(کوی خویش)

از آب دیده تا ندهی شستشوی خویش
پاکان نمی‌دهند تو را ره به کوی خویش

در آرزوی گنج عبث جستجو کنی
ای بی‌خبر چرا نکنی جستجوی خویش

عمر ابد ز چشمه‌ی حیوان مجو ، مریز
بر خاک بهر آب بقا ، آبروی خویش

یک ساغرم خراب ابد ساخت از چه خم
این باده کرده پیر مغان در سبوی خویش

بود آنکه آرزوی جهانگیری‌اش به دل
بنگر چگونه برد به گور آرزوی خویش

بیرون ز حد حوصله مگشای پنجه را
یعنی بگیر لقمه به قدر گلوی خویش

چون خار چند مایه ی آزار مردمی
گل باش و شاد کن دلی از رنگ و بوی خویش

از شش جهت گنه به تو گر بسته ره (صغیر)
از توبه باز کن در رحمت به روی خویش

"صغیر اصفهانی"