صدف چون از گهر گردید خالی، بی بها گردد
(محبت بیحد)
صدف چون از گهر گردید خالی، بی بها گردد
ندارد نزد کس عزت اگر کس بینوا گردد
محبت چون ز حد بگذشت خفت بار میآرد
نماید کار سم ز اندازه بیرون چون دوا گردد
به گِرد تفرقه گردید هر کس، خوار شد آخر
عصای کور و شل گردد چو شاخ از بُن جدا گردد
دریده چون نقاب غنچه شد، بسته نخواهد شد
حیا بر خود نمیگیرد اگر کس بیحیا گردد
تعلق قید دل گر شد، به مقصد ره نمیجوید
به گل تا کاه باشد، جذب کی بر کهربا گردد؟
کسی از صدر بنشستن بزرگی کسب نتواند
نه هر خاکی که جا در چشم گیرد تونیا گردد
بزرگت کس نخواند تا نسازی خویشرا كوچك
که نی، هرگاه از شکّر تهی شد پر صدا گردد
ز دل کن دور دیو حرص را عزت اگر خواهی
شود آزاد از غم هر که زین زندان رها گردد
نخواهی گر شکست قدر خود، از دیگران مشکن
که هر کس قدر کس را بشکند خود بی بها گردد
ز رنگ و بوی مال و منصب دنيا مشو غافل
به اندک وقت، از كف پاک این رنگ حنا گردد
گل بیخار نبوَد، غرّه بر حُسنات مشو (طایی)
خجل طاووس با آن حسن، از زشتی پا گردد.
"مرتضی طایی شمیرانی"
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب