(جام وصال)

آخر ای دیرآشنا ، با ما چرا بیگانه‌ای ؟!
از در چشمم به دل بازآ که صاحبخانه‌ای

با جنان وصل رویت، گشته‌ام شیدا، ولی
چون پری از دیده ناپیدا، مگر افسانه‌ای؟

جان ندارد ارزش ار سازم فدای جان تو
جان من! عالم به قربان تو چون جانانه‌ای

نقطه‌ی خالت بوَد در زیر لب دامی گران
مرغ دل را صید کردی بهر آب و دانه‌ای

شمع را بنگر به جمع شعله‌ی شب تا سحر
سوزد و گرید همی در ماتم پروانه‌ای

حال ما را کس نمی‌داند به جز مرغ قفس
کز جفا و جور صیادش ز کف شد لانه‌ای

با همه فرزانگی اندر ره عشقت کنون
نیست در شهر جنون مانند من دیوانه‌ای

بسته‌ام با خویش پیمانی که جز جام لبت
بعد ازین لب تر نسازم از لب پیمانه‌ای

من که با یک جرعه گردم مست از جام وصال
پس چه حاجت سر بسایم بر در میخانه‌ای

خواهی ار دانی به دام پیچ و تاب زلف او...
حال دل چون است رو آن را بپرس از شانه‌ای

(مسجدی) را که بوَد دلداده‌ی دیرین تو
گو که ای دیرآشنا ، با او چرا بیگانه‌ای؟!

میرزا مهدی مسجدی قمی