بیوگرافی و اشعار ملاحسن کاشی

https://uploadkon.ir/uploads/c4d304_25ملاحسن-کاشی-.png

(بیوگرافی)

شادروان حسن کاشی آملی _ مشهور به (ملاحسن کاشی) متولد 680 قمری، از شاعران شیعی قرن هفتم هجری قمری است. او چهره‌ی برجسته‌ی مناقب‌خوانی و سرحلقه‌ی مناقب‌خوانان برشمرده شده است. در این زمینه، نقش کاشی در رواج تشیع در ایران به اندازه‌ی علامه حلّی و محقق کرکی دانسته شده است.

ادامه نوشته

تمام قافله گیرد به‌جای خویش قرار

(حماسه‌ی غدیر)

«تمام قافله گیرد به‌جای خویش قرار»
منادیان همه کردند حکم را تکرار

کویر بود، افق تا افق، گداخته مس
بر آن گداخته مس، کاروان، خطی ز غبار

دمیده مجمر خورشید، بر فراز کویر
وز آن، شراره فروتافته هزار هزار

به نیمروز تو گفتی که کورهٔ خورشید
تمام هستی خود، زی کویر، کرده نثار

هوا ستاده که در سینه‌اش گرفته نفس
نفس نمانده که خود باد، مانده از رفتار

شتاب قافله افزون، که زودتر برسد
به منزلی، که مگر سایه باشد و جوبار

به دوردست، نه پیدا، مگر درختی چند
در آن کویر، به مانند قامت زنهار

فراخنای بیابان چو پیکری خفته
که پاش در افق و سر به سینهٔ کهسار

به نیمروز به «جُحفه» قرار ممکن نیست
فتاد همهمه در کاروان، که چیست قرار،

نه کاروان، که ز حج بازگشته انبوهی
فزون ز دیدن و افزون‌تر از حدود شمار

نه کاروان، که به فرسنگ‌ها خطی ممتد
_ نود هزار نفر از پیادگان و سوار _

قبیله‌های عرب در کنار یکدیگر
رکاب‌دار نبی، چون مهاجر و انصار

نبی ستاد و بفرمود تا که گردآیند
تمام قافله، از پیش و پس، کران و کنار

کنار راه، یکی کوه بود و در پایش
بمانده برکهٔ بارانِ ابرهایِ بهار

کنار برکه، درختان سالخوردی چند
که سایبان شده در آن کویر آتشبار

بگفت تا که برآرند از جهاز شتر
فراز دامنهٔ کوه، منبری سُتْوار

از آن‌که لحظهٔ پیشین رسیده بود سروش
که در رسیده زمانی، که حق شود اظهار

ملازمان همه دیدند _ بر نشانهٔ وحی _
عرق نشسته نبی را به جبهه و رخسار

شکفته چهرهٔ پاکش ز التهاب پیام
زدوده جلوهٔ وحیَش ز روی خسته غبار

فراز دامنهٔ کوه، بر شد و نگریست
در آن قبایل بسیار، از یمین و یسار

در آن فراز چه می‌دید، کس نمی‌دانست
کنون بگویمت از آن مناظر و اسرار:

«گذشته»ها و «کنون» و فضای «آینده»
همه معاینه می‌دید اندر آن دیدار

«گذشته»، بود ره رفته، مبدأش «مکه»
که تا «مدینه» همی گشته بود ره هموار

«کنون» تجمع خلق است اندر این منزل
که‌شان به مقصد «آینده»، بست باید بار

و لیک حوزهٔ «آینده» هست جمله جهان:
رهی به طول ابد، رهنوردی‌اش دشوار

هر‌آنچه طی شده زین پیشتر، رهی اندک
هرآنچه مانده از این پس، مسافتی بسیار

چنان رهی است فراپیش و وقتِ رهبر تنگ
که را سزاست که بر کاروان شود سالار؟

چنین، «گذشته» و «آینده» و «کنون»‌ می‌دید
به چشمِ روشنِ دل، نقش‌های روشن و تار

به بیست سال و سه، کوشیده بود تا اسلام
رسیده بود به «اکنون» به یُمنِ بس پیکار

وز آن‌که شارع اسلام بود، می‌دانست
که هست نهضت او تازه پای در رفتار

ز «جاهلیت» پیشین، هنوز آثاری است
که گاه جلوه کند آشکار، آن آثار

هنوز دورهٔ تعلیم، خود نگشته تمام
که تا پدید شود راه و چاه و گلبن و خار

اگرچه هست در اسلام، اصل، آزادی
و در «امور» به شَورند مردمان مختار

ولیک قاعده را نیز هست استثنا
کز این خلاف، شود قاعده بسی ستوار

به‌ویژه آن که کمین کرده‌اند در ره خلق
بسا به چهره شبان و به سیرتِ کفتار

که هست نهضت اسلام، چون نهالی خُرد
که باغبان طلبد تا نهال آرد بار

نهال، نهضت اسلام و باغبان، رهبر
و بار، مردم آزاد و چشم و دل بیدار

وز آن‌که مرحلهٔ رهبری هنوز به‌جاست
تمام نیست هدایت، در این زمان ناچار

به یُمن تربیت آنگه که ریشه کرد درخت
به بار آید و نقصان نیابد از آزار

میان «رهبر» و «حاکم» تفاوتی است عظیم
چنان که هست تفاوت میان «راه» و «سوار»

نخست راه بباید به سوی مقصد خلق
وز آن سپس به سر کاروان، یکی سالار

از آن فراز، در این گونه پرده‌ها می‌دید
هزار نقش که نآرم سرود، در گفتار

کنون سزاست یکی راهبر بود حاکم
کنون رواست همان راه‌دان بود سردار

کسی که نهضت اسلام را شناسد نیک
کسی که در ره حق بگذرد ز خویش و تبار

کسی که در دل و جانش ز جاهلیت نیست
نه هیچ شعلهٔ آز و نه هیچ لکهٔ تار

کسی که دانش و آزادگی از او روید
چنان که از دل آتش شود پدید، شرار

کسی که در نظرش هیچ نیست جز انسان
کسی که در دل او نیست هیچ، جز دادار

کسی که هست ستمدیده را بِهین یاور
کسی که هست ستم‌باره را مِهین قهّار

کسی که قلعهٔ «خیبر» گشوده است به دست
به جنگ «بدر»، ز اهریمنان کشیده دمار

کسی که روی نگردانده هیچ‌گه از رزم
کسی که در «اُحُد» از دشمنان نکرده فرار

کسی که هست چو دریا و می‌کند طوفان
ز اشک چشم یتیم؛ این شگرف دریابار!

کسی که هست چنانچون نبی به قول و عمل
کسی که جان گرامی به حق کند ایثار

کسی که خُفت به جای نبی در آن شب خوف،
درون مهلکه، تا جان کند به دوست نثار

کسی که نیست جدا از فروغ علم نبی
چنان که نیست ز آتش جدا، شرارهٔ نار

به‌ویژه آن که سروش آمده است لحظهٔ پیش
که بیش از این بنشاید درنگ، در این کار

از آن فراز، علی را بخواند در بر خویش
«وصی» کنار «نبی» آمد و گرفت قرار

فرازِ دستِ نبی شد علی، که تا بینند
به دستِ قائد اسلام، مظهری ز شعار

گرفت دست علی و نمود بر همه خلق
که اینک آن‌که شما راست رهبر و سردار

هر آنکه را که بُدم مقتدا و پیغمبر
علی است زین سپس او را امیر و حکم‌گذار

ودیعت است شما را ز من دو شیء گران
که هست ارزش‌شان بیشتر ز هر مقدار

یکی کلام خدا و دگر حریم رسول
که نیستند جدا این دو، تا به روز شمار

وگر ز دست نهید این دو را، یقین دانم
که نیست بهره شما را به غیر رنج و مرار

علی است آن که شما راست زین سپس رهبر
علی است آن که شما راست زین سپس سردار

گذشته است از آن روز، روزگار دراز
گذشته است بسی ماه و سال و لیل و نهار

و لیک بیعت آن روز، همچنان برجاست
چو آفتاب که نارد کسَش کند انکار

«غدیر»، چشمهٔ پاکی است در دل تاریخ
روان به بستر آینده، نی به وادی پار

هماره تا که بوَد حق برابر باطل
هماره تا که تحرّک بوَد بری ز قرار

پیام صحنۀ آن روز، بانگ آزادی است
طنین فکنده در آفاق هستی و اعصار

نعمت میرزازاده (م. آزرم)
مشهد، بهمن ۱۳۴۷

غدیر، خاطری از گل شکفته‌تر دارد

(غدیر)

غدیر، خاطری از گل شکفته‌تر دارد
غدیر، یک چمن آلاله زیر پر دارد

غدیر، از سفر حجّة‌الوداع هنوز
هزار خاطره‌ی ناب در نظر دارد

غدیر، چشم به‌راه حضور مهمانی‌است
که جان عاشق و چشم خدانگر دارد

چه میهمان عزیزی، که در مدینه‌ی وحی
غم هدایت و آزادی بشر دارد

غدیر گفت: خدایا چگونه اقیانوس
به سوی «برکه ی خم» نیّت سفر دارد؟

غدیر دید که دستش تهی ز برگ و نواست
زلال روشنی از آب، مختصر دارد

به ماه گفت: برو فرشی از حریر بیار
پیام داد به خورشید چتر بردارد

به غنچه گفت: که در مقدمش تبسّم کن
به لاله گفت: که جام گلاب بردارد

::

غدیر، جلوه‌ی سینا به خود گرفته، مگر
از اتفاق شگفت آوری خبر دارد؟

غدیر دید، که یکصد هزار دل لرزید
دل است و صحبت دلبر در او اثر دارد

غدیر و صبر و سکوت نبی مسَلّم بود
که پرده دار حرم، بیم پرده در دارد

در این مکاشفه، ناگاه دست غیب آمد
که از حقیقت اسلام پرده بردارد

امین وحی خدا گفت: یا رسول الله
بگو که شمس جمال تو یک قمر دارد

کنون که چلّه نشینان همسفر جمع اند
بگو که جامعه، حاجت به راهبر دارد

بگو به حکم صریح خدا علی مولاست
به هرکسی که ولای پیامبر دارد

عبادت دوجهان، ناز ضرب شصت علی‌است
بگو کدام جوانمرد، این هنر دارد

حدیث منزلتش را بخوان در این صحرا
تلاوت از لب تو لذّت دگر دارد

بگو به عارف و عامی مراقبت بکنند
از این نهال، که هم سایه، هم ثمر دارد

غدیر و آیه‌ی «یا اَیُّها الرَّسول» و علی
چه ارتباط عمیقی به یکدگر دارد

دلش رضا نشود جز به دوستی علی
«مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد»

::

غدیر دید که بعد از نبی ورق برگشت
غدیر دید که تاریخ چشم تر دارد

غدیر دید که این شعله رو به خاموشی‌است
نیاز اگرچه دوعالم به این شرر دارد

غدیر از آن چه که در سایه ی سقیفه گذشت
هنوز خون به دل و داغ بر جگر دارد

غدیر سر به کمند سقیفه و شوراست
غدیر حادثه‌ای متّصل به عاشوراست

محمدجواد غفورزاده (شفق)

پیام نور به لب‌های پیک وحی خداست

(غدیریه)

پیام نور به لب‌های پیک وحی خداست
بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست

غدیر، سید اعیاد و، اشرف ایّام...
غدیر خوب‌تر از عید روزه و اضحاست

غدیر عید همه عُمر با علی بودن
غدیر جشن نجات از عذاب روز جزاست

غدیر بر همه حق باوران تجلی حق
غدیر بر همه گم‌گشتگان چراغ هُداست

غدیر کعبۀ مقصود شیعه در عالم
غدیر جنت موعود خلق در دنیاست

غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عُمر
غدیر میوه‌ی توحید اولیا همه جا است

غدیر آینه‌ی لا اله الا هو
غدیر آیت سبحان ربی الاعلی است

غدیر هدیۀ نور از خدا به پیغمبر
غدیر نقش ولای علی به سینۀ ماست

هنوز از دل تفتیده‌ی غدیر بلند
صدای مدح علی با نوای روح فزاست

هنوز گوهر وصف علی بود در گوش
هنوز لعل لب مصطفی مدیحه‌سراست

هنوز لالۀ «اَکمَلتُ دینکُم» روید
هنوز طوطی «اَتمَمتُ نعمَتی» گویاست

هنوز خواجۀ لولاک را نداست بلند
که هر که را که پیمبر منم علی مولاست

چنان‌که من همگان را به نفس اولایم
علی وصی من از نفس او به او اولاست

علی علیم و علی عالم و علی اعلم
علی ولی و علی والی و علی والاست

علی مدرس جبریل در شناخت حق
علی معلم آدم به عَلَّمَ الاَسماست

علی صراط و علی محشر و علی میزان
علی بهشت و علی کوثر و علی طوباست

علی چو شخص پیمبر هماره بی‌مانند
علی چو ذات الهی همیشه بی‌همتاست

علی‌ست حق و، حقیقت به دور او گردد
علی‌ست عدل و عدالت به خط او پویاست

علی، محمد و فرقان و نور و کوثر و قدر
علی، مُزمّل و یاسین و یوسف و طاهاست

حدیث منزله را از نبی بگیر و به خلق
بگو مخالف هارون مخالف موساست

کسی که گفت «سلونی»، سزد امامت را
نه آن‌کسی که به «لولا»، به جهل خود گویاست

کسی که جای نبی خفت جانشین نبی‌ست
نه آن‌که راحتی جان خویش را می‌خواست

کسی که بت شکند بر فراز دوش نبی
برای حفظ خلافت ز هر کسی اولاست

صواب نیست صوابی که بی‌ولای علی‌ست
نماز نیست نمازی که بی‌علی برپاست

من و جدا شدن از مرتضی خدا نکند
که هر که گشت جدا از علی جدا ز خداست

مگر نگفت نبی با هم‌اند، «حق» و «علی»
اگر علی نبود در میانه، حق تنهاست

تمام قرآن در حمد و، حمد بسم الله
تمام بسمله در با، علی چو نقطۀ باست

الا کسی که تو را از علی جدا کردند
پناهگاه تو در آفتاب حشر کجاست؟

مرا به روز قیامت به خُلد کاری نیست
بهشت من همه در صورت علی پیداست

کجا امام توان یافتن چو شخص علی
که هم‌کلام خداوند و هم‌نشین گداست

مرا بس است تولای چارده معصوم
که این ولایت، فوق تمام نعمت‌هاست

مگر نگفت پیمبر، کتاب و عترت من
امانتی‌ست که پیوسته در میان شماست؟

مگر نگفت که این دو، ز هم جدا نشوند
اگر جدا ز یکی هر که شد ز هر دو جداست

عبادت ثقلین است بسته بر ثقلین
که مهر طاعت هر بنده مهر آل عباست

هنوز محفل ذکر علی‌ست خاک غدیر
ولی چه سود به گوش کسی که ناشنواست

بگو که خصم شود منکر غدیر، چه باک
که آفتاب به هر سو نظر کنی پیداست

غلامرضا سازگار (میثم)

از سر ببر به نشوه شبی انجماد مُمتد را

(سریرِ زَبَرجد)

از سر ببر به نشوه شبی انجماد مُمتد را
تا واکنی به سیر فلک، قامت مُقیّد را

نقد جهان به جلوه درآمد كه نسيه بگذاری
وا می‌نهی چرا پی مرسل، حدیث مُسنَد را ؟

آن‌سوی این بصیرت ممکن، حقیقت محض است
تا‌ کِی نگاه می‌کنی اين انحنای گنبد را ؟!

با من بیا، به سیر تماشای شب که خواهی دید
از آسمان، نزولِ مزامیرِ سبز ایزد را

تا کِی سکوت غنچگی‌ات بسته‌ی خِرد باشد
با شور عشق، باز کن این عقده‌ی مُعّقَد را

این گفتگوی هرشب من، با سکوت مهتاب است
تا واکند رموز سخن، گیسوی مُجعّد را

مفتون و مست ناز توام، ای تمام زیبایی!
آیینه کن به جلوه، دلِ از جهانْ مجّرّد را

شاید که عشق باز نشیند، به گفتگو با من
شاید که عقل باز گشاید، مسیر ممتد را

می‌جوشد از درونِ چکامه تغزّلی عالی
تا واکند به شور غزل، مطلع مجَدّد را

لبخند اشتیاق چو در آسمانِ شب گل کرد
آیینه شد تمام جهان، چهره‌ی محمد (ص) را

عطر حضور او، نه به محراب می‌رسد تنها
یادش حریم خلوت حق کرده است، معبد را

اصل چکامه عشق «علی» را به سینه پنهان داشت
جوشید تا که ردف «وِلا» در ردیف احمد را

فرقان حق، که مصدر عالی، به دفتر و دیوان
آورده فرعِ نام سترگش، ضمیرِ مفرد را

فرمانروای مُلک شرف، میر جاودان شوکت
دارد هنوز در کف خود، رایتِ مُشّیَد را

تا روزگار، مردی او را به یاد بسپارد
تا «لافتی» دلیل شود، جمله‌ی مؤکّد را

نقش «غدیر» و نقش «امامت»، به‌جلوه در هر عصر
حیرت فزوده آینه سان، زنگیان مُرتد را

بعد از نَبی، قیاس تو با خلق، عین نقصان است
رمز «حروف» فاش کند، اختلاف «ابجد» را

دستی که طور، شعله‌ی خاموش را کند روشن
تا در دیار قدس، ببینیم نور سَرمد را

بادا به نام حضرت‌تان، گوهر غزل جاری
روزی که حق، سریر قلم می‌کند زَبَرجد را

مکتب شعر امامیه
سید علی اصغر موسوی (سعا)
قم - ۱۳۹۰

یا علی، ای شمعِ بزمِ آفتاب!

(غدیر خم مبارک باد)

یا علی، ای شمعِ بزمِ آفتاب!
ای جهانی از میِ عشقت خراب

تو امیرِ کشورِ جانِ منی!
عشقِ من، روحِ من، ایمانِ منی

ای دلِ عالم غدیرستانِ تو
گر روَد سر نگسلم پیمان تو

در غديرِ خم، دلِ عالم گم است
مستیِ اهلِ سما از این خم است

هر که پا بنهاد در راهِ غدیر
می‌نهد دل در کفِ شاهِ غدیر

در غدیرستانِ خم جان می‌دهند
کفر می‌گیرند و ایمان می‌دهند

باده‌‌ها صافی‌ست در خمّ غدیر
لذت کافی‌ست در خمّ غدیر

از غدیر و خم جهان در گفتگوست
لیک، از آن بیشتر رازِ مگوست

گفت پیغمبر به هنگامِ غدیر
بعدِ من مردم بوَد حیدر امیر

می‌شناسیدش علّیِ مرتضاست
چشم و گوش و قدرت و دستِ خداست

هر فضیلت هست از آنِ علی است
چونکه باحق متصل، جانِ علی است

من علی را دستِ خود پرورده‌ام
دستِ او اسرار دین بسپرده‌ام

من چو موسی، او چو هارونِ من است
همدم و، همراه و، همخونِ من است

غیر او کس خانه‌زادِ کعبه نیست
نام او با صاحبِ خانه یکی‌ست

گرچه شب جولانگهش سجاده است
روز در میدان چو شیر اِستاده است

هر که از جامِ ولایت، مست شد
هر دوعالم پیشِ چشمش پست شد

بر مقامِ حق قسم ،حق با علی‌ست
فرقِ بینِ کفر و دین، یک یا علی‌ست

با علی دل‌ها منوّر می‌شود
غرقِ انوارِ پیمبر می‌شود

در حقیقت احمد و حیدر یکی‌ست
فرق، بینِ نورِ مهر و ماه نیست

چونکه باشد با تو، برهان و دلیل
برحذر باش از جدال و، قال و قیل

گرچه شب باشد حجابِ آفتاب
روز از خورشید، می‌گیرد حجاب

عشق با عین علی آغاز شد
هم ز لام او لسان‌ها باز شد

یاء یاسین مشتق از یای علی‌ست
گوهر هستی ز دریای علی‌ست

این کلام معنوی را مولوی
کرد عنوان در کتاب مثنوی

«ازعلی آموزاخلاص عمل
شیرحق را دان منزّه از دغل»

محمدحسین نجاریان (سالک)
یزد ـ
1391/10/17

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟

(امیر عشق)

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای کیست که این‌گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌ کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هرچه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌ دوباره از بیشه
صدای زندۀ یک شرزه شیر می‌آید

خُم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاریِ خاکِ کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبُک
کسی که مرگ به چشمش حقیر، می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ منِ گوشه‌گیر می‌آید

کسی به کلبۀ شاعر، به کلبۀ درویش
به دیده‌بوسیِ عید غدیر می‌آید

شبیهِ چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیهِ آینه روشن‌ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رَوَد سر به زیر می‌آید

شبیه آیۀ قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محلّه خبرها چه دیر می‌آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه‌گاه قیامت، اسیر می‌آید

بیا که منکِر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیرِ عشق همیشه امیر می‌آید

"مرتضی امیری اسفندقه"

تا ز دست ساقی بزم ولا ساغر زدم

(اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَـا اَمِیرالْمـُؤمِنـِین)

«اکسیر ولایت»

تا ز دست ساقی بزم ولا ، ساغر زدم
پشت پا بر زمزم و بر چشمۀ کوثر زدم

تا که از دامان مادر ، اوفتادم بر زمین
دست بر دامان میر مؤمنین حیدر زدم

آری از روز ازل مهر علی بر قلب خود
کیمیاسان، بهر اکسیر ولایت بر زدم

چون به چشم دل خُم پاک غدیرش دیده‌ام
تا که مست معرفت گردم یکی ساغر زدم

نشئة الاولیٰ عیان دیدم به چشم معرفت
تا صبوحی ، از کف ساقیِ مَه پیکر زدم

از مِی خمخانه‌ی عشقش چشیدم زآن سپس
بَر جم و جامش از آن می، تا ابد آذر زدم

تا شدم از باده‌ی مِهر و ولایش جرعه نوش
پرچم فرزانگی ، بر گنبد اخضر زدم

محور عدل و کرامت چون علی مرتضاست
چرخ عرفان و طریقت را بر این محور زدم

چون نهادم سر به خاک پای مولا از خلوص
نی عجب کز تاج «کرّمنا» به سر، افسر زدم

در طریق عشقِ آن دلبر ، ز اخلاص عمل
از همه دل بر گرفتم، دم از آن دلبر زدم

چونکه احمد شهر عِلم است و علی‌اش باب آن
من به کسب علم، سر بر حلقه‌ی آن در زدم

صارم «نصرُ منَ اللّه» از طفیل «لافتیٰ»
بر میان فرق بدخواهانِ بد اختر زدم

چون به سر دارد علی فرخنده‌تاج «هل اتیٰ»
من هم از «مُلکاً کبیرا» افسری بر سر زدم

اژدهای نفس روبَه‌کیش را غالب شدم
تا دم از شیر خدا ، مولای اژدر در ، زدم

قلعه‌ی اندوه و حرمان را برافکندم ز بُن
چون قدم ، اندر طریق فاتح خیبر زدم

پرچم «انّا فتحنا» را نمودم پایدار
زآنکه با «فتحاً مُبینا» بر صف لشکر زدم

تا علی‌ٰرغم حسودان برکشیدم تیغ مدح
بر صف هیجا به عشق حیدر صفدر زدم

چون «یدالله فوق ایدیهم» بود شایان او
بوسه بر دست خدای اعظم اکبر زدم

ناخدا و رهبر کشتی عالم چون علی‌ست
دل به بحر مَعرفت، با مِهر آن رهبر زدم

دم زدم از مدح سلطان سریر ِ «انّما»
از طریق بندگی؛ نی بهر سیم و زر زدم

زَاسب پیل‌آسای عشقم مات شد شاه و وزیر
شهسواران را پیاده، بس ز میدان در زدم

نردبازان وفا را در قمار عشق دوست
مهره‌ی آمال‌شان را جمله بر ششدر زدم

این مباهی بس بوَد کز راه عشق و مَعرفت
این رقم در مِدحتِ داماد پیغمبر زدم

تا بدانند اهل دل با بیدلی در راهِ دوست
دل به دریای ولای ساقی کوثر زدم

(شمس قم) نور ولا ، تابید دوش اندر دلم
کاین فروغ ایزدی از شمس، روشن‌تر زدم.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در خروش آمد مگر امروز دریا در غدیر

(دریا در غدیر)

در خروش آمد مگر امروز دریا در غدیر
کاین چنین شد چشمه‌ی خورشید، جوشا در غدیر

ماهِ مهرآیینِ گردونِ ولایت جا گرفت
بر سرِ دستانِ خورشیدِ دل‌آرا در غدیر

سَر بَر این خُمخانه خَم آور، که هر دم آسمان
می‌زند گلبوسه ها بر دستِ مولا در غدیر

ماه را خورشید همچون جانِ خود در بَر گرفت
اقترانِ مهر و مه دارد تماشا در غدیر

ماهِ خوبان می‌شود قائم مقامِ آفتاب
رازِ جانان است، بر یاران هویدا در غدیر

کاروان در کاروان عشق است و یاران جرعه‌‌نوش
عاشقان و ساقی و مهرِ اهورا در غدیر

(صائم) آنجا بود مستان را سری خَم، پیشِ خُم
بود غوغا، بود غوغا، بود غوغا در غدیر

"صائم کاشانی"

دل تشنه‌ی جامی از غدیر خم بود

(رباعیات علوی)

دل تشنه‌ی جامی از غدیر خم بود
در وادی اوصاف تو ، سردرگم بود
خواندند تو را فاتح خیبر ، اما
بالاتر از آن ، فتح دل مردم بود

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

سرچشمه‌ی وحی در کویر است غدیر
تقدیر خداوند قدیر است غدیر
ای عشق! بگو به تشنه کامان ولا
دریاست ، اگرچه آبگیر است غدیر

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

مهر است و وفا و همدلی، کیش علی
قربانِ دلِ مَعرفت اندیش علی
روزی که ابوتراب خواندند او را
بر خاک نشست آسمان پیش علی

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

یا برگ و نوای خلق بر پشتش بود
یا قبضه‌ی ذوالفقار در مشتش بود
یا گِرد سرش فرشتگان می‌گشتند
یا گردش گردون به سرانگشتش بود

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

می‌خواند علی، یتیم را در بر خویش
می‌داد به او پناه زیر پر خویش
می‌زد به سرانگشت وفا وصله به کفش
می‌داد به مستمند انگشتر خویش

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

دریا بود و گهر به ساحل می‌داد
انگشتری خویش به سائل می‌داد
از کیسه‌ی نان خشک می‌کرد افطار
از کاسه‌ی شیر خود به قاتل می‌داد.

محمدجواد غفورزاده (شفق)

کاروان بود و عطش بود و بیابان سوزان

(عید غدیر)

کاروان بود و عطش بود و بیابان سوزان
و پیام آور دین بود و علی و قران

«کاروان بود و بیابان که سراپا می‌سوخت
و پیمبر که افق را به نگاهش می‌دوخت»

وحی آمد به پیمبر که سفیر آمده است
به چراغانی صحرای غدیر آمده است

حامل وحی خدا حضرت جبرائیل است
دین اسلام به فرمان خدا تکمیل است

وحی آمد که گل‌افشان غدیر است امروز
که علی بر همە‌ی خلق، امیر است امروز

خطبه را با نفسی گرم قرائت کردند
جمله جمعیت حاضر همه بیعت کردن

آه و افسوس، نبی رفت و علی تنها ماند
و وصایای نبی در دل صحرا جا ماند

وقت آن‌است به خود آمده سلمان باشیم
دل به دریا زده و گوش به فرمان باشیم

تا نفس هست وفادار علی باید بود
در صف اول و همراه ولی باید بود

با خبر، زنگ خطر خورده و بیدار شویم
اهرمن آمده آمادە‌ی پیکار شویم

راه اگر سخت خدا ناظر و خود آگاه است
نیست دشوار شروعی که به بسم الله است

هر که آمادە‌ی پیکار شده بسم الله
هر کسی طالب دیدار شده بسم الله

بهترین عید، یقین «عید غدیر» است غدیر
و علی بر همە‌ی خلق، امیر است امیر

من مسلمانم و از مکتب خود، آگاهم
پیرو راه علی، راه ولی اللهم.

"غلامپوردهسرخی"

تا که نوشیدم می از جام گل‌افشان غدیر

(تاج کَرَّمنا)

تا که نوشیدم می از جام گل‌افشان غدیر
نکهت مینو گرفتم از گلستان غدیر

ابر رحمت در سپهر دیدگانم جلوه کرد
شاخه شاخه گل دمید از فیض باران غدیر

سبز شد باغ دلارایی درون سینه‌ام
مرحبا صدمرحبا بادا به بستان غدیر

آیه‌ی «اَکمَلتُ» شد ابلاغ از سوی رسول
دیده‌ها روشن شد از انوار فرمان غدیر

تاج «کَرَّمنا» نبی تا بر سر مولا نهاد
آشکارا گشت رمز و راز پنهان غدیر

کعبه‌ی دل را ز نور حق چراغانی کنیم
تا درخشد لحظه لحظه مهر رخشان غدیر

در حریم حرمت نورِ ولا ساکن شویم
جلوه جلوه تا کنیم از عهد و پیمان غدیر

قبله‌ی آزادگان اهل دل باشد علی
صید دل‌ها می‌کند اعجاز عرفان غدیر

روح را الفت دهد با عرش ربُ العالمین
رامش دل آورد پیوند سبحان غدیر

می‌زند نقش بقا بر سینه‌ی آیینه‌ها
بر ضریح خاطره تابیده ایمان غدیر

پرتو حق، روشنی بخشد به ادراک بشر
طبع (کوشا) زین‌سبب باشد غزل‌خوان غدیر

سید محمد صالحی (کوشا)

لشکر اسلام را علی‌ست علمدار

«اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَا اَمِیرالْمؤمِنین»

(ساقی کوثر)

رخش عدالت، اگر سوار ندارد
هست حماری که: اعتبار ندارد

کِلک هنر نیست گر به‌دست هنرمند
می‌شکند چون که ابتکار ندارد

زردی مغرب کجا به رنگ طلوع است
فصل خزان، رونق بهار ندارد

عدل بوَد لشکر عظیم ممالک
کشور بی لشکر اقتدار ندارد

لشکر اسلام را علی‌ست علمدار
بهتر از او حق به روزگار ندارد

باک نداریم در مصاف کسی که
تیزتر از تیغ ذوالفقار ندارد

آنکه کمر کرده خم به نزد ستمگر
آلت دست است و اختیار ندارد

بس‌که حقارت‌ پذیر گشته دریغا
جرأتِ ابرازِ انزجار، ندارد

کرده خودش را درون پیله گرفتار
پیله‌ی خودساخته، فرار ندارد

هست دلی‌که انیس و پیرو اغیار
مَحض وقاحت بوَد؛ وقار ندارد

حیثیت‌اش چون رَوَد به باد رذالت
راه، پس از آن به جز مزار ندارد

دیده‌ی دل وا نما به روی حقیقت
گر ز گنه، دیده‌ات غبار ندارد

(ساقیِ) کوثر، علی ز خمّ غدیر است
آن که جز او، جام خوشگوار ندارد

هرکه کند تر لب از شراب ولایش
در دو جهان، غصه‌ی خمار ندارد.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1397

عید غدیر ، روز ظهور ولایت است 

...........عید سعید غدیر............

عید غدیر ، روز ظهورِ ولایت است
فصل گشایش همه دَرهای رحمت است

کامل کند ولایت مولا، نظام دین
یعنی ولای اوست که اتمام نعمت است

فرمود مصطفی، که علی حقّ و حق علی‌ست
عالم بدون نور علی، غرق ظلمت است

راه علی، طریق فلاح است و بندگی
هر راه دیگری بجز از این ،ضلالت است

بی حبّ مرتضی نرسد کس به قرب حق
شرط قبول هر عملی قصد قربت است

نام علی، گره بگشاید ز کار خلق
این اسم اعظمی‌ست که اسرار خلقت است

در آیه‌ی مباهله او جان مصطفاست
یک روح در دو تن که تجلیّ حکمت است

نصب علی برای امامت به امر حق
تا روز حشر بر همه اتمام حجّت است

روز غدیر ساقی کوثر به سر نهاد
تاج ولایتی که شکوه امامت است

هر کس که بود همره احمد در آن مکان
بیعت نمود و گفت که این راه عزت است

کردند حاجیان همه بیعت در آن مکان
اما چه سود در دل‌شان بغض و نفرت است

بغضی که شعله زد به در خانه‌ی علی
یک تن نگفت بیت علی جای عترت است

آوخ که سوخت پشت در خانه کوثرش
آن سوره‌ای که معنی و تفسیر عصمت است

با آن جماعتی که شکستند عهد خود
دارم یقین، غدیر، سر آغاز نهضت است

هر کس شکست بیعت خود، شد سقیفه‌ای
این ماجرا هنوز پر از درد و محنت است

روز غدیر, دست علی گر بلند شد
در کربلا جدا ز تن مجد و غیرت است

در وادی غدیر ، علی شد امیر خلق
در کربلا حسین ولی غرق غربت است

چشم انتظار مانده (شقایق) رسد ز راه
مولای ما که برق نگاهش، عدالت است

حمید رضازاده (شقایق)

آن دست که در غدیر خم بالا رفت

(از غدیر تا عاشورا)

آن دست که در غــدیر خــم بالا رفت

بــا امــر خــدای خــالــق یکتـــا رفت

دستی‌ست که آوازه‌ی آن در تــاریــخ

تا عـرش خــدا به روز عـاشـورا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)

زآنکه علی جانشین ز روز غدیر است

(خسرو لولاک)

ساقیِ گلچهره خیز و در دِه جامم
جام چه باشد ، بده : رطل مدامم
نیست دگر بحثی از حلال و حرامم
هی هی ، خم خم بریز باده به کامم

زآنکه علی جانشین ز روز غدیر است

باد فنا تا نبرده است مرا خاک
تیز نما آتشم ، ز آب طربناک
تا که زنم پا ز وجد بر سر افلاک
دست زنم بر ولای خسرو لولاک

آنکه لوایش فراز چرخِ اثیر است

نور خدا ، آفتاب برج هدایت
ختم رسل را وصی و میر ولایت
رایت اسلام از او به ظلّ حمایت
شرع نبی را هدایت است و نهایت

زآنکه وجودش قِدم ز عالم پیر است

صِهر نبی زوج پاک زهره‌ی زهرا
حیدر صفدر هژبر عرصه‌ی هیجا
شاه فلک فر ، علی عالی اعلا
میر مظفر ، ولی والی والا

آنکه به هر آمرالامور ، امیر است

ای به وجودت طفیل، عالم هستی
راهنمایی تو ، در خدای‌پرستی
دست تو بالای هر بلندی و پستی
دست خدایی و فوق بر همه دستی

دست تو بالا و دست‌ها همه زیر است

ای همه خلقان ز اصل، فرع وجودت
عالم امکان ، رهین منت جودت
نیست، همه هست گشته است ز بودت
بخشش یابند از قیام و قعودت

روز جزا آنچه از صغیر و کبیر است

آتش موسیٰ شهابی از قبس توست
نفخه.ی عیسیٰ هوایی از نفس توست
نعره‌ی اسلام ، بانگی از جرس توست
معنی قران که جمله دسترس توست

سوی بشر ، بر ولایت تو بشیر است

شمس و قمر مکتسب ز نور و ضیایت
مشتری و زهره جلوه‌‌گر ز لقایت
مرّیخ و هم زحل مطیع به رایت
دفتر نظم فلک ، گشوده برایت

بر رقم مِدحتِ تو ، تیر دبیر است

بعد نبی قوم جهل و بی‌خبری را
غیر تو لایق نبود راهبری را
آنکه عیان کرد کینه‌‌ی عمری را
بهر خود اندوخت آتش سقری را

زآن سببش جا به قعر نار و سعیر است

آنکه به ناحق ز دودمان طهارت
غصب خلافت نمود، بهر امارت
خواست درآرد تو را به قید اسارت
بر تو روا داشت چند ذل و جسارت

نزد خدا و رسول، خوار و حقیر است

قوم مخالف که ائتلاف نمودند
بهر خلافت بسی خلاف نمودند
وز ره دین رو به انحراف نمودند
هر دم بر عجز ، اعتراف نمودند

آری! روباه کِی به پایه‌ی شیر است

چندی ا‌گر ، از نفاقِ قومِ عنودی ،
گوشه‌ی عزلت ز مصلحت بغنودی
گوی حقیقت تو عاقبت برُبودی
زنگ سیاهی ز روری دین بزُدودی

پاک بدانسان که همچو بدر منیر است

لیک کنون از سر هوای‌پرستی
وز ره خودخواهی و جهالت و مستی
شرع نبی را ز اوج عزت و هستی
کینه‌ی اِخوان چنان فکنده به پستی

گویی: یوسف به چاه فتنه اسیر است

ای ولی دین! دمی به مُلک نظر کن
دست خدایی از آستین ، تو بِدَر کن
دست برآن دسته‌ی حسامِ دو سر کن
دست خسان را جدا ز فتنه و شر کن

قطعِ یَد از آن بشر نما که شریر است

راهبری کن به خیر ، راهبران را
دست به سر کن ز شر تو خیره‌سران را
سر به‌ سزا کَن ز تن تو حیله گران را
دیده به در کُن ز کاسه بی بصران را

شاد کن آن‌ را که در حقِ تو بصیر است

بار دگر عدل و داد ، را اثری ده
بر شجر خشکِ شرع ، برگ و بری ده
کِشته‌ی اسلام را ز نو ، ثمری ده
بی‌خبران را ز علمِ دین خبری ده

رشته‌ی دین دِه به دست آنکه خبیر است

(مسجدی) اکنون که با غم و مِحن و آه
هم ز سر درد و رنج و غصه‌ی جانکاه
گفتا این مدح در ولایتت ای شاه!
عفو کن او را ، اگر ز فکرت کوتاه:

جامه‌ی نظمش به قامت تو قصیر است

"شادروان میرزا مهدی مسجدی قمی"

چون که پیغمبر بشارت یافت از حیّ مبین

(من کنت مولاه فهذا علی مولاه)

(غدیریه)

چون رسول الله بشارت یافت از حیّ مبین
تا وصی خویش سازد شیر حق یعسوب دین

کرد تدبیری که امّت بعدٍ آن منجی خلق
در صراط مستقیم افتند با علم الیقین

بعدِ حج آخرین در عرصه‌ی خمّ غدیر
داد فرمان توقف، همرهان را آن امین

منبری کرد از جهاز اُشتران برپا سپس
رفت بر بالای آن منبر ، رسول راستین

بُرد بالا دست دامادش علیّ مرتضی
زآن‌سپس فرمود یاران! امر حق این است این

هر که را مولا منم باشد علی مولای او
بعدِ من جز این علی نبوَد امیرالمؤمنین

در غدیر از سوی یزدان شد وصیّ مصطفی
تا که کامل کرد دین را ، آن امام المتقین

زآیه‌ی «الیوم اکملت» از کمالِ لطف حق
گشت دین، کامل به فرمان علی، مولای دین

مدّعی از خدعه شد تسلیم در انظار خلق
گفت : بخٍ بخٍ از آن قدر و جاهِ بی قرین

با علی بیعت نمود آن خائن بیعت شکن
نامسلمانی نمود آغاز ، بین مسلمین

از عداوت با قساوت ، آن ولیُ الله را
منزوی کرد از محبان تا شود مَسندنشین

از علیّ عالی اعلا چو مُشتق نام اوست
با علی دشمن شدند از فرط جهل و کفر و کین

اُف به دنیا باد و آن دنیاپرستان دنی
دشمنان دین حق، آن فرقه‌ی پست و لعین

عاقبت زاعجاز آن خیرالفتیٰ ـ شیر خدا
روبهان رسوا شدند و محو گشتند از زمین

رشته‌های آرزوشان پاره شد از خبث ذات
دست‌شان کوتاه شد از دامن حبل المتین

لعن و نفرین تا ابد بر آن گروه بی‌حیا
هم به رهپویان آن قوم ضلالت آفرین

کعبه اول بود اگرچه خانه‌ی پروردگار
بعدِ میلاد علی، شد قبله‌گاه مسلمین

زین فضیلت «لافتی» در شأن وی فرمود حق
کز فتوّت «ذوالفقار»ش دین حق را شد معین

«لا فتیٰ الا علی لا سیف الا ذوالفقار»
هست بی‌شک در مقام ابن عمّ ِ یا و سین

گر نبودی مرتضی کی مَرحب از پا می‌فتاد
با وجود قلعه‌ی خیبر که بُد حصن حصین

ضربت مولا علی بر پای عَمرو عبدود
افضل از ثقلین شد در خندقِ فتح المبین

گر نبودی در شب هجرت علی یار نبی
کافران بودند بر قتل محمد(ص) در کمین

گر نبودی جنگ‌ های پنج سال رهبری
می‌گرفت از آب، نور و گرمی آن مرد گزین

تا ابد اسلام می‌شد حکم فرما در جهان
گر فَراغت داشت آن مولای بی‌مثل و قرین

دید در معراج، احمد ، کأن شه عرش آشیان
داشت عِلم اولین و آخرین در آستین

جمله آثار علی در لیلة الاسرا بدید
میهمان درگه حق ، رحمة للعالمین

(شمس قم) وصف غدیر از گفته‌ی دشمن بخوان
سیر کن در «الغدیر» و معجز مولا ببین

گر قلم باشند اشجار و مرکب بحرها
نیست کافی شرح فضلش تا به روز واپسین.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

جلوه‏‌گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر

(برکه‌ی خورشید)

جلوه‏‌گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خمّ ولایت می به مینا در غدیر

می‌تراوید از دل صحرای سوزان بوی عشق
موج می‌زد عطر انفاس مسیحا در غدیر...

رودها با یكدگر پیوست كم ‏كم سیل شد
«موج می‌‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر»

هدیۀ جبریل بود «الیوم اكملت لكم»
وحی آمد در مبارک‌باد مولا در غدیر

با وجود فیض «اَتمَمتُ علیكم نِعمتی»
از نزول وحی غوغا بود، غوغا در غدیر

بر سر دست نبی هركس علی را دید گفت‏:
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

آی ابراهیمیان! در موسم حج وداع
این خلیل بت‌شکن، این مرد تنها در غدیر

سرنوشت امت اسلام را ترسیم کرد
غنچۀ لب‌های پیغمبر که شد وا در غدیر

بر لبش گل‌واژۀ «من كنت مولا» تا نشست‏
گلبُن پاک ولایت شد شكوفا در غدیر

منزلت بنگر! که چون هارون امام راستان
لوحِ دَه فرمان گرفت از دست موسی در غدیر

بوی پیراهن شنید آن روز یعقوب صبور
یوسف گمگشته‌اش را کرد پیدا در غدیر

زمزم توحید جوشید از دل آن آبگیر
نخل ایمان سبز شد از صبح فردا در غدیر...

فطرت حق‌جوی ما را دید و عهدی تازه بست
رشتۀ پیوند با عترت دل ما در غدیر

دست در دست دعا دارند گل‌های امید
تا بگیرد این نهال آرزو پا در غدیر

گرچه در آن فصل بارانی كسی باور نداشت‏
می‌‏توان انكار دریا كرد حتی در غدیر...

محمدجواد غفورزاده (شفق)

دشت غوغا بود ، غوغا بود ، غوغا در غدیر

(غوغا در غدیر)

دشت غوغا بود ، غوغا بود ، غوغا در غدیر
موج می‌زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

تشنگی ها بود و طوفان بود و شن بود و غبار
محشری از هرچه با خود داشت صحرا در غدیر

کاروان آرام و بی تشویش لنگر می‌گرفت
تا بگیرد کاروان‌سالارشان جا در غدیر

گردها خوابید ، کم کم کاروان خاموش شد
تا پیمبر خود چه خواهد گفت آیا در غدیر

تا افق انبوه مردان صحاری بود و دشت
و سکوتی تا کند آن مرد ، لب وا در غدیر

مَرد اما با نگاهی گرم در چشمان شوق
جست و جو می‌کرد محبوبش علی را در غدیر

پس به مردان عرب فرمود: «بعد از من علی ـ
هرکه من مولای اویم اوست مولا » در غدیر

گردها خوابیده بود و کاروان خاموش شد
خوانده می‌شد انتهای قصه‌ی ما در غدیر

در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ
بی گمان باری رقم می‌خورد فردا در غدیر

ای فراموشان باطل ، سر به پایین افکنید
چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر

حیف ! اما کاروان منزل به منزل می گذشت
کاروان می‌رفت و حق می‌ماند تنها در غدیر

"علیرضا سپاهی لایین"

چشمه‌ها جوشید و جاری گشت دریا در غدیر

(دریا در غدیر)

چشمه‌ها جوشید و جاری گشت دریا در غدیر
باغ عشق و آرزوها شد شکوفا در غدیر

فصل باران بود و رویش، فصل سبز زیستن
خنده، گل می‌کرد بر لب‌های صحرا در غدیر

بود پیدا در زلال جاری تکبیرها
نقطۀ پایان عمر تشنگی‌ها در غدیر

جبرئیل آمد که: بلِّغ یا محمّد! زان‌که نیست
این تجلّی را مجال جلوه إلاّ در غدیر

رفت بالا از جهاز اشتران و خطبه خواند
خطبه‌ای شورآفرین و شورافزا در غدیر

تا که بردارد پیمبر پرده از رازی بزرگ
کرد بیرون زآستین دست خدا را در غدیر

عرشیان، در اشتیاق خاکیان می‌سوختند
تا علی با دست احمد رفت بالا در غدیر

«گفت: هرکس را منم مولا، علی مولای اوست»
کرد گل، گل‌نغمۀ احمد چه زیبا در غدیر...

دستِ رد بر سینه اغیار می‌زد آشکار
«عادِ مَن عاداهِ» او افکند غوغا در غدیر

گاه بیعت بود و، بدعت پا به پای فتنه‌ها
خیمه می‌زد در کنار آرزوها در غدیر

خشم‌های شعله‌ور، پژواک کینِ جاهلی
خطِّ سیر خود جدا کرد آشکارا در غدیر...

یاد دارید ای قیامت قامتان! مولا علی
از قیام خود قیامت کرد برپا در غدیر؟!

کهکشان در کهکشان، اشراق بود و روشنی
از طلوع آفتابِ عالم‌آرا، در غدیر

طور بود و نور بود و کشف و اشراق و شهود
شد بهشت آرزوها آشکارا در غدیر

لَنْ تَرانی گو، ترانی گوی شد تا جلوه کرد
با تماشایی‌ترین تصویر، مولا در غدیر...

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

جهان بدون علی قدر و اعتبار نداشت

((اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَـا اَمِیرِالْمـُؤمِنـِین))
࿐❁❈❁࿐✿࿐❁❈❁࿐

جهان بدون علی قدر و اعتبار نداشت / سید محمدرضا شمس ساقی

(لولاک لما خلقت الافلاک)

خدا ز خلــق جهان، جـز تو انتظار نداشت
جهــان، بــدون وجــود تــو اعتبار نداشت‌

تو کیستی که خـدا گفـت جمـله‌ی "لـولاك"
تو کیستی که خدا جــز تو انتظار نداشت

ز خلق ارض و سما نیست مقصـدی جز تو
بــدون خلقـت تـو ، آسمــان قــرار نداشت

هــوا بــدون هــوای تــو بود بـی جــریــان
زمین بـدون تو بر گِرد خود مــدار نداشت

بــرای آن کــه خــدا تـا تــو را بـه بـــار آرد
بهــانه ای به جز از خــلق بی‌شمار نداشت

تویـی تــو ، علــت ایجــاد خلقــت عــالــم
وگرنه از عــدم اینجا کسی گـــذار نداشت

بغیر ذات تو در "کعبــه" کس نشد "مولود"
کسی بجــز تو مقــامی درین دیـار نداشت

ااگرچـه هسـت طـــلا، شـیء پـِر بـهـــا امـا
یقیـن بـــدون نگـــاه علـــی عیــار نداشت

به جــز علــی چه کسی بود لایــق مــردی؟
خدا جــز او بخــدا مَــردِ ذوالفــقار نداشت

تویی نتیجـه ی خلقت، که خـامه ی تقــدیر
به پـرده ی ازلـی، چون تو شاهکـار نداشت

بدون پــرده بگــویــم ، ز خلقـت دو جهــان
برای حضرت حـق، بـی‌تـو افتخــار نداشت

علـی نبــود اگـر ، بــاغ هــا خـــزان می‌شد
علـی نبــود اگـر ، فصـل ‌هــا بهـــار نداشت

زنــی که کفــو تو بـاشد خــدا به جز زهــرا
بـــرای همسری تـــو ـ بــه روزگـــار نداشت

رسول ، دسـت تو را در "غــدیــر" بــالا بـرد
کـه جــز ولایـت تو ـ با کسی قــرار نداشت

گـرفـت بـــاغ ولا ، از تـو میــوه ی توحیـــد
وگـرنـه بـــاغ ولا ، بی‌تو برگ و بـار نداشت

دریــغ و درد ، کـه بــا تـیــغ کیــن بلهــوسی
کـه تــاب رزم تـو در وقـت کـــارزار نداشت

بـریخـت خـون تـو در خــانــه ی خـداونـدی
که بهتـر از تـو در این عــالم ابتکــار نداشت

جهـــان ز داغ تــو ، مــاننــد لالـــه می‌سوزد
که باغی از گلی و شاخی از تو خـار نداشت

اگر که (ساقی) کوثر! جهان تـو را می‌داشت
ز مَهــد تا به لحـَـد، در جهـان خمــار نداشت

به لوح سیـنه نوشتم خطـی به خامهٔ عشق:
جهــان بدون علــی ، قـدر و اعتــبار نداشت

سید محمدرضا شمس (ساقی)

در غدیر خم ، ولایت پا گرفت

(عید غدیر خم مبارک باد.)

(وَلیّ الله)

تا محمّد «ص» دست مولا را گرفت
در «غدیر خم» ، «ولایت» پا گرفت

گشت «مولا» جانشینِ مصطفیٰ
شیعه آن ‌جا ، دامن مولا گرفت

نور یزدان گشت بر وی منجلی
مِهر او در جان عالم، جا گرفت

بود چون مبهوت ، در ذاتِ خدا
ذات حق در ذات او مأوا گرفت

منزلت را بین که گوید مصطفی :
چون به سوی آسمان‌ها پا گرفت ـ

هاله ی نوری به شکل مرتضی
گِرد او در «لیلة الاسرا» گرفت

آن امام متقین از دست حق
تاج «فضّلنا» ز «کرّمنا» گرفت

شد «ولیُّ اللّه» بر روی زمین
گرچه حُکمِ کلّ مافیها گرفت

چون علی حق‌ است و جز او نیست حق
از حقیقت، او ز حق، امضا گرفت

تا که طغرای «امیرالمؤمنین»
از علیّ عالیِ اعلا گرفت

گفت دشمن گرچه بَخّن یا علی!
دشمنی، از آن زمان ، بالا گرفت

فتنه ها کردند از بعد غدیر
عالَم اسلام را ، بلوا گرفت

تا خلافت را ، پلیدی روسیاه
از علی آن شاه بی‌همتا گرفت

شیرِ حق ناچار شد عزلت نشین
چون شغالی بیشه را بیجا گرفت

دین ختم المرسلین از بعد آن
زشتی از آن رذل بدسیما گرفت

شد خلافت چون از آنِ ناکسان
مُلکٍ دین بی‌دینی از آنها گرفت

پَستی و نامردمی از آن زمان
در میان مسلمین ، معنا گرفت

عاقبت دست خدا، از آستین :
شد برون و راه بر اعدا گرفت

حق بجای خود نشست از لطف حق
حقِ خود را زآن سه تن رسوا گرفت

پرچمی که دست ظلم افتاده بود...
مرتضی آن را ، به استیلا گرفت

خشک شد مرداب‌ های بی‌حیات
دشت‌ دین را وسعت دریا گرفت

تا حسین بن علی «ع» در کربلا
مُزد مولا را ، به عاشورا گرفت

موجی از دریای شیعه شد بلند
که خروشش پهنه‌ی دنیا گرفت

ای خوشا آنکس که در قول و عمل
درس ، از آن شاهِ عدل آرا گرفت

(ساقیا) هرکس خمار عشق گشت
مستی از خمخانه‌ی مولا گرفت.

سید محمدرضا شمس (ساقی)

1392