دور شدم ازین و آن با خودم آشنا شدم

(ما شدم)

دور شدم ازین و آن با خودم آشنا شدم
آینه در حجاز بود عاشق مصطفی شدم

سرمه نمی‌‌برم به چین، قند و شکر نمی‌‌خرم
نقره و زر نخواستم ، صاحب کیمیا شدم

بار شتر گذاشتم، وقف تو هر چه داشتم
دانه‌ی عشق کاشتم، در قفست رها شدم

با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانه‌ای ست
با تو پر از قصیده‌‌ام، با تو غزل‌سرا شدم

«ای که ملول می‌‌شوی از نفس فرشته‌‌ها»
باور من نمی‌‌شود، هم‌نفس خدا شدم

سفره‌ی دل برای من باز کن، آیه‌‌ای بخوان
حرف بزن که مَحرمِ زمزمه‌ی حِرا شدم

قطره‌ی من فرات شد، ذره‌ّ‌ام آفتاب شد
پیش تو سیدالبشر ، سیدة النسا شدم

پشت سرت من و علی قامت عشق بسته‌‌ایم
تو همه مقتدا شدی من همه اقتدا شدم

من به تو دست یا علی داده‌‌ام از صمیم دل
مرگ جدام کرده است از تو اگر جدا شدم

لحظه‌ی آخرین غزل، ترس ندارم از اجل
پیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدم

"سید حمیدرضا برقعی"

خانه‌ی پیرزن ته کوچه، پشت یک تیر برق چوبی بود

"چایی روضه:

خانه‌ی پیرزن ، ته کوچه
پشت یک تیر برق چوبی بود
پشت فریاد های گل کوچک
واقعاً روزهای خوبی بود

پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر
منتظر بود در زدن ها را
دم در می‌نشست و با لبخند
جفت می‌کرد آمدن ها را

روضه خوان محله می آمد
میرزا با دوچرخه آهسته
مثل هر هفته باز خیلی دیر
مثل هر هفته سینه‌اش خسته

"ای شه تشنه لب سلام علیک"
ای شه تشنه لب...چه آوازی
زیر و بَم‌های گوشه‌ی دشتی
شعرهای وصال شیرازی

می‌نشستیم گوشه‌ی مجلس
با همان شور و اشتیاقی که...
چقدر خوب یاد من مانده
در و دیوار آن اتاقی که -

یک طرف جمله‌ی "خوش آمده اید
به عزای حسین" بر دیوار
آن طرف عکس کعبه می‌گردد
دور تا دور این اتاق انگار

گوشه گوشه چه محشری برپاست
توی این خانه‌ی چهل متری
گوش کن! دم گرفته با گریه
به سر و سینه می‌زند کتری

عطر پر رنگ چایی روضه
زیر و رو کرده خانه‌ی اورا
چقدَر ناگهان هوس کردم
طعم آن چای قند پهلو را

تا که یک روز در حوالی مهر
روی آن برگ های رنگارنگ
با تمام وجود راهی کرد
پسری را که برنگشت از جنگ

هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز
پستچی، نامه از عزیز نداشت
کاشکی آن دوشنبه‌ی آخر
روضه‌ی میرزا ، گریز نداشت

پیرزن قطره قطره باران شد
کمی از خاک کربلا در مُشت
السلام و علیک گفت و سپس
روضه ی قتلگاه او را کشت

تاهمیشه نمی‌برم از یاد
روضه‌ی آن سپیدگیسو را
سالیانی‌ست آرزو دارم
کربلای نرفته‌ی او را...

"سید حمیدرضا برقعی"

زنی از خاک، ‌از خورشید، از دریا،‌ قدیمی‌تر

(ما أدراكَ ما زهرا)

زنی از خاک، ‌از خورشید، از دریا،‌ قدیمی‌تر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمی‌تر
زنی از خویشتن حتی، از أعطینا، قدیمی‌تر
زنی از نیّت پیدایِش دنیا، قدیمی‌تر

که قبل از قصۀ ‌«قالوا بلی» این زن بلی گفته‌ست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفته‌ست


ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه
به سوی جانمازش می‌رود سلانه سلانه
شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه
از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه

نشاند آن دانه را در آسمان با گریه آبش داد
زمین خاکستری بود، اشک او رنگ و لعابش داد


زنی آن‌سان که خورشید است سرگرم مصابیحش
که باران نام او را می‌ستاید در تواشیحش
جهان آرایه دارد از شگفتی‌های تلمیحش
جهان این شاه‌مقصودی که روشن شد ز تسبیحش

ازل مبهوت فردایش، ازل حیران دیروزش
ندانم‌های عالم ثبت شد در لوح محفوظش


چه بنویسم از آن بی‌ابتدا، بی‌انتها، زهرا
ازل زهرا، ابد زهرا، قدر زهرا، قضا زهرا
شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا
چه می‌فهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا!

مرا در سایۀ خود بُرد و جوهر ریخت در شعرم
رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم


مدام او وصله می‌زد، وصلۀ دیگر بر آن چادر
که جبرائیل می‌بندد دخیل پر بر آن چادر
ستون آسمان‌ها می‌گذارد سر بر آن چادر
تیمّم می‌کند هر روز پیغمبر بر آن چادر

همان چادر که مأوای علی در کوچه‌ها بوده‌ست
کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بوده‌ست


غمی در جان زهرا می‌شود تکرار در تکرار
صدای گریه می‌آید به گوشش از در و دیوار
تمام آسمان‌ها می‌شود روی سرش آوار
که دارد در وجودش روضه می‌خواند کسی انگار

برایش روضه می‌خواند صدایی در دل باران
که یا أماه! أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان


خدا را ناگهان در جلوه‌ای دیگر نشان دادند
که خوبِ آفرینش را به زهرا ارمغان دادند
صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند
ملائک یک به یک گهوارۀ او را تکان دادند

صدای گریه آمد، مادرم می‌سوخت در باران
برای کودک خود پیرُهن می‌دوخت در باران


وصیت کرد مادر، آسمان بی‌وقفه می‌بارید
حسینم هر کجا خُفته، قدم آرام بردارید!
تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید
جهان تشنه‌ست، بالای سر او آب بگذارید

زمان رفتنش فرمود: می‌بخشید مادر را
کفن‌هایم یکی کم بود، می‌بخشید مادر را

بمیرم بسته می‌شد آن نگاه آهسته آهسته
به چشم ما جهان می‌شد سیاه آهسته آهسته
صدای روضه می‌افتد به راه آهسته آهسته
زنی آمد به سوی قتلگاه آهسته آهسته

بُنَّیَ تشنه‌ای مادر برایت آب آورده...

"سید حمیدرضا برقعی"

دستان بی‌ملاحظه‌ی طوفان

(السّلامُ عَلَیكِ یا فاطمةَ الزهراء)

دستان بی‌ملاحظه‌ی طوفان
تاریخ را ورق زده در باران

چشمم شبیه هر ورقش خونین
خونم چنان قصیده‌ی من جوشان

بی‌طاقت از تخلص و از تشبیب
برداشتم مقدمه را از آن

داغ کتابخانه‌ی بغدادیم
از ما نه سطر مانده و نه عنوان

چرمینه جلدهای کتابم شد
زین قشون و چکمه‌ی مزدوران

هر قطعه از عراق عجم زنجیر
هر گوشه از عراق عرب زندان

همدستی خلیفه‌ی عباسی
با نطفه‌ی هلاک هلاکو خان

سرگشتگی فاطمیان مصر
آوارگی قرمطی گیلان

فریاد غربت جبل العامل
واویلتای تا ابدِ لبنان

حله، نجف، مزار شریف و ری
از هم جدا شدیم چقدر آسان

با ما چه کرده‌اند بپرس اول
از شیعیان خسته‌ی پاکستان

از آن همه حماسه‌ی بغض آلود
از نعره‌های حیدری آنان

تحت الحنک به گردن آنان، دار
وقت قنوت در کف ایشان، جان

این زخم‌های کهنه اگر تازه است
خورده‌‌ست دم به دم نمک از دوران

آغاز شد حکایت ما با زخم
با زخم فتنه بر جگر ایمان‌

از حَجة الوداع که آمد گفت :
باید بگیرم از همگان پیمان

تا روز روشنم نشود تاریک
تا آفتابِ من نشود کتمان

اما دریغ و درد زبانم لال
بستند بر امین خدا هذیان

انداختند شعله به حنانه
آتش گرفت رایحه‌ی ریحان

روزی که سوخت فاطمه از آن روز
دنیا شده‌‌ست بر سر ِ ما ویران

باید چگونه گفت چه‌ها کرده‌‌ست؟
یا فضةُ خزینی او با جان

فضه بیا که خرد شد آیینه
فضه بیا که آینه شد حیران

فضه بیا که چادر زهرا سوخت
برخیز و شعله های مرا بنشان

تابوت را که دید تبسم کرد
آهسته لب گشود به الرحمن

چشم علی به سوره‌ی کوثر خورد
تابوت ، رحل و فاطمه‌اش قرآن

تسلیم حکم عهد ازل مولاست
کاری نداشته است به این و آن

ممسوس ذات اقدس حق مولاست
می‌گیرد از خدای خودش فرمان

ارکان شانه‌هاش پر از زخم است
خلقت بنا شده‌ست بر این ارکان

مردی که لقمه لقمه نهاد آرام
با دست خود به کام جذامی نان

حیدر چنین شده‌‌ست چنین حیدر
انسان چنین شده‌‌ست چنین انسان

مولا که اجتماع نقیضین است
گاهی نسیم و گاه دگر طوفان

وقتی ابوتراب به رزم آید
با خاک می‌کند همه را یکسان

وقتی حدید هست به انگشتش
وقتی که ذوالفقار دهد جولان

دشمن به کارزار نخواهد داشت
چمچاره‌ای جز اینکه شود عریان

برداده است رنج علی آری
تمار بوده حاصل نخلستان

ایوان بی ثبات مدائن ریخت
برپاست تا ابد به نجف ایوان

معلوم می‌شود که مسلمان کیست
روزی که هست حب علی میزان

میراث دار روزم و روزم را
حاشا که در تقیه کنم پنهان

ما را شکسته‌اید ولی هرگز
خالی نمانده از من و ما میدان

در پیچ و تاب راه نیفتاده‌‌ست
این رودخانه از نفس از جریان

آری قسم به خون شهیدانم
خون همیشه جاری بی پایان

آری به پشتوانه‌ی شاه طوس
آری به دولتیِ سر سلطان

در اشتهای گندم ری ابلیس
این‌بار اگر که تیز کند دندان

دندان به آرواره نخواهد دید
تا سق زند به لقمه‌ای از آن نان

آن پنبه را درآورد و بر گوش
این چند جمله را کند آویزان

ما را علی سپرده به فرزندش
هستیم دور سفره‌ی او مهمان

حب الحسین یجمعنا یعنی :
ایران عراق بود و عراق ایران

ما اربعین "وَ اعْتَصِمُوا..." هستیم
دریای ماست معجزه‌ی دوران

دریای ماست قطره‌ای از موعود
موعود ماست خاتمه‌ی هجران

تا صبح دولتش بدمد آن روز
می‌گیرد این زمانه سر و سامان

ما عهد بسته‌ایم جد اندر جد
هیهات اگر که بشکند این پیمان

تا مانده است نام علی جاوید
تا هست نام فاطمه ، جاویدان

"سید حمیدرضا برقعى"

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

(طوفان واژه‌ها)

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه.هاست
شاعر شکست خورده‌ی طوفان واژه هاست

بی اختیار شد ، قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه‌ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می.کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی برایش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلسه‌ی عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

"سید حمیدرضا برقعی"

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

(دریا را)

مَشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می‌خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهره‌ی آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریّه‌ی گل بود و الّا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

روی دست تو ندیده‌ست کسی دریادل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

"سید حمیدرضا برقعی"

نشستم گوشه‌ ای از سفره‌‌ی همواره رنگینت

(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا حَسَنَ بْنَ عَلِی الْمُجْتَبیٰ)

نشستم گوشه‌‌ای از سفره‌‌ی همواره رنگینت
چه شوری در دلم افتاده از توصیف شیرینت

به عابرها تعارف می‌‌کنی دار و ندارت را
تو آن باغی که می‌‌ریزد بهشت از روی پرچینت

کرم یک ذره از سرشار ، سرشارِ صفت‌‌هایت
حسن یک دانه از بسیار ، بسیارِ عناوینت

دهان وا می‌‌کند عالم به تشویق حسین اما
دهانِ خاتم پیغمبران وا شد به تحسینت

تو دینِ تازه‌‌ای آورده‌‌ای از دیدِ این مردم
که با یک گل کنیزی می‌‌شود آزاد در دینت

معزالمؤمنین خواندن مذل المؤمنین گفتن
اگر کردند تحسینت اگر کردند نفرینت

برای تو چه فرقی دارد ای والتین و الزیتون
که می‌‌چینند مضمون آسمان‌‌ها از مضامینت

بگو با آن سفیرانی که هرگز بر نمی‌‌گشتند
خدا وا داشت جبراییل‌‌هایش را به تمکینت

بگو تا آفتاب از مغربِ دنیا برون آید
که سرپیچی نخواهد کرد خورشید از فرامینت

بگو تا تیغ بردارد اگر جنگ است آهنگت
بگو تا تیغ بگذارد اگر صلح است آیینت

خدا حیران شمشیر علی در بدر و خندق بود
علی حیران تیغ نهروانت تیغ صفینت

بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند
محبت کن! قدم بگذار بر چشم محبینت

تو را پایین کشیدند از سر منبر که می‌گفتند :
چرا پیغمبر از دوشش نمی‌‌آورد پایینت

درون خانه هم محرم نمی‌‌بینی تحمل کن
که می‌خواهند ، ای تنهاترین! تنهاتر از اینت

تو غم‌‌های بزرگی در میان کوچه‌‌ها دیدی
که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت

از آن پایی که بر در کوفت بر دل داشتی داغی
از آن دستان سنگین بیشتر شد داغ سنگینت

سر راهت می‌‌آمد آنکه نامش را نخواهم برد
برای آنکه عمری تازه باشد زخم دیرینت

برای جاریِ اشکت سراغ چاره می‌‌گردی
که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت

به تابوت تو زخمِ خویش را این قوم خواهد زد
چه می‌‌شد مثل مادر نیمه‌‌ی شب بود تدفینت

صدایت می‌‌زند اینک یتیمت از دل خیمه
که او را راهی میدان کنی با دست آمینت

هزاران بار جان دادی ولی در کربلا آخر
در آغوش برادر دست و پا زد جان شیرینت

کدامین دست دستِ کودکت را بر زمین انداخت ؟
همان دستی همان دستی که روزی بوده مسکینت

دعا کن زخم غم‌‌هایت بسوزاند مرا یک عمر
نصیبم کن نمک از سفره‌‌ی همواره رنگینت

"سید حمیدرضا برقعی"

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...

یا زهرا "س"

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که -

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده‌ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلاً آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه‌ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم‌التکاثر بود

درون خانه‌ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی‌طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه‌ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به جان علی

از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه‌ی توست
"کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست"

قم ـ سید حمیدرضا برقعی

ما در کنار دختر موسی نشسته‌ایم

حضرت معصومه (س)

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی‌ام تویی
تنها دلیل این‌که من اینجایی‌ام تویی

هر شب دلم قدم به قدم می‌کشد مرا
بی‌اختیار سمت حرم می‌کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می‌کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می‌دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن کنند‌ هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگری‌ست
خونین‌تر است ماه محرم کنار تو

ما در کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری‌ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می‌شویم
وقتی که با ملائکه همگام می‌شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکر و زن‌ها کنیزهات

زیباترین خاطره‌هامان نگفتنی‌ست
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی‌ست

باران میان مرمر آیینه دیدنی‌ست
این صحنه در برابر آیینه دیدنی‌ست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین‌جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی‌حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف‌های خود اصرار می‌کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می‌کنم

ما در کنار دختر موسی نشسته‌ایم
عمری‌ست محو او به تماشا نشسته‌ایم

اینجا کویر داغ و نمک‌زار شور نیست
ما رو به روی پهنه ی دریا نشسته‌ایم

قم سال‌هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته‌ایم

بوی مدینه می‌وزد از شهر ما ، بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته‌ایم

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه‌ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می‌شوم
روزی که زیر پای شما خاک می‌شوم

"سید حمیدرضا برقعی"

به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

(پرسه در خیال)

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ، ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

سید حمیدرضا برقعی

گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد

(لرزید دلم...)

گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد
ناخواسته در تیر رس راهزن افتاد

در تیر رس من گره انداخت به ابرو
آهسته کمان و سپر از دست من افتاد

بی دغدغه ، بی هیچ نبردی دلم آرام
در دام دوتا چشم دو شمشیر زن افتاد

می‌خواستم از او بگریزم ، دلم اما
این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد

لرزید دلم مثل همان روز که چشمم
در کشور بیگانه به یک هموطن افتاد

درگیر خیالات خودم بودم و او گفت:
من فکر کنم چایی تان از دهن افتاد.

"سید حمیدرضا برقعی"

در آن کرانه که دل با ستاره، همزاد است

(دلم برای تو تنگ است)

در آن کرانه که دل با ستاره، همزاد است
به من اجازه‌ی در اوج پر زدن داده است

در آن کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن ، افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سوال می‌کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی ست که جامانده در گوهر شاد است

بدون فن غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است

"سید حمیدرضا برقعی"

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت

(مادر سادات)

دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده‌ست و ماحصلش این غزل شده است

تاثیر مهر مادری‌ات بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است

مادر! حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است

سیاره‌ای که زهره نشد آه می‌کشد
آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است

زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است

با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است

هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری

نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت

نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم

عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی ست
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی ست

از این شکوه ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگی‌ات را مرور کرد

چون زندگیت ساده تر از مختصر شده ست
پیش تجملات، جهازت سپر شده ست

آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری

اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن

دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما

آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می‌کنم مزار تو را بین سینه ام

مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید.

"سید حمیدرضا برقعی"

هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم ؟

(منتظر یار)

هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم ؟
من اگر این‌همه بیدار نباشم چه کنم ؟

گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است
خونجگر از غمت ای یار نباشم چه کنم ؟

عده‌ای بر سر آن‌اند اسیرت نشوند
من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم ؟

تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم ؟
راستی ، این‌همه بیمار نباشم چه کنم ؟

چارده بار خدا عاشق تو شد من اگر
عاشق روی تو یک بار نباشم چه کنم ؟

ابرویت تیغ مُصرّی‌ست که جان می‌طلبد
به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم ؟

خواستم نام مرا هم بنویسند همین
سر بازار خریدار نباشم چه کنم ؟

من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا
فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم ؟

"سید حمیدرضا برقعی"

خدا را شکر بین شهر ما از تو نشان پیداست

(بیا آقا...)

خدا را شکر بین شهر ما از تو نشان پیداست
کمی از پشت بام خانهٔ ما، جمکران پیداست

اگر هر جای دنیایم دلم در یک خیابان است
همیشه نیمهٔ شعبان دلم در چارمردان است

خیابانی که دل سرمستِ یوسف می‌شود در آن
و با اصرار هی شربت تعارف می‌شود در آن

به پای دل به شوق دیدن دلدار خواهم رفت
پیاده از حرم، با گریه تا گلزار خواهم رفت

حرم، گلزار، احساس صفا تا مروه را دارد
و بالای سرم، یک کعبه ی زیبا خدا دارد

منِ بیچاره دنبال تو هستم، چارهٔ من چیست؟
تو هستی در میان ما ولی توفیق دیدن نیست

و می‌دانم مرا که دل به تو بستم تو می‌بینی
اگرچه اهل پایین-شهر قم هستم تو می‌بینی

و می‌دانم که حتمأ سر به ما هم میزنی آقا
تو حتی سر به جشن بچه‌ها هم میزنی آقا

چه می‌شد باز کودک می‌شدم با شور دلتنگی
دوباره کوچه را تزئین کنم با کاغذ رنگی

و می‌خواند تو را حتی نگاه بچه‌ها آقا
برای کودکان چشم بر راهت، بیا آقا

"سید حمیدرضا برقعی"

جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد

(سنگ صبور)

جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی توچندی‌ست که در کار زمین حیراتم
مانده‌ام بی تو چرا باغچه‌ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
می‌خرم از پسرک هر چه تفأل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

"سید حمیدرضا برقعی"

سکوت عین سکوت است، بی همانند است

(سکوت)

سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

سکوت کرد علی سالهای پی در پی
همان علی که در قلعه را ز جا کنده است

همان علی که به توصیف او قلم در دست
مردّدم بنویسم خداست یا بنده ست

علی به واقعه جنگید با زبان سکوت
که ذوالفقار علی در نیام برّنده است

علی به واقعه کار مهم تری دارد
که آیه آیه کتاب خدا پراکنده است

از آن سکوت چه باید نوشت؟ حیرانم!
از آن سکوت که لحظه به لحظه اش پند است

از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد
از آن سکوت که ماضی و حال و آینده است

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست
از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است

سید حمیدرضا برقعی

بیوگرافی و اشعار آقای سید حمیدرضا برقعی

https://uploadkon.ir/uploads/663524_23سید-حمیدرضا-برقعی.jpg

(بیوگرافی)

آقای سید حمیدرضا برقعی ـ متولد سال 1362 در قم است. دو سال طلبگی و بعد رشته ادبیات خوانده و از پرورش یافتگان انجمن ادبی محیط قم به مدیریت استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) است.

وی در قالب‌های مختلف شعری به هنرنمایی پرداخته و در غزل سرایی، طبعی روان و قریحه‌ای سیال دارد. بیشتر آثار وی محتوای آیینی داشته و در منقبت و رثای ائمه‌ی اطهار "سلام الله علیهم اجمعین" سروده شده است.

برقعی در خوانش شعر نیز از توانایی بالایی برخوردار بوده و در بین شاعران جوان شناخته شده است.او در چند کنگره شعر مقام اول را کسب کرده و از سال 1386 تا 1390 مسؤول انجمن شعر استان قم بوده است. سید حمیدرضا برقعی سابقه‌ی همکاری با مؤسسه‌ی آفرینش‌های هنری آستان قدس رضوی در زمینه‌ی شرکت در چندین شب شعر از جمله "ملکوت هشتم"، "برکه‌ی نور"، " از نیزه تا قلم"و... را دارد.

آثار :

مجموعه اشعار
طوفان واژه ها
قبله مایل به تو
رقعه
تحیّر
یحیی

(این جمعه هم گذشت)

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت‏
دست مرا بگیر كه آب از سرم گذشت‏

مانند مرده ‏ای متحرک شدم، بیا
بی تو تمام زندگی‏ ام در عدم گذشت‏

می‏‌خواستم كه وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه كه می‏خواستم گذشت‏

دنیا كه هیچ، جرعهٔ آبی كه خورده ‏ام‏
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت‏

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ‏ایم‏
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت‏

تا كی غروب جمعه ببینم كه مادرم‏
یک گوشه بغض كرده كه این جمعه هم گذشت‏

مولا، شمار! درد دلم بی ‏نهایت است‏
تعداد درد من بخدا از رقم گذشت‏

حالا برای لحظه‏ ای آرام می‌‏شوم‏
ساعات خوب زندگی ‏ام در حرم گذشت‏

"سید حمیدرضا برقعی"