(نوجوان و مالک اشتر)

مالک اشتر ز راهی می‌گذشت
در غروب کوفه‌ی پر رمز و راز

نوجوانی با جسارت پرت کرد
سمت آن سردار فحل سرفراز

آشغالی، شیء ناجوری، خسی
تا بخنداند رفیقان را به ناز

یک تن از آنانکه مالک را شناخت
با دلی لرزان لب از هم کرد باز

گفت: آیا مرد را نشناختی؟
گفت: نی، نی، کیست آن ناکوک ساز؟

گفت: سردار سپاه مسلمین
مالک اشتر ، یل دشمن گداز

هست آن مرد و تواش نشناختی
کز حقیقت روی کردی بر مجاز

نوجوان تا نام مالک را شنید
لرزلرزان در فرود و در فراز

رفت از وی معذرت خواهی کند
یافتش در مسجدی با اعتزاز

دید مالک را که در عین خضوع
هست با محبوب در راز و نیاز

صبر کرد و روی پایش اوفتاد
چون که پایان یافت مالک را نماز

نوجوان چون طفل مادر مرده‌ای
ضجّه می‌زد معذرت می‌خواست باز

گفت با او فارِسِ میدان دین
مالک اشتر به خوبان همتراز

کهنه سربازی که در هر جنگ بود
پرچم اسلام از او در اهتزاز:

غم مخور، برخیز و نزد چون منی
چون که دشمن نیستی خود را مباز

من هماندم کز تو کار ناپسند
سر زد ای فرزند نیک دلنواز

از صمیم جان و دل بخشیدمت
آمدم آنگه سوی مسجد به تاز

وین نماز از بهر آن بگزاشتم
تا تورا بخشد خدای چاره ساز…

نوجوان، شرمنده تا پایان عمر
کرد از آزار مردم احتراز.

"عباس خوش عمل کاشانی"