(آدم نشوی)

پدری با پسری گفت به قهر
که : تو آدم نشوی جان پدر

حيف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربيتت کردم سر

دل فرزند ازین حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

تا ببیند پدر آن جاه و جلال
شرمساری بَرَد از طعنه مگر

پدرش آمد ، از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهی و کبر
به سراپای وی افکند نظر

گفت : ای پیر شناسی تو مرا
گفت : کی می‌روی از یاد پدر

گفت : گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم : آدم نشوی جان پدر !

"لاادری"