در ظلمت فشرده ی یک شام وهمناک
(کودتای ۲۸ مرداد)
نصرت رحمانی و شعر «منادی»
بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وقتی اجامر و خائنان کودتاچی به رادیو دست یافتند، و در حالی که هنوز مدافعان منزل مسکونی دکتر مصدق به فرماندهی سرهنگ ممتاز از خانه ی نخست وزیر قانونی دفاع میکردند، عدهای از آن مزدوران، از جمله شمس قنات آبادی و میراشرافی (صاحب روزنامه ی جنجالی آتش) میکروفون رادیو را به دست گرفته مدتی برای مرعوب کردن ملت ایران نعره میزدند که :
«ملت پیروز شد؛ فاطمی قطعه قطعه شد؛ مصدق کشته شد»
مردم ایران که به استثنای مشتی خودفروخته و سرسپرده ی انگلستان و دربار ؛ همگی پشتیبان دولت قانونی و ملی مصدق بودند از شنیدن این اخبار به شدت پریشان شدند و بویژه سخت نگران جان و سلامت رهبر محبوب نهضت ملی بودند. تا زمانی که، پس از حدود چهل و هشت ساعت خبر بازداشت دکتر مصدق، که همراه با چند تن از همکارانش، خود را به مقامات مستقر معرفی کرده بود، پخش شد و مردم از تندرستی او آگاه شدند این نگرانی شدید ادامه داشت و مردم از این جهت نیز ساعات سخت دردناک و ناگواری را میگذراندند.
در تمام این مدت همه ی مردم هنوز در نهایت تأثر از سقوط دولت محبوب خود بودند اما با پخش خبر سلامت دکتر مصدق، گویی موهبتی الهی بر آنان نازل شده باشد، توانستند لمحهای یک نفس راحت بکشند و باز هم به جان دکتر مصدق دعا کنند، و در انتظار اخبار بعدی که پی در پی به صورت شایعات گوناگون میرسید، دست کم این یک خبر را به یکدیگر شادباش بگویند. به دنبال این حوادث بود که در دیماه، یعنی حدود پنج ماه بعد، شعر «منادی» از نصرت رحمانی منتشر شد.
در این اثر شاعر از زبان «منادی»، خبر «زنده بودن سردار» را، در جَوّی مشحون از اندوه و وحشت و ارعاب، بیان داشته بود. در آن دوران نام نصرت رحمانی، که چند سالی بود به صورت یکی از با استعدادترین شاعران نوپرداز نسل خود در عرصه ی شعر ایران ظاهر شده بود، بسیار خوش درخشید.
آثار بعدی او نشان داد که آوازه ی بلند این سخنسرای پرمایه، بی دلیل نبوده و او با آفرینش سبک و زبان و مضامینی از هر جهت بدیع بر بلندترین قلههای شعر معاصر و بلکه اشعار همه ی اعصار زبان فارسی جای گرفت. رحمانی، که مانند دوستانش، در اشعارش نیز از خود به نصرت نام میبرد، در سال ۱۳۷۹ در ۷۰ سالگی درگذشت.
(سردار زنده است!…)
در ظلمت فشرده ی یک شام وهمناک
یک قطره خون ز حنجره ی مرغ شب چکید
خاری برُست بر سر بیراهه ی کویر
شعری به آسیاب دو دندان من لِهید
در نعره های خامشی و مرگ نعره ها
تیغ سکوت دوخت لبان امید را !
اشکی فتاد و شمع فرو خفت و ماه مرد
کفتار خورد لاشه ی مردی شهید را
ای قصر های مات! کجا شد حماسه ها؟
سردارِ پیرِ شهرِ طلای سیاه* کو؟
خورشید از چه روی نمایان نمیشود؟
مداح هرزه ، شاعرِ آن بارگاه**کو؟
برف از درخت کاج فرو ریخت، سارها
در آبی و کبود افق دور میشدند
سگ پارس کرد، جغد به بیغوله ای گریخت
خفاش ها ز نور شفق کور میشدند!
روبان سرخ دخترکی را گرفت باد
آن را به شاخه های بلند چنار زد
شب دست و پای میزد و افتاد و جان سپرد
در کوچه های شهر منادی هوار زد:
ــ سردار زنده است!…
"نصرت رحمانی"
دیماه ١٣٣۲
* اشاره به دکتر مصدق.
** منظور از «مداح هرزه، شاعر آن بارگاه…» شاعر چاپلوس و تـُنـُک مایهای بود به نام (صادق سرمد) که به هر مناسبتی شعری بی مایه و سرشار از مداهنه تقدیم محمدرضا شاه میکرد و بهمین مناسبت به شاعر مداح درباری معروف شده بود. با این اشاره نصرت رحمانی از او نمادی ساخته از چاپلوسان و مدیحه سرایان درباری.
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب