(آتش دل)

آن باده که در ملت اسلام حرام است
از دست تو نوشم خود اگر ماه صیام است

کوته نظر ار ماه تمامت به مَثل خواند
این نقص بس آن را که نه از اهل کلام است

طوبی به قدت حیرت و حورا به رخت مات
پیش تو صنوبر که و خورشید کدام است

بالای تو را پَست بوَد نسبت شمشاد
با آن چم و خم حیف که قاصر ز خرام است

با قامت موزون چه کند سرو که ناچار
همواره به یک پای گرفتار قیام است

یک رشحه ز لعل تو و صد ساغر لبریز
با نشئه‌ی وی مستی می را چه دوام است

مگشا سوی گلشن ز قفس بال و پرم را
کز باغ ارم خوشترم این گوشه‌ی دام است

بر صدر دل از دیر و حرم نیست مقیمی
تا خیل غمت را به صف سینه مقام است

باز از چه کشیدی خط زنگار بر ابرو
افزون کشی امروز که تیغت به نیام است

خشک و ترم از آتش دل سوخت (صفایی)
با عشق چه جای سخن از پخته و خام است

"صفایی جندقی"