السلام ای سایه‌ات خورشید رب االعالمین

(آفتاب اِنّما)

اَلسَّلام ای سایه‌ات خورشید ربّ العالمین
آسمانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین

مفتی هر چار دفتر، خواجه‌ی هر هشت خلد
داور هر شش جهت اعظم امیرالمؤمنین

عالِمِ علمِ سَلُونی، شهسوار لَو کُشِف
ناصر حق، نفس پیغمبر امام المتّقین

صورت معنای فطرت، باعث ایجاد خلق
اصل نسل آلِ آدم، نفس خیرالمرسلین

صاحب یوفُونَ بِالنَّذر، آفتاب اِنّما
قرّةُ العین لَعَمرِک، نازش روح الامین

در جهان از راه حشمت چون جهانی در جهان
در زمین از روی رفعت آسمانی بر زمین

نقش‌بند کاف و نون از روز فطرت تا کنون
ناکشیده چون مَه رخسار تو نقش مبین

ناشنیده از زمان مهد تا باقی عمر
بی‌رضای حق ز تو حرفی کرام الکاتبین

مثل تو ناورده ایزد در همه حالی محال
ور بوَد ممکن نه الا رَحْمَةً للعالمین

آن‌که مداحش خدا، همدم رسول الله بود
گر کسی همتاش باشد هم رسول الله بود‌

(2)

ای به غیر از مصطفی نادیده همتای تو کس
بسته بر مهر تو ایزد مهر حورالعین و بس

مهره‌ی مهر از گلوی صبح برنارد فلک
گرنه از مهر تو آید صبح صادق را نفس

کاروان‌سالار جاهت چون کند آهنگ راه
چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد چون جرس

با شکوه صولتت دستان نیاید در شمار
در پر عنقای مغرب کی شکوه آرَد مگس

گر دل دریا عطایت موج بر گردن زند
لجّه‌ی گردون درآن گردان نماید همچو خس

گر شکوهت را به میزانِ معانی برکشند
از ره خفّت کم آید بوقبیس از یک عدس

اندر آن میدان که مردان سعادت خوی را
از پی مردی عنان از دست برباید فرس

از میان مشرق میدان درآیی مِهر وار
رایت نصرت ز پیش و آیت دولت ز پس

خلق هفت اقلیم اگر آن روز همدستان شوند
از سر مردی نیارد پا به میدانِ تو کس

صورتی گردد مجسّم، فتح گوید آشکار
لا فَتی اِلّا عَلی لاسَیفَ اِلّا ذِوالفقار‌

(‌3)

ای سپهر عصمت از فرِّ تو زیور یافته
آفتاب از سایه‌ی چتر تو افسر یافته

از غبار درگه چرخ احترامت آشکار
کیمیاگر نسخه‌ی گوگرد احمر یافته

بر امید مثلِ رویت، دست نقّاش ازل
نقش‌ها بر بسته لیکن چون تو کمتر یافته

وآنکه اندر آفرینش لاف بالایی زده
رفعتت را زآفرینش پایه برتر یافته

بازِ قدرت هر کجا بال جلالت کرده باز
طایران سدره را در زیر شهپر یافته

هرکه مُهر مهر تو بر صفحه‌ی جان کرده نقش
مخزن دل را چو کان از زر توانگر یافته

آنکه دست حاجتی بر جود تو برداشته
دست خود را تا قیامت حاجت آور یافته

ساقی کوثر نه چندان مدح باشد مر تو را
ای ز تو دریای فطرت عین کوثر یافته

با خدا و مصطفی رای تو یکره داشته
از خدا و مصطفی شمشیر و دختر یافته

گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب
تا ابد حوّا سترون بود و آدم هم عزب‌

(‌4)

ای معظم کعبه ی اصل از بیان مصطفی
قبله‌ی دنیا و دین، جان جهانِ مصطفی

ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس
نانهاده پای تمکین بر مکان مصطفی

از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان
تا نهادی لب به صورت در دهان مصطفی

تا سپهر شرع ازو پر نور شد هرگز نیافت
از تو روشن‌تر مهی بر آسمان مصطفی

رفعتی بالای امکان صورتی ناممکن است
ور بوَد ممکن بوَد آن قدر، آنِ مصطفی

گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده‌ام
آنچه حَسّان کرد وقتی در زمان مصطفی

لاف مداحی درین حضرت نمی‌آرم زدن
ای ثناخوانِ تو ایزد از زبان مصطفی

از بیان خلق بر ناید صفاتِ ذات تو
ور برآید نبوَد اِلاّ از بیان مصطفی

عرض حاجت بر تو حاجت نیست، می‌دانی که چیست؟
حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی

منّت خلقم به جان آورد لطفی کن مرا
وارهان از منّتِ خلقم به جان مصطفی

روی رحمت بر متاب، ای کام جان از روی من
حرمت جان پیمبر، یک نظر کن سوی من‌

(5)

ای گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین!
خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین

از نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد
پیش خلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین

آنچه عیسی از نفس می‌کرد رمزی بود و بس
از لب معجزْ نمایت یا امیرالمؤمنین

خاطر همچون من شوریده‌خاطر کی کند
وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین

با همه بالانشینی عقلِ کل نابُرده راه
زیر شادُروان رایت یا امیرالمؤمنین

گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر
گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین

مدح اگر شایسته‌ی ذات تو باید گفت و بس
کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین

آنچه تو شایسته‌ی آنی ز روی عزّ و جاه
کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

ما همه از درگه لطفت گدایی می‌کنیم
ای همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین

فهم انسانی چه داند عزّت کار تو را
کآفرینش بر نتابد بارّ مقدار تو را‌

(6)

ای که فرمان قضا موقوف فرمان شماست
دور دورانِ فلک، دوری ز دوران شماست

آفتابی کآسمان در سایه‌ی اقبال اوست
پرتوی از لُمعه‌ی چاک گریبان شماست

چشمه‌ای کز وی محیط آفرینش قطره‌ای ‌است
قطره‌ای از لجّه‌ی دریای احسان شماست

پیر مکتب‌خانه‌ی ابداع یعنی جبرئیل
با همه ذهن و ذُکا طفل دبستان شماست

هر کجا در مجمع قرآن خدا را آیتی است
از کمال لطف و رحمت، خاصّه در شان شماست

قبّه‌ی نُه چرخ را چون دانه برچیند ز جا
مرغ تعظیمی که آن بر بام ایوان شماست

گوهری کآن در ضمیر کانِ امکان قضاست
صورت اظهار آن موقوف فرمان شماست

بنده‌ی بیچاره (کاشی) از دل و جان، سال و ماه
روز و شب در خطّه‌ی آمل ثناخوان شماست

بر در دولت سرایت روی، بر خاک نیاز
با دل پُر درد بر امّید درمان شماست

درد پنهان پیش درمان چند بتوان داشتن
عاقلی نبوَد ز درمان، درد پنهان داشتن‌

(7)

‌تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام
خاک او دارد شرف بر زمزم بیت‌الحرام

آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنین
والی مُلک ولایت، حاکم دارالسّلام

مُبطل بنیادِ بدعت، مُنشی احکام وحی
حاکم دین و شریعت، حامی حلّ و حرام

سایه‌ی لطفش به معنی گر نبودی در جهان
صورتی بودی جهان از روی معنی ناتمام

ای سریر سروری آورده از جای تو جاه
وی جهان آفرینش برده از نام تو نام...

مثل تو جز مصطفی صورت نبندد عقل را
معنی ایمان ما این است روشن، و السلام

زائران حضرتت را بر در خُلد برین
می‌دهند آواز طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدین . ۱

«ملاحسن کاشی»

۱. این همان «ترکیب بند هفت‌بندی حیدریه» است که قاضی نورالله شوشتری در مجالس‌المؤمنین آورده و نوشته است «اکثر استادان متأخرین در تتبّع آن درها سفته‌اند و به آن لطافت تا غایت چیزی نگفته‌اند».

کیست این مهمان که باشد حق‌تعالی میزبانش

https://uploadkon.ir/uploads/0d7c31_25یا-حیدر-کرار.png

(مولود کعبه)

کیست این مهمان که باشد حق‌تعالی میزبانش
زادگاهش کعبه و بیت خدا مهد امانش

کیست این نوزاد کز عزّ و شرف، خیل ملائک
پرنیان بال خود گسترده بهر سایبانش

او خلیل‌اللَه بوَد آیا که خالق بار دیگر
بهر احیای حرم، در کعبه داده آشیانش؟

یا بوَد نوح نبی کاو را پی ابقای هستی
ذات حق آورده و در بیت خود داده مکانش

موسی عِمران بوَد یا هست او عیسی بن مریم
کاین‌چنین اِستاده جبریل امین، بر آستانش

بلکه باشد مرتضی فرزند کعبه، جان کعبه
کعبه بگرفته ورا چون جان شیرین در میانش

آری آری جز علی کس این شرافت را ندارد
میزبانش حق‌تعالی باشد و او میهمانش

جز علی عالی اعلا که دارد این سعادت
حق فرستد بهر استقبال او کرّوبیانش...

جز علی عالی اعلا چه کس را ذات سرمد
برتری داده پس از احمد به عالم ارمغانش

چشم (سالک) بر عطای تو بوَد مولود کعبه
بیشتر کن یا امیرالمومنین! طبع روانش...

محمدحسین نجاریان (سالک)

با علی گفتا یکی در رهگذار :

(جامه‌ی زهد)

با علی گفتا یکی در رهگذار :
از چه باشد جامه‌ی تو وصله‌دار

تو امیری و شهی و سَروری
از همه در رادمردی، برتری

کس ندیده، ای جهانی را پناه
جامه‌ی صد وصله بر اندام شاه

ای امیر تیزرای و تیزهوش!
جامه‌ای چون جامه‌ی شاهان بپوش

گفت: صاحب‌جامه را بین؛ جامه چیست؟
دید باید در درون جامه کیسـت

ظاهر زیبا ، نمی آید به کار
حرفی از معنا اگر داری بیار

مرد سیرت را، به صورت کار نیست
جامه گر صد وصله باشد عار نیست

کار ما ، در راه حق کوشیدن است
جامه‌ی زهد و ورع پوشیدن است

زهد باشد، جامه‌ی پرهیزکار
کار دنیا را به دنیا واگذار .

"شادروان عباس شهری"

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین

(فضل امیرالمؤمنین)

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین
فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاکدین

فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل‌تر اوست
فضل آن رکن مسلمانی، امام المتّقین

فضل زین الاصفیا، داماد فخرالانبیا
کآفریدش خالق خلق‌آفرین از آفرین

ای نواصب! گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال
آیت قربی نگه کن و آن ِ اصحاب الیمین

قل تعالوا ندع بر خوان، ور ندانی گوش دار
لعنت یزدان ببین از نبتهل تا کاذبین

لا فتی الّا علی برخوان و تفسیرش بدان
یا که گفت و یا که داند گفت جز روح الیمین ؟

آن نبی، وز انبیا کس نی به علم او را نظر
وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین

آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع
وین امام امت آمد، وز همه امت گزین

آن قوام علم و حکمت چون مبارک پی قوام
وین معین دین و دنیا ، وز منازل بی معین

از متابع گشتن او حور یابی یا بهشت
وز مخالف گشتن او ویل یابی با انین

ای به دست دیو ملعون سال و مه مانده اسیر
تکیه کرده بر گمان، برگشته از عین الیقین

گر نجات خویش خواهی، در سفینه نوح شو
چند باشی چون رهی تو بی‌نوای دل رهین

دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس
گرد کشتی گیر و بنشان این فزَع اندر پسین

گر نیاسایی تو هرگز، روزه نگشایی به روز
وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین

بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست
خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

هر کسی کو دل به نقص مرتضی معیوب کرد
نیست آن کس بر دل پیغمبر مکّی مکین

ای به کرسی، بر نشسته آیت الکرسی به دست
نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین

گر به تخت و گاه و کرسی غرّه خواهی گشت، خیز
سجده کن کرسی‌گران را در نگارستان چین

سیصد و هفتاد سال از وقت پیغمبر گذشت
سیر شد منبر ز نام و خوی تگسین و تگین

منبری کآلوده گشت از پای مروان و یزید
حق صادق کی شناسد وآنِ زین العابدین ؟

مرتضی و آل او با ما چه کردند از جفا
یا چه خلعت یافتیم از معتصم یا مستعین ؟

کآن همه مقتول و مسموم‌اند و مجروح از جهان
وین همه میمون و منصورند امیرالفاسقین

ای (کسایی)! هیچ مندیش از نواصب وز عدو
تا چنین گویی مناقب، دل چرا داری حزین ؟

«حکیم کسایی مروزی»

اهل سقیفه! از سقیفه شرمتان باد

(سقیفه)

اهل سقیفه! از سقیفه شرم‌تان باد
نفرین حق، بر جان بی آزرم‌تان باد

گیرم که پیمان غدیر از یاد بردید
بهر چه دیگر دست بر بیداد بردید

مولا که دیگر از خلافت دست شسته
دست از هرآنچه غیر زهرا هست شسته

از بهر چه با او ستیز و کینه دارید
آیا جز این‌که کینه‌ای دیرینه دارید

داغ شما داغ شکست جنگ بدر است
داغی که اشرافیت مکّه شده پست

ظاهرمسلمانان به باطن بت‌پرستید
از وحشت جان با پیمبر عهد بستید

اسلام‌تان گر از سر ترس و ریا نیست
این دشمنی‌ها با علی مرتضی چیست؟

مولاعلی تنها "وصی مصطفی" بود
تنها به شأن حضرت او "هل أتی" بود

خیرالبشر فرمود: هم‌خون من است او
من چون کلیم‌الله و هارون من است او

فرمود : "شهر علمم و حیدر درِ آن"
آیینه‌ی ذات حق است و مظهرِ آن

در زیر آن سقف کذایی جا گرفتید
ای دشمنان دین! عجب شورا گرفتید

حق اميرالمؤمنين را غصب کردید
جای علی بن قحافه نصب کردید

آن کس که جز تزویر در پرونده‌اش نیست
خود گفت از غزوه چو بُزهای فراری است ۱

ای دشمنان دین! که آتش می‌فروزید
تا خانه‌ی وحی و نبوّت را بسوزید

این خانه، منزلگاه زهرای عزیز است
کاشانه‌ی "اُمّ ابیها"ی عزیز است

وایِ شما ای مردمان سست ایمان!
در این سرا نازل شده آیات قرآن

عذر شمایان چیست در فردای محشر
با این همه بیداد بر زهرای اطهر ؟!

زهراست آنکه کوثرش خوانده خداوند
از خلق عالم ، برترش خوانده خداوند

زهراست آنکه در "کسا" وصفش خدا گفت
او را "دلیل خلقت ارض و سما" گفت

زهرا، همان معنای نور نیّرین است
او سرور و فخر زنان عالمین است

خیرالبشر در شأن اوخیرالنّسا گفت
او را پیمبر ، "شافع روز جزا" گفت

زهرا، یگانه گوهر بحر معانی است
زهرا گل یاس سپید مهربانی است

بالاتر از آسیه و ساراست زهرا
روح عفافِ مریم عذراست زهرا

زهرا مقامش جز مقام خاکیان است
او شمع جمع محفل افلاکیان است

(سالک) امیدش هست تا فردای محشر
از ما شفاعت می‌کند زهرای اطهر (س)

محمدحسین نجاریان (سالک)
1394/6/12 _ یزد

١. در کتاب (صحیح بخاری) از (ابوبکر) نقل شده که :
"من درغزوه‌ها مثل بز از صحنه جنگ فرار می‌کردم".

مریم از یک نسبت عیسی عزیز

(السّلام علیكِ یا فاطمةَالزهراء)

《اسوه‌ی کامل》

مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمة للعالمین
آن امام اولین و آخرین

آنکه جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آیین آفرید

بانوی آن تاجدار «هل اتی»
مرتضی مشکل‌گشا شیر خدا

پادشاه و کلبه‌ای ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او

مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان‌سالار عشق

آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیرالامم

تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین

وآن دگر مولای ابرار جهان
قوّت بازوی احرار جهان

در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حرّیت آموز از حسین

سیرت فرزند‌ها از امّهات
جوهر صدق و صفا از امّهات

مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوه‌ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت
با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمانبرش
گم رضایش در رضای شوهرش

آن ادب پرورده‌ی صبر و رضا
آسیاگردان و، لب قرآن سرا

گریه‌های او ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی به‌دامان نماز

اشک او برچید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین

رشته‌ی آیین حق زنجیر پاست
پاس فرمان جناب مصطفاست

ورنه گِرد تربتش گردیدمی
سجده‌ها بر خاک او پاشیدمی.

«اقبال لاهوری»

تا آشنای ذوق استغنا شدم

(اوج استعلا)

تا آشنای ذوق استغنا شدم
بیگانه از بیش و کم دنیا شدم

در قطره‌ای جستم علاج تشنگی
از قطره چون رخ تافتم دریا شدم

مردارخواری کرکسان را خوش که من
در بی نیازی همدم عنقا شدم

خوشتر نبود از گوشه‌ی عزلت و گر
در سیر جابلقا و جابلسا شدم

از دوزخی طبعی رهانیدم چو جان
جنت شدم، کوثر شدم، طوبی شدم

خاشاک ره بودم شدم هم‌سنگ زر
گِل مهره بودم، لؤلؤ لالا شدم

وز نفس دون چون دور گشتم هر نفس
فارغ ز واويلا و وانفسا شدم

دادند رفعت در فرودستی مرا
افتادگی چون يافتم والا شدم

اینم سزا گر خود فروتن داشتم
شایسته‌ی بالا نشینی ها شدم

در خویشتن گم کرده بودم خویش را
از خود چو بیرون آمدم پیدا شدم

ذوق جنونم رهنمونی کرد و من
کم کم به کار خویشتن اُستا شدم

ننشستم از پا در بیابان طلب
تا عاقبت مجنون این صحرا شدم

کشف فلک ارزانی افلاکیان
من خوشه‌چین خرمن لیلا شده

پروانه‌سان، بر جان خریدم شعله ها
در عاشقى يارب چه بی پروا شدم

از دیولاخ شرک با امداد لا
زی شارسان اعظم الا شدم

بر چنبر طاعت نهادم سر، وزان
زيبنده‌ی ديهيم كرّمنا شدم

معراج پویان بر براق مَعرفت
در ذكر سبحان الذي أسرى شدم

سلطانی اقليم معنى يافتم
تا بنده‌ی خاک در مولا شدم

مدحت‌سراى درة التاج شرف
يعنى على عالی اعلا شدم

با دولت مدحش سخن سنجی کزین
در گلشن وصلش هزار آوا شدم

مدح على گفتم که با تیغ زبان
اُرجوزه خوان منطق گویا شدم

وصف علی گفتم که گفتی در سخن
صد گلشن از یک لفظ و یک معنا شدم

گفتم: علی، گفتم: علی تا همنوا
با طایران جنت الماوا شدم

گفتم: علی گفتم: علی، گفتم: علی
تا از علی (ع) بر اوج استعلا شدم .

"محمود منشی کاشانی"

چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره

(گره‌گشای جهان)

چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره
به پای دل زند از غصه بی‌شمار گره

به غیر رشته‌ی زلفش که دل بدو بستم
کسی ندید، به یک رشته صدهزار گره

دمی برای خدا از جبین گره بگشای
از این زیاده به دل‌ها روا مدار گره

گره‌گشای جهان چون علی بود (عمان)
امید هست که بگشایدت ز کار گره

یگانه حضرت حبل‌المتین که غیرت او
گشود کشور دین را ، ز ذوالفقار گره

«عمان سامانی»

پرده‌دار کعبه‌ی صدق و صفابی یاعلی

(قرص مه)

پرده‌دار کعبه‌ی صدق و صفابی یاعلی
مظهر ذات خدا ، مشکل‌گشایی یاعلی

قرص مه از پرتوِ روی تو کسب نور کرد
نور مطلق، جلوه‌ی حق، مرتضایی یاعلی

افضل‌الاعمال مهر و عشق، سلطان ولاست
حج و عمره، قبله و کوهِ منایی یاعلی

گشته‌ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی
بَدر ایمان و ولا ، نور خدایی یاعلی

تا درِ میخانه‌ی فیض و عنایت باز شد
ساقی سرچشمه‌ی آب بقایی یاعلی

نوربخش آسمان مَعرفت، رخسار توست
جلوه‌ی جان و جهان، نور و ضیایی یاعلی

قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود
رهنمای اِنس و جان، ایزدنمایی یاعلی

همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا
جانشین و نور جان مصطفایی یاعلی

(صابر کرمانی) از عشق رخت دیوانه شد
جان دهد در راه وصلت، دلربابی یاعلی!

«صابر کرمانی»

ساقی زیبا بیار ساغر صهبا

(سـاغـرِ صـهـبا)

ســاقــیِ زیـبـا بـیـار سـاغـرِ صـهـبا
تـا کـه بـنـوشـم رهـا شـوم ز تـمـنّـا

مسألهٔ روح و مرگ و مبدأ و میعاد
کـشـف نـگـردد ز فـکـر مـردمِ دانــا

در بِدرِ مُلکِ عـشـق و وادی هجـرم
گـشته دلـم از فراق روی تو شـیـدا

بارِ محـبّت کِشم بِدوش دل و جان
عاشق و مستم ز عشق شاهدِ زیبا

قدر شناسی به عمرِ خویش ندیدم
وای از این مردمانِ جاهل و اَعمـیٰ

شد سپری عمرِ ما بِوحشت و اندوه
طِی شده امروزِ ما به وحشتِ فردا

دوش نـهـادم قـدم به محفلِ رنـدان
در دل‌شان بود شـورِ عشـق ‌و تـولّا

پـیـر به من نکته‌ای ز سِـرّ‌ِ ازل گفت
گشته بِپا این جهــان ز عشق دلِ ما

نورِ امید و صفایِ محض و حقیقت
در دلِ (صـابـر) بُـوَد ز هـمّـت مــولا

«صابر کرمانی»

گر او نبود، دست خدا را که می‌شناخت؟

«علی را که می‌شناخت؟!»

گر او نبود، دست خدا را که می‌شناخت؟
دست خدای عُقده‌گشا را که می‌شناخت؟

گر در حریم کعبه، علی پا نمی‌نهاد
رُکن و مقام و سعی و صفا را که می‌شناخت؟

در طلعتش جمال خدا گر عیان نبود
آیینه‌ی خدای‌نما را که می‌شناخت؟

گیرم که ناگزیر نمی‌شد ز ردّ شمس
آن شهریار حکم‌روا را که می‌شناخت؟

او را اگر خدای، به قرآن نمی‌ستود
مالک رقاب روز جزا را که می‌شناخت؟

عیسیٰ اگر ز لعل لبش بهره‌ای نداشت
«لوقا» و «یوحنا» و «متیٰ» را که می‌شناخت؟

«الاّ» اگر جنیبه، کش نام او نبود
آن شهسوار عرصه «لا» را که می‌شناخت؟

گر دست خضر دامن او را نمی‌گرفت
پیر طریق اهل ولا را که می‌شناخت؟

گر بوتراب بر گِل آدم نمی‌دمید
آن شهریار ملک بقا را که می‌شناخت؟

ور خود حدیث «بسمله» عنوان نکرده بود
آن نقطه‌ی مُکوِّنِ «با» را که می‌شناخت؟

توحید بی ولای علی، کفر اگر نبود
خورشید آسمان هُدیٰ را که می‌شناخت؟

هستی به زیر سایه‌ی لطف وی آرمید
ورنه هما و ظِلّ هما را که می‌شناخت؟

دشمن رهین لطف تو بوده‌ست یا علی!
ورنه تو را به لطف و مدارا که می‌شناخت؟

جبریل را، کلام تو «عبد ذلیل» کرد
غیر از تو ای جلیل! خدا را که می‌شناخت؟

می‌گفت جبرئیل که گر این سخن نبود
غیر از خدای، مرشد ما را که می‌شناخت؟

گر سایه‌ی ولای علی، بر سَرم نبود
این خسته‌جان بی‌سر و پا را که می‌شناخت؟

(پروانه‌) ی مراد مرا داد شاه دین
گر لطف او نبود گدا را که می‌شناخت؟

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم

در مدح مولی‌الموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع)

(سرحلقه‌ی اهل یقین)

مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم
کز تماشای جمالش رفت از کف عقل و دینم

لوحش الله از جمال او که چون دیدم بیاسود
از غم و اندوه بی‌پایان دل اندوهگینم

کرد دیدار بهشت جاودان طلعت وی
فارغ از یاد بهشت و از خیال حور عینم

وین عجب کآن دلبر یکتای بی‌همتا عیان شد
در جنوب و در شمال و در یسار و در یمینم

رفتم از خویش و بگفتم با زبان بی‌زبانی
کای حبیب دلفریبم ای نگار نازنینم

ای تو جان جان جانم ای ضیای دیدگانم
دلبر و دلدار و دلجو دل‌سِتان و دلنشینم

از کجایی کیستی نامت چه نسبت با که داری
گفت من سرّ هویت، هستِ هستی آفرینم

در نهانم کنز مخفی در عیانم کل هستی
هستی آثار دو حرف است و من اصل آن و اینم

اسم اعظم گنج اسما عشق مطلق آمر کل
داور کون و مکانم وجه رب العالمینم

من رسول الله را درخور به تمجید و ثنایم
من کتاب الله را مصداق آیات مبینم

طا و سین و میم و کاف و ها و یا و عین و صادم
طا و سین و طا و ها و حا و میم و یا و سینم

سرّ الرحمن علی العرش استوی را گر ندانی
آن منم کاندر سویدای دل انسان مکینم

ذاکر و مذکور و ذکرم حامد و محمود و حمدم
من صراط المستقیمم مالک اندر یوم دینم

من قیامم من قعودم من رکوعم من سجودم
خود به‌خود گوینده‌ی ایاک نعبد نستعینم

بزم وحدت را نوا و نغمه و نایی و نایم
باده‌نوش و ساقی و مینا شراب و ساتکینم

اصفیا را من انیسم ازکیا را من جلیسم
انبیا را من ظهیرم اولیا را من معینم

پادشاه لامکانم پیشوای انس و جانم
مقتدای قدسیانم رهبر روح الامینم

ناامیدان را امیدم بی‌پناهان را پناهم
خضر راه رهروانم هادی‌ام حبل المتینم

هست عالم جسم و در آن جسم من جان عزیزم
هست امکان بحر و در آن بحر من درّ ثمینم

نوربخش مهر و ماه و زهره، مریخ و عطارد
زیور ارض و سما و، لنگر عرش برینم

دست من بر پایدارد کرسی و لوح و قلم را
من هوادار سپهرم من نگهبان زمینم

ز ابتدا تا انتها من خلق را قسام رزقم
در حقیقت فیض‌بخش اولین و آخرینم

خستگان عشق را تیمار جان بی‌شکیبم
تشنگان وصل را سرچشمه‌ی ماء معینم

عشق بایستی که تا عاشق به من نزدیک گردد
ورنه من بیرون ز استدراک عقل دوربینم

پای تا سر عشق و شور و جذبه‌ام همراه حسنم
زین سبب گاه ظهور خویش با احمد قرینم

در مقام حسن کل محمود عبد من عبیدم
نام نیکویم علی سرحلقه‌ی اهل یقینم

یا علی! مدحت سرای درگه عرش آستانت
من (صغیر) مستمند بی‌نوای دل‌غمینم

روسیاه و دل تباه و پرگناه و عذرخواهم
عاجز و بیچاره و مسکین منیب و مستکینم

لیک شادم زین‌که مداح تو هستم خاصه کز جان
بنده‌ی فرزند تو صابر علی شاه امینم

مهر او کآن بی‌گمان مهر و تولای تو باشد
دست قدرت ریخته روز ازل در ماء و طینم

لطف او را کأن بوَد لطف تو من امّیدوارم
منّت او را که هست آن منّت تو من رهینم.

«صغیر اصفهانی»

به دست خود، سر خود بر طنابِ دار مپیچ!

(مپیچ)

به دستِ خود، سرِ خود بَر طنابِ دار مپیچ!
به پای خویش، به سَردابه‌ی مزار مپیج!

برای آن که شوی دیده، تشنه‌ی شهرت!
پلیدوار به مَردان روزگار مپیچ!

شنو ز حضرت "اطلاقی" این سخن که سرود:
«به کوی عربده، این‌قدر آشکار مپیچ!»

اگر به سینه، ستبر و، به قامتی چون سرو
به‌ هوش باش و، به سالار ذوالفقار، مپیچ!

به زاری افکَنَد این چرخ، نابکاران را
به کینه بر دلِ آیینه، سنگ‌وار مپیچ!

نسیم صبح، صفا می‌دهد به صورتِ گل
به چشم‌های ستم‌دیده چون غبار مپیچ!

چو اشک، عقده‌گشای دلِ فقیران باش!
اگر که سیل شدی جز به جویبار مپیچ!

پیاده باش! چو پیلانِ باوقار و شکیب
ولی ذلیل، به دنبالِ هر سوار مپیچ!

گدای گوشه‌نشین باش و پادشاهی کن!
چو شاخ نیلوفر، گِردِ شهریار مپیچ!

بزن به بیشه‌ی روباه، چون پلنگِ غرور
ولی چو آهو در دشت، بی‌ گُدار مپیچ!

به پای دشمن میهن، بپیچ همچون خار
به پای یار، ولی تا اَبَد، چو مار مپیچ!

برای آن که نبندی درِ مُروّت را...
علیه آنکه تو را خواست رستگار مپیچ!

زلال کُن دلِ خود را ، چو آب و آیینه
به‌شوق حور، به درگاهِ کردگار مپیچ!

چو نیست پای عمل بر تنت چو بی‌عملان
کن اختیار ـ سکوت و، سوی شعار مپیچ!

بگیر بارِ غم از دوشِ مَردمان نَزار
چو تیغِ ظلم، به دل‌های داغدار مپیچ!

اگر که نیست نوای خوشی تو را، هرگز
به هم‌نوایی، چون جغد با هَزار مپیچ!

نداده چون که خدایت قریحه‌ای موزون
به سوی یاوه، به عنوان ابتکار مپیچ!

به دست خویش دریدی اگر که پرده‌ی خود...
به پای خلق و، خداوندِ پَرده‌دار مپیچ!

اگر چو لاله به دل، داغ جان‌گزا داری
سیه‌دلانه، به سرخیِ لاله‌زار مپیچ!

مزن به دامن دریا چنان که "صائب" گفت:
«چو موج‌ های شلاین، به هر کنار مپیچ»

به غیر میکده‌ی عشق و، (ساقی) کوثر
اگر که می‌طلبی جام خوشگوار، مپیچ!

سید محمدرضا شمس (ساقی)

بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی

در ستایش دو علت ایجاد و دو مایه‌ی خلقت بنی آدم النبی الاکرم و الولی الافخم (صلوات الله علیهما)

(مایه‌ی ایجاد)

بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی
ز نور پاک جمال محمد است و علی

ز نور پاک جمال محمد است و علی
بزرگ مایه‌ی ایجاد قادر ازلی

دو دست کار کنند این دو دستیار وجود
از این دو دست قوی دستگاه لم یزلی

به صورت‌اند دو لیکن به معنی‌اند یکی
مَبین‌شان دو که باشد دو بینی از حولی

بکوب حلقه‌ی طاعت در مدینه‌ی علم
کننده‌ی در خیبر، به بازوان یلی

چو در گشوده شد آنگه به شهر یابی راه
بلی، بَری به نبی راه، با ولای ولی

نبی کند ز ولی قصه چون گلاب ز گل
ببو به صدق و رها کن طبیعت جُعَلی

زمانه گرچه سر ابتذال دین دارد
چگونه غیرت حق تن دهد به مبتذلی

گرفتم آنکه شود در زمانه منکر نور
عنان دل سوی ظلمت کشاند از دغلی

چو آفتاب فروزان ز شرق کرد طلوع
شود چه عایدِ خفاش غیر منفعلی؟

بوَد مُحال کزین بادها فرو میرد
چراغ طلعت حق، با کمال مشتعلی

خدیو آیین یعسوب دین که چرخ برین
بر رهیش ز خورشید دوخته حللی

نسیم تربیت او بوَد که در مَه و سال
کند به باغ گهی عقربی گهی حملی

شراب تقویت او بوَد که در شب و روز
کند به کام گهی حنظلی، گهی عسلی

چو بندگی طلبید از فلک دو دست قبول
به سینه زد که لک الحکم والا طاعة لی

کنند هر دو ز یاقوتی ادعا لیکن
چه مایه فرق که از اصلی است تا بـدلی

دو کوکب‌اند فروزنده لیک چندین فرق
میان عالم برجیسی است با زحلی

به جز ولایت او قصد حق نبد ز الست
به کاینات که گفتند در جواب بلی

شها مدیح تو واجب شده‌است (عمان) را
ز جان و دل نه به ذکر خفی و بانگ جلی

"عمان سامانی"

بیوگرافی و اشعار ضمیری اصفهانی

(بیوگرافی)

کمال‌الدّین حسین بن محمّد اصفهانی _ متخلص به (ضمیری)، شاعر و ادیب دانشمند قرن دهم هجری در اصفهان بود. او در حکمت و ریاضی از شاگردان غیاث‌الدّین منصور دستکی شیرازی بوده‌ است. ابتدا به مناسبت این‌که پدرش باغبان باغ نقش جهان در اصفهان بود «باغبان» تخلّص داشت، در علم رمل نیز استاد بود.

هنگامی که به خدمت شاه طهماسب رسید و چون به خاطر احاطه به رمل از ضمایر خبر می‌داد، به اشاره‌ی شاه تخلّص خود را به «ضمیری» تغییر داد. همچنین شاه طهماسب او را قابل مقایسه با امیرخسرو دهلوی دانسته و او را «خسرو ثانی» لقب داد.

ضمیری در محضر میر غیاث الدین منصور دشتکی شیرازی دانش آموخت و طب و ریاضی و نجوم فراگرفت و در رمل مهارت یافت و از همین راه در خدمت شاه طهماسب و خاندان شاهی راه جست، و تا آخر عمر به همین شغل روزگار گذاشت.

مولانا کمال الدین در آغاز شاعری به مناسبت شغل پدرش «باغبان» تخلص نمود و بعد از آن تخلص ضمیری اختیار کرد و بهمین نام شهرت یافت. با شاعران معروف زمان خود، خاصه آنها که با دربار صفوی ارتباط داشتند آشنا و با بعضی از آنان معاشر بود مانند شرف و محتشم و حسابی … ضمیری از شاعران پرکار عهد خود و در قصیده و غزل و مثنوی توانا و ازین دو جهت با امیر خسرو دهلوی همانند بود و بهمین‌سبب است که او را «خسرو ثانی» خواندند.

امین رازی نوشته‌ است که «وارداتش 100/000 بیت است که از آن جمله 70/000 بیت آن غزل است و 12000 بیت قصیده که تمامی مزین به مدح اهل بیت گردیده و تتمه مثنوی است» یعنی 18000 بیت. شگفت‌ترین کار ضمیری تنظیم چند دیوان است که در هر یک از آنها یکی از شاعران مشهور را تتبع و استقبال نموده و ازین راه مجموعه‌هایی فراهم آورده و بر هر یک نامی نهاده‌ است؛ چند دیوان دیگرش آنهاست که به پیروی از کسی نظم نیافته و به ظرافت طبع شاعر گرد آمده‌ است.‌ ضمیری در سرودن شعر توانا بود و بیشتر در قالب غزل طبع‌‏آزمایى مى‌‏كرد. از اوست:

بیستون را چون در خیبر به زور تیشه كند
عشق ، رنگ حیدرى بر بازوى فرهاد بست .‌

آثار :

وی اشعار زیادی سروده و آنها را در کتاب‌های چندی جمع‌آوری نموده که از آن جمله است:

شش مثنوی به نامهای: «ناز و نیاز»، «بهار و خزان»، «لیلی و مجنون»، «وامق و عذرا»، «جنه الأخیار» یا «حسنه الاخبار»، «اسکندرنامه».

هفت دیوان به نامهای: «سفینه‌ی اقبال»، «صورت حال»، «کنز الأقوال»، «عشق بی‌زوال»، «صیقل ملال»، «عذر مقال»، «قدس خیال» یا «قدس خصال».

و «مجموعه ی اجلال»، شامل چهار دیوان در برابر غزلیات سعدی، به نامهای: «طاهرات»، «صنایع»، «بدایه الشعر»، «نهایه السحر».

ضمیری همچنین «عیون الزلال» را در جواب خواجه حافظ شیرازی، «آینه جمال» را در جواب بابا فغانی، «معراج الآمال» را در جواب مولانا جامی و «انیس اللیالی» را در جواب لسانی نوشته‌ است.


وفات :

درگذشت ضمیری اصفهانی را اسماعیل پاشا در ایضاح- المکنون 973 ضبط کرده و در تذکره‌ی غنی سال 1000 ذکر شده‌ است . الله اعلم.

روحش شاد و یادش گرامی باد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

این دو بیت از اوست:

درمانده به درد دل بی‌حاصل خویشم

رو همدم و بگذار به درد دل خویشم

گیرد همه کس روز جزا دامن قاتل

جز من که به جان منفعل از قاتل خویشم.

"ضمیری اصفهانی"

ولایت، مَسند هر رذل عصیانگر، نمی‌گردد

(ولایت)

ولایت، مَسند هر رذلِ عِصیانگر، نمی‌گردد
بر این مَسند، کسی لایق‌تر از حیدر نمی‌گردد

ز نصّ جمله‌ی «لولاک»، فهمیدم که در عالم
بجز آل محمّد(ص) هیچکس سَروَر نمی‌گردد

نشیند بر سَریری گرچه چندی غاصبی، امّا
خزف باشد ز گِل، هم‌سنگ با گوهر نمی‌گردد

ملاکِ برتری، رنگ و نژاد و خون نمی‌باشد
چنان که فرق، بین اَشتر و، قنبر نمی‌گردد

دلیل برتری، باشد به «تقوا» نزد حق، امّا
چنین رُتبت، نصیب هر سیَه‌ اختر نمی‌گردد

مَزن داغ عبادت، بر جبین‌ات با ریاکاری
که داغِ ننگ هرگز پاک از پیکر نمی‌گردد

مَده دل را به مَسندهای این دنیای دون‌پَرور
که این عاریه مَسند تا ابد، یاور نمی‌گردد

خوشا آنکس که دل، هرگز نبَست از اول خلقت
به دنیایی که حتیٰ یارِ اسکندر نمی‌گردد

مکن نزد ستمگر، عجز و لابه از سرِ خواری
که ظالم از غمت، آشفته و مضطر نمی‌گردد

مشو چون تاک، خَم در نزد اربابِ دِرَم هرگز
نصیبت چون به غیر از شرم در محشر نمی‌گردد

مناعت را ز سَروْ آموز و عمری سرفرازی کن
که او را حاصل از «آزادگی»، بهتر نمی‌گردد

کسی که ساغری گیرد ز دست (ساقی) کوثر
دگر دنبال جام و، ساغری دیگر نمی‌گردد .

سید محمدرضا شمس (ساقی)

اسم اعلای علی تا نقش شد در سر مرا

(زینت بستر)

اسم اعلای علی تا نقش شد در سر مرا
اسم اعظم ثبت شد در لوحه‌ی دفتر مرا

زادگاهم کعبه ، یعنی خانه‌زادم با خدا
در حریم کعبه بگرفت از خدا مادر مرا

من يداللهم دگر بالای دستم دست نیست
مرحمت فرموده یزدان قدرت دیگر مرا

رحمة للعالمینم قابض الارواح گفت :
روز جنگ حق و باطل مرحب خیبر مرا

هر کجا بینم یتیمی، سیل اشکم جاری اَست
می‌زند بر دل شرار آه‌شان آذر مرا

من که سر بر درگه یزدان خود ساییده‌ام
کی؟ کجا، زینت فزای سر شود افسر مرا

تاج شاهنشاهی عالم برایم کوچک است
تا که شد ساییده بر درگاه یزدان سر مرا

گفت احمد از لحاف سبز، آيد بوی گل
تا علی گردید یک شب زینت بستر مرا

مجلس شوم یزید از غیرت زینب شکست
افتخاراتی عظیم آمد ازین دختر مرا

"داور همدانی"

تیغ سحر ز خیمه‌ی شب، پرده‌ای درید

(رایت آزادی)

تیغ سحر ز خیمه‌ی شب، پرده‌ای درید
شد در کنار دامن شب، پرتوی پدید

شد پرتوی پدید و نجنبید شب ز جای
وز دهشت سیاهی، رنگ سحر پرید

شب در درون خیمه‌ی آفاق، خفته بود
بر بستری سیاه، چو اهریمنی پلید

امّا سحر که مژده‌ی روزی بزرگ داشت
چندان کشید تیغ، که خرگاه شب خمید

بشکفت بر لبان افق، خنده‌ی سحر
چونان به دل، شکفتن لبخنده‌ی امید

رویید از کرانِ افق، شاخسار نور
وآن شاخه‌های نور، کران تا کران دوید

سرخ و بنفش و زرد، بسا گونه گونه نقش
شد در درون آینه‌ی آسمان پدید

پنداشتی که باد به دریاچه‌ای کبود
یک خرمن از شقایق وحشی پراکنید

خورشید تافت شعله‌ور از بستر افق
چون کوره‌ای که دمبدم آهنگرش دمید

گفتی مگر که کاوه‌ی گیتی به خاوران
از کوره، گوی شعله‌ور سرخ برکشید

ای بس شراره‌ها که چو پیکان خون‌فشان
زی آسمان ز کوره‌ی خورشید برجهید

قوی سپید صبح، ز خاور گشود بال
زاغ سیاه شب به سوی باختر رمید

با سوزن طلایی امواج، آفتاب
زرّینه حلّه‌ها به سر نخل‌ها تنید

بر کوه و دشت وادی گسترده‌ی حجاز
خورشید صبح، پرده‌ی زربفت گسترید

بوسید آفتاب، سر و روی کعبه را
کامروز کعبه داشت به دیدار حق نوید

گرد حریم قدس چنان روزهای پیش
جمعی بُدند یکسره در گفت و در شنید

آنجا زنی‌ که جان جهانی نهفته داشت
از التهاب شوق، نیارست آرمید

زیراک روی دامن آن گلبن عفاف
می‌خواست تازه غنچه‌ی توحید بشکفید

بُرد التجا به کعبه که: «ای آستان پاک!
یارم چگونه از نظر مردمان رهید؟»

دیوار کعبه کرد دهان با خروش باز
کاین خانه جای توست که آری گهر پدید

پا هشت در درون سرایی که غیر از او
دست کسی به ساحت پاکش نمی‌رسید

شد در درون کعبه و دیوار شد به هم
چونان که از نخست، به ستواری حدید

وا شد ز طاق عرش کلاف سپید نور
تابید روی کعبه چنان هاله‌ای سپید

پنداشتی که خیل ملک از سریر عرش
تا بر فراز بارگه کعبه صف کشید

استاد انتظار، به محراب آرزو
وز دیده‌ی امید، سرشک دعا چکید

برقی زد و به دامن گلبن دمید گل
وآن گلبن از ودیعت هستی بیارمید

شد در درون سینه‌ی هستی، نفس گره
تا از لبان طفل، شمیم نفس دمید

بالید کعبه از شرف و بانگ تهنیت
گفتی ز سوی عرش به گوش جهان رسید

بادی غریب همچو نسیم خیال دوست
دامن کشید و نرم بر آن بادیه وزید

خورشید چون سه روز غروب و طلوع کرد
در جادوی سیاهی و از بستری سپید

دیوار کعبه، بدرقه را، کرد سینه باز
چونان صدف که گوهر خود را کند پدید

مادر برون شد از حرم و کودکش به بر
وز این شگفت حادثه، حیرت لبان گزید

این است آن که تا به وجود آمد از عدم
گفتی خدای دانش و آزادی آفرید

این است آن که جامه‌ی آزادی جهان
درزی‌گر وجود، بر اندام او برید

این است آن که ریشه‌ی هر نخل انقلاب
از خون او بلندی و بارآوری مکید

این است آن که گوهر جان را به کف نهاد
وآزادی و برابری خلق را خرید

این است آن یگانه که تا روز رستخیز
مردی چنو به صحنه‌ی هستی جهان ندید

غرّنده در هلاک ستم‌پیشه همچو رعد
لرزنده پیش ناله‌ی مظلوم، همچو بید

دیگر به هیچ نغمه نیارست، دل سپرد
هر گوش کز کلام خوشش نغمه‌ای شنید

این است آن که داد به هستی فروغِ داد
چونان که خور دمید به گیتی فروغِ شید

مردی که کاروان زمان تا روَد به نور
بس سنگلاخ سینه‌ی تاریخ را درید

مردی که پیش تابش خورشید تیغ او
شیر ژیان چو روبه، از آوردگه رمید

مردی که در نماز بیارست بر کشند
تیری که در نبرد به سُتخوانِ او خلید

مردی که دین به حرمت تیغش پناه یافت
چون طایری که دور ز هر تیررس چمید

مردی که چشم روشن او را نیافت خواب
دست سحر ز دامن شب تا ستاره چید

مردی که داشت حرمت آزادی آن چنان
کز دشمنان خویش، غل و بند را بُرید

مردی که در «غدیر» پیمبر به امر حق
او را برای رهبری خلق، برگزید

مردی که صبح مرگ، به قاتل مجال داد
با آن که دید خصم به‌سویش خمان خزید

شد خیره چشم دهر بدین زای و میر، کو
در کعبه زاد و گشت به محراب حق شهید

ای پاسدار رایت آزادی جهان!
دل در برم به بویه‌ی آزادگی تپید

بردار سر ز خاک که بس روزگارهاست
تا شد جهان سترون و آزاده‌ای ندید

بردار سر ز خاک که بس دیر دیر شد
بنگر نبرد پور چه سان‌هاست با یزید

بردار سر ز خاک که اهریمن زمان
شب‌پرده پیش تابش اندیشه‌ات هلید

بردار سر ز خاک که جز پیروان تو
دیگر نماند بَرده که زنجیر نگسلید

وین رنج دیر مانده چنانم گداخت دل
کاین صبح عید هیچ نشاطم نیاورید

اشکم نثار باد، که از یاد پاک تو
بغضم گلو گرفت و سرورم بنشکفید

ای جان برآی زآن که مجال نفس نماند
ای دل! بنال زآن که نیارم دگر نشید

کز این حرامزاده‌کسان در چنین شبان
سنگ سخن گرفته سگ اهرمن رهید.

نعمت میرزازاده (م. آزرم)

تمام قافله گیرد به‌جای خویش قرار

(حماسه‌ی غدیر)

«تمام قافله گیرد به‌جای خویش قرار»
منادیان همه کردند حکم را تکرار

کویر بود، افق تا افق، گداخته مس
بر آن گداخته مس، کاروان، خطی ز غبار

دمیده مجمر خورشید، بر فراز کویر
وز آن، شراره فروتافته هزار هزار

به نیمروز تو گفتی که کورهٔ خورشید
تمام هستی خود، زی کویر، کرده نثار

هوا ستاده که در سینه‌اش گرفته نفس
نفس نمانده که خود باد، مانده از رفتار

شتاب قافله افزون، که زودتر برسد
به منزلی، که مگر سایه باشد و جوبار

به دوردست، نه پیدا، مگر درختی چند
در آن کویر، به مانند قامت زنهار

فراخنای بیابان چو پیکری خفته
که پاش در افق و سر به سینهٔ کهسار

به نیمروز به «جُحفه» قرار ممکن نیست
فتاد همهمه در کاروان، که چیست قرار،

نه کاروان، که ز حج بازگشته انبوهی
فزون ز دیدن و افزون‌تر از حدود شمار

نه کاروان، که به فرسنگ‌ها خطی ممتد
_ نود هزار نفر از پیادگان و سوار _

قبیله‌های عرب در کنار یکدیگر
رکاب‌دار نبی، چون مهاجر و انصار

نبی ستاد و بفرمود تا که گردآیند
تمام قافله، از پیش و پس، کران و کنار

کنار راه، یکی کوه بود و در پایش
بمانده برکهٔ بارانِ ابرهایِ بهار

کنار برکه، درختان سالخوردی چند
که سایبان شده در آن کویر آتشبار

بگفت تا که برآرند از جهاز شتر
فراز دامنهٔ کوه، منبری سُتْوار

از آن‌که لحظهٔ پیشین رسیده بود سروش
که در رسیده زمانی، که حق شود اظهار

ملازمان همه دیدند _ بر نشانهٔ وحی _
عرق نشسته نبی را به جبهه و رخسار

شکفته چهرهٔ پاکش ز التهاب پیام
زدوده جلوهٔ وحیَش ز روی خسته غبار

فراز دامنهٔ کوه، بر شد و نگریست
در آن قبایل بسیار، از یمین و یسار

در آن فراز چه می‌دید، کس نمی‌دانست
کنون بگویمت از آن مناظر و اسرار:

«گذشته»ها و «کنون» و فضای «آینده»
همه معاینه می‌دید اندر آن دیدار

«گذشته»، بود ره رفته، مبدأش «مکه»
که تا «مدینه» همی گشته بود ره هموار

«کنون» تجمع خلق است اندر این منزل
که‌شان به مقصد «آینده»، بست باید بار

و لیک حوزهٔ «آینده» هست جمله جهان:
رهی به طول ابد، رهنوردی‌اش دشوار

هر‌آنچه طی شده زین پیشتر، رهی اندک
هرآنچه مانده از این پس، مسافتی بسیار

چنان رهی است فراپیش و وقتِ رهبر تنگ
که را سزاست که بر کاروان شود سالار؟

چنین، «گذشته» و «آینده» و «کنون»‌ می‌دید
به چشمِ روشنِ دل، نقش‌های روشن و تار

به بیست سال و سه، کوشیده بود تا اسلام
رسیده بود به «اکنون» به یُمنِ بس پیکار

وز آن‌که شارع اسلام بود، می‌دانست
که هست نهضت او تازه پای در رفتار

ز «جاهلیت» پیشین، هنوز آثاری است
که گاه جلوه کند آشکار، آن آثار

هنوز دورهٔ تعلیم، خود نگشته تمام
که تا پدید شود راه و چاه و گلبن و خار

اگرچه هست در اسلام، اصل، آزادی
و در «امور» به شَورند مردمان مختار

ولیک قاعده را نیز هست استثنا
کز این خلاف، شود قاعده بسی ستوار

به‌ویژه آن که کمین کرده‌اند در ره خلق
بسا به چهره شبان و به سیرتِ کفتار

که هست نهضت اسلام، چون نهالی خُرد
که باغبان طلبد تا نهال آرد بار

نهال، نهضت اسلام و باغبان، رهبر
و بار، مردم آزاد و چشم و دل بیدار

وز آن‌که مرحلهٔ رهبری هنوز به‌جاست
تمام نیست هدایت، در این زمان ناچار

به یُمن تربیت آنگه که ریشه کرد درخت
به بار آید و نقصان نیابد از آزار

میان «رهبر» و «حاکم» تفاوتی است عظیم
چنان که هست تفاوت میان «راه» و «سوار»

نخست راه بباید به سوی مقصد خلق
وز آن سپس به سر کاروان، یکی سالار

از آن فراز، در این گونه پرده‌ها می‌دید
هزار نقش که نآرم سرود، در گفتار

کنون سزاست یکی راهبر بود حاکم
کنون رواست همان راه‌دان بود سردار

کسی که نهضت اسلام را شناسد نیک
کسی که در ره حق بگذرد ز خویش و تبار

کسی که در دل و جانش ز جاهلیت نیست
نه هیچ شعلهٔ آز و نه هیچ لکهٔ تار

کسی که دانش و آزادگی از او روید
چنان که از دل آتش شود پدید، شرار

کسی که در نظرش هیچ نیست جز انسان
کسی که در دل او نیست هیچ، جز دادار

کسی که هست ستمدیده را بِهین یاور
کسی که هست ستم‌باره را مِهین قهّار

کسی که قلعهٔ «خیبر» گشوده است به دست
به جنگ «بدر»، ز اهریمنان کشیده دمار

کسی که روی نگردانده هیچ‌گه از رزم
کسی که در «اُحُد» از دشمنان نکرده فرار

کسی که هست چو دریا و می‌کند طوفان
ز اشک چشم یتیم؛ این شگرف دریابار!

کسی که هست چنانچون نبی به قول و عمل
کسی که جان گرامی به حق کند ایثار

کسی که خُفت به جای نبی در آن شب خوف،
درون مهلکه، تا جان کند به دوست نثار

کسی که نیست جدا از فروغ علم نبی
چنان که نیست ز آتش جدا، شرارهٔ نار

به‌ویژه آن که سروش آمده است لحظهٔ پیش
که بیش از این بنشاید درنگ، در این کار

از آن فراز، علی را بخواند در بر خویش
«وصی» کنار «نبی» آمد و گرفت قرار

فرازِ دستِ نبی شد علی، که تا بینند
به دستِ قائد اسلام، مظهری ز شعار

گرفت دست علی و نمود بر همه خلق
که اینک آن‌که شما راست رهبر و سردار

هر آنکه را که بُدم مقتدا و پیغمبر
علی است زین سپس او را امیر و حکم‌گذار

ودیعت است شما را ز من دو شیء گران
که هست ارزش‌شان بیشتر ز هر مقدار

یکی کلام خدا و دگر حریم رسول
که نیستند جدا این دو، تا به روز شمار

وگر ز دست نهید این دو را، یقین دانم
که نیست بهره شما را به غیر رنج و مرار

علی است آن که شما راست زین سپس رهبر
علی است آن که شما راست زین سپس سردار

گذشته است از آن روز، روزگار دراز
گذشته است بسی ماه و سال و لیل و نهار

و لیک بیعت آن روز، همچنان برجاست
چو آفتاب که نارد کسَش کند انکار

«غدیر»، چشمهٔ پاکی است در دل تاریخ
روان به بستر آینده، نی به وادی پار

هماره تا که بوَد حق برابر باطل
هماره تا که تحرّک بوَد بری ز قرار

پیام صحنۀ آن روز، بانگ آزادی است
طنین فکنده در آفاق هستی و اعصار

نعمت میرزازاده (م. آزرم)
مشهد، بهمن ۱۳۴۷

دلی که مرکز عشق است، غرق غم گردد

« عشق علی »

دلی که مرکز عشق است، غرق غم گردد
خوش آنکه عمری با عشق، هم‌قدم گردد

کسی‌که قطره‌ای از بحر عشق را نوشد
اگر چه که دل او ، غرق بحر غم گردد ـ

غمی که حاصل عشق است عالمی دارد
اگرچه عاشق، عمرش ز عشق، کم گردد

به چشم بی‌خِردان عاشقی اگر جرم است
خوش آن‌دلی که به این جرم، متهم گردد

دلی که بی‌خبر از عشق و عاشقی باشد
چگونه باخبر از رأفت و کرم گردد ؟

علی‌ست مَظهر عشق و نماد عشق علی‌ست
چنان که عاشق، از عشق، محترم گردد

به‌جز علی چه کسی کرده عشق را معنا
که شهره‌ی عرب و نامی عجم گردد

خوشا علی که بوَد عاشق خدا ز ازل
که عاشقانه به نزد خداش، خم گردد

شکست دست یداللهی‌اش چو بت‌ها را
به کعبه؛ بت‌شکن کعبه خود صنم گردد

به دادگاه عدالت، مجو کسی جز او
پس از رسولِ خداوند، تا حَکَم گردد

گدای کوی علی هر که شد بدون ریا
به یک اشاره‌ی ابروی، محتشم گردد

خوشا دلی که درآن خانه کرده عشق علی
«دلی که خانه‌ی مولا شود حرم گردد» ۱

کسی که جرعه‌ای از جام عشق او نوشد
دگر مُحال بوَد مَستِ جام جم گردد

علی‌است (ساقی) کوثر، که ساغر کرمش
نصیب عاشق دلداده، دم‌ به‌ دم گردد.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/01/03

۱ـ استاد مجاهدی

غدیر، خاطری از گل شکفته‌تر دارد

(غدیر)

غدیر، خاطری از گل شکفته‌تر دارد
غدیر، یک چمن آلاله زیر پر دارد

غدیر، از سفر حجّة‌الوداع هنوز
هزار خاطره‌ی ناب در نظر دارد

غدیر، چشم به‌راه حضور مهمانی‌است
که جان عاشق و چشم خدانگر دارد

چه میهمان عزیزی، که در مدینه‌ی وحی
غم هدایت و آزادی بشر دارد

غدیر گفت: خدایا چگونه اقیانوس
به سوی «برکه ی خم» نیّت سفر دارد؟

غدیر دید که دستش تهی ز برگ و نواست
زلال روشنی از آب، مختصر دارد

به ماه گفت: برو فرشی از حریر بیار
پیام داد به خورشید چتر بردارد

به غنچه گفت: که در مقدمش تبسّم کن
به لاله گفت: که جام گلاب بردارد

::

غدیر، جلوه‌ی سینا به خود گرفته، مگر
از اتفاق شگفت آوری خبر دارد؟

غدیر دید، که یکصد هزار دل لرزید
دل است و صحبت دلبر در او اثر دارد

غدیر و صبر و سکوت نبی مسَلّم بود
که پرده دار حرم، بیم پرده در دارد

در این مکاشفه، ناگاه دست غیب آمد
که از حقیقت اسلام پرده بردارد

امین وحی خدا گفت: یا رسول الله
بگو که شمس جمال تو یک قمر دارد

کنون که چلّه نشینان همسفر جمع اند
بگو که جامعه، حاجت به راهبر دارد

بگو به حکم صریح خدا علی مولاست
به هرکسی که ولای پیامبر دارد

عبادت دوجهان، ناز ضرب شصت علی‌است
بگو کدام جوانمرد، این هنر دارد

حدیث منزلتش را بخوان در این صحرا
تلاوت از لب تو لذّت دگر دارد

بگو به عارف و عامی مراقبت بکنند
از این نهال، که هم سایه، هم ثمر دارد

غدیر و آیه‌ی «یا اَیُّها الرَّسول» و علی
چه ارتباط عمیقی به یکدگر دارد

دلش رضا نشود جز به دوستی علی
«مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد»

::

غدیر دید که بعد از نبی ورق برگشت
غدیر دید که تاریخ چشم تر دارد

غدیر دید که این شعله رو به خاموشی‌است
نیاز اگرچه دوعالم به این شرر دارد

غدیر از آن چه که در سایه ی سقیفه گذشت
هنوز خون به دل و داغ بر جگر دارد

غدیر سر به کمند سقیفه و شوراست
غدیر حادثه‌ای متّصل به عاشوراست

محمدجواد غفورزاده (شفق)

پیام نور به لب‌های پیک وحی خداست

(غدیریه)

پیام نور به لب‌های پیک وحی خداست
بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست

غدیر، سید اعیاد و، اشرف ایّام...
غدیر خوب‌تر از عید روزه و اضحاست

غدیر عید همه عُمر با علی بودن
غدیر جشن نجات از عذاب روز جزاست

غدیر بر همه حق باوران تجلی حق
غدیر بر همه گم‌گشتگان چراغ هُداست

غدیر کعبۀ مقصود شیعه در عالم
غدیر جنت موعود خلق در دنیاست

غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عُمر
غدیر میوه‌ی توحید اولیا همه جا است

غدیر آینه‌ی لا اله الا هو
غدیر آیت سبحان ربی الاعلی است

غدیر هدیۀ نور از خدا به پیغمبر
غدیر نقش ولای علی به سینۀ ماست

هنوز از دل تفتیده‌ی غدیر بلند
صدای مدح علی با نوای روح فزاست

هنوز گوهر وصف علی بود در گوش
هنوز لعل لب مصطفی مدیحه‌سراست

هنوز لالۀ «اَکمَلتُ دینکُم» روید
هنوز طوطی «اَتمَمتُ نعمَتی» گویاست

هنوز خواجۀ لولاک را نداست بلند
که هر که را که پیمبر منم علی مولاست

چنان‌که من همگان را به نفس اولایم
علی وصی من از نفس او به او اولاست

علی علیم و علی عالم و علی اعلم
علی ولی و علی والی و علی والاست

علی مدرس جبریل در شناخت حق
علی معلم آدم به عَلَّمَ الاَسماست

علی صراط و علی محشر و علی میزان
علی بهشت و علی کوثر و علی طوباست

علی چو شخص پیمبر هماره بی‌مانند
علی چو ذات الهی همیشه بی‌همتاست

علی‌ست حق و، حقیقت به دور او گردد
علی‌ست عدل و عدالت به خط او پویاست

علی، محمد و فرقان و نور و کوثر و قدر
علی، مُزمّل و یاسین و یوسف و طاهاست

حدیث منزله را از نبی بگیر و به خلق
بگو مخالف هارون مخالف موساست

کسی که گفت «سلونی»، سزد امامت را
نه آن‌کسی که به «لولا»، به جهل خود گویاست

کسی که جای نبی خفت جانشین نبی‌ست
نه آن‌که راحتی جان خویش را می‌خواست

کسی که بت شکند بر فراز دوش نبی
برای حفظ خلافت ز هر کسی اولاست

صواب نیست صوابی که بی‌ولای علی‌ست
نماز نیست نمازی که بی‌علی برپاست

من و جدا شدن از مرتضی خدا نکند
که هر که گشت جدا از علی جدا ز خداست

مگر نگفت نبی با هم‌اند، «حق» و «علی»
اگر علی نبود در میانه، حق تنهاست

تمام قرآن در حمد و، حمد بسم الله
تمام بسمله در با، علی چو نقطۀ باست

الا کسی که تو را از علی جدا کردند
پناهگاه تو در آفتاب حشر کجاست؟

مرا به روز قیامت به خُلد کاری نیست
بهشت من همه در صورت علی پیداست

کجا امام توان یافتن چو شخص علی
که هم‌کلام خداوند و هم‌نشین گداست

مرا بس است تولای چارده معصوم
که این ولایت، فوق تمام نعمت‌هاست

مگر نگفت پیمبر، کتاب و عترت من
امانتی‌ست که پیوسته در میان شماست؟

مگر نگفت که این دو، ز هم جدا نشوند
اگر جدا ز یکی هر که شد ز هر دو جداست

عبادت ثقلین است بسته بر ثقلین
که مهر طاعت هر بنده مهر آل عباست

هنوز محفل ذکر علی‌ست خاک غدیر
ولی چه سود به گوش کسی که ناشنواست

بگو که خصم شود منکر غدیر، چه باک
که آفتاب به هر سو نظر کنی پیداست

غلامرضا سازگار (میثم)

از سر ببر به نشوه شبی انجماد مُمتد را

(سریرِ زَبَرجد)

از سر ببر به نشوه شبی انجماد مُمتد را
تا واکنی به سیر فلک، قامت مُقیّد را

نقد جهان به جلوه درآمد كه نسيه بگذاری
وا می‌نهی چرا پی مرسل، حدیث مُسنَد را ؟

آن‌سوی این بصیرت ممکن، حقیقت محض است
تا‌ کِی نگاه می‌کنی اين انحنای گنبد را ؟!

با من بیا، به سیر تماشای شب که خواهی دید
از آسمان، نزولِ مزامیرِ سبز ایزد را

تا کِی سکوت غنچگی‌ات بسته‌ی خِرد باشد
با شور عشق، باز کن این عقده‌ی مُعّقَد را

این گفتگوی هرشب من، با سکوت مهتاب است
تا واکند رموز سخن، گیسوی مُجعّد را

مفتون و مست ناز توام، ای تمام زیبایی!
آیینه کن به جلوه، دلِ از جهانْ مجّرّد را

شاید که عشق باز نشیند، به گفتگو با من
شاید که عقل باز گشاید، مسیر ممتد را

می‌جوشد از درونِ چکامه تغزّلی عالی
تا واکند به شور غزل، مطلع مجَدّد را

لبخند اشتیاق چو در آسمانِ شب گل کرد
آیینه شد تمام جهان، چهره‌ی محمد (ص) را

عطر حضور او، نه به محراب می‌رسد تنها
یادش حریم خلوت حق کرده است، معبد را

اصل چکامه عشق «علی» را به سینه پنهان داشت
جوشید تا که ردف «وِلا» در ردیف احمد را

فرقان حق، که مصدر عالی، به دفتر و دیوان
آورده فرعِ نام سترگش، ضمیرِ مفرد را

فرمانروای مُلک شرف، میر جاودان شوکت
دارد هنوز در کف خود، رایتِ مُشّیَد را

تا روزگار، مردی او را به یاد بسپارد
تا «لافتی» دلیل شود، جمله‌ی مؤکّد را

نقش «غدیر» و نقش «امامت»، به‌جلوه در هر عصر
حیرت فزوده آینه سان، زنگیان مُرتد را

بعد از نَبی، قیاس تو با خلق، عین نقصان است
رمز «حروف» فاش کند، اختلاف «ابجد» را

دستی که طور، شعله‌ی خاموش را کند روشن
تا در دیار قدس، ببینیم نور سَرمد را

بادا به نام حضرت‌تان، گوهر غزل جاری
روزی که حق، سریر قلم می‌کند زَبَرجد را

مکتب شعر امامیه
سید علی اصغر موسوی (سعا)
قم - ۱۳۹۰

یا علی، ای شمعِ بزمِ آفتاب!

(غدیر خم مبارک باد)

یا علی، ای شمعِ بزمِ آفتاب!
ای جهانی از میِ عشقت خراب

تو امیرِ کشورِ جانِ منی!
عشقِ من، روحِ من، ایمانِ منی

ای دلِ عالم غدیرستانِ تو
گر روَد سر نگسلم پیمان تو

در غديرِ خم، دلِ عالم گم است
مستیِ اهلِ سما از این خم است

هر که پا بنهاد در راهِ غدیر
می‌نهد دل در کفِ شاهِ غدیر

در غدیرستانِ خم جان می‌دهند
کفر می‌گیرند و ایمان می‌دهند

باده‌‌ها صافی‌ست در خمّ غدیر
لذت کافی‌ست در خمّ غدیر

از غدیر و خم جهان در گفتگوست
لیک، از آن بیشتر رازِ مگوست

گفت پیغمبر به هنگامِ غدیر
بعدِ من مردم بوَد حیدر امیر

می‌شناسیدش علّیِ مرتضاست
چشم و گوش و قدرت و دستِ خداست

هر فضیلت هست از آنِ علی است
چونکه باحق متصل، جانِ علی است

من علی را دستِ خود پرورده‌ام
دستِ او اسرار دین بسپرده‌ام

من چو موسی، او چو هارونِ من است
همدم و، همراه و، همخونِ من است

غیر او کس خانه‌زادِ کعبه نیست
نام او با صاحبِ خانه یکی‌ست

گرچه شب جولانگهش سجاده است
روز در میدان چو شیر اِستاده است

هر که از جامِ ولایت، مست شد
هر دوعالم پیشِ چشمش پست شد

بر مقامِ حق قسم ،حق با علی‌ست
فرقِ بینِ کفر و دین، یک یا علی‌ست

با علی دل‌ها منوّر می‌شود
غرقِ انوارِ پیمبر می‌شود

در حقیقت احمد و حیدر یکی‌ست
فرق، بینِ نورِ مهر و ماه نیست

چونکه باشد با تو، برهان و دلیل
برحذر باش از جدال و، قال و قیل

گرچه شب باشد حجابِ آفتاب
روز از خورشید، می‌گیرد حجاب

عشق با عین علی آغاز شد
هم ز لام او لسان‌ها باز شد

یاء یاسین مشتق از یای علی‌ست
گوهر هستی ز دریای علی‌ست

این کلام معنوی را مولوی
کرد عنوان در کتاب مثنوی

«ازعلی آموزاخلاص عمل
شیرحق را دان منزّه از دغل»

محمدحسین نجاریان (سالک)
یزد ـ
1391/10/17

کلام وحی، تفسیری‌است از نام و نشان تو

عدالت و جوانمردی حضرت علی (علیه‌السلام)

«امیر عشق»

کلام وحی، تفسیری‌است از نام و نشان تو
علی جان! چشمه‌ی توحید جاری در بیان تو

کدامین سوره در اندیشه‌ی پاک تو جاری شد
که کندوی بلاغت شد عسل‌نوش از زبان تو

زمین و آسمان پی بُرد در منظومه‌ی هستی
تفاوت می‌کند دنیاپرستی با جهان تو

شکوه «لا فتی الا علی» وقتی معما شد
که در تمجید آن گفتند حتی دشمنان تو

عدالت چون نسیمی پا به پایت ای امیر عشق!
نوازش می‌کند اهل یقین را در زمان تو

سفیر مکتب نوری به اوج قله‌ی ایمان
کدام اندیشه دارد بال و پر تا آسمان تو

تبسم می‌نشیند بر لب طفل یتیمی که
خدا گل می‌کند در سفره‌‌اش از عطر نان تو

بهار احساس خوبی داشت آن‌روزی که می‌آمد
به بوی مهربانی های قلب مهربان تو

دلم دریای مواجی‌است دور از ساحل چشمت
شبی آرام می‌گیرد که باشد میهمان تو

"محمد صادق بخشی"

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟

(امیر عشق)

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای کیست که این‌گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌ کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هرچه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌ دوباره از بیشه
صدای زندۀ یک شرزه شیر می‌آید

خُم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاریِ خاکِ کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبُک
کسی که مرگ به چشمش حقیر، می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ منِ گوشه‌گیر می‌آید

کسی به کلبۀ شاعر، به کلبۀ درویش
به دیده‌بوسیِ عید غدیر می‌آید

شبیهِ چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیهِ آینه روشن‌ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رَوَد سر به زیر می‌آید

شبیه آیۀ قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محلّه خبرها چه دیر می‌آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه‌گاه قیامت، اسیر می‌آید

بیا که منکِر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیرِ عشق همیشه امیر می‌آید

"مرتضی امیری اسفندقه"

تا ز دست ساقی بزم ولا ساغر زدم

(اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَـا اَمِیرالْمـُؤمِنـِین)

«اکسیر ولایت»

تا ز دست ساقی بزم ولا ، ساغر زدم
پشت پا بر زمزم و بر چشمۀ کوثر زدم

تا که از دامان مادر ، اوفتادم بر زمین
دست بر دامان میر مؤمنین حیدر زدم

آری از روز ازل مهر علی بر قلب خود
کیمیاسان، بهر اکسیر ولایت بر زدم

چون به چشم دل خُم پاک غدیرش دیده‌ام
تا که مست معرفت گردم یکی ساغر زدم

نشئة الاولیٰ عیان دیدم به چشم معرفت
تا صبوحی ، از کف ساقیِ مَه پیکر زدم

از مِی خمخانه‌ی عشقش چشیدم زآن سپس
بَر جم و جامش از آن می، تا ابد آذر زدم

تا شدم از باده‌ی مِهر و ولایش جرعه نوش
پرچم فرزانگی ، بر گنبد اخضر زدم

محور عدل و کرامت چون علی مرتضاست
چرخ عرفان و طریقت را بر این محور زدم

چون نهادم سر به خاک پای مولا از خلوص
نی عجب کز تاج «کرّمنا» به سر، افسر زدم

در طریق عشقِ آن دلبر ، ز اخلاص عمل
از همه دل بر گرفتم، دم از آن دلبر زدم

چونکه احمد شهر عِلم است و علی‌اش باب آن
من به کسب علم، سر بر حلقه‌ی آن در زدم

صارم «نصرُ منَ اللّه» از طفیل «لافتیٰ»
بر میان فرق بدخواهانِ بد اختر زدم

چون به سر دارد علی فرخنده‌تاج «هل اتیٰ»
من هم از «مُلکاً کبیرا» افسری بر سر زدم

اژدهای نفس روبَه‌کیش را غالب شدم
تا دم از شیر خدا ، مولای اژدر در ، زدم

قلعه‌ی اندوه و حرمان را برافکندم ز بُن
چون قدم ، اندر طریق فاتح خیبر زدم

پرچم «انّا فتحنا» را نمودم پایدار
زآنکه با «فتحاً مُبینا» بر صف لشکر زدم

تا علی‌ٰرغم حسودان برکشیدم تیغ مدح
بر صف هیجا به عشق حیدر صفدر زدم

چون «یدالله فوق ایدیهم» بود شایان او
بوسه بر دست خدای اعظم اکبر زدم

ناخدا و رهبر کشتی عالم چون علی‌ست
دل به بحر مَعرفت، با مِهر آن رهبر زدم

دم زدم از مدح سلطان سریر ِ «انّما»
از طریق بندگی؛ نی بهر سیم و زر زدم

زَاسب پیل‌آسای عشقم مات شد شاه و وزیر
شهسواران را پیاده، بس ز میدان در زدم

نردبازان وفا را در قمار عشق دوست
مهره‌ی آمال‌شان را جمله بر ششدر زدم

این مباهی بس بوَد کز راه عشق و مَعرفت
این رقم در مِدحتِ داماد پیغمبر زدم

تا بدانند اهل دل با بیدلی در راهِ دوست
دل به دریای ولای ساقی کوثر زدم

(شمس قم) نور ولا ، تابید دوش اندر دلم
کاین فروغ ایزدی از شمس، روشن‌تر زدم.

شادروان سید علیرضا شمس قمی

در خروش آمد مگر امروز دریا در غدیر

(دریا در غدیر)

در خروش آمد مگر امروز دریا در غدیر
کاین چنین شد چشمه‌ی خورشید، جوشا در غدیر

ماهِ مهرآیینِ گردونِ ولایت جا گرفت
بر سرِ دستانِ خورشیدِ دل‌آرا در غدیر

سَر بَر این خُمخانه خَم آور، که هر دم آسمان
می‌زند گلبوسه ها بر دستِ مولا در غدیر

ماه را خورشید همچون جانِ خود در بَر گرفت
اقترانِ مهر و مه دارد تماشا در غدیر

ماهِ خوبان می‌شود قائم مقامِ آفتاب
رازِ جانان است، بر یاران هویدا در غدیر

کاروان در کاروان عشق است و یاران جرعه‌‌نوش
عاشقان و ساقی و مهرِ اهورا در غدیر

(صائم) آنجا بود مستان را سری خَم، پیشِ خُم
بود غوغا، بود غوغا، بود غوغا در غدیر

"صائم کاشانی"

دل تشنه‌ی جامی از غدیر خم بود

(رباعیات علوی)

دل تشنه‌ی جامی از غدیر خم بود
در وادی اوصاف تو ، سردرگم بود
خواندند تو را فاتح خیبر ، اما
بالاتر از آن ، فتح دل مردم بود

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

سرچشمه‌ی وحی در کویر است غدیر
تقدیر خداوند قدیر است غدیر
ای عشق! بگو به تشنه کامان ولا
دریاست ، اگرچه آبگیر است غدیر

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

مهر است و وفا و همدلی، کیش علی
قربانِ دلِ مَعرفت اندیش علی
روزی که ابوتراب خواندند او را
بر خاک نشست آسمان پیش علی

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

یا برگ و نوای خلق بر پشتش بود
یا قبضه‌ی ذوالفقار در مشتش بود
یا گِرد سرش فرشتگان می‌گشتند
یا گردش گردون به سرانگشتش بود

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

می‌خواند علی، یتیم را در بر خویش
می‌داد به او پناه زیر پر خویش
می‌زد به سرانگشت وفا وصله به کفش
می‌داد به مستمند انگشتر خویش

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

دریا بود و گهر به ساحل می‌داد
انگشتری خویش به سائل می‌داد
از کیسه‌ی نان خشک می‌کرد افطار
از کاسه‌ی شیر خود به قاتل می‌داد.

محمدجواد غفورزاده (شفق)

کاروان بود و عطش بود و بیابان سوزان

(عید غدیر)

کاروان بود و عطش بود و بیابان سوزان
و پیام آور دین بود و علی و قران

«کاروان بود و بیابان که سراپا می‌سوخت
و پیمبر که افق را به نگاهش می‌دوخت»

وحی آمد به پیمبر که سفیر آمده است
به چراغانی صحرای غدیر آمده است

حامل وحی خدا حضرت جبرائیل است
دین اسلام به فرمان خدا تکمیل است

وحی آمد که گل‌افشان غدیر است امروز
که علی بر همە‌ی خلق، امیر است امروز

خطبه را با نفسی گرم قرائت کردند
جمله جمعیت حاضر همه بیعت کردن

آه و افسوس، نبی رفت و علی تنها ماند
و وصایای نبی در دل صحرا جا ماند

وقت آن‌است به خود آمده سلمان باشیم
دل به دریا زده و گوش به فرمان باشیم

تا نفس هست وفادار علی باید بود
در صف اول و همراه ولی باید بود

با خبر، زنگ خطر خورده و بیدار شویم
اهرمن آمده آمادە‌ی پیکار شویم

راه اگر سخت خدا ناظر و خود آگاه است
نیست دشوار شروعی که به بسم الله است

هر که آمادە‌ی پیکار شده بسم الله
هر کسی طالب دیدار شده بسم الله

بهترین عید، یقین «عید غدیر» است غدیر
و علی بر همە‌ی خلق، امیر است امیر

من مسلمانم و از مکتب خود، آگاهم
پیرو راه علی، راه ولی اللهم.

"غلامپوردهسرخی"

من نیستم از باده‌ی این بادیه خشنود

(عشق علی)

من نیستم از باده‌ی این بادیه خشنود
کو آتشِ جامی که کُنَد دردِ مرا دود

از شیخ بپرهیز که یک عمْر عمل کرد
برعکسِ همان چیز که خود یکسره فرمود

دلخسته‌ام از خرقه ی موسایی فرعون
دلخسته‌ام از ژستِ خَلیلانه‌ی نَمرود

دلخسته‌ام از شهرِ ریا ، شهرِ تظاهُر
ای شهرِ پُر از رنگ و پر از حاشیه بدرود

باید بروَم شهرِ نجف جایِ من آنجاست
ما را ببَر ای عشق! به سَرمنزلِ مقصود

ای کاش به گیسوی ضریحَش بزنم چنگ
تا چند بسوزیم و بسازیم چُنان عود

گویَند علی می‌زده صد وصله به کفشَش
ای کاش دلِ خسته‌ی من کفشِ علی بود

گفتند علی کیست؟ همان کعبه‌ی سیار
گفتند علی کیست؟ همان قبله‌ی موجود

آن کوه تر از کوه تر از کوه تر از کوه
آن رودتر از رودتر از رودتر از رود

آن مرد که مبهوتِ جمالش شده یوسُف
آن مرد که مبهوتِ صدایش شده داوود

یک دانه‌ی انگورِ ضریحَش به لَبَم خورد
دیگر پس از آن این لبِ وامانده نیاسود

هرچند که نوشیدم ازین جام کمی دیر
با هیچ شرابی نشدم مَست چنین زود

قرآن و نماز و حرم و‌ روزه و حج هم
جز عشقِ علی هیچ به عُشاق نَیَفزود

پس ای ترکِ کعبه بگو کیست ، بگو کیست
در خانه‌ی معبود به جز حضرتِ معبود؟!

از باده‌ی باد است لَبَش تر لبِ دریا
هو می‌کشد از عشق علی مَست و کف آلود

ما نیز ببینیم همه روی علی را
بر کعبه اگر تکیه زَنَد حضرت موعود...

"محسن کاویانی"

ما عاشق تو هستیم، مولا مدد یا علی!

https://uploadkon.ir/uploads/320309_25ما-عاشق-تو-هستیم،-مولا-مدد-یا-علی-.jpg

(عشق مولا)

ما عاشق تو هستیم، مولا مدد یا علی!
مستور یا که مستیم، مولا مدد یا علی!

پیش از حضور آدم، بر تخت آفرینش
ما با تو عهد بستیم، مولا مدد یا علی!

مشرق کجا و مغرب، در شش جهت عیانی
محو تو از الستیم، مولا مدد یا علی!

حق خانه‌زاد با تو، تو خانه‌زاد حقی
ما جمله حق پرستیم، مولا مدد یا علی!

تنها به‌شوق نامت، سرخوش ز شور مستی
در حلقه ها نشستیم، مولا مدد یا علی!

گر ذوالفقار عشقت، جان جای دل ستاند!
سرها به روی دستیم، مولا مدد یا علی!

رندان پاکبازیم، تا خود ندیده گیریم!
آیینه را شکستیم، مولا مدد یا علی!

هرکس اسیر نقشی، در چارسوق عشق است
ما عاشق تو هستیم، مولا مدد یا علی

سید علی اصغر موسوی (سعا)
۱۳۸۵

علی ای آینه‌ی ذات خدا

(السلام عليك يا علی بن ابی‌طالـب)

(بند1)

علی ای آینه‌ی ذات خدا
ما کجا وصفِ صفاتِ تو کجا

تو مگر خویش مدد فرمائی
کز تو گوییم نَمی از دریا

تو مگر کیستی ای مایه‌ی حُسن!
همه محو تو و تو محو خدا

ای شده عقل بشر حیرانت
تا بدانجا که خدا خوانده تو را

تویی آن مهر فروزنده که هست
مات از دیدن آن دیده‌ی ما

بیم آن بود که گمراه شوم
که شنیدم ز سروش این آوا :

بگذر از وسوسه‌ی خوف وخطر
ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر


(بند2)

زاهدی کاو همه شب تا به سحر
بود بیگانه ز خواب و بستر

بر لبش نغمه‌ی یارب یارب
داشت تنها به خداوند نظر

چه به هنگام نبرد و چه قضا
بود مشغول نیایش یکسر

در شگفت اهل سماوات که کیست
آخر این زاهد مافوق بشر

نیست از خاک مگر این انسان
یا نژادی‌ست ز آدم برتر

خواب با آدمیان همزاد است
نیست در جوهر او خواب مگر

کاین ندا گشت بلند از هر در
ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر


(بند3)

کس ندیده‌است ز شاهان جهان
دور از دیده‌ی مردم، پنهان

شب گذارد به‌روی شانه‌ی خویش
ظرف‌های رطب و سفره‌ی نان

ببرد خانه‌ی اُیتام فقیر
یا به محنت‌کده‌ی پیرزنان

از غم گریه‌ی یک طفل یتیم
کند از دیده‌ی خود اشک روان

دارد اکرام به هنگام نماز
شرح آن را تو بخوان در قرآن

از ازل تا به ابد کیست چنین
که خدایش بکند وصف چنان

عالمی مات صفات حیدر
ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر


(بند4)

کیست این صاحب شمشیرِ دو دم
که شده محوِ وقارش عالم

زرهش پشت ندارد چون او
نکند پشت به دشمن یکدم

مرد میدان نبردش کس نیست
بین مردان عرب یا که عجم

لیک فرمود که یک دانه‌ی جو
من ز موری نستانم به ستم

دانش‌آموخته‌ی مکتب او
مالک اشتر، ابوذر، میثم

ریزه‌خوارِ کرم و بخشش اوست
با همه جود و سخاوت، حاتم

قاسمِ نار و بهشت و کوثر
ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر


(5بند)

تا بوَد سایه‌ی مولا سالک
مکن اندیشه‌ی فردا سالک

دست حق دست تو را می‌گیرد
گر تو را هست تولا سالک

قطره‌ای را که به دل مهر علی‌ست
از شرف هست چو دریا سالک

به جمالش که بود جلوه‌ی حق
می‌توان دید خدا را سالک

هرکه دل بست به الطاف علی
شد رها از غم دنیا سالک

به علی و به علی و به علی
که بوَد اشرف اسما سالک

من نگویم به جز این در محشر
ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر

محمدحسین نجاریان (سالک)

بر سرِ آنم که دم، از مِدحتِ مولا زنم

«السلام عليك يا علی بن ابی‌طالـب»

(بند1)

بر سرِ آنم که دم، از مِدحتِ مولا زنم
آستینِ همتی در شاعری بالا زنم
لب فرو بندم ز الفاظ و، دم از معنا زنم
جرعه‌نوشی را به‌دور اندازم و دریا زنم
همچو هُدهُد بال و پر تا مأمن عنقا زنم

وصفِ آن گویم که فرموده به شأنش کردگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار


(بند2)

اهل عالم! هم علی با حق و، هم حق با علی‌ست
باعثِ ایجادِ هستی، حقِ حق، مولا علی‌ست
معنیِ حبل المتین و عروة الوثقی علی‌ست
لوح و فرمان و کلیم و جلوه‌ی سینا علی‌ست
کشتی و طوفان و نوح و ساحل و دریا علی‌ست

بر لبِ اهل خِرد باشد دمادم این شعار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار


(بند3)

با علی هر مشکلی ناگفته آسان می‌شود
دردهایِ لاعلاجِ خلق، درمان می‌شود
خاکِ بی‌مقدار، با او مِهرِ تابان می‌شود
سنگ زیر سایه‌اش لعلِ بدخشان می‌شود
آتشِ نمرود با نامش گلستان می‌شود

ای خوشا آنکس که باشد بر علی امّیدوار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار


(بند4)

کِلک هستی شاه‌بیتِ شعرِ خود را آفرید
دستِ حق، مولا علی را بهرِ زهرا آفرید
هم که زهرا را یگانه کفوِ مولا آفرید
این دو گوهر را برایِ هم، چه زیبا آفرید
جوهر آنان ز هر رجسی مُبرّا آفرید

تا که در عالم شود نورِ ولایت برقرار
لافتی الا علی لاسیف ذوالفقار


(بند5)

ای خردمندانِ عالم! جانِ جانان آمده
از سپهر کعبه، جانِ ماهِ کنعان آمده
هرچه در وصفش بگویم برتر از آن آمده
«هل اتیٰ» از بهر تکریمش به قرآن آمده
پور عمران است و فخرِ آل عمران آمده

گردش چشمش دلیلِ گردشِ لیل و نهار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار


(بند6)

ای خوشا آنکس که جام از ساقیِ کوثر گرفت
دل به مولا داد و از غیرِ علی دل برگرفت
از میانِ دلبران، تنها همین دلبر گرفت
افتخارِ نوکری از خواجه‌ی قنبر گرفت
مثلِ (سالک) رتبه‌ی مداحیِ حیدر گرفت

تا چو نی از بندبندش زد نوایِ یار یار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

محمدحسین نجاریان (سالک)
13رجب 1394شمسی ـ یزد

تا که نوشیدم می از جام گل‌افشان غدیر

(تاج کَرَّمنا)

تا که نوشیدم می از جام گل‌افشان غدیر
نکهت مینو گرفتم از گلستان غدیر

ابر رحمت در سپهر دیدگانم جلوه کرد
شاخه شاخه گل دمید از فیض باران غدیر

سبز شد باغ دلارایی درون سینه‌ام
مرحبا صدمرحبا بادا به بستان غدیر

آیه‌ی «اَکمَلتُ» شد ابلاغ از سوی رسول
دیده‌ها روشن شد از انوار فرمان غدیر

تاج «کَرَّمنا» نبی تا بر سر مولا نهاد
آشکارا گشت رمز و راز پنهان غدیر

کعبه‌ی دل را ز نور حق چراغانی کنیم
تا درخشد لحظه لحظه مهر رخشان غدیر

در حریم حرمت نورِ ولا ساکن شویم
جلوه جلوه تا کنیم از عهد و پیمان غدیر

قبله‌ی آزادگان اهل دل باشد علی
صید دل‌ها می‌کند اعجاز عرفان غدیر

روح را الفت دهد با عرش ربُ العالمین
رامش دل آورد پیوند سبحان غدیر

می‌زند نقش بقا بر سینه‌ی آیینه‌ها
بر ضریح خاطره تابیده ایمان غدیر

پرتو حق، روشنی بخشد به ادراک بشر
طبع (کوشا) زین‌سبب باشد غزل‌خوان غدیر

سید محمد صالحی (کوشا)

تا صورت پیوند جهان بود علی بود

غزل مشهور منسوب به مولانا در نعت حضرت علی(ع)

(علی بود)

تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

آن قلعه گشایی که در قلعه‌ی خیبر
برکند به یک حمله و بگشود علی بود

آن گُرد سرافراز که اندر ره اسلام
تا کار نشد راست نیاسود، علی بود

آن شیر دلاور که برای طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود علی بود

هم آدم وهم شیث و هم ادریس و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داوود علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم ایوب
هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود

مسجود ملایک که شد آدم، ز علی شد
آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

آن عارف سجّاد، که خاک درش از قدر
بر کنگره‌ی عرش بیفزود علی بود

هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود

آن «لحمک لحمی»، بشنو تا که بدانی
آن یار که او نفس نبی بود علی بود

موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصر به فرعون که بنمود، علی بود

عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود
آن نور خدایی که بر او بود علی بود

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختار یکی بود علی بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود

آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین در همه موجود، علی بود

این کفر نباشد، سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان
شمس الحق تبریز که بنمود، علی بود ۱

"مولانا جلال الدین بلخی"‌

۱ـ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی می‌گوید این شعر از مولانا نیست.

تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

به گزارش ایسنا، صفحه منسوب به این شاعر، پژوهشگر و استاد زبان و ادبیات فارسی با به اشتراک گذاشتن صفحات ۵۸–۵۷ کتاب «قلندریّه در تاریخ» نوشته محمدرضا شفیعی کدکنی آورده است: شعرِ «تا صورت پیوند جهان بود علی بود» ارتباطی به مولانا ندارد.

تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی

«در منقبت حضرت علی بن ابی‌طالب علیه السلام»

(آفتاب اولیا)

تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی
قصه باید از امیرالمؤمنین حیدر کنی

گر حدیث راست میخواهی و گفتار درست
مدح، باید از شه دین حیدر صفدر کنی

تا به دست و خامه‌ات، یارایی مدح علی است
حیف باشد حرف دیگر ثبت در دفتر کنی

راست خواهی، حق نباشد کاین گهر لفظ دری
جز که اندر حرف حق، در صحبت دیگر کنی

وصف شاه اولیا، نعت شه مردان بیار
دفتر شعر و ادب را، تا از او زیور کنی

خامه در نقش علی بت شکن زن، تا به‌چند
خامه‌ی مانی تراشی، رنده‌ی آزر کنی

جان تازه، در تن افسرده می‌دارد شعف
در مدیحش تازه چون طبع سخن‌گستر کنی

ناسزایان را ستودن، بت تراشیدن بود
خود هنر ضایع چرا، در پیشه‌ی بتگر کنی

خامه فرسودن، به‌مدح خواجگان جاه و مال
عمر فرسودن بوَد آن بهْ که این کمتر کنی

با دروغی چند تا چند از ره بیم امید
از یکی افسارگیری، بر یکی افسر کنی

شرم بادت زین هنر، کز قول ترفند و فریب
گوهری را پشک سازی، پشک را گوهر کنی

شاه غزنین می‌رود از یاد و فتح سومنات
چون سخن از جنگ بدر و، غزوه‌ی خیبر کنی

با علی، نام از ابوسفیان و فرزندش مبر
روبهان را کی سزد، با شیر نر هم­بر کنی

عترت خود را پیمبر، تالی قرآن شمرد
کار در دین بایدت، بر گفت پیغمبر کنی

یعنی اندر حکم سنت بعد قرآن کریم
تکیه باید بر علی و عترت اطهر کنی

سرخ‌رویی گر ز کوثر خواستاری، بایدت
پیروی از رسم و راه ساقی کوثر کنی

بی ولای مرتضی، چون باد اندر چنبر است
روز و شب گر در عبادت، پشت را چنبر کنی

چون پیمبر باب خواندش، مر مدینه علم را
دست بیعت بایدت، در حلقه‌ی آن در کنی

آنچنان باشد که گِرد کعبه باشی در طواف
چون طواف مرقد آن شاه دین‌پرور کنی

اندر آئین جوانمردی و دینداری، رواست
گر سر و جان در ره آئین آن سرور کنی

هر سری کان نیست اندر پای آن سرور، به‌راه
غبن باشد، گر دمی از عمر با او سر کنی

گفت عارف، در بشر روپوش کرده‌ست آفتاب
این کلام نغز را باید به‌جان باور کنی

و اندرین ره مشکلی گر پیش آید، بایدت
حلّ آن از اتحاد ظاهر و مظهر کنی

ای علی مرتضی، ای آیت حسن القضا
ای که ز اکسیر عنایت، خاک ره را زر کنی

آفتاب اولیائی، سایه‌ی لطف خدا
دوستان را سایبانی، در وصف محشر کنی

سایه‌ی لطف و کرم، از دوستانت وامگیر
ای که از داروی احسان، چاره‌ی مضطر کنی

تشنه‌کامانیم، ای ابر کرامت! خوش ببار
تا گلوی خشک ما، از آب رحمت، تر کنی

تو شفیع مذنبانی و (سنا) غرق گناه
چشم دارد، کش شفاعت در بر داور کنی

مدح کس گر گفته‌ام، نعت توام کفاره است
بو که زین کفاره‌ام، آسوده از کیفر کنی.

جلال الدین همایی (سنا)

لشکر اسلام را علی‌ست علمدار

«اَلسَّلامُ عَلَیكَ یَا اَمِیرالْمؤمِنین»

(ساقی کوثر)

رخش عدالت، اگر سوار ندارد
هست حماری که: اعتبار ندارد

کِلک هنر نیست گر به‌دست هنرمند
می‌شکند چون که ابتکار ندارد

زردی مغرب کجا به رنگ طلوع است
فصل خزان، رونق بهار ندارد

عدل بوَد لشکر عظیم ممالک
کشور بی لشکر اقتدار ندارد

لشکر اسلام را علی‌ست علمدار
بهتر از او حق به روزگار ندارد

باک نداریم در مصاف کسی که
تیزتر از تیغ ذوالفقار ندارد

آنکه کمر کرده خم به نزد ستمگر
آلت دست است و اختیار ندارد

بس‌که حقارت‌ پذیر گشته دریغا
جرأتِ ابرازِ انزجار، ندارد

کرده خودش را درون پیله گرفتار
پیله‌ی خودساخته، فرار ندارد

هست دلی‌که انیس و پیرو اغیار
مَحض وقاحت بوَد؛ وقار ندارد

حیثیت‌اش چون رَوَد به باد رذالت
راه، پس از آن به جز مزار ندارد

دیده‌ی دل وا نما به روی حقیقت
گر ز گنه، دیده‌ات غبار ندارد

(ساقیِ) کوثر، علی ز خمّ غدیر است
آن که جز او، جام خوشگوار ندارد

هرکه کند تر لب از شراب ولایش
در دو جهان، غصه‌ی خمار ندارد.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1397

نیست جز بر اثر کوکبه‌ی طاعت حق

(مولا علی علیه‌السلام)

نیست جز بر اثر کوکبه‌ی طاعت حق
که به محراب شب تيره شود مه منشق

اختر از ديده‌ی مهتاب چكد وقت سحر
شب سيه‌پوش كند هيمنه‌ی خون شفق

حق كشى، دامن شب را چو بيالود، نشست
مرغ حق، شب همه شب نوحه‌گر از ماتم حق

صبحدم مِهر سرآسيمه برآيد ز افق
زآن كه شد مِهر ولا كشته به هنگام فلق

شد شهيد ره ايمان و وفا رهبر عدل
آن كه زو ملک شريعت به نظام است و نسق

مشهدش خانه‌ی حق مولد او كعبه‌ی دوست
نام آن پاک هم از حضرت اعلا مشتق

بر سپهر دل عاشق غم او همچو (شهاب)
اهرمن سوز شد از پرتو ذات مطلق

"شهاب تشکری آرانی"

دم، از تو می‌زنیم و تو غافلیم ما

«اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا اَمِیرالْمُؤمِنـِین»

https://uploadkon.ir/uploads/3d1419_24یک-عمر-دم-زدیم-ز-نام-تو-یاعلی-.jpg

(یا علی)

دم، از تـو مـی‌زنیــم و ز تـو غــافلیــم ما
هسـتـیم شــیعه‌ی تـو ولـی جــاهلیــم ما

یک عمــر دم زدیــم ز نــام تــو یـا علــی!
امـــا ز راه و مَـسـلـک تــو ! غــافلیــم ما

وقتِ سخن، سخن ز تو گفتیم و در عمل
راهـت نــرفتــه‌ایـم ، ز بس کــاهلیــم ما

دل را نبـسـته‌ایم بـه تـو؛ چونکــه از ازل
دلـبـســتــه‌ی دو روزه‌ی آب و گـلیـــم ما

نــام تـو هست وِرد زبــان بی‌خلـوص دل
در دســتگاه اقــــدس‌ات امــا ، وِلیــم ما

خواندیم اگر خدای، تورا از جهالت‌ است
چون غــافـل از خــدا، به ره بـاطلیــم ما

تو، بنــده‌ی خــدایی و ما بنــده‌ی دلیــم
چون بی‌خبـر ز مـاضی و مستقبلیــم ما

از نفس مُطمئــنه، گــریـزان شدیم چون
بـر نفس ددسـرشـت، ز بس مــایلیــم ما

ما را قیــاس نیست یقین با مجــاهــدان
وقتی که در طـریقـت تـو ، عــاطلیــم ما

دریــای عــزتــی! که تو را نیست ساحلی
کشـتی‌به گِل نشـسته‌ی در ســاحلیــم ما

کــر کرده است گوش فلک را صـدای‌مان
چون طبل، پُر ز خالی و بی‌حـاصلیــم ما

در بنــد جهــل اگر که گـرفتــار گشته‌ایم
کردیم چون گمـان به غلط، عــاقلیــم ما

بـودیم در ستــیزه‌ی همنــوع‌مان مــدام
قــابیــل ســیرتیـم، بلــی!... قــاتلیــم ما

کــردیــم اقتــدا بـه شــیاطیــن روزگــار
عمری‌ست چون ز جهـل، اسـیر دلیــم ما

چون آبِ هــرزه‌گــرد روانیــم روی خـاک
در انتهـــا به بـرکـه‌ی غـــم ، واصلیــم ما

تا رهــروت نگشـته و دم از تـو می‌زنیــم
مـا شـیعـــه‌ات نگشـته و ، نـاکـاملیــم ما

(ساقی) به روز حشر که بر توشه بنگرند
معلوم می‌شود که چــه؟ را حـاملیــم ما

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401

ای چشم‌ها! به صورت مولا نظر کنید

(شیر خدا)

ای چشم‌ها! به صورت مولا نظر کنید
جاری به زخم خود، همه خون جگر کنید

زینب! حسن! حسین! علی چشم خویش بست
بر آن غریب، جامه‌ی ماتم به بر کنید

ریزید همچو اشک به خاک ای ستارگان!
سخت است بی علی شب خود را سحر کنید

بیرون شهر کوفه در آن کوچه‌ی خموش
آن کودک خرابه‌نشین را خبر کنید

ای جنّ و انس و حور و ملک! ای تمام خلق!
تا روز حشر، خاک یتیمی به سر کنید

شیر خدا نیاز ندارد دگر به شیر
اشک عزا روانه بر او از بصر کنید

امشب به جای آنکه بر او شیر آورید
خونِ جگر نثار، به زخم پدر کنید

از قصّه‌ی خرابه‌ی شام آورید یاد
یک شب گر از خرابه‌ی کوفه گذر کنید

هنگام شب جنازه‌ی او را چو می‌بَرید
در سینه داغ فاطمه را تازه‌تر کنید

ای ناله‌های نیمه‌شب هر شبِ علی
آتش شوید و بر جگر ما اثر کنید

از بس گناه کرده‌ام افتادم از نظر
ای خاندان وحی! به (میثم) نظر کنید

غلامرضا سازگار (میثم)

صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشته‌ها وا  کرد

(کوفه خالی از خورشید)

صبح شد کوفه در غمی سنگین، در به روی فرشته‌ها وا کرد
آمدند و امیر (ع) را بردند، کوفه اما فقط تماشا کرد!

کوفه دیگر یتیم و تنها بود، در مسیر حوادث دوران
گوشه ای رفت و با دلی پر درد، گره از بغض اشک‌ها وا کرد

قدر نام پدر کسی داند، که یتیمی کشیده در دنیا
شهر نامردمان چه می‌داند، چه کسی نان شب مهیا کرد؟

روزگاری علی(ع) در این سامان، نخل سبز عدالت حق بود
از حسادت شریر بدطینت، قصد قطع درخت طوبی کرد

ابن ملجم نشست با اشعث، هم معاویه با بنی شیطان
فتنه و توطئه ز هر سمتی، قامت دولت جهان تا کرد

کوفه در خواب ناز، چون هر شب، میر بیدار، شهربانش بود
کوفه را بانگ ناله‌ی جبریل، ناگهان غرق شور و غوغا کرد

جز علی، هر که بود، نالان بود، صحبت وصل عشق و هجران بود
گرچه زخم عمیق را با مهر، جبرئیل امین، مداوا کرد!

نوبت وصل و وعده جانان، شوق مولا به چهره می‌آورد
اهل خانه، تمام‌شان دیدند، که چه وجدی به چهره پیدا کرد

آنکه می‌رفت، حال و فالش خوش، آنکه می‌ماند، روزگارش سخت
زآن میان عشق، با غم غربت، بعد مولا فقط مدارا کرد

یا علی جان، به جان تو سوگند، دوستت دارم از ته قلبم
قسمت من همین، محبت بود، آنچه دنیا نصیب بر ما کرد

یک هزار و چهارصد سال است، از پی نام و یادتان، طی شد
با تو تاریخ، دشمنی‌ها در کوفه و شام و کل دنیا کرد

لیک، یک روز می‌رسد مردی، از تبار درخت طوبایت
آن که آینده را فقط خواهد، چون علی، با علی مصفا کرد.

سید علی اصغر موسوی (سعا)
خرداد ۱۳۹۸

همیشه چشم امیدم به آسمان بوده‌ست

(برتر از گمان)

همیشه چشم امیدم به آسمان بوده‌ست
به سوی خالق غفار و مهربان بوده‌ست

اگرچه در همه جا می‌توان خدا را دید
نگاهِ سینه‌ی من محو آسمان بوده‌ست

چو نیست دیده‌ی بینا به بیکران جهان
زمین به دیده‌ی مخلوق، بیکران بوده‌ست

زمین چو ذرّه‌ی ناچیز در دل هستی‌است
که گم، میان سپاهِ ستارگان بوده‌ست

شبی همای خیالم به آسمان پَر زد
که دید عالَمی از چشم ما نهان بوده‌ست

کسی که هستی عالم، طفیل هستی اوست
کسی که خلقت او ، برتر از گمان بوده‌ست

کسی که سایه‌ی او نقش بسته روی زمین
کسی که بر سر مخلوق، سایبان بوده‌ست

کسی که آینه‌ی ذات حق‌_تعالیٰ هست
کسی که روح خداوند لامکان بوده‌ست

کسی که احمد(ص) او را به آسمان‌ها دید
کسی که با او در عرش، همزبان بوده‌ست

کسی که نیست قرین‌اش به وسعتِ عالم
کسی که در وصفش خامه ناتوان بوده‌ست

کسی که مَدّ نگاهش، در آسمان جهان...
به‌وقتِ خلقتِ او نقشِ کهکشان بوده‌ست

کسی که مَدحش را می‌توان به قرآن دید
کسی که نامش زیب و فرِ اذان بوده‌ست

کسی که مِهرش در هر دلی که افتاده‌ست
برای سنجش او ، وقت امتحان بوده‌ست

کسی که غصب ولایت نمود از او دشمن
کسی که با غم و مِحنت هم‌آشیان بوده‌ست

کسی که گرچه خودش بود ساقی کوثر
نصیب او به جهان جام شوکران بوده‌ست

کسی که تیغ شقاوت نشست بر سر او...
از آنکه خار به چشمان دشمنان بوده‌ست

علی ست شاه ولایت که در سپهر وجود
نشانه‌ای ز خداوند بی نشان بوده‌ست

زمین به هستی او فخر می‌کند بر خود
که زیر پای شهنشاه انس و جان بوده‌ست

زمان ببالد بر خود که اوست همزادش
جهان بنازد بر او که جاودان بوده‌ست

علی ست (ساقی) کوثر، که ساغر کرمش
هماره حسرت لب‌های عرشیان بوده‌ست

بدان‌جهت که بوَد همنشین حق در عر‌ش
همیشه چشم امیدم به آسمان بوده‌ست.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/11/27

همیشه ذکر علی بهترین ترانه‌ی ماست

(مهر علی)

همیشه ذکر علی بهترین ترانه‌ی ماست
علی علی همه جا ذکر عارفانه‌ی ماست

بگو به ماه نتابد دگر به کلبه‌ی ما
تجلیات علی چلچراغ خانه‌ی ماست

بهار مهر علی بی خزان بوَد، آری
همیشه گنج ولا زینت خزانه‌ی ماست

کبوتر دل ما مرغ بارگاه علی ست
فراز صحنه‌ی این بارگاه، لانه‌ی ماست

کنارچشمه‌‌ی لعل تو ،خال هندویی ست
فدای گندم خالی شوم که دانه‌ی ماست

به شهسوار عرب مرتضی علی صلوات
اگر‌ ز عشق نشان خواهی این نشانه‌ی ماست

من از ریاض ریاضت نمی‌روم (حداد)
که ذکر زیر لبی، سرّ عاشقانه‌ی ماست

"عباس حداد کاشانی"

به حیرت نگر قدرت حیدری را

(اَلسّلامُ علیكَ یا اَمیرالمؤمنین)

«ساقی کوثر»

به حیرت نگر قدرت حیدری را
که زیر آوَرَد چرخ نیلوفری را

مَه پُرفروغ سماواتِ هیبت...
که کرده‌است حیران مَه و مشتری را

چو در کعبه مولود شد دیده وا کن!
ببین شوکت و قدر و نیک‌اختری را

علی لنگر آسمان و زمین است
خدا داده بر او چنین برتری را

به میلاد فرخنده‌اش مطرب عشق
به پا کرده در عرش، خنیاگری را

پیمبر به معراج وقتی سفر کرد
بدید آن مَهِ رشکِ حور و پری را

یقین کِلکِ نقاش چین با نگاهی
گرفته ز سیماش صورتگری را

شهی که بر امّت به فرمان ایزد
عطا کرد احمد بر او رهبری را

دلیری که خوابید جای پیمبر (ص)
نِگر دیده! اوج ز خودبگذری را

امیری که بر دشمنان قبل لشکر
نشان داده آن قدرتِ صفدری را

یَلی که به یک ضربه‌ی ذوالفقارش
دو تا کرد آن مرحب خیبری را

شهی که به سجده به وقت عبادت
به سائل ببخشید انگشتری را

سِکندر به نزدش یقین با تواضع
گذارد ز سر، تاج اسکندری را

ولی‌یی که حق گفته مَدحش به قرآن
چه‌سانش توانم ثناگستری را...؟

علی شیر حق است و شاه ولایت
که دارد به سر، تاج فرمانبری را

علی (ساقی) کوثر است و خدایش
سپرده بر او چشمه‌ی کوثری را ـ

که سرمست سازد به روز قیامت
از آن، شیعه‌ی مذهب جعفری را...

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/09/22

عید غدیر ، روز ظهور ولایت است 

...........عید سعید غدیر............

عید غدیر ، روز ظهورِ ولایت است
فصل گشایش همه دَرهای رحمت است

کامل کند ولایت مولا، نظام دین
یعنی ولای اوست که اتمام نعمت است

فرمود مصطفی، که علی حقّ و حق علی‌ست
عالم بدون نور علی، غرق ظلمت است

راه علی، طریق فلاح است و بندگی
هر راه دیگری بجز از این ،ضلالت است

بی حبّ مرتضی نرسد کس به قرب حق
شرط قبول هر عملی قصد قربت است

نام علی، گره بگشاید ز کار خلق
این اسم اعظمی‌ست که اسرار خلقت است

در آیه‌ی مباهله او جان مصطفاست
یک روح در دو تن که تجلیّ حکمت است

نصب علی برای امامت به امر حق
تا روز حشر بر همه اتمام حجّت است

روز غدیر ساقی کوثر به سر نهاد
تاج ولایتی که شکوه امامت است

هر کس که بود همره احمد در آن مکان
بیعت نمود و گفت که این راه عزت است

کردند حاجیان همه بیعت در آن مکان
اما چه سود در دل‌شان بغض و نفرت است

بغضی که شعله زد به در خانه‌ی علی
یک تن نگفت بیت علی جای عترت است

آوخ که سوخت پشت در خانه کوثرش
آن سوره‌ای که معنی و تفسیر عصمت است

با آن جماعتی که شکستند عهد خود
دارم یقین، غدیر، سر آغاز نهضت است

هر کس شکست بیعت خود، شد سقیفه‌ای
این ماجرا هنوز پر از درد و محنت است

روز غدیر, دست علی گر بلند شد
در کربلا جدا ز تن مجد و غیرت است

در وادی غدیر ، علی شد امیر خلق
در کربلا حسین ولی غرق غربت است

چشم انتظار مانده (شقایق) رسد ز راه
مولای ما که برق نگاهش، عدالت است

حمید رضازاده (شقایق)

آن شاهد مقصود که در پرده نهان بود

در مدح حضرت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب
(علیه السلام)

آن شاهد مقصود که در پرده نهان بود
دوشینه‌ بر دیده‌ی من، جلوه کنان بود

نوشین لب و رخشان رخ و زلف به خم او
نور بصر و تاب دل و قوت روان بود

خواندم مه و مهرش به نکویی چو بدیدم
بهتر ز مه و مهر ، نه این بود و نه آن بود

می‌خواندمی‌اش ماه اگر، ماه سخنگو
می‌گفتمی‌اش سرو، اگر سرو روان بود

بیدار شد از خواب چو چشمان تو شد باز
هر فتنه‌ی خوابیده که در ملک زمان بود

خود را نگه از فتنه‌ی ایام، توان داشت
وز نرگش فتان تو ، ایمن نتوان بود

هر سود که گفتند به بازار جهان هست
دیدیم به جز سود غمت جمله زیان بود

معذور همی دار اگر بیخود و مستیم
هشیار به دور لب لعلت نتوان بود

گر زلف و بناگوش تو را خلق نمی‌کرد
ایزد، نه ز دین نام و نه از کفر نشان بود

در حلقه‌ی نوشین‌دهنان ، هر که بدیدم
این مطلع جان‌بخش منش ورد زبان بود

روزی که نه از ماه نه از مهر نشان بود
روشن ز تجلی علی کون و مکان بود

وجه الله باقی که عیان شد ز شهودش
آن شاهد غیبی که پس برده نهان بود

موسی ارنی گوی، چه در طور درآمد
نوری که تجلی برِ آن بود ، همان بود

با کشتی خود نوح ز حملش سخنی گفت
زآن روی ز طوفان حوادث ، به امان بود

آتش به خلیل الله از آن برد سلامت
گردید که حبّ علی‌اش جوشن جان بود

صوت خوش داود که بردی دل عالم
یک شمه‌اش از فیض لب و لطف میان بود

از شادی قرب حرمش از دل آدم
رفت آن غم و اندوه که از بعد جنان بود

چون یافت مدد از دم او عیسی مریم
جان‌بخش دمش غیرت آب حَیَوان بود

چون نام علی نقش نگین کرد سلیمان
حکمش چو قضا بر همه‌ی خلق روان بود

تنها نه همین بود معین ، ختم رسل را
بر خیل رسل یار، به هر عهد و زمان بود

در منقبتش هر چه (محیط) از دل و جان گفت
صدق است و یقین دان، نه دروغ و نه گمان بود

شاهی که تولاش بوَد معنی ایمان
کافر بوَد آنکس که بگوید، نه چنان بود .

"شمس الفصحاء محیط قمی"

جلوه‌ها بخشد به عالم چهره‌ی زیبای او

در منقبت حضرت علی (ع)

جلوه‌ها بخشد به عالم چهره‌ی زیبای او
شد قیامت‌ها به پا از قامت رعنای او

چون مقام نور حق جان فروزان علی است
بود تشریف امامت راست بر بالای او

راز هستی پیش او روشن بوَد چون آفتاب
نیست خود رازی نهان از دیده‌ی بینای او

پا به دوش مصطمی بنهاد و بت‌ها را شکست
دین قوامی یافت از سعی خلیل آسای او

ای (وکیلی) هر که باشد پیرو آل رسول
از شراب پاک کوثر . پر شود مینای او

"ابوالفضل وکیلی قمی"

آن دست که در غدیر خم بالا رفت

(از غدیر تا عاشورا)

آن دست که در غــدیر خــم بالا رفت

بــا امــر خــدای خــالــق یکتـــا رفت

دستی‌ست که آوازه‌ی آن در تــاریــخ

تا عـرش خــدا به روز عـاشـورا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)

فراز دست نبی گرچه دست مولا رفت

(از غدیر تا کربلا)

فــراز دست نبـی، گرچه دست مـولا رفت

ولی حسین سرش سوی عرش اعـلا رفت

یکی به کرب و بلا و یکی به دشت غـدیر

بــرای دیــن خـــداونــد حـیّ یکتــا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)