به خاک راه تو هرکس که جبههسایی کرد
(ساغر زرین بینیازی)
به خاک راه تو هرکس که جبههسایی کرد
تمام عمر، چو خورشید خودنمایی کرد
فغان که ساغر زرّین بی نیازی را
گرسنه چشمی ما کاسهی گدایی کرد
خدنگ آه جگردوز را ز بیدردی
هواپرستی ما ناوک هوایی کرد
به مومیایی مَردم چه حاجت است مرا؟
که استخوان مرا سنگ، مومیایی کرد
از آن ز گریه نشد خشک شمع را مژگان
که روشنایی خود، صرف آشنایی کرد
بههوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گرهگشایی کرد
مرا به آتش سوزنده رحم می آید
که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد
به رنگ و بوی جهان دل گذاشتن ستم است
چه خوب کرد که شبنم ز گل جدایی کرد
هنوز خطّ تو صورت نبسته بود از غیب
که درد صفحهی روی مرا حنایی کرد
خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن
نمیتوان همهی عمر دلربایی کرد
نداد سر به بیابان درین بهار مرا
نسیم زلف تو بسیار نارسایی کرد
ز رشک شمع دل خویش میخورم (صائب)
که جسم تیرهی خود صرف روشنایی کرد .
«صائب تبریزی»