(دوباره می‌سازد)

چو چرخ دامن من پر ستاره می‌سازد
مهی که کار دلم ، با اشاره می‌سازد

فریب نازکی دل مخور که دست زمان
ز شیشه‌ی دل ما سنگ خاره می‌سازد

بیا که پیر مغان ، خانه‌ی دل من و تو
خراب می کند اما ، دوباره می‌سازد

رهین منت عشق وی‌ام که در شب هجر
ز قطره قطره‌ی اشکم ستاره می‌سازد

علاج من به لب دلبر مسیح دمی‌ا‌ست
که مرگ را به دم خویش چاره می‌سازد

ز چاک چاک دل من عجب چه می‌داری؟
که یار ما ، سند عشق ، پاره می‌سازد

به نیم حلقه ز گیسوی او ، نسیم ‌سحر
برای طفل دلم ، گاهواره می‌سازد

مگو ز حرمت اغیار و بی‌وفایی یار
که داغ های دلم بی‌شماره می‌سازد

بیا و حالت (پروانه) را ببین ای گل!
که همچو شمع چسان با شراره می‌سازد؟

محمدعلی مجاهدی (پروانه)