(بوته‌ی جهالت)

در بوته‌ی جهالت، سربِ مذاب گشتم
از دوزخِ هوس‌ها عینِ عذاب گشتم

شب بود و راه تاریک، من از خیال خامی
در ظلمت وجودم، دنبال آب گشتم

دریا به پیش بود و، من در کویرِ سوزان
بیهوده در بیابان، گِردِ سراب گشتم

پَرورده بود ذهنم صدها سؤال مجهول
در عالم تخیّل، غرقِ جواب گشتم

بر حیرتم بیفزود اسرارِ چرخ گردون
تا آمدم بفهمم، در بندِ خواب گشتم

تا دیده برگشودم رنگِ رخش ندیدم
من خود درین میانه گویا حجاب گشتم

در کاروان‌سرای دنیا چه سود منزل ؟
(شیوا) برو که من هم پا در رکاب گشتم .

محمدحسین خدایی (شیوا)
۱۴۰۲/۰۸/۱۶ ـ یزد