(انتظار)

ننهی تا قدم ای دوست به کاشانه‌ی ما
هست بار غم هجرت به سر شانه‌ی ما

در غیاب تو در این بزم، نریزد ساقی
جز می محنت و اندوه به پیمانه‌ی ما

دور از چشم خدا جوی تو ای چشمه‌ی فیض
آتش افتاده به هر برگ و برِ لانه‌ی ما

تا شود باخبر از حال غم آباد دلی
رو نیارد کسی از مهر به ویرانه‌ی ما

ای خوش آن روز که از لطف خدا نیمه شبی
روشن از پرتو روی تو شود خانه‌ی ما

می‌سپارد همه ایّام به دست شادی
غم هجران تو را گریه‌ی مستانه‌ی ما

دور شمع غم و اندوه چه شب ها تا صبح
سوخت با یاد تو بال و پرِ پروانه‌ی ما

لِلّهِ الحمد که از لطف تو در باغ وجود
می کند نشو و نما برگ و بر و دانه‌ی ما

مهر تو چون دُرِ یک دانه نهان در دل ماست
برتر است از دو جهان این دُرِ یکدانه‌ی ما

در شب هجر، چه خوش گفته بر این وزن "رسا"
"رنجه فرما قدم، ای دوست به کاشانه‌ی ما

خرّم آن روز کز آن چهره‌ی تابان فکنی
پرتو مهر ، بر این کلبه‌ی ویرانه‌ی ما" ۱

محمدعلی صفری (زرافشان)

۱ ـ ‌دکتر قاسم رسا