مهتاب دیشب رنگ و بويی آشنا داشت
(سر خیل عشاق)
مهتاب دیشب رنگ و بويی آشنا داشت
سُکر دعا ، شوق لقا ، عطر خدا داشت
آرام همچون خلسه در دامان اشراق
سیر و سلوکی تند ، اما بی صدا داشت
مهتاب دیشب حرف از خورشید میزد
گویا خبر از کهکشان نینوا داشت
گفتم چه آمد بر سرِ سرخیل عشاق
گفتا بپرس از نیزه ، پرسیدم حیا داشت
گفتم تبسم زد گلوی غنچه بر خون
گفتا شقایق راز آن را بر مَلا داشت
گفتم به نخل تشنه بر دریا چه آمد
گفتا عطش بر همتش صد مرحبا داشت
آبی که میراب از کنار لب به شط ریخت
یک شط نشان از مردی و جود و سخا داشت
گفتم گلی افتاده زیر بوتهای خار
گفتا به یادت هست روزی جا کجا داشت؟
گفتم سری بر نیزه ، رو بر کاروان کرد
گفتا یتیمی دادِ "اُنظر یا ابا" داشت
گفتم چرا خون میچکد از چوب محمل
سر کوفت بر دیوار و از گفتن اِبا داشت
مهتاب دیشب تا طلوع صبح (ارفع)
واکربلا ، واکربلا ، واکربلا داشت.
سید محمود توحیدی (ارفع کرمانی)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 0:55 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب