شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
(دگر هیچ)
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بوَد معنی دیدار که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرفاندوز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر ازکشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشهورانش
گهواره تراشند و کفندوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بَدَل عمر ، (بهار) از همه گیتی
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ...
"ملک الشعرای بهار"
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 5:46 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب