(باده ی گلزاری)

کارت ای یار به من غیر ستمکاری نیست
مگرت با من آزرده سر یاری نیست

نی خطا گفتم ازین جور و جفا دست مدار
که جفای تو به جز عین وفاداری نیست

چه غم ار خوار جهانی شدم اندر طلبت
بهر همچون تو گلی خارشدن خواری نیست

بسته ی دام تو از هر دو جهان آزاد است
اوفتادن به کمند تو گرفتاری نیست

هرچه خواهی ز عجایب ز فلک بتوان ديد
نیست نقشی که درین پرده ی زنگاری نیست

هر گنه می‌کنی آزار دل خلق مكن
که بتر هیچ گناهی ز دل آزاری نیست

به یکی تیر مژه ، صید دوصد دل کردی
تا نگویند خدنگ مژه ات کاری نیست

ای خوشا مستی و مدهوشی و آسوده دلی
که به جز غصه و غم حاصل هشیاری نیست

دوش می‌گفت کسی زردی رخسار (صغیر)
چاره‌اش هیچ به جز باده ی گلزاری نیست

"صغیر اصفهانی"