(جلوه‌ی دلدار)

شوریده‌سری حاصل ما در دوجهان بود
دلباختگی شیوه‌ی دلسوختگان بود

آنان که خبردار ز راز غم عشق‌اند
دانند که در سینه‌ی ما عشق نهان بود

رفتم به در دیر مغان واله و شیدا
دیدم سخن از مَعرفت پیر مغان بود

آن پیر مغان رهبر راه دل و جان است
انوار خدا از رخ آن پیر، عیان بود

ساقیِ سراپرده‌ی دل بود به عالم
پیمانه‌ی می در کف او موج زنان بود

آنکس که بنوشید ز جام می عشقش
فارغ ز غم زندگی و سود و زیان بود

مستیم و خرابیم و خراباتی و مدهوش
در خاطر ما جلوه‌ی دلدار نهان بود

هر کس که دم از عشق زند عاشق او نیست
بیخود ز می عشق، رها از غم جان بود

جان داد به جانان و رها شد ز من و ما
هر دل که خبردار ز جانان جهان بود

(صابر) هوسِ جنت و فردوس ندارد
او را به سر کوی ولا بزم و مکان بود .

«صابر کرمانی»