رفتی ولی نمیرود از دل ، خیال تو
مَه مُکتسب ، ز پرتو مهر جمال تو
خورشید ، عکس چهر عدیم المثال تو
مَه مشتری به حسن تو شد در دکان عشق
با یک نظر چو دید : متاع جمال تو
مرّیخ گشته رام تو در صحنه ی نبرد
ناهید گشته ، والهِ غنج و دلال تو
هرچند قتل نفس گناهی بوَد عظیم
خونم حلال باد ، به امر مثال تو
عشق تو ، نقش خاطر غمپرورم بوَد
رفتی ولی نمیرود از دل ، خیال تو
دل از سمند حسن تو پامال گشته است
خوشبخت آن دلی که شود پایمال تو
واجب بوَد برای همه طوف کعبه لیک
من طائفم به کعبه ی هندوی خال تو
باشد مَحال اگرچه وصال رخت ولی
ممکن شود به جهد ، وصال محال تو
در مجمر فراق تو ریزم سپند دل
تا چشم بد ، اثر نکند بر جمال تو
اندر شب فراق بدان شاد و خوش دلم
کآید ز بعد هجر تو ، روز وصال تو
ز ابر حجاب ، ماهِ جبین گر برون کنی
ماهِ فلک ، افول کند در نعال تو
هستم ز انتظار ظهور تو بی شکیب
بی صبر مانده صبر ازین شرح حال تو
بر رغم مدعی قدمی نه به دیدهام
تا واژگون شود ، عدوی بدسگال تو
(شمس قمی) غزال فریب است این غزل
آوخ که نیست لایق وحشی غزال تو