(گلبانگ عدالت)

شکر ِلله که ز الطاف خداوند غفور
نور حق کرده در آیینه‌ی توحید ظهور
عالم پیر جوان گشت و جهان غرق سرور
روز بعثت شدو دل‌ها همه در شادی و شور

شد عیان روح کلام الله تورات و زبور

آید از ماذنه گلبانگ عدالت امروز
جلوه گر شد به جهان نور هدایت امروز
گشته در جلوه‌گری قبله‌ی حاجت امروز
عشق زد خیمه به گلزار رسالت امروز

شده در گلشن توحید شکوفا گل نور

داد هنگام سحر مژده ی دیدار سروش
شام هجران شده طی وصف رخ یار نیوش
تا که عالم سخن حق کند آویزه ی گوش
مکه بر خیزو به تن جامه‌ی توحید بپوش

پاک کن لوح دل از لوث بت و فسق و فجور

عشق امروز کند حل معمای دگر
می‌دهد درس خدا بینی و فتوای دگر
تا دهد بینش توحیدی والای دگر
بوی عیسی نفسی آید و موسای دگر

مهبط وحی حِرا گشت و منا وادی طور

او که نوشیده می معرفت از ساغر عشق
رمز دلدادگی آموخته از دفتر عشق
پرده برداشته از چهره‌ی روشنگر عشق
تا شود سینه‌ی احمد صدف گوهر عشق

حامل وحی خدا یافته اقبال حضور

نیست در سینه‌ی بی‌کینه‌ی او رغبت ریب
دیده ی حق نگرش نیست تماشاگر عیب
سر فرو برده پی رخصت میخانه به جَیب
آمد آن ساقی وحدت که ز خمخانه‌ی غیب

پر کند ساغر اعجاز ، ز صهبای طهور

تا کند نور خدا در دل ما جلوه‌گری
علم افراشته احمد ز پی دادگری
تا کَند ریشه‌ی ظلم و ستم و فتنه‌گری
کعبه را گوی که برخاست خلیل دگری

سایه‌ی لات و هبل را کند از جان تو دور

خم شده از پی تعظیم برش پشت فلک
هست در حیطه‌ی فکرش ز سما تا به سمک
به زر و مِسّ وجود دو جهان اوست محک
آفتاب نگهش آینه ی مُلک و مَلَک

پیشگاه قدمش جلوه‌گه جلوه‌ی حور

یا محمد (ص) تویی آن واقف سِرّ ازلی
طالب رتبت انسانی و خصم دغلی
خاتم جمله رسولانی و بر خلق ولی
مظهر ذات حق و مُهر تولای علی

نکند غیر خدا هیج به ذهن تو خطور

تا بتابد به جهان مهر تو برپاست نماز
چون بُوَد سینه‌ی بی‌کینه‌ی تو محرم راز
تا ابد زنده ز نام تو بُوَد ملک حجاز
بانگ تکبیر از این مأذنه برخاست (فراز)

تا بماند بشر از شرک و بت و بتکده دور

محمدتقی مردانی (فراز)