گفتم : آدم نشوی جان پدر !
(آدم نشوی)
پدری با پسری گفت به قهر
که : تو آدم نشوی جان پدر
حيف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربيتت کردم سر
دل فرزند ازین حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
تا ببیند پدر آن جاه و جلال
شرمساری بَرَد از طعنه مگر
پدرش آمد ، از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهی و کبر
به سراپای وی افکند نظر
گفت : ای پیر شناسی تو مرا
گفت : کی میروی از یاد پدر
گفت : گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم : آدم نشوی جان پدر !
"لاادری"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:6 توسط شمس (ساقی)
|
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب