مهرگان خنده زد از مردن شهریور من
(باد پاییز)
مهرگان خنده زد از مردن شهریور من
باد پاییز ، بجنبید و بجنبد سر من
برگ ریز آمد و در برگ خزانی خواندم
كه یكی برگ دگر كنده شد از دفتر من
كودكی بودم و ناگاه مرا كرد جوان
مرگ اسفند مه و زادن شهریور من
بیم آن است كه تا چشم زنم پیر شوم
خستگی آید و پیری و نشیند بر من
رخت بر بندد شادی و جوانی و نشاط
تیرگی راهنما گردد و غم رهبر من
موی كافوری و قوز كمر و چین جبین
زینت آرای سر من شود و پیكر من
پیش آیینه هراس آیدم از دیدن خویش
چون ز كافور سخن گوید مشک تر من
روزی آید كه من و دلبرم از هم پرسیم
كه چه حسن تو برانگیخت شبی خاطر من؟
هیچم از رنج شب پیری ، اندیشه نبود
گر چو من پیر نمیشد بت افسونگر من
ای دریغا كه بدو نیز نپاید گیتی
خرد و بشكسته شود نوش لب لاغر من
روزگاری شود آن طره ی پیچنده سفید
خبر از مرگ دهد شاخک سیسنبر من
پشت او خم شود از خستگی سال و مهان
فرودین ها ببرد تاب و تف آذر من
برسد عاقبت كار بدانجا كه شبی
از بر او بگریزم من و او از بر من
گاه لطف آرد و آن چهره بگیرد كه ببوس
گویمش حاشا كلا كه تویی مادر من
كی زنم بوسه بر آن چهرهٔ پر چین و شكن
كاتش عشق كشد شعله ز خاكستر من
گرچه پیرم چه بسا نرگس شهلا كه مراست
نوز جوینده در این كشور پهناور من
دلبر عهد جوانی منا بوسه مخواه
روز پیری ز لبم زین لب پر شكر من
تو ندانی كه مرا خستگی و پیری نیست
تا همی جنبد دریای پر از گوهر من
پسرانند مرا دختركانند مرا
كه جوان داشته در پیری من منظر من
نتوان گفت مرا كت پسر و دختر نیست
نظم و نثر است مرا خود پسر و دختر من
هر چه بر عمر جهان بگذرد ارزنده تر است
این نكویان درخشنده تر از اختر من
از پس مرگ من اینان سخن از من گویند
پر ز آوازه كنند از من بوم و بر من
وای بر من چكنم گر به شب پیری من
دست از عشق كشد طبع سخن پرور من
در خیالش همه شب خسبم و هر صبح پگاه
بوی نسرین و سمن خیزد از بستر من
گر مرا هیچ كسی هیچ كسی انگارد
هست دستی كه از او باز كشد كیفر من
عشق اگر نیست مرا زندگی و شادی نیست
طایر قدسم و از عشق بود شهپر من
من همینم كه مرا دیده و بینند كسان
چون مرا زاد چنین زاد مرا مادر من
گر بمیرم پس از این آرزرویی نیست مرا
كه بنازد به نكونامی من كشور من
"دکتر مهدی حمیدی شیرازی"
1319/05/20
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب