(تو ضمیر کس چه دانی؟...)

نه مشوشم ز پیری و نه خوشدل از جوانی
که نبود هر دو الا به فریب زندگانی

به رضا نبود اگر لب ز شکایت از تو بستم
که ز لب برون نیاید سخنم ز ناتوانی

چو میسّر است صحبت، مکن از حضور غفلت
تو که ناگهان نمانی، چه رَوی به ناگهانی!

به وصال هم ندارم دل ازین فراقِ غافل
همه دل به خویش لرزم، ز قضای آسمانی

بنگر به برگریزان که زبان هر ورق را
به فغان گشوده بینی، ز تطاول خزانی

به هزار گونه خواهش نفس از تعب برآید
که برآوری زمانی، نفسی به شادمانی

چه کنی به خیره دعوی که شناختی کسی را
تو ضمیر کس چه دانی؟ که ضمیر خود ندانی

به عدم ز ناتوانی، نرویم ورنه نبوَد
نه ز مرگ سست عهدی، نه ز خلق سخت جانی

نبود (امیر) در تو ـ هنر مرید یابی
به تو هیچ کس نماند، تو به هیچ کس نمانی

"سید کریم امیری فیروزکوهی"