شب است و چشم من و شمع اشکبارانند
(جلوه ی جلال)
شب است و چشم من و شمع اشکبارانند
مگر به ماتم پروانه ، سوگوارانند؟
چه میکند به دو چشم شب فراق تو ماه
که این ستاره شماران ، ستاره بارانند
مرا ز سبزخط و چشم مستش آید یاد
درین بهار ، که بر سبزه مِیگسارانند
به رنگ لعل تو ای گل! پیاله های شراب
چو لاله بر لب نوشین جویبارانند
به غیر من که بهارم به باغ عارض توست
جهانیان همه سرگرم نوبهارانند
بیا که لاله رخان لاله ها به دامنها
چو گل شکفته به دامان کوهسارانند
نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند
پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد
که مات عرصه ی حسن تو شهسوارنند
تو چون نسیم، گذر کن به عاشقان و ببین
که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند
به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم
که تشنگان ، همه در انتظار بارانند
مرا به وعده ی دوزخ مساز ازو نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند
جمال رحمت او جلوه میدهم به گناه
که جلوه گاه جلالش گناهکارانند
تو بندگی بگزین (شهریار) بر در دوست
که بندگان ِ در ِ دوست ، شهریارانند
"استاد شهریار"
به نـام خــــداونـد شعـــر و ادب