زندگی با یاد ایام جوانی می کنم
(زندگی)
زندگی با یاد ایام جوانی میکنم
با خیال زندگانی، زندگانی میکنم
گرچه از روز ازل با مرگ پیمان بسته ام
باز هم از سست عهدی سخت جانی میکنم
پیش از این از ذوق هستی بود برجا ماندنم
وین زمان از بیم مردن زندگانی میکنم
بر لب من خنده از عهد جوانی مانده است
من به یاد شادمانی، شادمانی میکنم
نفس من در ناتوانی هم خطاست
گر توانم، کارها با ناتوانی میکنم
من که هرگز ناگهان، آهنگ رفتارم نبود
از جهان آهنگ رفتن ناگهانی میکنم
خنده ی مهری ندیدم از کسی بر روی خویش
من که با نامهربان هم مهربانی میکنم
دل ز غم چون اختران آسمان لرزد مرا
هر زمان یاد از قضای آسمانی میکنم
بهر مشتی استخوان کآخر سزاوار سگی است
روز و شب چون سگ به زحمت پاسبانی میکنم
سیر هر برگ از کتاب سرنوشت خویش را
در تماشاگه اوراق خزانی میکنم
گرچه رنج عمر و عیش این جهانم میکشد
آرزوی عمر و عیش آن جهانی میکنم
روز پیری هم گناهی دیگر از یاد گناه
در نهانگاه خیال خود، نهانی میکنم
آرزوها تا به عمر جاودان پاینده اند
گر کنم کاری، به عمر جاودانی میکنم
من که بودم از سبکروحی عنان دار نسیم
این زمان بر خاطر خود هم گرانی میکنم
زندگی با محنت بی عشقی و پیری (امیر)
من به حکم عادت از عهد جوانی میکنم
"سید کریم امیری فیروزکوهی"
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب