(دوزخ هجران)

شب تنهایی ای دل هرکه چون غم همدمی دارد
چه غم او را که اندر خانه‌ی دل مَحرمی دارد

به جز این زخم مَردافکن که من اندر جگر دارم
هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد

خوش آن روزی که چون دیوانگان از سنگِ اطفالم
به خون آلوده بر بینی که آن هم عالمی دارد

فشاندم تخم مِهرت را به کِشت سینه‌ی محزون
چه غم از خشکسالی‌ها که چشمم شبنمی‌ دارد

اگر لعل لبت نبوَد نگین جم، چرا دایم
مُسخّر مُلک دل‌ها را به حکم خاتمی دارد

ندارد بیمی (الهامی) دگر از دوزخ هجران
که در خُلد وصال تو ، روان خرّمی دارد .

«الهامی کرمانشاهی»