نبیند دیده‌‏‌ی دل چشم خونباری که من دارم

(داغ زهرا)

نبیند دیده‌‏ی دل چشم خونباری که من دارم
بسوزد سینه از آه شررباری که من دارم

پريشان‌خاطرم، افسرده‌‏ام، حالم چه می‌پرسی
که جانسوز است شرح درد بسياری که من دارم

چو حق خويش را از دشمن حق ادعا کردم
زدند از کين شرر بر چار ديواری که من دارم

گل عمرم نه تنها شد ز بيداد خزان پرپر
که از جور خسان پژمرده گلزاری که من دارم

شکسته استخوان و خسته و مجروح بازويم
ز در پرسيد رنج جسم بيماری که من دارم

کنم پنهان ز حيدر روی خود تا نپندارد
ز سيلی نيلگون گرديده رخساری که من دارم

به خود پيچيدم از درد و نگفتم راز دل با کس
نباشد جز خدا آگه ز اسراری که من دارم

علی جان بعد مرگم کودکانم را تسلی دِه
تویی غم‌پرور اطفال بی ياری که من دارم

به شب هنگام جسمم را به خاک تيره پنهان کن
مگر آيد به پايان اين شب تاری که من دارم

فسرد از داغ زهرا ، لاله‌‏ی طبع تو (مردانی)
که می‌سوزد ازین ماتم دل زاری که من دارم.

"محمدعلی مردانی"

ای بانویی که مظهر جود و کرامتی

(آیت کمال)

ای بانویی که مظهر جود و کرامتی
باب النجات و ملجأ ارباب حاجتی

ای مهر آسمان جلالت که از شرف
ما را دليل راه و چراغ هدایتی

والشمس از تجلى روی تو لمعه‏ای
والليل از طراوت مويت حکايتی

مَدحت به آيه آيه‌ی قرآن کند خدا
بالله که کوثر است به شأن تو آيتی

جفت علی، ولی خداوند سرمدی
مجری عدل و بانی کاخ عدالتی

در وصف توست اُم‏ّ ابيها ز مصطفی
اُم‏ّ الائمه ، گوهر تاج ولايتی

تو عصمت بزرگ خداوند اکبری
آیینه‏‌ی تمام نمای امامتی

دخت خديجه، مام شبیری و شبّری
محبوبه‏‌ی خدا، گل باغ نبوتی

ای آيت کمال! که در گلشن وجود
گل را ز روی لطف تو باشد لطافتی

ايجاد توست باعث ايجاد ممکنات
رمز وجود و گوهر دریای رحمتی

در علم و حلم و طاعت و تقوا يگانه‌‏ای
سرچشمه‏ی حيا و عفاف و شرافتی

بودى به حق قرين که شدى با على قرین
الحق که نور حق و لقای حقیقتی

بر جمله بانوان دو عالم سرآمدی
مهر سپهر عصمت و عين سعادتی

(مردانی) آن شفيعه‌‏ی روز جزا يقين
دارد به دوستان حسينش عنايتی .

"محمدعلی مردانی"

جان بابا دشمنان شوی مرا آزرده‌اند

(السّلام علیكِ یا فاطمةَالزهراء)

《آزرده‌اند》

جان بابا دشمنان شوی مرا آزرده‌اند
همسر غمخوار و دلجوی مرا آزرده‌اند

از غلاف تیغ و ضرب سیلی و مسمار در
بازو و رخسار و پهلوی مرا آزرده‌اند

محسنم را در میان آتش و خون کشته‌اند
غنچه‌ی خندان و گلبوی مرا آزرده‌‌اند

ریسمان بر گردن حبل المتین افکنده‌اند
این منافق مردمان شوی مرا آزرده‌اند

در میان کوچه هم سیلی به رخسارم زدند
هم ز راه کینه بازوی مرا آزرده‌اند

کودکانم را ز قتل من پریشان ساختند
زینب آشفته گیسوی مرا آزرده‌اند

سوزد از غم جان (مردانی) که دونان تا ابد
جان یاران ثناگوی مرا آزرده‌اند .

محمدعلی مردانی (مردانی)

تا به سر باشد مرا سودای او

(زلالِ عشق)

تا به سر باشد مرا سودای او
می‌سپارم جان به خاک پای او

سود من این بس که تا پایان عمر
سوختم در آتش سودای او

او مُراد سینه‌ی سوزان من
من مُرید شیوه‌ی شیوای او

او زلال عشق در مینای جان
جان خمار دُردی صهبای او

اوست دل را ساقی بزم وفا
دل عطش‌ناک مِی مینای او

عقل سرگردان بوَد در کوی عشق
عشق مات جلوه‌ی سیمای او

او تجلّی‌بخش شام تار دل
دل گرفتار رخ زیبای او

او طبیب درد بی‌ درمان ما
ما مریض عشوه‌ی ایمان او

او فروغ دیده‌ی بیمار ما
چشم ما، محو قد رعنای او

هست گردون تابع ما تا بود
بر سر ما سایه‌ی بالای او

از نوای ما جهانی سرخوش‌اند
چون نوای ما بوَد از نای او

نینوایی ‌شد دل عالم چو گشت
خاک گرم کربلا مأوای او

نیست غیر از ساختن تا سوختن
سوز و ساز عاشق شیدای او

زد چو (مردانی) قدم در راه عشق
ماسوی‌ الله پر شد از غوغای او

"محمدعلی مردانی"

گفتمش : عزم دیار یار داری گفت : آری

(دیار یار)

گفتمش : عزم دیار یار داری گفت : آری
گفتمش : با درد هجرش سازگاری؟ گفت : آری

گفتمش : با یار چونی؟ گفت : با یادش بسازم
گفتمش : بر وصل او امّیدواری ؟ گفت : آری

گفتم از عهدی که بستی آگه هستی؟ گفت : هستم
گفتمش : بر عهدت اکنون استواری؟ گفت : آری

گفتمش: سودت درین سودا چه باشد؟ گفت عشقش
گفتم : آگاهی ز سرّ عشق داری؟ گفت : آری

گفتمش : این راه را پایان چه باشد؟ گفت : هستی
گفتمش : ره سوی هستی می‌سپاری؟ گفت : آری

گفتمش : شاهد چه داری؟ گفت : بسیار است بسیار
گفتمش : جزئی از آن را می‌شماری؟ گفت : آری

گفتمش : برخوان حدیث عشق، خط خون رقم زد
گفتمش : نقش شهادت می‌نگاری؟ گفت : آری

گفتمش : نقش شهیدان چیست؟ گفت آزادمردی
گفتمش : آزادگی را پاسداری؟ گفت : آری

گفتمش : هادی راهت کیست؟ گفت : از نسل احمد
گفتمش : شیدای آن والا تباری؟ گفت : آری

گفتمش کو نام پاکش؟ گفت : روح الله خمینی
گفتمش داری عجب نیکو شعاری ؟ گفت : آری

گفتم : این پیر توانا کیست؟ گفتا : قلب اسلام
گفتمش : اسلام را داده‌ست یاری؟ گفت : آری

گفتمش : کاری حسینی می‌کند ؟ گفتا : مسلّم
گفتمش : حجت بر این گفتار داری؟ گفت : آری

گفتمش : او نائب مهدی است ؟ گفتا : نیست جز این
گفتمش : هست از محمد (ص) یادگاری ؟ گفت : آری

گفتم : او را کیست پشتیبان به عالم ؟ گفت : یزدان
گفتمش : او را به یزدان می‌سپاری گفت : آری

گفتمش : (مردانی) از کویش چه جویی؟ گفت : وصلش
گفتمش : بر آری ِ او گفتی آری ؟ گفت : آری

"محمدعلی مردانی"

ای که در کوی وفای دوست تنها می‌روی

(حاجیان بیت الله الحرام)

ای که در کوی وفای دوست تنها می‌روی
مست وحدت در مقام قربِ یکتا می‌روی

می‌روی تا در حریم کعبه بینی روی دوست
تا کنی آیینه‌ی دل را مصفا می‌روی

شسته‌ای از شوکت و مال و منال خویش دست
فارغ از اندیشه‌ی امروز و فردا می‌روی

راز وحدت بین در آن سامان که با شاه و گدا
یکزبان و یکدل و یکسان و یکجا می‌روی

حالیا تا محرم اندر کوی جانان گشته‌ای
با صفای دل، برِ محبوب یکتا می‌روی

پاک از نور حقیقت لوح دل کن چون کلیم
گر پی دیدار حق در طور سینا می‌روی

راه بس دشوار و شیطان سدّ راه است ای رفیق
هان مشو غافل که این ره بی‌محابا می‌روی

می‌کنی شب زنده‌داری در هوای روز وصل
گر نبینی مِهر روی یار، بی جا می‌روی

بانگ لبیکِ اجابت از لب دلبر خوش است
ورنه بیهوده‌ست کاین پایین و بالا می‌روی

جامه‌ی تلبیس از تن دور کن گر چون مسیح
بر سر دار بلا از بهر مولا می‌روی

عاشقان را خلوت دل جایگاه دلبر است
بی‌جهت مجنون‌صفت در کوه و صحرا می‌روی

شو چو (مردانی) گدای ره‌نشین کوی دوست
کز پی دیدار آن ماهِ دلا را می‌روی...

"محمدعلی مردانی"

عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه

(آشیان فاطمه‌)

عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه
پر گرفت از آشیان ، مرغ روان فاطمه

گر بسوزد عالمی از این مصیبت نی عجب
سوخت یکسر زآتش کین آشیان فاطمه

وامصیبت بعد مرگ احمد ختمی‌ مآب
دادن جان بود هر دم آرمان فاطمه

آسمان شد نیلگون چون دید نیلی روی او
خُرد شد از ضربت در ، استخوان فاطمه

محسن شش‌ماهه‌اش در راه داور شد شهید
ریخت خون در ماتمش از دیدگان فاطمه

نیمه‌ی شب بهر تدفین‌اش مهیّا شد علی
عاقبت شد در دل غبرا ، مکان فاطمه

منع کرد از ناله طفلان را ولی ناگه ز دل
ناله‌ها زد همسر والانشان فاطمه

ای فلک ترسم شوی وارون که افکندی شرر
از غم مرگش به جان کودکان فاطمه

نیست (مردانی) نشان از تربت پاکش ولی
مهدی‌‌اش آید کند پیدا نشان فاطمه

"محمّدعلی مردانی"

ای تشنه‌‌لب که بر لب دریا گریستی

شهادت امام سجاد (علیه السلام)

(یعقوب آل عصمت‌)

ای تشنه‌‌لب که بر لب دریا گریستی
از دیده خون ز مرگ اَحبّا گریستی

تنها نه بهر تشنه‌لبان اشک ریختی
دیدی چو کام تشنه‌ی سقا گریستی

بیمار و زار و خسته و بی‌یار و بی‌معین
عمری درین مصیبت عظما گریستی

یعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست
چون در فراق یوسف زهرا گریستی

آنجا پدر ز هجر پسر گریه کرد لیک
اینجا تو در مصیبت بابا گریستی

چل سال بعد واقعه‌ی سرخ کربلا
در آتش فراق ، تو تنها گریستی

گاهی به یاد وقعه‌ی خونین کربلا
گاهی به یاد شام غم‌افزا گریستی

بگذشت چون به پیش رخت سروقامتی
بر قلب داغدیده‌ی لیلا گریستی

در ماتم سه‌ساله‌ی بی‌یاور حسین
بر سوز آه زینب کبری گریستی

بودی مدام صائم و قائم تمام عمر
روز اشک غم فشاندی و شب‌ها گریستی

(مردانی) از مصیبت جانسوز حضرتش
تا باشدت ذخیره‌ی فردا گریستی .

(محمّدعلی‌ مردانی)

بیوگرافی و اشعار شادروان استاد محمدعلی مردانی

https://uploadkon.ir/uploads/635131_24محمدعلی-مردانی.jpg

(بیوگرافی)

شادروان استاد محمدعلی مردانی ـ در مهرماه سال 1301 ه. ش در قریه‌ی «آشمسیان سادات» از توابع خمین در خانواده‌ای متدیّن و پای‌بند به اصول و احکام دین مبین اسلام چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسّطه را در خمین فرا گرفت و پس از آن برای تحصیل در علم صرف و نحو به اراک عزیمت نمود و از محضر اساتید بزرگی کسب فیض کرد.

او از کودکی به شعر علاقه داشت و چون دارای ذوق شعر و قریحه‌ی شاعری بود در وادی شعر افتاد؛ این مقارن با ده سالگی وی بود که پس از تحصیل از اراک به تهران عزیمت کرد و از بدو ورود به تهران با آشنایی با شاعران و اهل قلم به انجمن‌های ادبی راه یافت و از همان زمان با ارائه‌ اشعار مذهبی به عنوان شاعر مذهبی در محافل ادبی شناخته شد.‌

فعالیت‌ها :

استاد مردانی سالیان متمادی دبیری انجمن دانشوران را به عهده داشت. در سال 1351 بنای انجمن «نغمه سرایان مذهبی» توسّط او با همراهی عده‌ای از دوستان ریخته شد که در اوایل به طور سیّار در منازل اعضا برگزار می‌شد و از سال 1353 تا پایان حیاتش، انجمن به طور ثابت در منزل ایشان برقرار بود. وی با شروع انقلاب اسلامی در جهت اهداف انقلاب بود و پس از پیروزی انقلاب به عضویت شورای شعر وزارت ارشاد اسلامی و واحد ادبیات حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی با تلاش فراوان در راه خدمت به اسلام و ایران به جبهه‌های نبرد رفت.‌

آثار :

وی موفّق به تألیف 30 مجموعه‌ی شعر شد که بیش از 20 جلد آن به طبع رسیده است. از آثار وی: «احتجاج بانوی بزرگ اسلام حضرت زهرا (س)»، «شکوه ایمان»، «طلوع خورشید»، «علی (ع) مظهر تقوا»، «گلزار شهیدان»، «نوای رزمندگان»، «فروغ ایمان» و ...

همچنین آثار فراوانی در رابطه با جنگ تحمیلی و رزمندگان سلحشور از او به‌جا مانده که می‌توان از کتاب «مفاتیح نور» نام برد.‌

وفات :

استاد محمدعلی مردانی، سرانجام در پی عارضه‌ی مغزی در اردی‌بهشت سال 1378 شمسی، در 77 سالگی درگذشت و پیکرش در مقبرة‌الشعرای بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

(پاسدار خون خدا)

شمعی که جز شرار محبت به سر نداشت‌
می‌سوخت زآنکه شام فراقش سحر نداشت

واحسرتا که هاله‌ی غم بر رخش نشست‌
مهری که تاب دیدن رویش قمر نداشت

عباس شمع بزم شهیدان که همچو او
گنجور دین به گنج فضایل گهر نداشت

بُد پاسدار خون خداوند و کس چو او
پاس حریم عترت خیر البشر نداشت

لب خشک و کام خشک برون آمد از فرات‌
یاور به غیر خون دل و چشم تر نداشت

تا مشک آب را برساند به کودکان‌
جز سوی خیمه‌گاه به سویی نظر نداشت

شد حمله‌ور به دشمن و بهر دفاع دین‌
جز سینه پیش نیزه و خنجر سپر نداشت

رایت به دوش و مشک به دندان دریغ و آه‌
دستی که تا ز خویش کند دفع شر نداشت

با عشق پاک در ره معشوق جان سپرد
عقل این چنین گذشت گمان از بشر نداشت

سر داد و دست داد و فدا کرد هرچه داشت‌
از دامن امام زمان دست برنداشت .

"محمدعلی مردانی"