از داغت ای بهانهی خلقت! جهان گریست
(السلام علیك یا فاطمةالرهراء)
از داغت ای بهانهی خلقت! جهان گریست
چشم فلک، ز ماتم تو، بی امان گریست
شد قامتت خمیده، اگر از غم پدر
بر قامت کمان تو، پیر و جوان گریست
هجده بهارِ عمر تو، یکباره شد خزان
بر کوتهی عمر تو، حتیٰ خزان گریست
قَدرت غریب مانده چو قبرت به روزگار
بر بیکسیّ و غربت تو، یک جهان گریست
از ماجرای کوچه و سیلی به اشک و آه
هر کس شنید قصّهی تو، بیگمان گریست
سیلی چو زد بهروی تو ابلیس سیرتی
دیوار هم به ناله در آمد، ز جان گریست
زخم دل حسن (ع) که مداوا نشد به اشک
تا آخرین نفس ز غمت بی امان گریست
از گریه های روز و شبت در غم پدر
ابر بهار ناله زد و، آسمان گریست
از کینه سوخت اهل سقیفه، سرای تو
آتش ز شرم فتنهی اهریمنان گریست
وقتی که سوخت چادرت ای کوثر علی!
احمد ز جور امّت خود، در جنان گریست
بر جسم ناتوانِ تو و، زخم سینهات
شرمنده گشت میخ در و خونفشان گریست
شد غنچهات ورق ورق ای باغ عاطفه!
از داغ این مصیبت تو، باغبان گریست
آن شب که دفن کرد تو را دست آفتاب
چشم زمین به غربتِ شاه زمان گریست
چشم "شقایق" از غم لاله بخون نشست
هر شب به یاد آن حرم بینشان گریست.
حمید رضازاده "شقایق"
کرمان ۱۴۰۳/۹/۱
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب