گر هم جنّ و انس و حضرت پیغمبر است

شادروان سید علیرضا شمس قمی

به آزادی رسیدن ، مکتبی آزاد می‌خواهد

(مکتب آزادی)

به آزادی رسیدن ، مکتبی آزاد می‌خواهد
عدالت‌گستری آیین عدل و داد می‌خواهد

درخت معدلت ، از ریشه‌ی آزادگی روید
که باغ عدل مردانی چو سرو آزاد می‌خواهد

بنای کاخ حق را ، ذوفنون معمار می‌باید
بقای قصر دین را خشت خون بنیاد می‌خواهد

حقیقت‌گویی و احقاق حق ، فطری بود اما
حصول این‌چنین پندار ، استعداد می‌خواهد

به خودآموزی از هر علم ، آگهْ می‌توانی شد
ولی ممتاز گشتن ، مکتب استاد می‌خواهد

به جنت گر نشانی بید را ، حاصل نمی‌یابد
نکومردی نسب ، از نیکی اجداد می‌خواهد

ز داس آهنین در جنگ ، کاری بر نمی‌آید
هماوردی دشمن ، تیغی از پولاد می‌خواهد

نه هر آهنگری بر دفع ضحاکان به پا خیزد
که رستاخیز ملی، کاوه‌ی حداد می‌خواهد

هزاران کوهکن در بیستون گویند با حسرت
که کوه عشق، شیرین‌کاری فرهاد می‌خواهد

چو موسیٰ آنکه خیزد با عصای سامری افکن
زوال ساحران ِ وادی بیداد می‌خواهد

زهازه فکر آن آزاده مردی را کز آزادی...
جهانی را رها از قید استبداد می‌خواهد

رهانَد رهبر بینا ز لغزش ، خلق گمره را
که در رَه آنکه نابینا بوَد ارشاد می‌خواهد

مَدد از بَعد استمدادِ مظلومان ، هنر نبوَد
که مظلوم مَدد ناخواسته امداد می‌خواهد

شود هرچند ویران کاخ ظالم زآه مظلومان
ولیکن قلع و قمع ظالمان ، فریاد می‌خواهد

ستمگر نیست ایمن ز آه مظلوم ستمدیده
که صید نیمه‌جان نابودی صیاد می‌خواهد

ز وحدت ، طرد کن از مملکت خیل اجانب را
که استقلال میهن ، وحدت آحاد می‌خواهد

بوَد واجب دفاع ما ز دین و ملت و کشور
که دفع خصم، سرباز غیور و راد می‌خواهد

دلیران فداکاری ، به راه حفظ آزادی...
به نابودی دشمن ، ثابت و آزاد می‌خواهد

زهی بر آن جوانمردی که در راه جهاد حق
ز بذل جان و تن رهتوشه خیرالزاد می‌خواهد

هزاران جان، فدای جانِ آن سرباز جانبازی
که با ناشادی خود ملتی را شاد می‌خواهد

فروغ (شمس قم) تابد ز برج عدل و آزادی
ز نور شمس ، دهقان ملک را آباد می‌خواهد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی
1360

به سر تا پرورانیدم ، هوای پادشایی را

(زهد ریایی)

به سر تا پرورانیدم ، هوای پادشایی را
بهانه کرده‌ام هر شب، سر کویت گدایی را

به عشق روی دلجویت، گدایی در سر کویت
کند آن کو به سر دارد ، هوای پادشایی را

دلم در حلقه‌ی زلفت ، کند مأوا بدان حکمت
که بیند خود به چشم جان، صفای مشک سایی را

بوَد جان در تنم زندان، چو مرغی در قفس حیران
ندارد مرغ پر بسته ، به جز فکر رهایی را

جدا شد بند بند جان ، ز درد فرقت جانان
کز آه گرم دل سوزم ، سراپا نای و مایی را

چو باشد آشنایی‌ها ، سرآغاز جدایی ها
ندارد این دل خسته ، غم بی آشنایی را

اگر جود و سخا داری ، به مسکینان رسان یاری
که چون بود استخوان سالم چه حاجت مومیایی را

به روز فقر و درویشی ، اگر بخشی کم و بیشی
کنی شرمنده و حیران ، ز بذل و جود طایی را

به صورت گر مسلمانی، به سیرت عکس سلمانی
چو گبر پارسی بنگر ، مقام پارسایی را

ز داغی بر جبین خود ، فریبی اهل دین خود
چرا بازیچه چون واعظ ، کنی زهد ریایی را

خدا را زآن سبب خوانی، که در دریای طوفانی
ز نادانی نمی‌دانی ، فنون ناخدایی را

بوَد (شمس قمی) در قم ، نهان در ظلمت مردم
که خواهد پرتوِ خود گم ، نخواهد روشنایی را

شادروان سید علیرضا شمس قمی

مقصد نمای قافله‌ی ماسَوا ، علی

(مشکل‌گشا علی)

مقصد نمای قافله‌ی ماسَوا ، علی
از جمع ماسوای دوعالم سوا علی

کشورگشای عرصه‌ی ایجاد کُن فکان
مَسندنشین عرشه‌ی عرش عُلا ، علی

رمز حیات و راز بقا ، علّت وجود
مرآت حیّ داور و ایزد نما ، علی

مسطوره‌‌ى ودایع آیات سرمدی
اسطوره‌‌ی بدایع ارض و سما علی

نوزاد خانه‌‌زاد خدا بود و ز آن مقام
همنام خویش خوانده خدایش به‌جا علی

مولود کعبه است و ندارد کس این جلال
غیر از امیر ملک نجف ، مرحبا علی

از کعبه این ندا همه دم میرسد به گوش
مولود ِ مَحرم حرم کبریا علی

چون راضی از قضا بُد و معنای ارتضا
زین منزلت گرفت لقب ، مرتضیٰ علی

عبد مطیع حیّ مبین ، پشتبان دین
تنها وصیّ ختم رسل، مصطفی، علی

اول امام بر حق و مولای متقین
دوم مقام شامخ آل عبا ، علی

بت‌های کعبه دست یداللهی‌اش فکند
زآن پس که پا به دوش نبی زد زها علی

آن دوش را که دست خدا مُهر کرده بود
جاه و مقام بین! که نهاده‌‌است پا علی

در غزوه‌‌‌ها امیر و سپهدار و رهنمون
در عرصه‌‌ها به نصرت دین رهنما علی

بر دفع مشرکین ، به رهِ اعتلای دین
بر کف نِهاد جان و سر خویش را علی

غیر از علی به خصم محبّت نکرده اَست
یار عدوی خویش بُوَد چون خدا ، علی

دشمن به صدق و پاکی و عدلش بوَد گواه
زیرا که هست ، پادشهِ اتقیا ، علی

اِبنِ اَبی‌‌‌الحدید که از اهل سنت است
حق داده بر علی که بُوَد حق نما ، علی

از آن صفات پاک و عباداتِ تابناک
بوده‌‌‌‌ست و هست بر دوجهان مقتدا علی

هم اسوه‌‌ی عدالت و بذل و عطا و جود
هم لوحه‌‌ی کرامت و لطف و صفا ، علی

جز ختم انبیا ، به همه ـ انبیا بوَد
هم پیشتاز و پیشرو و پیشوا علی

هرچند کس به ذات علی پی نبرده اَست
باشد علی ، مع الحق و حق آشنا علی

مدح علی به مصحف و مادح بوَد خدا
ممدوح سوره‌‌ی "نبأ" و "هل أتی" علی

مشکل بوَد مقام علی را شناختن
با آنکه هست بر همه مشکل‌‌گشا علی

از ماجرای خلق ، ندارد کسی خبر
دارد خبر ، ز‌ زیر و بم ماجرا علی

هرجا که رفت در شب معراج، مصطفی
شد همکلام و همدم و هم بزم ، با علی

شاید که گفته وقت خداحافظی رسول:
رفتم کنون ز درگهت ای دوست! یا علی

(شمس قمی) که نور ولایت فروغ اوست
پرتو گرفته از رخ ِ شمس الضحیٰ علی

شادروان سید علیرضا شمس قمی

بهار فیض شد و گل دمید در گلشن

(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا حَسَنَ بْنَ عَلِی الْمُجْتَبیٰ)

(چهارم اختر عصمت)

بهـــار فیـض شـد و گـــل دمیـــد در گلــشن
رسید موسم ساقی و جــام و طــرف چمـن

شکــوفــه‌هـای مَســرّت شکفتــه‌اند به شـاخ
چو کــودکــان که بیــاغشـته‌اند لـب به لبــن

گرفته بــاج ز بــاغ بهشـت ، گلـشن و دشـت
بهشـت ، تــاج بـه سـر ، بلبــل از کــلاه سمـن

شکفـت تــازه گـلی رَشـک نـرگس و نسـریـن
کـه بـُــرد رونـــق بـــــازار سـوری و سـوسـن

صفـــای گلـــرخ او ، گلشـنی بــه بـــــار آورد
که پیش جـلوه‌ی او گلشن است چون گلخن

بـریـز ساقی مسـتان! به سـاغــرم مِـی نــاب
به عشق شـاهـد این بـــزم و شـادکـامی مـن

صــبا بگـو تو به گــل بعــد ازین مبــاهـی تو
بـُــوَد ز نـــزهــت آن گلـعــــذار سـیمیـن تــن

بگـو بـه بلبـــل شــیدا ، رسـید مـــرغ امیـــد
که مــرغکــان چمــن نــزد وی شـونـد الکــن

بگو به مطــرب، لحــن حجـــاز خوش بنـواز
کـه شد نــوای عِــراق و بیــاتِ تــرک ، کهــن

رســید مــوکــب آن شــاهِ ابطحــی منـصـب
بــه خـاکِ پــاکِ حجــــاز از تفضــل ذوالمــن

بـه روز نیمـــه‌ی مــاه صــیام شــد مــولــود
سُــرور قـلـب امیـــر عـــرب ، امــــام حسـن

صـیام ، مـــاه خـــدا شـد بـه یُمـن مقــدم او
که کرده چهــرِ خـدامظهــرش جهــان روشن

چهــارم اختـــر عصمـت ، دوم امــام هـــدیٰ
به چرخ دانش و دین شد چو مِهــر نورافکن

ز فـیـض مـــولــد مسعــودِ آن امـــامِ مبــیـن
شده‌ست صحن جهان حسرت بهشت عــدن

جهــان ز مَقـــدم او مُشک بیـز شد کز رشک
میــان نـافـه بخشکیـــد مُشکِ دشـت ختــن

چو ابــر رحمـت حـق از قـدوم وی بگریست
بـه خنــده لب بگشودند ، غنچــه‌هـای چمــن

سحــاب‌وار چو آن شـه گریست وقت ورود
چو دشتِ گل همه خنـدان شدند خلقِ زَمـَـن

صفــای عـــارض او از عطـــای حــق افــزود
بـه رنـگ و بــوی گــل و فــرّ ِ نــزهـت گلشـن

پدید گشت چو آن گــوهــر ثمیــن ز صــدف
فتـــاد دُرّ و گهـــر ، از رواج و قــــدر و ثمــن

زهی گهر که صدف ، فاطمــه شفیعه‌ی خلق
ابـوالحسـن، یـم و جدش محیط علم و فنن

بـه حسـن خلــق ، بُـــود ثـــانی پــــدر ، امــا
به حلم و جود چو جدّش رسولِ نیک سخن

هــزار شکــر کـه آن نخــل بـوســتان شــرف
به مُلک دیـن خــدا شـد ز مِهــر سـایـه فکــن

سرود (شمس قمی) ایـن چکــامــه‌ی شــیوا
به یمـن مــولــد سلطــان دیــن ، امـام حسن

شادروان سید علیرضا شمس قمی

واله عشق تو هستیم خدا می‌داند

(فانی عشق)

واله ِ عشق تو هستیم خدا می‌داند
دل به کس جز تو نبستیم خدا می‌داند

با سر زلف تو پیوند دل و دین چو زدیم
مِهر اغیار گسستیم خدا می‌داند

ما نه امروز شده عاشق و شیدای رخت
واله از روز الستیم خدا می‌داند

ساقیا خوش بنشین! جام بِهل، باده مریز
کز مِی عشق تو مستیم خدا می‌داند

دُردنوش در ِ میخانه‌ی عشقت چو شدیم
ساغر باده شکستیم خدا می‌داند

دانه و دام نهادی چو ز خال و خم زلف
ما ز دام تو نرستیم خدا می‌داند

همه دم خون دل از چشمه‌ی چشمم ریزد
که به خونابه نشستیم خدا می‌داند

هوس سلطنتم بندگی کوی تو داد
سرفرازیم که پستیم خدا می‌داند

(شمس قم) در طلبت جان دهد ای مایه‌ی جان!
فانی عشق تو هستیم خدا می‌داند .

شادروان سید علیرضا شمس قمی

با غم ایام و خشم و قهر دوران کن ستیز

(نبرد زندگی)

با غم ایام و خشم و قهر دوران کن ستیز
با شکنج و رنج و فقر و درد و حرمان کن ستیز

با سِلاح سعی و همت، در نبرد زندگی
با شهامت روز و شب در کوی و میدان کن ستیز

کار و کوشش، گوی و چوگان است در میدان عمر
تا بری آن گوی، با این طرفه چوگان کن ستیز

با خرافات زمان و جهل و موهومات دهر
تا رهانی خلق را از دام شیطان کن ستیز

با ریا و کید اهل خدعه و کذب و ریا
با دلیل عقل و استدلال و برهان کن ستیز

با تن‌آسایان و بیکاران و راحت‌دوستان
از طریق محکمات آیات قرآن کن ستیز

«لَیسَ لِلاِنسانَ اِلّا مٰا سَعیٰ» را کن شعار
زین‌‌سبب با دشمنان سعی انسان کن تیز

دعوت یزدان به قرآن بر رفاه مَردم است
بر رفاهِ مردمان از بهر یزدان کن ستیز

هستیِ گیتی بوَد در هستیِ ما ز آن سبب
در پی هستیِ گیتی از دل و جان کن ستیز

زادگاه و زیستگاه ما جهان باشد بشر
هرکه رد کرد این سخن را نیز با آن کن ستیز

خار نادانی نموده زخم، پای عقل را...
در بیابان خرد، از بهر درمان کن ستیز

چون بوَد دشواری کار جهان از جهل ما
بهر پامردی این دشواری، آسان کن ستیز

(شمس قمّی) چون کلید رستگاری دانش است
در ره این آرزو، با خلق نادان کن ستیز

شادروان سید علیرضا شمس قمی

چون بوَد عقل ضعیف مردم دنیا به چشم

(نور ایمان)

چون بوَد عقل ضعیف مردم دنیا به چشم
هرچه می‌جویند در دنیا بود زیبا به چشم

در نگاه بی نیاز مردم درویش نیست
بیشتر از برگ سبزی گنبد خضرا به چشم

دیده ی دریادلان را حاجتی بر قطره نیست
کز ازل چون قطره می‌بینند صد دریا به چشم

عارفان حق ، ز اعجاز رسل مستغنی‌اند
چونکه می‌بینند حق را در همه اشیا به چشم

بر مجازی مسلکان درک حقیقت مشکل است
خلق ظاهربین نفهمد هیچ چیز الا به چشم

دیده ی بینا به شب محتاج شمع راه هست
از فروغ دل ندارد حاجتی ، اعما به چشم

با دلی بیدار کن شب زنده داری ای فقیه!
یاری ار خواهی ز بیداری بده یارا به چشم

چشم دل کز نور ایمان و حقیقت روشن است
پرتوی بخشد چو خورشید جهان آرا به چشم

(شمس قم) نور ولایت ، گر بتابد بر جهان
مهر عالمتاب ماند چون شب یلدا به چشم

شادروان سید علیرضا شمس قمی

وَه که یار از دست نامردان، ز یاران دیده بست

در رثای استاد سید رضا باقرمنش (ثابت)

https://uploadkon.ir/uploads/ed0312_24سیدرضا-باقرمنش-ثابت-.jpg

(رندِ مِی پَرست)

وَه که یار از دستِ نامردان، ز یاران دیده بست
دست شُست از بزم عیاران حریف چیره دست

دل برید از دل‌سیاهان تا نگردد دل‌تباه
پا کشید از بدنهادان تا نگردد پای‌بست

عارف کامل عیار و ، شاعر شیرین کلام
فاضل حکمت‌شعار و حق‌نویس حق‌پرست

بلبل باغ سخن ، شمع منیر انجمن
اوستاد علم و فن، کآثار نغزش شاهد است

شد «رضا» نزد قضا آن «باقر» علم و ادب
زآن‌سبب «باقرمنش» بود و بر این مسند نشست

در سنین شصت، شست از این جهان دست نیاز
نازِ مَردم ناکشید الحق که خواهد نازِ شَست

سر به پای کس نسودی تا بماند سرفراز
دست پیش کس نبردی تا نگردد زیر دست

آری آن فرزانه مَرد از خدعه‌ی نامردمان
رشته‌ی اُلفت ز فرزندان و همسر برگٌسست

جام صبرش از میِ اندوه چون لبریز شد
لاجرم لاجرعه نوشید آن مِی و گردید مست

ساقی و میخانه و خمخانه را زد پشتِ پای
ساغر و مینا و چرخ است و سبوی می شکست

مِی‌گساران را خمار باده‌ی غیرت نمود
تا بداند مِی فروش، او بود رند مِی پَرست

حیف و صدها حیف کآخر در قمار زندگی
جان خود را باخت اما جان یاران را بخَست

این‌چنین فقدان نبیند اهل گیتی تا ابد
آنچنان رحلت ندیده خلق عالم از الست

خرم آنکو کز غم دنیای دون گردد رها
خوشدل آنکس کز جفای مَردم دنیای، رست

ای جهان پیر، اُف بر ظلم مظلوم افکنت!
کز جفایت بس جوان آورد از بالا به پَست

چرخ گردون قرن‌ها باید درین سوک عظیم
سر به زانو، دست بگذارد ز حسرت، روی دست

(شمس قمّی) سرنوشت مَردم صاحب هنر
تاکنون محکوم حرمان بوده زین پس نیز هست.

شادروان سید علیرضا شمس قمی
آذر ماه 1362

خواهی ار با رهروان عشق باشی هم‌نورد

(نور دانش)

خواهی ار با رهروان عشق باشی هم‌نورد
باید اول با هوای نفس گردی هم‌نبرد

می‌توان بینی شهاب عارض دلدار را
گر شبی در تیهِْ طور عشق گردی رهنورد

چهره از گرد زمان کی شویی ای جویای آب
تا به حفر چاه ، دستت را نیالایی به گرد

تا تنور زندگی گرم است از آن بهره گیر
ورنه کی گردد خمیرت نان تنور ار گشت سرد

پایمردی کن چو زیرین سنگِ چرخ آسیا
گو به سنگ فرقدان مردانه بر فرقم بگرد

عارف از کوشش زند دم واعظ از اموال وقف
آن به سود جمع کوشد این برای سود فرد

راحت فردی برای مرد نبوَد افتخار
مفتخر فردی که بر نفع جماعت کار کرد

گنج محصول ار به تابستان بیابد برزگر
کیمیای حاصل رنج زمستان است و بَرد

بیستون فرهاد را در همت و مردی ستود
کاو برآورد از دل کَه گرد و از دل کوه درد

از فغان رنگ زرد و سرخ و اسپید و سیاه
رو سیه، دیده سپید و خون دلم رخساره زرد

مرده خواهی بین که کس در زندگی یادم نکرد
بعد مرگم سال‌ها باشد عزای سالگرد

نی اثر در وِرد ما ، نه رنگ و بو در وَرد باغ
تا که صد رنگیم زیر این سپهر لاجورد

آتش شهوت اگر خاموش سازی بی‌خلل
چون خلیل، آتش سلامت داردت با لطف بَرد

گر نباشد اهل دل اسرار حق افشا مکن
مشتری نبوَد چو کالا را شود بازار سرد

طوطی تقلیدچی هرچند خوش لفظی کند
کی توانش همنوای بلبل دستان شمَرد

پند نیکان در فرومایه نمی‌بخشد اثر
در کویر ار بذر افشانی نروید شاخ وَرد

از حقیقت دم مزن در بزم باطل پیشگان
گرچه حق هرجا قدم بگذاشت باطل گشت طَرد

نور دانش گر که خواهی از جماعت دور باش
ماه از آن تابان بوَد کز اختران افتاده فرد

(شمس قمّی) نیکمردی شیوه‌ی مردان بوَد
کن نکویی تا که تاریخت بنامد نیکمرد.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

پ . ن :
وِرد: ذکر ـ دعا
وَرد: گل سرخ
بهایم: چارپایان
فرقَدان: دو برادران، نام دو صوَر فلکی (دُب اکبر و اصغر)

چون که پیغمبر بشارت یافت از حیّ مبین

(من کنت مولاه فهذا علی مولاه)

(غدیریه)

چون رسول الله بشارت یافت از حیّ مبین
تا وصی خویش سازد شیر حق یعسوب دین

کرد تدبیری که امّت بعدٍ آن منجی خلق
در صراط مستقیم افتند با علم الیقین

بعدِ حج آخرین در عرصه‌ی خمّ غدیر
داد فرمان توقف، همرهان را آن امین

منبری کرد از جهاز اُشتران برپا سپس
رفت بر بالای آن منبر ، رسول راستین

بُرد بالا دست دامادش علیّ مرتضی
زآن‌سپس فرمود یاران! امر حق این است این

هر که را مولا منم باشد علی مولای او
بعدِ من جز این علی نبوَد امیرالمؤمنین

در غدیر از سوی یزدان شد وصیّ مصطفی
تا که کامل کرد دین را ، آن امام المتقین

زآیه‌ی «الیوم اکملت» از کمالِ لطف حق
گشت دین، کامل به فرمان علی، مولای دین

مدّعی از خدعه شد تسلیم در انظار خلق
گفت : بخٍ بخٍ از آن قدر و جاهِ بی قرین

با علی بیعت نمود آن خائن بیعت شکن
نامسلمانی نمود آغاز ، بین مسلمین

از عداوت با قساوت ، آن ولیُ الله را
منزوی کرد از محبان تا شود مَسندنشین

از علیّ عالی اعلا چو مُشتق نام اوست
با علی دشمن شدند از فرط جهل و کفر و کین

اُف به دنیا باد و آن دنیاپرستان دنی
دشمنان دین حق، آن فرقه‌ی پست و لعین

عاقبت زاعجاز آن خیرالفتیٰ ـ شیر خدا
روبهان رسوا شدند و محو گشتند از زمین

رشته‌های آرزوشان پاره شد از خبث ذات
دست‌شان کوتاه شد از دامن حبل المتین

لعن و نفرین تا ابد بر آن گروه بی‌حیا
هم به رهپویان آن قوم ضلالت آفرین

کعبه اول بود اگرچه خانه‌ی پروردگار
بعدِ میلاد علی، شد قبله‌گاه مسلمین

زین فضیلت «لافتی» در شأن وی فرمود حق
کز فتوّت «ذوالفقار»ش دین حق را شد معین

«لا فتیٰ الا علی لا سیف الا ذوالفقار»
هست بی‌شک در مقام ابن عمّ ِ یا و سین

گر نبودی مرتضی کی مَرحب از پا می‌فتاد
با وجود قلعه‌ی خیبر که بُد حصن حصین

ضربت مولا علی بر پای عَمرو عبدود
افضل از ثقلین شد در خندقِ فتح المبین

گر نبودی در شب هجرت علی یار نبی
کافران بودند بر قتل محمد(ص) در کمین

گر نبودی جنگ‌ های پنج سال رهبری
می‌گرفت از آب، نور و گرمی آن مرد گزین

تا ابد اسلام می‌شد حکم فرما در جهان
گر فَراغت داشت آن مولای بی‌مثل و قرین

دید در معراج، احمد ، کأن شه عرش آشیان
داشت عِلم اولین و آخرین در آستین

جمله آثار علی در لیلة الاسرا بدید
میهمان درگه حق ، رحمة للعالمین

(شمس قم) وصف غدیر از گفته‌ی دشمن بخوان
سیر کن در «الغدیر» و معجز مولا ببین

گر قلم باشند اشجار و مرکب بحرها
نیست کافی شرح فضلش تا به روز واپسین.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

ز صورت ، گر که عالم را ، منوّر می‌کند یوسف

(حسن یوسف)

ز صورت ، گر که عالم را ، منوّر می‌کند یوسف
به سیرت بیشتر در دهر محشر می‌کند یوسف

ز حسن صورت و سیرت که نقاش ازل دادش
به مصحف شرح حال خود مصوّر می‌کند یوسف

به چاه از رشک اِخوان سیه دل شد ولی روزی
بسی دلجویی از آن ده برادر می‌کند یوسف

نه تنها گشت مجذوب زلیخا زآن رخ زیبا
که جمعی را از آن جذبه مسخّر می‌کند یوسف

معاذالله ، ز تزویر زلیخا گفت از پاکی
زهی تقوا که نفرت زآن بداختر می‌کند یوسف

گواه بی‌گناهی چون نبودش حق شدش یاور
که ناگه کودکی در مهد ، داور می‌کند یوسف

به زندان عزیز مصر ، صابر بود و بس شاکر
که خود را بر عزیز مصر ، مهتر می‌کند یوسف

اگر افسرده شد آن عارض گلفام از تهمت...
جهان را از گل عصمت معطر می‌کند یوسف

وجاهت با ملاحت جمع گشت و حسن یوسف شد
عجب مجموعه‌ای زیبا ، ره‌آور می‌کند یوسف

خدا گنج وجاهت ، گر به یوسف کرد ارزانی
به شکرش جامه‌ی تقوا به پیکر می‌کند یوسف

چو پاکان را رها سازد خدا از لغزش و عِصیان
به یک الهام غیبی ، ترک کیفر می‌کند یوسف

کند عشق حقیقی طَرد چون عشق مجازی را
تبرّی زآن هوسباز فسونگر می‌کند یوسف

درخت نفس سرکش را فکند و از سر غیرت
نهال حق‌پرستی را تناور می‌کند یوسف

چو پاک آمد برون از آزمون ، حق داد پاداشش
که خود را هم عزیز و هم پیمبر می‌کند یوسف

اگر روزی عجوزی با کلافی شد خریدارش
دگر روز ابتیاع هفت کشور می‌کند یوسف

به کنعان دیده‌ی یعقوب ، نابینا شد از هجرش
به مصر وصل، چشمانش منوّر می‌کند یوسف

دهد خالق مقام عزت و دولت بدان حکمت
که خود را از غلامی میر و سَرور می‌کند یوسف

نسازد حق مطلب را ادا چون طبع (شمس قم)
مرا معذور ازین طبع سبک سر می‌کند یوسف.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

پور بوسفیان چو از بیداد و کین

(السّلام عليك يا علی بن ابی‌طالب)
࿐❁❈❁࿐✿࿐❁❈❁࿐

« فزتُ و رَبّ الکعبه »

پور بوسفیان چو از بیداد و کین
داد حکم قتلِ میر مؤمنین

ابن ملجم، جانی رذل و شریر
یافت مأموریت قتل امیر

گرگِ دون از حیله‌ی روباه پیر
شد به دشت و بیشه‌ی حق شیرگیر

هیجده شب چون که بگذشت از صیام
شد به سوی کوفه، بن ملجم ز شام

دل به قتل مرتضی، بی تاب داشت
چونکه طرح قتل در محراب داشت

تیره شب، زین ماجرا ناشاد شد
روز هم غمگین از این بیداد شد

شب ازین وحشت به کندی می‌گذشت
روز هم شد کُند وقتِ بازگشت

شب نبُد مایل به قتل مرتضیٰ
پس به پیمودی به حِدّت راه را

روز هم از این جنایت، بیم داشت
زین‌سبب پا را به کُندی می‌گذاشت

عاقبت شب شد به روز از خدعه زور
وآنگهی ظلمت، مسلّط شد به نور

زاغِ شب سوی جنایت پر کشید
تا که قویِ روز را در بر کشید

چون سیاهی در سپیدی جا گرفت
دزدِ جان، در این زمان مأوا گرفت

روز و شب چون رنگِ ضدین آمدی
دزدِ جان، بین الطّلوعین آمدی

عاقبت، بین الطلوعین از درنگ
دامنش آلوده شد بر قتل و ننگ

سارقِ جان امیرالمؤمنین
کرد آن هنگام، در مسجد کمین

داشت ننگ از قتل مولا گرچه شب
لاجرم شب شد به قتل وی سبب

روز را زین قتل اگر عار آمدی
با شب اندر جُرم، همکار آمدی

هر دو در قتلِ علی گشته شریک
هم‌عنان شد در جنایت زشت و نیک

زشتی شب گر شهادت آفرید
نیکی روزش سعادت آفرید

آنکه شد مولود، در کعبه به ناز
شد شهید حق، به محراب نماز

از ولادت تا شهادت، مرتضیٰ
از قضای حضرت حق بُد رضا

زین‌سبب وقت شهادت، آن امیر
گفت: راحت گشتم از دنیای پیر

«فزتُ» فرمود آن شهید راه دین
پس «وَ رَبّ الکعبه» گفت آن شاه دین

آری آری، از ستم، آسوده شد
از شکنج و رنج و غم، آسوده شد

رفت و قدرش بر بشر معلوم گشت
گیتی از عدل علی، محروم گشت

عدل رفت و عادل غمخوار رفت
شیر یزدان، حیدر کرّار رفت

زین مصیبت، خلق، گریان علی ست
(شمس قم) دایم نواخوان علی ست

شادروان سید علیرضا شمس قمی