(خواب زنگاری)

می‌میرم ای آیینه! می‌میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن

در کوچه های سرد و سنگین باد می آید
از باد می‌ترسم به سرداب آشنایم کن

اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز بارانها صدایم کن

از تشنگی زنجیر بر پا زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندم جابجایم کن

چون سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن

دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر این‌جا منم فکری برایم کن

"یوسفعلی میرشکاک"